لنگرگاهی در شن روان
ننه برنامه ثابتی دارد که به آن پایبند است. ساعتهای مشخص برای انجام کارها، مبالغ مشخص برای محل هزینهها، وسایل اندک کاملا کاربردی با جای دقیق و عادتهای ثابتی برای همه چیز. اخیرا فهمیدهام اینها نه فقط نظم زندگی بلکه راهی برای زنده ماندن هستند. مثل روتین کرم ابرسان صبح و یوگای عصر و مطالعه قبل خواب برای نسل جدید. هر کس لنگرگاههای خودش را دارد در میانه شنهای روان زندگی.
وقتی اتفاقات زیادی برای تو و اطرافیانت میافتد که نمیتوانی جلویش را بگیری، آن وقت کوچکترین اقداماتی که حس کنترل را تغذیه میکنند، میشوند عامل تابآوری و بقا. مثل فرایض دینی یومیه، نرمشهای کوتاه صبحگاهی، کوه رفتنهای آخر هفته، بیل زدنهای قبل از عید و میوه چیدنهای تابستان، زنگ زدن به کسی که همیشه گوشی را جواب میدهد، مثل پناه بردن به تمیزکاری و مرتب کردن خانه.
چهل روز است که ننوشتهام. نوشتن، خواندن و یادگرفتن چه چیزی دارد که حالم را خوب میکند؟ شاید چون زمینِ بازی آشنای من است. یا به خاطر اینکه امکان زیستن در دنیای دیگر را به من میدهد؛ به موازات زندگی خارج از کنترلم.
گمان میکنی مینویسی تا افکارت را بیان کنی. اما فکرکردن، حس کردن، فهم کردن، درد کشیدن، لذت بردن و زندگی کردن برای من همزمان با نوشتن اتفاق میافتد نه قبل از آن. جالب است که گاهی حین نوشتن، عقیده آدم عوض میشود، شکل جدیدی میگیرد یا به کل در مورد یک سوژه بیخیالی پیشه میکند. باور نمیکنم کسی بتواند قبل از نوشتن یک متن غیررسمی سیر و پایان آن را حتی حدس بزند چه برسد به برنامهریزی کردنش.
گاهی کتاب همان کار روانگردان، مخدر، آرامبخش، شراب و اینستاگرام را میکند. گریزگاه است. سادهترین و کُشندهترین مسیر. تو را گول میزند. فرار میکنی به دنیای داخل ذهنت، نمیفهمی بیرون و در واقعیت چه خبر است. در بیخبری و جهان فکری خودت فرمانروایی و خوشگذرانی میکنی ولی وقتی برمیگردی مشکلات سرجایشان هستند. اینبار بهانه خوبی هم دارند که حس بیکفایتی و ناامیدی و سرخوردگی و استیصال و مزخرف بودن به تو بدهند.
ولی کتابها به اندازه مخدر و الکل، خوشبختانه، خانه خراب کن و فرساینده ذهن و روح و بدن نیستند. تو میتوانی با تغییر نگرش و نرمشی قهرمانانه خیلی زود به عرصه زندگی واقعی برگردی. قویتر و خستگیدرکرده و آماده روبروشدن با هر چیز سختی مثل ابهام، سوگ، کمتوانی، بیپولی.
زوج مبارز و انقلابی نادر ابراهیمی توی کتاب یک عاشقانه آرام دیالوگ جالبی دارند:
"تو از پشت یک دیوار بلند کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کردهای گیلهمرد! از پشت یک دیوار تنومند. تو هیچ چیز را به همان شکلی که هست ندیدهای. خدای من! چه عمری را تلف کردهای! "
و گیلهمرد در پاسخ میگوید:
"این ها پنجره است عسل، دیوار نیست؛ عصاره واقعیت است نه کاغذ و مقوا."
عسل و گیلهمرد درون من سالها این بحث را طول و تفصیل دادهاند. گاهی جسارت، عملگرایی و بیپروایی عسل و بعدش تامل، همدلی و معناگرایی گیلهمرد بازی را برده است. هیچ وقت به اندازه الان با هم در صلح نبودهاند. البته زمان زیادی لازم بود برای گفتن و شنیدن و به تفاهم و توافق رسیدن.
پی نوشت: عنوان متن برگرفته از کتابی است با همین عنوان که نشر اطراف آن را منتشر کرده است.
مریم شیرازی | ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
#روزنوشت
#خودابرازی
#سفرقهرمانی
#کتاب
@baramapodcast
ننه برنامه ثابتی دارد که به آن پایبند است. ساعتهای مشخص برای انجام کارها، مبالغ مشخص برای محل هزینهها، وسایل اندک کاملا کاربردی با جای دقیق و عادتهای ثابتی برای همه چیز. اخیرا فهمیدهام اینها نه فقط نظم زندگی بلکه راهی برای زنده ماندن هستند. مثل روتین کرم ابرسان صبح و یوگای عصر و مطالعه قبل خواب برای نسل جدید. هر کس لنگرگاههای خودش را دارد در میانه شنهای روان زندگی.
وقتی اتفاقات زیادی برای تو و اطرافیانت میافتد که نمیتوانی جلویش را بگیری، آن وقت کوچکترین اقداماتی که حس کنترل را تغذیه میکنند، میشوند عامل تابآوری و بقا. مثل فرایض دینی یومیه، نرمشهای کوتاه صبحگاهی، کوه رفتنهای آخر هفته، بیل زدنهای قبل از عید و میوه چیدنهای تابستان، زنگ زدن به کسی که همیشه گوشی را جواب میدهد، مثل پناه بردن به تمیزکاری و مرتب کردن خانه.
چهل روز است که ننوشتهام. نوشتن، خواندن و یادگرفتن چه چیزی دارد که حالم را خوب میکند؟ شاید چون زمینِ بازی آشنای من است. یا به خاطر اینکه امکان زیستن در دنیای دیگر را به من میدهد؛ به موازات زندگی خارج از کنترلم.
گمان میکنی مینویسی تا افکارت را بیان کنی. اما فکرکردن، حس کردن، فهم کردن، درد کشیدن، لذت بردن و زندگی کردن برای من همزمان با نوشتن اتفاق میافتد نه قبل از آن. جالب است که گاهی حین نوشتن، عقیده آدم عوض میشود، شکل جدیدی میگیرد یا به کل در مورد یک سوژه بیخیالی پیشه میکند. باور نمیکنم کسی بتواند قبل از نوشتن یک متن غیررسمی سیر و پایان آن را حتی حدس بزند چه برسد به برنامهریزی کردنش.
گاهی کتاب همان کار روانگردان، مخدر، آرامبخش، شراب و اینستاگرام را میکند. گریزگاه است. سادهترین و کُشندهترین مسیر. تو را گول میزند. فرار میکنی به دنیای داخل ذهنت، نمیفهمی بیرون و در واقعیت چه خبر است. در بیخبری و جهان فکری خودت فرمانروایی و خوشگذرانی میکنی ولی وقتی برمیگردی مشکلات سرجایشان هستند. اینبار بهانه خوبی هم دارند که حس بیکفایتی و ناامیدی و سرخوردگی و استیصال و مزخرف بودن به تو بدهند.
ولی کتابها به اندازه مخدر و الکل، خوشبختانه، خانه خراب کن و فرساینده ذهن و روح و بدن نیستند. تو میتوانی با تغییر نگرش و نرمشی قهرمانانه خیلی زود به عرصه زندگی واقعی برگردی. قویتر و خستگیدرکرده و آماده روبروشدن با هر چیز سختی مثل ابهام، سوگ، کمتوانی، بیپولی.
زوج مبارز و انقلابی نادر ابراهیمی توی کتاب یک عاشقانه آرام دیالوگ جالبی دارند:
"تو از پشت یک دیوار بلند کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کردهای گیلهمرد! از پشت یک دیوار تنومند. تو هیچ چیز را به همان شکلی که هست ندیدهای. خدای من! چه عمری را تلف کردهای! "
و گیلهمرد در پاسخ میگوید:
"این ها پنجره است عسل، دیوار نیست؛ عصاره واقعیت است نه کاغذ و مقوا."
عسل و گیلهمرد درون من سالها این بحث را طول و تفصیل دادهاند. گاهی جسارت، عملگرایی و بیپروایی عسل و بعدش تامل، همدلی و معناگرایی گیلهمرد بازی را برده است. هیچ وقت به اندازه الان با هم در صلح نبودهاند. البته زمان زیادی لازم بود برای گفتن و شنیدن و به تفاهم و توافق رسیدن.
پی نوشت: عنوان متن برگرفته از کتابی است با همین عنوان که نشر اطراف آن را منتشر کرده است.
مریم شیرازی | ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
#روزنوشت
#خودابرازی
#سفرقهرمانی
#کتاب
@baramapodcast
👏6❤5
زنهای موازی من (1) - کیتی
سه ماه از ازدواج مرد جوان قصه (لِوین) با عشق دیرینش (کِیتی) میگذرد. او به تازگی توانسته است مثل روزهای مجردیاش بر روی کار خود متمرکز بشود و به خودش نهیب میزند که بطالت و وقتگذرانی سه ماه گذشته را تکرار نکند. از وضعیت همسرش که دختر شیرینی است تعجب میکند. از اینکه او نه به کاری جدی میپردازد، نه در مورد امورات جدی شوهرش علاقهمندی نشان میدهد، نه پی موسیقی را میگیرد که دستی در آن دارد و نه علاقهمند کتاب خواندن است. هیچ کاری نمیکند و جالبتر این که، بسیار راضی هم هست.
این تکه از آنا کارنینا را که میخواندم، گمان کردم گزارشی است از افکار من در سالهای قبل. حسرت و نکوهش و خشم داشت اوج میگرفت که تولستوی گفت: "او نمیدانست که همسرش خود را برای دورانی از تلاش زندگی آماده میکند که بزودی برایش فرا خواهد رسید و او در آن دوران باید همسر شوهرش و بانوی خانه و در عین حال زن باردار و بعد مادر شیرده و سپس مادر کودکانش باشد. او نمیدانست که کیتی اینها را به غریزه میدانست و خود را از بابت شیرین کامی بیدغدغه امروزش ملامت نمیکرد."
پرنسسها، خدمتکاران، مهمانان، دایهها، دخترهای خانواده در سنین مختلف، عروسها، همسران مردان کشاورز و وزیر در ادبیات کلاسیک، زنهایی هستند که میدانند دقیقا چرا آنجا هستند، چگونه باید باشند، چه باید بکنند، و چه چیزی درست و نادرست است.
انگار که دستورالعملی وجود دارد. یک جزوه دستنویس پاکیزه یا فایلی با فهرست هوشمند که به ندرت، ولی به دقت بازبینی میشود و بازبینیها صرفا محدود به اضافه کردن موارد جدید هستند نه حذف چیزی. محتوای دستورالعمل چنان به نظر میرسد که به آسانی میتوان آن را در حافظه یک ربات کپی کرد و مطمئن شد که مشکل و ابهامی پیش نخواهد آمد.
اصول و قواعد زندگی اعم از تشریفات غذا خوردن و تعاملات انسانی به قدری با جزئیات و ریزبینی برای این زنها معلوم است که به نظر میرسد وقتی کسی را میبینند که با نظر آنها مخالف یا موافق است، از قبل میدانند با چه زاویه ای باید در کنار او بایستند، کجی لبخند مودبانه خود را چند میلیمتر تنظیم کنند و شدت عشق، ترحم، تحسین، حسادت، احترام و نفرت خود را چگونه به هر نفر بنمایانند.
این نوع زندگی در ابتدا پیچیده، ملال آور، مجازین، تحمیلی و حتی سطحی به نظر میرسد؛ ولی چیزی دارد که وسوسهانگیز است.
جذابیتش نه در آدمها و اثاثیه و امکانات و رویدادهای آن نوع زندگی، بلکه در پیشبینیپذیری و احساس کنترلی است که این وضعیت به آدمی میدهد. البته برای من این طور به نظر میرسد. این جنبه زندگی آنها خواستنی است. فراغت فراوان آنها به نظر نه صرفا به خاطر داشتن کارهای کمتر یا خدمتکاران بیشتر، بلکه به خاطر عدم نیاز به فکرکردن برای انتخابهای فراوانی است که زندگی مدرن و حقوق اعاده شده زنان در دنیای امروز ما را به آن مجبور میکند. انتخاب کردن، زمانبندی کردن، مسئولیت پذیرفتن، تلاش و استمرار و آزمون و خطا و نیاز مداوم به یادگرفتن و بهروز شدن. همه اینها هزینهبر است. هزینه روحی و فکری میطلبد.
دستورالعملهای نانوشته سنتی، به مثابه همان لنگرگاههای زنانه در شنهای روان زندگی، کارها را برای همه آسان میکرد. زنها آن را در ازای سرنهادن به سرنوشتی که بر اساس دستورالعمل دیگری، محتوم به نظر میرسید، در اختیار داشتند و میتوانستند مطمئن باشند که خروجی کار چیست. حتی برای خروجیهای خارج از کنترل هم، همیشه دستورالعملهای مشخصی وجود داشت.
خستگی تردید و تدبیر، من را دلتنگ آن دستورالعملهای پاکیزه کیتی وار میکند. زنی به موازات من در درونم زندگی میکند. زنی که میداند شیرینکامی بی دغدغه را باید گرامی بدارد و نترسد و عجله نکند. زنی که میتواند دستورالعملهای خودش را بنویسد. زنی که احساس میکند میتواند به خروجی فوقالعاده پیشبینیناپذیر دستورالعملهایش، اعتماد کند.
مریم شیرازی | 7 اسفند 1404
#زنهای_موازی_من
#کتاب
#سفر_قهرمانی
#آناکارنینا
@baramapodcast
سه ماه از ازدواج مرد جوان قصه (لِوین) با عشق دیرینش (کِیتی) میگذرد. او به تازگی توانسته است مثل روزهای مجردیاش بر روی کار خود متمرکز بشود و به خودش نهیب میزند که بطالت و وقتگذرانی سه ماه گذشته را تکرار نکند. از وضعیت همسرش که دختر شیرینی است تعجب میکند. از اینکه او نه به کاری جدی میپردازد، نه در مورد امورات جدی شوهرش علاقهمندی نشان میدهد، نه پی موسیقی را میگیرد که دستی در آن دارد و نه علاقهمند کتاب خواندن است. هیچ کاری نمیکند و جالبتر این که، بسیار راضی هم هست.
این تکه از آنا کارنینا را که میخواندم، گمان کردم گزارشی است از افکار من در سالهای قبل. حسرت و نکوهش و خشم داشت اوج میگرفت که تولستوی گفت: "او نمیدانست که همسرش خود را برای دورانی از تلاش زندگی آماده میکند که بزودی برایش فرا خواهد رسید و او در آن دوران باید همسر شوهرش و بانوی خانه و در عین حال زن باردار و بعد مادر شیرده و سپس مادر کودکانش باشد. او نمیدانست که کیتی اینها را به غریزه میدانست و خود را از بابت شیرین کامی بیدغدغه امروزش ملامت نمیکرد."
پرنسسها، خدمتکاران، مهمانان، دایهها، دخترهای خانواده در سنین مختلف، عروسها، همسران مردان کشاورز و وزیر در ادبیات کلاسیک، زنهایی هستند که میدانند دقیقا چرا آنجا هستند، چگونه باید باشند، چه باید بکنند، و چه چیزی درست و نادرست است.
انگار که دستورالعملی وجود دارد. یک جزوه دستنویس پاکیزه یا فایلی با فهرست هوشمند که به ندرت، ولی به دقت بازبینی میشود و بازبینیها صرفا محدود به اضافه کردن موارد جدید هستند نه حذف چیزی. محتوای دستورالعمل چنان به نظر میرسد که به آسانی میتوان آن را در حافظه یک ربات کپی کرد و مطمئن شد که مشکل و ابهامی پیش نخواهد آمد.
اصول و قواعد زندگی اعم از تشریفات غذا خوردن و تعاملات انسانی به قدری با جزئیات و ریزبینی برای این زنها معلوم است که به نظر میرسد وقتی کسی را میبینند که با نظر آنها مخالف یا موافق است، از قبل میدانند با چه زاویه ای باید در کنار او بایستند، کجی لبخند مودبانه خود را چند میلیمتر تنظیم کنند و شدت عشق، ترحم، تحسین، حسادت، احترام و نفرت خود را چگونه به هر نفر بنمایانند.
این نوع زندگی در ابتدا پیچیده، ملال آور، مجازین، تحمیلی و حتی سطحی به نظر میرسد؛ ولی چیزی دارد که وسوسهانگیز است.
جذابیتش نه در آدمها و اثاثیه و امکانات و رویدادهای آن نوع زندگی، بلکه در پیشبینیپذیری و احساس کنترلی است که این وضعیت به آدمی میدهد. البته برای من این طور به نظر میرسد. این جنبه زندگی آنها خواستنی است. فراغت فراوان آنها به نظر نه صرفا به خاطر داشتن کارهای کمتر یا خدمتکاران بیشتر، بلکه به خاطر عدم نیاز به فکرکردن برای انتخابهای فراوانی است که زندگی مدرن و حقوق اعاده شده زنان در دنیای امروز ما را به آن مجبور میکند. انتخاب کردن، زمانبندی کردن، مسئولیت پذیرفتن، تلاش و استمرار و آزمون و خطا و نیاز مداوم به یادگرفتن و بهروز شدن. همه اینها هزینهبر است. هزینه روحی و فکری میطلبد.
دستورالعملهای نانوشته سنتی، به مثابه همان لنگرگاههای زنانه در شنهای روان زندگی، کارها را برای همه آسان میکرد. زنها آن را در ازای سرنهادن به سرنوشتی که بر اساس دستورالعمل دیگری، محتوم به نظر میرسید، در اختیار داشتند و میتوانستند مطمئن باشند که خروجی کار چیست. حتی برای خروجیهای خارج از کنترل هم، همیشه دستورالعملهای مشخصی وجود داشت.
خستگی تردید و تدبیر، من را دلتنگ آن دستورالعملهای پاکیزه کیتی وار میکند. زنی به موازات من در درونم زندگی میکند. زنی که میداند شیرینکامی بی دغدغه را باید گرامی بدارد و نترسد و عجله نکند. زنی که میتواند دستورالعملهای خودش را بنویسد. زنی که احساس میکند میتواند به خروجی فوقالعاده پیشبینیناپذیر دستورالعملهایش، اعتماد کند.
مریم شیرازی | 7 اسفند 1404
#زنهای_موازی_من
#کتاب
#سفر_قهرمانی
#آناکارنینا
@baramapodcast
❤13👏4
باراما _ مریم شیرازی
کلاس تاریخ فایل دورهمی آنلاین مدرسه نویسندگی را گوش میکنم. تمرین جدیدی پیشنهاد شده. اینکه دایرةالمعارف شخصی خودمان را بسازیم. اولش کمی برایم گنگ است ولی 24 ساعت بعد شروع میکنم به نوشتن. یاد آقای فرزانه، دبیر تاریخ کلاس سوم دبیرستان میفتم. رشته ما ریاضی بود…
آزادی
آن موقع با قابلیتهای کار-راه-بینداز اکسل تا این حد آشنا نبودم. اما بلد بودم چطور روی کاغذ گزینههای مختلف را لیست و ردیف کنم و به هر آیتمی از نظر خودم وزن بدهم و بعد حاصلجمع امتیازهای هر آیتم ضربدر وزن آن را برای هر گزینه باهم مقایسه کنم. اینجوری مطمئن شدم که میخواهم رشته اقتصاد روزانه گرایش بازرگانی دانشگاه تبریز را قبل از گرایش نظری آن و بعد از بیست و چند رشته-گرایش دیگر بنویسم.
دقیقا به خال زده بودم. توی اولین رشته شهری که پذیرش گرفتم، آخرین نفر بودم و اغلب رشته شهرهای بعدی را قبول شده بودم. بابا میگفت "یکسالی که برای کنکور میخوندی اصلا احساس نکردیم به تو سخت میگذره اما این چند روز انتخاب رشته خیلی خودت را خسته کردی". خستگی دوست داشتنی و شیرینی بود. و حقیقتا فرقی نمیکرد قبول بشوم یا نه. همینکه کار را تمام کرده بودم و فارغ بودم به من خوش میگذشت. مثل یک دقیقه بعد از اتمام جلسه کنکور که داشتم باقیمانده خوراکیهایم را تمام میکردم.
آزادی. این شاید کلمه ای باشد که بتواند مجموعه احساسات آن تابستان را توصیف کند.
چیزی شبیه به وقتی که آرایش نمیکنی و بیرون میروی. دوستان و عزیزانت را میبوسی بدون آنکه نگران رد به جا مانده از رژ لبت باشی و وقتی پشه توی چشمت برود هرجور که خواستی چشمت را میمالی. کارت بانکی و هرچیز دیگری را با دستهایی که ناخنهایش کوتاه است به راحتی از روی میز برمیداری. وقتی هم که خستگی به تو غلبه کند دو کف دستت را روی صورتت میکشی. نگران این هم نیستی که رد دستمال کاغذی و گرفتن بینی موقع عطسه کردن روی پودر صورتت بماند.
کلمه عجیبی است. نوجوان که بودم برایم معنای دیگری داشت. دلم میخواست یک نفر به من بگوید چرا باید حجاب داشته باشم در حالی که پسران از این قید فارغاند. و سوای دلایلی نظیر آتش جهنم و آویزان شدن اژدها از تار موی بیرون روسری، لطیفترین جوابی که شنیدم این بود که "چون زیبایی تو مانع رستگاری حداقل نیمی از مردم است".
سی سال از آن روزها گذشته. حالا به این فکر میکنم که وقتی یک نفر قرارداد کاریش را تمدید میکند، حتی اگر از شغلش راضی نباشد، از تصور اینکه میتواند قسط وام و هزینه روزانه خانوادهاش را برای مدتی در آینده تامین کند احساس آزادی میکند.
مثل مادر (یا پدری) که با توجه به موجودی یخچال خانهاش توانسته است برای سوال "امروز نهار چی بپزم؟" جوابی بهینه پیدا کند.
وقتی فکر نان شب و سقف بالای سرت نیستی آزاد میشوی که به چیزهای بهتر و بیشتر فکر کنی.
پسری که همیشه بلوز قرمز یا نارنجی میخرد هم به نوعی آزاد است. یکبار انتخاب کرده و حالا چارچوبی برای خریدش دارد که او را از قید تدبیر و تردید آزاد کرده است.
خودم وقتی اینستاگرام را از روی گوشی پاک کردم و بعدها وقتی از انبوه کانالها و گروههای تلگرامم کم کردم، احساس آزادی داشتم.
مثل وقتی که صدای مودم نوید وصل شدن به اینترنت را میداد و شبیه صبح های خیلی زود که همه به جز من و خورشید در خانه هنوز خواب هستند.
انگار گذر سالها نگاهم را به این کلمه عوض کرده است. وقتی تلاش میکنی به حرف دیگران اهمیت ندهی اتفاقا تمام تمرکز و دغدغهات حول حرف مردم میچرخد. وقتی تلاش میکنی از شبیه کسی بودن خلاص شوی آزادی چگونه بودن عملا از تو گرفته میشود. وقتی میخواهی دختر خوب و مهربانی باشی آزادی نه گفتن را از خودت سلب میکنی. وقتی اصرار میکنی فراتر از یک کارمند معمولی باشی آزادی پرداختن به بدنت را واگذار میکنی و وقتی مشهور میشوی آزادی لذت بردن از چیزهای کوچک را از خودت دریغ کرده ای. در تقلا بودن برای آزاد بودن انگار بیش از هر چیزی مانع آزاد زندگی کردن میشود.
در عوض وقتی بتوانی تاب بیاوری تا احساس یا نیت شدیداً انسانی را به رفتار و افکارت نسبت بدهند، از خشم خودت آزاد شدهای. این آزادی ناشی از پذیرفتن این واقعیت است که من هم یک انسانم.
حس میکنم عمیقترین تجربه از آزادی زمانی برای ما رقم میخورد که از قید سرنوشت خودمان آزاد بشویم. روزی که بتوانیم تمامی مسیر زندگیمان را بدون برآشفتن و با یک لبخند از ذهن بگذرانیم. این یک جور آزاد شدن کامل است. آزاد شدن از دریغ و حسرت هزاران راه نرفته ...
مریم شیرازی | ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
#خودابرازی
#دایرهالمعارف
@baramapodcast
آن موقع با قابلیتهای کار-راه-بینداز اکسل تا این حد آشنا نبودم. اما بلد بودم چطور روی کاغذ گزینههای مختلف را لیست و ردیف کنم و به هر آیتمی از نظر خودم وزن بدهم و بعد حاصلجمع امتیازهای هر آیتم ضربدر وزن آن را برای هر گزینه باهم مقایسه کنم. اینجوری مطمئن شدم که میخواهم رشته اقتصاد روزانه گرایش بازرگانی دانشگاه تبریز را قبل از گرایش نظری آن و بعد از بیست و چند رشته-گرایش دیگر بنویسم.
دقیقا به خال زده بودم. توی اولین رشته شهری که پذیرش گرفتم، آخرین نفر بودم و اغلب رشته شهرهای بعدی را قبول شده بودم. بابا میگفت "یکسالی که برای کنکور میخوندی اصلا احساس نکردیم به تو سخت میگذره اما این چند روز انتخاب رشته خیلی خودت را خسته کردی". خستگی دوست داشتنی و شیرینی بود. و حقیقتا فرقی نمیکرد قبول بشوم یا نه. همینکه کار را تمام کرده بودم و فارغ بودم به من خوش میگذشت. مثل یک دقیقه بعد از اتمام جلسه کنکور که داشتم باقیمانده خوراکیهایم را تمام میکردم.
آزادی. این شاید کلمه ای باشد که بتواند مجموعه احساسات آن تابستان را توصیف کند.
چیزی شبیه به وقتی که آرایش نمیکنی و بیرون میروی. دوستان و عزیزانت را میبوسی بدون آنکه نگران رد به جا مانده از رژ لبت باشی و وقتی پشه توی چشمت برود هرجور که خواستی چشمت را میمالی. کارت بانکی و هرچیز دیگری را با دستهایی که ناخنهایش کوتاه است به راحتی از روی میز برمیداری. وقتی هم که خستگی به تو غلبه کند دو کف دستت را روی صورتت میکشی. نگران این هم نیستی که رد دستمال کاغذی و گرفتن بینی موقع عطسه کردن روی پودر صورتت بماند.
کلمه عجیبی است. نوجوان که بودم برایم معنای دیگری داشت. دلم میخواست یک نفر به من بگوید چرا باید حجاب داشته باشم در حالی که پسران از این قید فارغاند. و سوای دلایلی نظیر آتش جهنم و آویزان شدن اژدها از تار موی بیرون روسری، لطیفترین جوابی که شنیدم این بود که "چون زیبایی تو مانع رستگاری حداقل نیمی از مردم است".
سی سال از آن روزها گذشته. حالا به این فکر میکنم که وقتی یک نفر قرارداد کاریش را تمدید میکند، حتی اگر از شغلش راضی نباشد، از تصور اینکه میتواند قسط وام و هزینه روزانه خانوادهاش را برای مدتی در آینده تامین کند احساس آزادی میکند.
مثل مادر (یا پدری) که با توجه به موجودی یخچال خانهاش توانسته است برای سوال "امروز نهار چی بپزم؟" جوابی بهینه پیدا کند.
وقتی فکر نان شب و سقف بالای سرت نیستی آزاد میشوی که به چیزهای بهتر و بیشتر فکر کنی.
پسری که همیشه بلوز قرمز یا نارنجی میخرد هم به نوعی آزاد است. یکبار انتخاب کرده و حالا چارچوبی برای خریدش دارد که او را از قید تدبیر و تردید آزاد کرده است.
خودم وقتی اینستاگرام را از روی گوشی پاک کردم و بعدها وقتی از انبوه کانالها و گروههای تلگرامم کم کردم، احساس آزادی داشتم.
مثل وقتی که صدای مودم نوید وصل شدن به اینترنت را میداد و شبیه صبح های خیلی زود که همه به جز من و خورشید در خانه هنوز خواب هستند.
انگار گذر سالها نگاهم را به این کلمه عوض کرده است. وقتی تلاش میکنی به حرف دیگران اهمیت ندهی اتفاقا تمام تمرکز و دغدغهات حول حرف مردم میچرخد. وقتی تلاش میکنی از شبیه کسی بودن خلاص شوی آزادی چگونه بودن عملا از تو گرفته میشود. وقتی میخواهی دختر خوب و مهربانی باشی آزادی نه گفتن را از خودت سلب میکنی. وقتی اصرار میکنی فراتر از یک کارمند معمولی باشی آزادی پرداختن به بدنت را واگذار میکنی و وقتی مشهور میشوی آزادی لذت بردن از چیزهای کوچک را از خودت دریغ کرده ای. در تقلا بودن برای آزاد بودن انگار بیش از هر چیزی مانع آزاد زندگی کردن میشود.
در عوض وقتی بتوانی تاب بیاوری تا احساس یا نیت شدیداً انسانی را به رفتار و افکارت نسبت بدهند، از خشم خودت آزاد شدهای. این آزادی ناشی از پذیرفتن این واقعیت است که من هم یک انسانم.
حس میکنم عمیقترین تجربه از آزادی زمانی برای ما رقم میخورد که از قید سرنوشت خودمان آزاد بشویم. روزی که بتوانیم تمامی مسیر زندگیمان را بدون برآشفتن و با یک لبخند از ذهن بگذرانیم. این یک جور آزاد شدن کامل است. آزاد شدن از دریغ و حسرت هزاران راه نرفته ...
مریم شیرازی | ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
#خودابرازی
#دایرهالمعارف
@baramapodcast
❤6👏4
زنهای موازی من – (2)- لو سالومه
مدیر مهدکودک از دور پیدا بود. با کفشهای پاشنه بلند مشکی و قدمهای سریع همیشگیاش. مانتوی بلند نارنجی و رنگهای روی صورتش به قدر کافی او را از شبیه شدن به ناظمهای مدرسه در زمان ما نجات داده بودند. هنوز رد کبودی عمل جراحی زیبایی روی صورتش بود. وارد راهرو شد و از کنار خانمی که با شلنگ گلها را آب میداد گذشت. "با پارچ آب بدین گلها رو" . به ما رسید. با صدای بلندِ خنده و احوالپرسی. و همچنان بدون توقف میرفت. مربی پیشدبستان را دید که بر خلاف انتظار، همراه یک کمکمربی توی راهرو ایستاده بود. "بهبه. خانمها میتینگ گذاشتین؟" جلوی درب دفترش در انتهای حیاط مهدکودک به مادری رسید که هنوز نمیتوانست بچهاش را رها کند و به خانه برگردد. "مامان جان برو داخل دفتر از توی دوربین ببینش. جلو چشمش نباش اینقدر". خریدها را داد دست یکی از پرسنل و گفت "برام یه چایی بیار."
طی کمتر از دو دقیقه، همه این دستورها را داد. انگار که انجام شدنشان بدیهی است. از مربیها دلیل ترک کلاس را نپرسید. منتظر درددلهای آن مادر مضطرب نمانْد. و نگران این نبود که پرسنل تازهوارد بابت تحکم صبحگاهی خانم مدیر دستپاچه شود. چایی باید قاعدتا این موقع آماده باشد و با همه مشغلههایی که مدیریت دو شعبه مهدکودک با حداقل 150 بچه و والدین آنها و ادارات متبوع و همسایههای شاکی و مسائل مالی روی سر آدم ریخته است؛ مانیکور و تزریق به موقع ژل و عمل بینی و آرایش مو و صورت و شیکپوشی نباید فراموش بشود.
این جنبههای خانم مدیر را دوست داشتم. من را یاد سالومه در رمان وقتی نیچه گریست میانداخت. صحنهای هست که دکتر بروئر با لو سالومه در مطبش دیدار میکند. دکتر که از سرعت و صراحت رفتار لو سالومه متعجب شده است؛ به زن جوان میگوید: "میبینم ترجیح میدهید کارهایتان را خودتان انجام دهید. فکر نمیکنید این رفتار، مردان را از لذت خدمت به شما محروم کند؟" لو سالومه گفت: "هر دوی ما خوب میدانیم که برخی از خدمات مردان، چندان برای سلامت زنان مناسب نیست."
وقتی رمان نیچه گریست را برای اولین بار میخواندم، لو سالومه برایم یک شخصیت حاشیهای بود. من مجذوب مکالمات نیچه با دکتر بروئر بودم. اما اینبار که این کتاب را شروع کردم، تمام توجهم پیش لو سالومه بود. زنی که میتواند در عین دلبستگی عاطفی و قرابت فکری با مردان، آزاد و مستقل زندگی کند. از اینکه میدیدم او تا این حد با کیتی فرق دارد، برای لحظهای خندهام گرفت. یاد چند روز پیش افتادم که دوستی از من پرسید؟ از اینکه سالها شاغل بودی پشیمونی؟ گفتم: نه. پرسید از اینکه الان شاغل نیستی پشیمونی؟ گفتم: نه. و تعجب کردم که بر خلاف قبل، اینبار جواب هر دو سوال کاملا در پیش خودم شفاف و قاطع بود. انگار این اواخر که آگاهانه به این سوال فکر نکرده بودم، ناخودآگاهم در پس زمینه ذهنم در حال تحلیل آن بوده باشد و به راه حلی برسد که زیستن کیتی و لو را تواما به رسمیت بشناسد. زنانی متفاوت، پای نهاده در مسیری صحیح و البته موازی که شاید هرگز با هم یکی نمیشوند اما انعکاس هر کدام از آنها در جهان بیرون، من را مشعوف میکند. مثل لبخندی از سر تحسین برای خانم مدیر...
مریم شیرازی | ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
#زنهای_موازی_من
#سفرقهرمانی
#نیچه
#کتاب
@baramapodcast
مدیر مهدکودک از دور پیدا بود. با کفشهای پاشنه بلند مشکی و قدمهای سریع همیشگیاش. مانتوی بلند نارنجی و رنگهای روی صورتش به قدر کافی او را از شبیه شدن به ناظمهای مدرسه در زمان ما نجات داده بودند. هنوز رد کبودی عمل جراحی زیبایی روی صورتش بود. وارد راهرو شد و از کنار خانمی که با شلنگ گلها را آب میداد گذشت. "با پارچ آب بدین گلها رو" . به ما رسید. با صدای بلندِ خنده و احوالپرسی. و همچنان بدون توقف میرفت. مربی پیشدبستان را دید که بر خلاف انتظار، همراه یک کمکمربی توی راهرو ایستاده بود. "بهبه. خانمها میتینگ گذاشتین؟" جلوی درب دفترش در انتهای حیاط مهدکودک به مادری رسید که هنوز نمیتوانست بچهاش را رها کند و به خانه برگردد. "مامان جان برو داخل دفتر از توی دوربین ببینش. جلو چشمش نباش اینقدر". خریدها را داد دست یکی از پرسنل و گفت "برام یه چایی بیار."
طی کمتر از دو دقیقه، همه این دستورها را داد. انگار که انجام شدنشان بدیهی است. از مربیها دلیل ترک کلاس را نپرسید. منتظر درددلهای آن مادر مضطرب نمانْد. و نگران این نبود که پرسنل تازهوارد بابت تحکم صبحگاهی خانم مدیر دستپاچه شود. چایی باید قاعدتا این موقع آماده باشد و با همه مشغلههایی که مدیریت دو شعبه مهدکودک با حداقل 150 بچه و والدین آنها و ادارات متبوع و همسایههای شاکی و مسائل مالی روی سر آدم ریخته است؛ مانیکور و تزریق به موقع ژل و عمل بینی و آرایش مو و صورت و شیکپوشی نباید فراموش بشود.
این جنبههای خانم مدیر را دوست داشتم. من را یاد سالومه در رمان وقتی نیچه گریست میانداخت. صحنهای هست که دکتر بروئر با لو سالومه در مطبش دیدار میکند. دکتر که از سرعت و صراحت رفتار لو سالومه متعجب شده است؛ به زن جوان میگوید: "میبینم ترجیح میدهید کارهایتان را خودتان انجام دهید. فکر نمیکنید این رفتار، مردان را از لذت خدمت به شما محروم کند؟" لو سالومه گفت: "هر دوی ما خوب میدانیم که برخی از خدمات مردان، چندان برای سلامت زنان مناسب نیست."
وقتی رمان نیچه گریست را برای اولین بار میخواندم، لو سالومه برایم یک شخصیت حاشیهای بود. من مجذوب مکالمات نیچه با دکتر بروئر بودم. اما اینبار که این کتاب را شروع کردم، تمام توجهم پیش لو سالومه بود. زنی که میتواند در عین دلبستگی عاطفی و قرابت فکری با مردان، آزاد و مستقل زندگی کند. از اینکه میدیدم او تا این حد با کیتی فرق دارد، برای لحظهای خندهام گرفت. یاد چند روز پیش افتادم که دوستی از من پرسید؟ از اینکه سالها شاغل بودی پشیمونی؟ گفتم: نه. پرسید از اینکه الان شاغل نیستی پشیمونی؟ گفتم: نه. و تعجب کردم که بر خلاف قبل، اینبار جواب هر دو سوال کاملا در پیش خودم شفاف و قاطع بود. انگار این اواخر که آگاهانه به این سوال فکر نکرده بودم، ناخودآگاهم در پس زمینه ذهنم در حال تحلیل آن بوده باشد و به راه حلی برسد که زیستن کیتی و لو را تواما به رسمیت بشناسد. زنانی متفاوت، پای نهاده در مسیری صحیح و البته موازی که شاید هرگز با هم یکی نمیشوند اما انعکاس هر کدام از آنها در جهان بیرون، من را مشعوف میکند. مثل لبخندی از سر تحسین برای خانم مدیر...
مریم شیرازی | ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
#زنهای_موازی_من
#سفرقهرمانی
#نیچه
#کتاب
@baramapodcast
❤8👏4
صبح روز تولد ۳۸ سالگی
دو سه روز پیش سعی کردم نوتهای گوشیام رو سروسامان بدم که به این یادداشت رسیدم.
دیشب تولد ۳۸ سالگی من بود.
سالاد الویه برای ۱۲ نفر درست کردم.
با کمک بابا و میلاد. رفتیم خونه دایی رضا و بعد معلوم شد سالاد اندازه ۲۰ نفر بوده. مثل همیشه بیشبرآورد داشتم.
شب که بعد از شام با زندایی و سهیلا رفتیم تو روستا بچرخیم؛ زندایی عصای ننه رو دستش گرفته بود و داشت میگفت که عصا چقدر کمک میکنه به راه رفتن تو سن بالا، که من گفتم من امروز ۳۸سال رو تموم کردم. و هر دو منو بغل کردن و تبریک گفتن و آرزوهای خوب برای همهمون کردن.
دیشب خاصترین تولد برای من بود.
خاص و غمگین.
پارسال نرگس برای تولدم یه نقاشی رنگ کرده بود.
پارسال تو تولدم یه پیراهن سفید خامه دوزی پوشیده بود. مثل یه عروس کوچولو دست مامان و باباش رو گرفته بود و یهو اومد تو حیاط بزرگ تالار.
و امسال روز تولد من مصادف شده با چهلمین روز پر کشیدن نرگس.
چهل روزه که بدون نرگس از خواب بیدار میشیم میخوابیم و روز رو شب میکنیم.
بدون چشمهای قشنگ و درخشانش . بدون مژه های پرپشت و سیاهی که مثل چتر پهن میشد روی لپهای تپلش.
بدون شیرین زبونیها و خندههای از ته دلش.
بدون نگرانی برای دلتنگیهاش در آخر مهمونی و گریههاش موقع برگشتن به خونه.
چندبار تا حالا این مطلب رو خوندم و شنیدم که: تا وقتی منتهای رنج رو تجربه نکنید منتهای لذت رو هم درک نمیکنید.
یه بار هم فکر میکنم تو یکی از کتابهای مارک منسن بود که خوندم حسگری که در درون ما غم رو حس میکنه همونیه که شادی رو هم حس میکنه.
اگه نسبت به غم بی تفاوت و بی حس بشیم و یا بخواهیم خودمون رو در برابر غم محافظت کنیم، ازش اجتناب کنیم و با غمی که داریم زندگی نکنیم، معنای شادی رو هم نخواهیم فهمید.
حالا معنی حرفش رو میفهمم.
لذت یه دورهمی ساده با یه غذای معمولی رو امروز خیلی زیاد و غلیظ توی دلم حس میکنم. امروز که بدون مامان و نرگس تولدم رو رد میکنم.
مریم شیرازی | ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
متن اصلی نوشته شده در تاریخ ۱ مرداد ۱۴۰۴
#سفرقهرمانی
#روزنوشت
#خودابرازی
@baramapodcast
دو سه روز پیش سعی کردم نوتهای گوشیام رو سروسامان بدم که به این یادداشت رسیدم.
دیشب تولد ۳۸ سالگی من بود.
سالاد الویه برای ۱۲ نفر درست کردم.
با کمک بابا و میلاد. رفتیم خونه دایی رضا و بعد معلوم شد سالاد اندازه ۲۰ نفر بوده. مثل همیشه بیشبرآورد داشتم.
شب که بعد از شام با زندایی و سهیلا رفتیم تو روستا بچرخیم؛ زندایی عصای ننه رو دستش گرفته بود و داشت میگفت که عصا چقدر کمک میکنه به راه رفتن تو سن بالا، که من گفتم من امروز ۳۸سال رو تموم کردم. و هر دو منو بغل کردن و تبریک گفتن و آرزوهای خوب برای همهمون کردن.
دیشب خاصترین تولد برای من بود.
خاص و غمگین.
پارسال نرگس برای تولدم یه نقاشی رنگ کرده بود.
پارسال تو تولدم یه پیراهن سفید خامه دوزی پوشیده بود. مثل یه عروس کوچولو دست مامان و باباش رو گرفته بود و یهو اومد تو حیاط بزرگ تالار.
و امسال روز تولد من مصادف شده با چهلمین روز پر کشیدن نرگس.
چهل روزه که بدون نرگس از خواب بیدار میشیم میخوابیم و روز رو شب میکنیم.
بدون چشمهای قشنگ و درخشانش . بدون مژه های پرپشت و سیاهی که مثل چتر پهن میشد روی لپهای تپلش.
بدون شیرین زبونیها و خندههای از ته دلش.
بدون نگرانی برای دلتنگیهاش در آخر مهمونی و گریههاش موقع برگشتن به خونه.
چندبار تا حالا این مطلب رو خوندم و شنیدم که: تا وقتی منتهای رنج رو تجربه نکنید منتهای لذت رو هم درک نمیکنید.
یه بار هم فکر میکنم تو یکی از کتابهای مارک منسن بود که خوندم حسگری که در درون ما غم رو حس میکنه همونیه که شادی رو هم حس میکنه.
اگه نسبت به غم بی تفاوت و بی حس بشیم و یا بخواهیم خودمون رو در برابر غم محافظت کنیم، ازش اجتناب کنیم و با غمی که داریم زندگی نکنیم، معنای شادی رو هم نخواهیم فهمید.
حالا معنی حرفش رو میفهمم.
لذت یه دورهمی ساده با یه غذای معمولی رو امروز خیلی زیاد و غلیظ توی دلم حس میکنم. امروز که بدون مامان و نرگس تولدم رو رد میکنم.
مریم شیرازی | ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
متن اصلی نوشته شده در تاریخ ۱ مرداد ۱۴۰۴
#سفرقهرمانی
#روزنوشت
#خودابرازی
@baramapodcast
❤16
قبل از کرونا بود. توی کاخ سعدآباد تعدادی از تابلوهای استاد فرشچیان را دیدم. قبل از آن روز به یاد ندارم که در مواجهه با یک نقاشی توانسته باشم چیزی به جز قرابت با واقعیت را تشخیص و تحسین کنم. اما دیدن آن تابلوها در عین بیسوادی هنری حس احترام و تحسین را در من برانگیخت.
از بین آنهمه اثر، تابلوی سحر برایم خیلی خاص جلوه میکرد. محو رنگ آبی تابلو شده بودم و واقعا لذت میبردم.
اخیرا پستی درباره رنگ سال ۲۰۲۷ خواندم. بیدرنگ یاد تابلوی سحر افتادم.
توصیف احساسم نسبت به آبی سال آینده میلادی و آبی تابلوی سحر استاد فرشچیان را انگار در این پستِ خانم فاطمی ⬇️ پیدا کردم.
مریم شیرازی | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
#روزنوشت
#هنر
@baramapodcast
از بین آنهمه اثر، تابلوی سحر برایم خیلی خاص جلوه میکرد. محو رنگ آبی تابلو شده بودم و واقعا لذت میبردم.
اخیرا پستی درباره رنگ سال ۲۰۲۷ خواندم. بیدرنگ یاد تابلوی سحر افتادم.
توصیف احساسم نسبت به آبی سال آینده میلادی و آبی تابلوی سحر استاد فرشچیان را انگار در این پستِ خانم فاطمی ⬇️ پیدا کردم.
مریم شیرازی | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
#روزنوشت
#هنر
@baramapodcast
❤5👏1
Forwarded from از توفان | عسل فاطمی
🔵رنگِ«آبی درخشان | Luminous Blue»
آبیِ درخشانِ ۲۰۲۷، نه آبیِ آسمان است و نه آبیِ دریا. میان این دو ایستاده؛ جایی که رؤیا به واقعیت میرسد و انسان، پس از سالها هیاهو، دوباره به سکوت خودش گوش میدهد. این رنگ یادآور آن لحظهی کوتاهی است که پیش از طلوع خورشید، جهان هنوز بیدار نشده اما تاریکی نیز دیگر قدرت گذشته را ندارد.
شاید به همین دلیل، رنگ سال ۲۰۲۷ بیش از آنکه نماد آینده باشد، نماد اعتماد به آینده است. یادآوری اینکه انسان همیشه میان تاریکی و نور زندگی کرده و هر بار، چیزی در درونش او را به سمت روشنایی کشانده است.
آبیِ ۲۰۲۷، رنگ امیدهای پر سر و صدا نیست؛
رنگ امیدهایی است که آرام، عمیق و ماندگارند.
همان امیدی که باعث میشود با وجود همه چیز، باز هم برای فردا برنامه بریزیم، کتابی تازه باز کنیم، دوستی را ببخشیم و پنجرهای رو به جهان بگشاییم.
شاید معنای واقعی این رنگ همین باشد:
نور، همیشه از دل تاریکی متولد نمیشود؛ گاهی از دلِ باور ما به ادامه دادن زاده میشود.
✍🏽 عسل فاطمی
🥀 از دل روزهای عبوس اما آمُل
📅 ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
#یادداشت_روزانه #فلسفیدن
آبیِ درخشانِ ۲۰۲۷، نه آبیِ آسمان است و نه آبیِ دریا. میان این دو ایستاده؛ جایی که رؤیا به واقعیت میرسد و انسان، پس از سالها هیاهو، دوباره به سکوت خودش گوش میدهد. این رنگ یادآور آن لحظهی کوتاهی است که پیش از طلوع خورشید، جهان هنوز بیدار نشده اما تاریکی نیز دیگر قدرت گذشته را ندارد.
ما در عصر سرعت زندگی میکنیم؛ عصری که هر روز اطلاعات بیشتری میدانیم اما گاهی کمتر خودمان را میشناسیم. آبیِ روشنایی، انگار دعوتی است به بازگشت. نه بازگشت به گذشته، بلکه بازگشت به درون. به آن بخش فراموششده از وجودمان که هنوز میتواند شگفتزده شود، امیدوار بماند و به فردا ایمان داشته باشد.
این رنگ از جنس فریاد نیست؛
از جنس حضور است.
مثل چراغ کوچکی در انتهای راهرویی تاریک که نمیگوید مسیر آسان خواهد بود، اما اطمینان میدهد که مسیر وجود دارد.
شاید به همین دلیل، رنگ سال ۲۰۲۷ بیش از آنکه نماد آینده باشد، نماد اعتماد به آینده است. یادآوری اینکه انسان همیشه میان تاریکی و نور زندگی کرده و هر بار، چیزی در درونش او را به سمت روشنایی کشانده است.
آبیِ ۲۰۲۷، رنگ امیدهای پر سر و صدا نیست؛
رنگ امیدهایی است که آرام، عمیق و ماندگارند.
همان امیدی که باعث میشود با وجود همه چیز، باز هم برای فردا برنامه بریزیم، کتابی تازه باز کنیم، دوستی را ببخشیم و پنجرهای رو به جهان بگشاییم.
شاید معنای واقعی این رنگ همین باشد:
نور، همیشه از دل تاریکی متولد نمیشود؛ گاهی از دلِ باور ما به ادامه دادن زاده میشود.
✍🏽 عسل فاطمی
🥀 از دل روزهای عبوس اما آمُل
📅 ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
#یادداشت_روزانه #فلسفیدن
❤6
خانه
توی سبزی فروشی داشتم حساب میکردم کرفس بخرم یا نه که شنیدم مردی درباره خانه جدیدش به صاحبمغازه میگوید و اینکه حالا خانهاش با مغازه فاصله زیادی دارد و برای همین دیربهدیر همدیگر را میبینند. بعد درباره دو تا خانه قبلی او حرف زدند و مغازهدار تعریف میکرد که پدربزرگ قصابش زمین خانه آنها را در عوض بدهی یک مشتری قبول کرده و اتفاقا مشتری هم خوشحال بوده چون گمان نمیکرده است به این زودیها زمینش ارزش چندانی پیدا کند.
یک آن یاد وقتی افتادم که اتوبوس آخرین تونل را به سمت شهرمان میپیچید. زینب میگفت: «بوی خونه داره میاد». من تعجب میکردم. برای من بوی خانه چند کیلومتر دیرتر احساس میشد. چون زینب 19 سال بود که توی آن شهر زندگی میکرد و من فقط 5 سال. من تا سر کوچه نمیرسیدم بوی خانه به مشامم نمیخورد. بچگی من جای دیگری بود.
خانم اشتری، همسایه خانه قبلیمان میگفت برادرش هر چند سال یکبار یک خانه نوساز میخرد و معتقد است با مدل زندگی آپارتماننشینی نمیشود تعمیر و بازسازی اساسی توی خانه انجام داد.
تعجب میکنم از تعدد خانههایی که در آن زندگی میکنیم. احساس میکنم شاید آدم نباید اینقدر جابجا بشود. چیزی ته قلبم میگوید آدمها دوست دارند وقتی به گذشته نگاه میکنند سیری از خاطرات، آدمها، بوی شکوفه دم عید و علف خشک اول تابستان، خشخش برگ درختان کوچه و منظره تکراری برف پشت شیشه را طی سالیان طولانی در یک خانه به یاد بیاورند. نه اینکه آنقدر خانه عوض کرده باشند که شبها، روان طفلکیشان نداند برای خواب ساختن باید کدام لوکیشن را انتخاب کند.
یاد اوشین افتادم وقتی مادرش را کول کرده بود و به خانه برمیگرداند. یاد قصههای مادربزرگهایم درباره مردانی از روستا که بعد از سالها بیخبری و گمنامی به خانههایشان برگشته بودند. واقعا اگر آدمهای قدیمی هم مثل ما تند و تند خانه عوض میکردند تکلیف آنهایی که بعد از مدتی طولانی به خانه برمیگشتند چه میشد؟
یکبار توی یکی از قسمتهای پادکست رادیو مرز پسری داشت درباره یکی از محلات نزدیک شهرک ما صحبت میکرد. میگفت: «من تهران زندگی میکنم. وقتی دارم برمیگردم خونه (حتی وقتی تهران زندگی میکنی باز هم انگار خونه جای دیگریست) خبر نمیدم که دارم میام. چون میدونم اگر کسی اون ساعت خونه نباشه، توی اون کوچه بیست تا خونه هست که میتونم برم بشینم، چایی و نهارم رو بخورم تا خونوادم برگردن. و حداقل پنج تا خونه هست که میتونم شب رو توش بخوابم». حالا هر وقت از آنجا رد میشویم بیاختیار چشم میچرخانم آن بیست یا پنج خانه را ببینم.
وسط فیلم سیاه و سفیدی که دارد خشم و استیصال و اندک امیدِ مردمانِ رانده شده از خانههایشان را روایت میکند (خوشههای خشم)، تبلیغ ده ثانیهای آپارات شروع میشود. یک خانه با مبلمان و دیوارهای سفید، توسی و آبی روشن که کوچکترین تضادی با رنگ رخت و لباس اعضای خانه که انگار برندگان جشنواره مد و زیبایی هستند، ندارد. تضاد این دو صحنه عجیب در من اثر میکند. به مشقت خانواده تام جود فکر میکنم. به اینکه در پی خانه، کار و زندگی مجبور شدند بزنند به جاده. سه هزار کیلومتر راه تا کالیفرنیا. ما که درخت نیستیم مجبور باشیم یکجا بمانیم (البته این مثل کمی قدیمی است چون الان درختها هم مهاجرت میکنند). گاهی مجبوری و گاهی انتخاب میکنی حرکت کنی. خانه را عوض کنی و با خطرها و خطاهای جدید فرصت رشد کردن بدهی به خودت. برای ادامه تحصیل در یک دانشگاه بهتر. برای ازدواج و زندگی کردن در کنار کسی که دوستش داری و گاهی برای فقط زنده ماندن. بله همه اینها را بخش دیگر وجودم میگوید. احتمالا این بخش ارتباط چندانی با آن تکه ته قلبم ندارد که نگران امنیت روانی بچهها بود.
البته فقط زمانِ بودن نیست که جایی را خانه ما میکند. به قول احسان عبدی پور:
«اگه يه روز جنوب تبخير بشه و جاش رو نقشه ي جهان يه گودال خالييي بمونه، ما ميتونيم رو صداي بخشو دوباره همو پيدا كنيم ُدور هم جمع بشيمو يه سرزمين تازهاي، دوبارهاي، بنا كنيم. سرزمين، موطن، جغرافيا نيست. يه چيزيه تو مغز».
چند ماه پیش که در حال تزریق سرم توی درمانگاه شهرک دراز کشیده بودم یک لحظه با خودم گفتم من پانزده سال است که ساکن اینجا هستم. چرا هنوز تهران برایم به مثابه خانه و شهر خودم نیست؟ بعد فکر کردم احتمالا چون من اغلب فقط برای کاری به تهران میروم.
تصمیم گرفتم از این شهود ناگهانی غافل نشوم و به طور آگاهانه برای تلطیف حس غربت تلاش کنم. تازه داشتم عاشق اینجا میشدم که جنگ شد و عشقم به واسطه دوری یکماهه شدت بیشتری گرفت. حقیقتا تصور ویرانی تهران بسیار آزردهام میکرد.
بعد از جنگ تصمیم گرفتم حداقل ماهی یکبار برای تفریح بروم تهران. اینطوری حداقل دوازده خاطره در سال با شهر جدیدم دارد که میتواند برایم بسیار دلگرم کننده باشد و اسباب شادی و نوستالژی سالهای بعد.
مریم شیرازی | ۷ تیر ۱۴۰۵
#دایرهالمعارف
#کتاب
#روزنوشت
@baramapodcast
توی سبزی فروشی داشتم حساب میکردم کرفس بخرم یا نه که شنیدم مردی درباره خانه جدیدش به صاحبمغازه میگوید و اینکه حالا خانهاش با مغازه فاصله زیادی دارد و برای همین دیربهدیر همدیگر را میبینند. بعد درباره دو تا خانه قبلی او حرف زدند و مغازهدار تعریف میکرد که پدربزرگ قصابش زمین خانه آنها را در عوض بدهی یک مشتری قبول کرده و اتفاقا مشتری هم خوشحال بوده چون گمان نمیکرده است به این زودیها زمینش ارزش چندانی پیدا کند.
یک آن یاد وقتی افتادم که اتوبوس آخرین تونل را به سمت شهرمان میپیچید. زینب میگفت: «بوی خونه داره میاد». من تعجب میکردم. برای من بوی خانه چند کیلومتر دیرتر احساس میشد. چون زینب 19 سال بود که توی آن شهر زندگی میکرد و من فقط 5 سال. من تا سر کوچه نمیرسیدم بوی خانه به مشامم نمیخورد. بچگی من جای دیگری بود.
خانم اشتری، همسایه خانه قبلیمان میگفت برادرش هر چند سال یکبار یک خانه نوساز میخرد و معتقد است با مدل زندگی آپارتماننشینی نمیشود تعمیر و بازسازی اساسی توی خانه انجام داد.
تعجب میکنم از تعدد خانههایی که در آن زندگی میکنیم. احساس میکنم شاید آدم نباید اینقدر جابجا بشود. چیزی ته قلبم میگوید آدمها دوست دارند وقتی به گذشته نگاه میکنند سیری از خاطرات، آدمها، بوی شکوفه دم عید و علف خشک اول تابستان، خشخش برگ درختان کوچه و منظره تکراری برف پشت شیشه را طی سالیان طولانی در یک خانه به یاد بیاورند. نه اینکه آنقدر خانه عوض کرده باشند که شبها، روان طفلکیشان نداند برای خواب ساختن باید کدام لوکیشن را انتخاب کند.
یاد اوشین افتادم وقتی مادرش را کول کرده بود و به خانه برمیگرداند. یاد قصههای مادربزرگهایم درباره مردانی از روستا که بعد از سالها بیخبری و گمنامی به خانههایشان برگشته بودند. واقعا اگر آدمهای قدیمی هم مثل ما تند و تند خانه عوض میکردند تکلیف آنهایی که بعد از مدتی طولانی به خانه برمیگشتند چه میشد؟
یکبار توی یکی از قسمتهای پادکست رادیو مرز پسری داشت درباره یکی از محلات نزدیک شهرک ما صحبت میکرد. میگفت: «من تهران زندگی میکنم. وقتی دارم برمیگردم خونه (حتی وقتی تهران زندگی میکنی باز هم انگار خونه جای دیگریست) خبر نمیدم که دارم میام. چون میدونم اگر کسی اون ساعت خونه نباشه، توی اون کوچه بیست تا خونه هست که میتونم برم بشینم، چایی و نهارم رو بخورم تا خونوادم برگردن. و حداقل پنج تا خونه هست که میتونم شب رو توش بخوابم». حالا هر وقت از آنجا رد میشویم بیاختیار چشم میچرخانم آن بیست یا پنج خانه را ببینم.
وسط فیلم سیاه و سفیدی که دارد خشم و استیصال و اندک امیدِ مردمانِ رانده شده از خانههایشان را روایت میکند (خوشههای خشم)، تبلیغ ده ثانیهای آپارات شروع میشود. یک خانه با مبلمان و دیوارهای سفید، توسی و آبی روشن که کوچکترین تضادی با رنگ رخت و لباس اعضای خانه که انگار برندگان جشنواره مد و زیبایی هستند، ندارد. تضاد این دو صحنه عجیب در من اثر میکند. به مشقت خانواده تام جود فکر میکنم. به اینکه در پی خانه، کار و زندگی مجبور شدند بزنند به جاده. سه هزار کیلومتر راه تا کالیفرنیا. ما که درخت نیستیم مجبور باشیم یکجا بمانیم (البته این مثل کمی قدیمی است چون الان درختها هم مهاجرت میکنند). گاهی مجبوری و گاهی انتخاب میکنی حرکت کنی. خانه را عوض کنی و با خطرها و خطاهای جدید فرصت رشد کردن بدهی به خودت. برای ادامه تحصیل در یک دانشگاه بهتر. برای ازدواج و زندگی کردن در کنار کسی که دوستش داری و گاهی برای فقط زنده ماندن. بله همه اینها را بخش دیگر وجودم میگوید. احتمالا این بخش ارتباط چندانی با آن تکه ته قلبم ندارد که نگران امنیت روانی بچهها بود.
البته فقط زمانِ بودن نیست که جایی را خانه ما میکند. به قول احسان عبدی پور:
«اگه يه روز جنوب تبخير بشه و جاش رو نقشه ي جهان يه گودال خالييي بمونه، ما ميتونيم رو صداي بخشو دوباره همو پيدا كنيم ُدور هم جمع بشيمو يه سرزمين تازهاي، دوبارهاي، بنا كنيم. سرزمين، موطن، جغرافيا نيست. يه چيزيه تو مغز».
چند ماه پیش که در حال تزریق سرم توی درمانگاه شهرک دراز کشیده بودم یک لحظه با خودم گفتم من پانزده سال است که ساکن اینجا هستم. چرا هنوز تهران برایم به مثابه خانه و شهر خودم نیست؟ بعد فکر کردم احتمالا چون من اغلب فقط برای کاری به تهران میروم.
تصمیم گرفتم از این شهود ناگهانی غافل نشوم و به طور آگاهانه برای تلطیف حس غربت تلاش کنم. تازه داشتم عاشق اینجا میشدم که جنگ شد و عشقم به واسطه دوری یکماهه شدت بیشتری گرفت. حقیقتا تصور ویرانی تهران بسیار آزردهام میکرد.
بعد از جنگ تصمیم گرفتم حداقل ماهی یکبار برای تفریح بروم تهران. اینطوری حداقل دوازده خاطره در سال با شهر جدیدم دارد که میتواند برایم بسیار دلگرم کننده باشد و اسباب شادی و نوستالژی سالهای بعد.
مریم شیرازی | ۷ تیر ۱۴۰۵
#دایرهالمعارف
#کتاب
#روزنوشت
@baramapodcast
Wikipedia
خوشههای خشم (فیلم)
فیلمی از جان فورد
❤7👏2
کُ نْ تُ رُ ل
خُب خُب خُب بالاخره وقتش رسید. بعد از ۳۹ سال تعقیب و گریز این بار جرات دارم روبرویت بایستم.
ای لعنتی دغلباز. فقط خدا میداند چند بار مثل «پخمه» عزیز نسین چهره عوض کردهای. سال به سال و ماه به ماه و روز به روز و ثانیه به ثانیه به من ضربه میزدی و من در خودم فرو میرفتم. میترسیدم و پا پس میکشیدم و مچاله میشدم.
اما ما آدمها وقتی بفهمیم تنها نیستیم دیگر زورت به ما نمیرسد.
امروز حین پیاده روی توی پارک یاد دریاسالار ویلیام مکریون افتادم که توی کتابش میگفت وقتی بتوانیم به اندازه قلمرو تختخوابمان در شروع یک روز، این جهان را منظم کنیم، اولین ضربه مهلک را به تو زدهایم. فقط باید یادمان باشد هر روز صبح اولین کار ما همین باشد. تحت هیچ شرایطی ترک نشود. مثل یک واجب دینی. دریاسالار میگفت این روتین صبحگاهی خیلی برایش کار کرده است.
جالب شد. خاطراتم درباره تو و دیگران اغلب با نظامیان گره خورده است.
همزمان یاد داستان زن جاسوسی افتادم که دستگیر شد و نتوانست به موقع از سیانورش استفاده کند. میگفت بعدها افسران ارتش کره جنوبی به من گفتند: "از همان روز اول فهمیدیم تو یک جاسوس حرفهای هستی نه یک توریست. ما تو دوربین میدیدیم که هر روز صبح زود بیدار میشوی و تختت را مرتب میکنی". آخر کدام گردشگر نرمال وقتی توی زندان است چنین کاری میکند؟ مگر اینکه قبلا حسابی برای دست و پنجه نرم کردن با تو آموزش دیده باشد.
مقالهای درباره دستگیری صدام حسین را چند سال پیش میخواندم که از همه آن چندصد کلمه همین را به یاد دارم که راوی از دیدن ملحفههای نامرتب تختخواب او متعجب بود. فکر کنم توقع داشتی روز اعدامش هم اسیر تو باشد.
خاطرات نزدیکتری هم البته با تو دارم. مثل روزی که نگذاشتم پسرکم به تنهایی سر بخورد. وانمود کردی احساس مسئولیت هستی اما در نهایت باعث شدی لبخند و لذت بازی بی دغدغه بچه با چاشنی ترس همراه شود.
یا روزی که همه حواسم را جمع کرده بودم که قبل از حرکتمان حتما چندین بسته یخ توی فریزر آماده باشد. پشت ظاهر برنامهریزی استتار کرده بودی.
و دهها باری که مجبورم میکنی دقایق طولانی را پشت تلفن به چک کردن جزئیات و هماهنگی بین آدمها بگذرانم که کوچکترین چیزی از دستم در نرود، ظاهر خانم مدیر حواس جمع را به خودت میگیری با چاشنی مهربانی.
بدتر از همه میدانی کجاست؟ وقتی که از شدت نیاز به تو، رو به انکار واقعیت میآورم و به جای نشستن و دیدن و گوش دادن و حضور داشتن و درد کشیدن یا کِیف کردن، سر پا هستم و در جنب و جوش برای انجام دادن کاری.
دیشب شنیدم پسر یالوم خودکشی کرده. تعجب نکردم. ناراحت شدم. برای او و پدرش. و دوباره یاد تو افتادم. به این فکر کردم که (به قول رسانههای ایرانی) برجستهترین روانکاو دنیا در ۹۵ سالگی و در میانه زندگی با آلزایمر، حالا که پسر شصتوچند سالهاش را از دست داده، درباره تو چه فکری میکند؟
میدانی من مثل مکریون و خانم جاسوس و صدام حسین و یالوم نیستم. رختخواب من هیچ چیزی درباره تو نمیگوید. من کلمات را دارم. وقتی که میخوانم، مینویسم، میشنوم، حرف میزنم و بیشتر از همه وقتی ساکتم. کلمهها سلاح من هستند. امروز از اینکه میتوانم با یک نگاه بشناسمت و دستت را بخوانم خوشحال و مغرورم. تو همیشه هستی اما من دیگر کمتر گول تو را میخورم. فهمیدهام قدرت تو در پنهان شدنت پشت هزار اسم و احساس دیگر است. دیگر زورت به من نمیرسد.
بدرود.
مریم شیرازی | ۱۰ تیر ۱۴۰۵
#آلبومنامهها
#سفر_قهرمانی
#کتاب
@baramapodcast
📚 کتاب پخمه اثر عزیز نسین
📚 کتاب تختخوابت را مرتب کن نوشته ویلیام مکریون
📚 کتاب روح گریان من از کیم هیون هی
📌 خانواده یالوم دیروز طی بیانیهای خبر خودکشی پسر اروین یالوم، روانشناس و نویسنده محبوب آمریکایی را تایید کردند.
خُب خُب خُب بالاخره وقتش رسید. بعد از ۳۹ سال تعقیب و گریز این بار جرات دارم روبرویت بایستم.
ای لعنتی دغلباز. فقط خدا میداند چند بار مثل «پخمه» عزیز نسین چهره عوض کردهای. سال به سال و ماه به ماه و روز به روز و ثانیه به ثانیه به من ضربه میزدی و من در خودم فرو میرفتم. میترسیدم و پا پس میکشیدم و مچاله میشدم.
اما ما آدمها وقتی بفهمیم تنها نیستیم دیگر زورت به ما نمیرسد.
امروز حین پیاده روی توی پارک یاد دریاسالار ویلیام مکریون افتادم که توی کتابش میگفت وقتی بتوانیم به اندازه قلمرو تختخوابمان در شروع یک روز، این جهان را منظم کنیم، اولین ضربه مهلک را به تو زدهایم. فقط باید یادمان باشد هر روز صبح اولین کار ما همین باشد. تحت هیچ شرایطی ترک نشود. مثل یک واجب دینی. دریاسالار میگفت این روتین صبحگاهی خیلی برایش کار کرده است.
جالب شد. خاطراتم درباره تو و دیگران اغلب با نظامیان گره خورده است.
همزمان یاد داستان زن جاسوسی افتادم که دستگیر شد و نتوانست به موقع از سیانورش استفاده کند. میگفت بعدها افسران ارتش کره جنوبی به من گفتند: "از همان روز اول فهمیدیم تو یک جاسوس حرفهای هستی نه یک توریست. ما تو دوربین میدیدیم که هر روز صبح زود بیدار میشوی و تختت را مرتب میکنی". آخر کدام گردشگر نرمال وقتی توی زندان است چنین کاری میکند؟ مگر اینکه قبلا حسابی برای دست و پنجه نرم کردن با تو آموزش دیده باشد.
مقالهای درباره دستگیری صدام حسین را چند سال پیش میخواندم که از همه آن چندصد کلمه همین را به یاد دارم که راوی از دیدن ملحفههای نامرتب تختخواب او متعجب بود. فکر کنم توقع داشتی روز اعدامش هم اسیر تو باشد.
خاطرات نزدیکتری هم البته با تو دارم. مثل روزی که نگذاشتم پسرکم به تنهایی سر بخورد. وانمود کردی احساس مسئولیت هستی اما در نهایت باعث شدی لبخند و لذت بازی بی دغدغه بچه با چاشنی ترس همراه شود.
یا روزی که همه حواسم را جمع کرده بودم که قبل از حرکتمان حتما چندین بسته یخ توی فریزر آماده باشد. پشت ظاهر برنامهریزی استتار کرده بودی.
و دهها باری که مجبورم میکنی دقایق طولانی را پشت تلفن به چک کردن جزئیات و هماهنگی بین آدمها بگذرانم که کوچکترین چیزی از دستم در نرود، ظاهر خانم مدیر حواس جمع را به خودت میگیری با چاشنی مهربانی.
بدتر از همه میدانی کجاست؟ وقتی که از شدت نیاز به تو، رو به انکار واقعیت میآورم و به جای نشستن و دیدن و گوش دادن و حضور داشتن و درد کشیدن یا کِیف کردن، سر پا هستم و در جنب و جوش برای انجام دادن کاری.
دیشب شنیدم پسر یالوم خودکشی کرده. تعجب نکردم. ناراحت شدم. برای او و پدرش. و دوباره یاد تو افتادم. به این فکر کردم که (به قول رسانههای ایرانی) برجستهترین روانکاو دنیا در ۹۵ سالگی و در میانه زندگی با آلزایمر، حالا که پسر شصتوچند سالهاش را از دست داده، درباره تو چه فکری میکند؟
میدانی من مثل مکریون و خانم جاسوس و صدام حسین و یالوم نیستم. رختخواب من هیچ چیزی درباره تو نمیگوید. من کلمات را دارم. وقتی که میخوانم، مینویسم، میشنوم، حرف میزنم و بیشتر از همه وقتی ساکتم. کلمهها سلاح من هستند. امروز از اینکه میتوانم با یک نگاه بشناسمت و دستت را بخوانم خوشحال و مغرورم. تو همیشه هستی اما من دیگر کمتر گول تو را میخورم. فهمیدهام قدرت تو در پنهان شدنت پشت هزار اسم و احساس دیگر است. دیگر زورت به من نمیرسد.
بدرود.
مریم شیرازی | ۱۰ تیر ۱۴۰۵
#آلبومنامهها
#سفر_قهرمانی
#کتاب
@baramapodcast
📚 کتاب پخمه اثر عزیز نسین
📚 کتاب تختخوابت را مرتب کن نوشته ویلیام مکریون
📚 کتاب روح گریان من از کیم هیون هی
📌 خانواده یالوم دیروز طی بیانیهای خبر خودکشی پسر اروین یالوم، روانشناس و نویسنده محبوب آمریکایی را تایید کردند.
❤6👏1
کتابهایی که اسپویل نمیشوند
همسفران - (۴)
فهرستی وجود دارد از کتابهایی که اصطلاحا اِسپویْل نمیشوند. آنها را برای رسیدن به انتها نمیخوانیم.
میخوانیم چون خواندنش لذت زیادی دارد.
هر بار میشود فهم جدیدی از آن دریافت کرد.
میشود بدون توجه به شماره صفحه و قبل و بعدش، از هر جایی شروع به خواندنش کرد و هر جایی هم آن را بست و کنار گذاشت.
برای هر کسی این فهرست متفاوت است. چیز جدیدی هم نیست. قرآن و مفاتیح و نهجالبلاغه و گلستان و بوستان و دیوان حافظ و امثالهم برای اغلب خانههای ایرانی از دیرباز همینطور عمل میکنند.
دوست داشتم فهرستی از آنها را داشته باشم.
اینجا مینویسم و هرازچندگاهی بروزرسانی میکنم.
۱) زنانی که با گرگها میدوند
۲) دیوان حافظ
۳) کیمیاگر
۴) خوشههای خشم
۵) اشعار سهراب
۶) مسخ
۷) یک عاشقانه آرام
۸) پرنده به پرنده
خیلی دوست دارم همراهان عزیز کانال هم کتابهای اینطوریشان را معرفی کنند.
پینوشت: طبیعتاً این فهرست در گذر زمان عوض میشود. کم میشود و زیاد و خاصیت آدمی چنین است🙂. هربار نسخه متفاوتی از من این کتابها را میخواند.
مریم شیرازی | ۱۳ تیر ۱۴۰۵
@baramapodcast
#کتاب
#فهرست
همسفران - (۴)
فهرستی وجود دارد از کتابهایی که اصطلاحا اِسپویْل نمیشوند. آنها را برای رسیدن به انتها نمیخوانیم.
میخوانیم چون خواندنش لذت زیادی دارد.
هر بار میشود فهم جدیدی از آن دریافت کرد.
میشود بدون توجه به شماره صفحه و قبل و بعدش، از هر جایی شروع به خواندنش کرد و هر جایی هم آن را بست و کنار گذاشت.
برای هر کسی این فهرست متفاوت است. چیز جدیدی هم نیست. قرآن و مفاتیح و نهجالبلاغه و گلستان و بوستان و دیوان حافظ و امثالهم برای اغلب خانههای ایرانی از دیرباز همینطور عمل میکنند.
دوست داشتم فهرستی از آنها را داشته باشم.
اینجا مینویسم و هرازچندگاهی بروزرسانی میکنم.
۱) زنانی که با گرگها میدوند
۲) دیوان حافظ
۳) کیمیاگر
۴) خوشههای خشم
۵) اشعار سهراب
۶) مسخ
۷) یک عاشقانه آرام
۸) پرنده به پرنده
پینوشت: طبیعتاً این فهرست در گذر زمان عوض میشود. کم میشود و زیاد و خاصیت آدمی چنین است🙂. هربار نسخه متفاوتی از من این کتابها را میخواند.
مریم شیرازی | ۱۳ تیر ۱۴۰۵
@baramapodcast
#کتاب
#فهرست
👍4❤2
Forwarded from مننوشت | فاطمه ذاکر
مراقب خودت باش
این هفته را با کتاب عاداتی برای التیام سپری کردم. کتابی که میگوید با عادتهای سازنده میتوان برخی رنجها را التیام بخشید.
قصد دارم بخشی از دانستههایم از کتاب را به اشتراک بگذارم. که؛ زکات علم، نشر آن است.
از آنجا که آدمی بندهی عادت است، مدام رفتارهایی را تکرار میکند که نیازهای مریوط به بقایش را برآورده سازد.
بقا لازم است اما آیا کافی هم هست؟ چرا به دنبال عادتی که به زندگی معنا و هدف میدهد نباشی؟
برای این کار باید خودمراقبتی یاد بگیری. عادتی که تنها و تنها برای خودت انجامش میدهی.
هنگامی که عادت مراقبت از خود را میآغازی، در واقع پایهای برای سلامت جسم، ذهن و روح خود بنا میکنی.
مراقبت از خود ساده است. به سادگی یک پیادهروی تنهایی یا آزادنویسی از ماوقع روزانه.
اگر بخواهی لاکچری باشی میتوانی خودت را به کافه دعوت کنی یا غذایی که تا به حال نخوردهای را امتحان کنی.
خیلی کارهاست که میتوانی انجام دهی و حال خوب را به خودت هدیه کنی. کافیست که کمی به نیازهای عمیقت فکر کنی و ببینی چه تغییراتی حالت را خوشتر میکنند؟
میدانم گاهی، اگر زمانی را که میتوانی برای خانواده و کار صرف کنی به خودت اختصاص دهی احساس خودخواهی میکنی. بعضی وقتها به خودت انگ بیمسئولیتی میزنی و خودت را سرزنش هم میکنی.
اما تا به حال به این اندیشیدهای که وقتی فقط در حالت بقا هستی جسم و روحی آشفته داری به آدمآهنی بیشتر شبیهی تا به آدمیزاد؟ آدمآهنیها انجام میدهند چون باید انجامش دهند.
اما آدمها یک ظرف و نیروی درونی دارند که هر چه پرتر باشد بهتر به اموراتشان میرسند.
وقتی انرژی درونی بیشتری داشته باشی انتخابهای درستتری میکنی، مدیریت بهتری بر وظایفت داری و انرژی بیشتری برای روابطت خواهی داشت و حال خوبت را به اطرافیان هم منتقل میکنی.
در نتیجه با مراقبت از خودت، از عزیزانت هم مراقبت کردهای.
خودمراقبتی به تو یادآوری میکند که حتی وقتی در حال استراحتی به اندازهی زمانی که مشغول انجام وظایفت هستی ارزشمندی.
خود مراقبتی یعنی فقط دیگران مهم نیستند. یعنی تو هم اهمیت داری.
نه به این معنا که دیگران مهم نیستند اما شاید به این معنا که تو در اولویت هستی.
تو در برابر خودت و کسانی که دوستشان داری مسئولی.
مسئول رسیدن به رسالتت به عنوان آدمی.
مسئول تبدیل شدن به بهترین نسخه از خودت.
فاطمه ذاکر
#سوگپذیری
1405.4.19
✨ @mannevesht_zaker
این هفته را با کتاب عاداتی برای التیام سپری کردم. کتابی که میگوید با عادتهای سازنده میتوان برخی رنجها را التیام بخشید.
قصد دارم بخشی از دانستههایم از کتاب را به اشتراک بگذارم. که؛ زکات علم، نشر آن است.
از آنجا که آدمی بندهی عادت است، مدام رفتارهایی را تکرار میکند که نیازهای مریوط به بقایش را برآورده سازد.
بقا لازم است اما آیا کافی هم هست؟ چرا به دنبال عادتی که به زندگی معنا و هدف میدهد نباشی؟
برای این کار باید خودمراقبتی یاد بگیری. عادتی که تنها و تنها برای خودت انجامش میدهی.
هنگامی که عادت مراقبت از خود را میآغازی، در واقع پایهای برای سلامت جسم، ذهن و روح خود بنا میکنی.
مراقبت از خود ساده است. به سادگی یک پیادهروی تنهایی یا آزادنویسی از ماوقع روزانه.
اگر بخواهی لاکچری باشی میتوانی خودت را به کافه دعوت کنی یا غذایی که تا به حال نخوردهای را امتحان کنی.
خیلی کارهاست که میتوانی انجام دهی و حال خوب را به خودت هدیه کنی. کافیست که کمی به نیازهای عمیقت فکر کنی و ببینی چه تغییراتی حالت را خوشتر میکنند؟
میدانم گاهی، اگر زمانی را که میتوانی برای خانواده و کار صرف کنی به خودت اختصاص دهی احساس خودخواهی میکنی. بعضی وقتها به خودت انگ بیمسئولیتی میزنی و خودت را سرزنش هم میکنی.
اما تا به حال به این اندیشیدهای که وقتی فقط در حالت بقا هستی جسم و روحی آشفته داری به آدمآهنی بیشتر شبیهی تا به آدمیزاد؟ آدمآهنیها انجام میدهند چون باید انجامش دهند.
اما آدمها یک ظرف و نیروی درونی دارند که هر چه پرتر باشد بهتر به اموراتشان میرسند.
وقتی انرژی درونی بیشتری داشته باشی انتخابهای درستتری میکنی، مدیریت بهتری بر وظایفت داری و انرژی بیشتری برای روابطت خواهی داشت و حال خوبت را به اطرافیان هم منتقل میکنی.
در نتیجه با مراقبت از خودت، از عزیزانت هم مراقبت کردهای.
خودمراقبتی به تو یادآوری میکند که حتی وقتی در حال استراحتی به اندازهی زمانی که مشغول انجام وظایفت هستی ارزشمندی.
خود مراقبتی یعنی فقط دیگران مهم نیستند. یعنی تو هم اهمیت داری.
نه به این معنا که دیگران مهم نیستند اما شاید به این معنا که تو در اولویت هستی.
تو در برابر خودت و کسانی که دوستشان داری مسئولی.
مسئول رسیدن به رسالتت به عنوان آدمی.
مسئول تبدیل شدن به بهترین نسخه از خودت.
فاطمه ذاکر
#سوگپذیری
1405.4.19
✨ @mannevesht_zaker
❤3👎1
زنهای موازی من – 3 مادرْ جُود
دختر نوجوانی سعی میکرد به خانم جوُد کمک کند. ماهیتابه روی اجاق بود و نهار خانواده آماده سرو شدن. بچهها، ریز و درشت، دختر و پسر از چادرهای همسایه بیرون آمده و دور اجاق حلقه زده بودند. مادر، زیرچشمی نگاه میکرد. به کمی خمیر آغشته به پیه خوک و سیبزمینیهای آبپز که توی ماهیتابه بودند، به چهره مغرور و گردنِ افراشته دو بچه کوچک خودش و عصبانیت پنهانشان از اینکه بقیه دارند با مادرشان حرف میزنند. کمی دستدست کرد. عددی از بچههای دور و برش کم نشد. به هر کدام از بچهها کمی غذا داد و به خانواده خودش گفت غذا را داخل چادر بخورند. یکی از مادران همسایه بعد از نهار به او تشر زد که چرا با تعارف غذا به دخترش، به او و بقیه زنان توی چادرها فخر فروخته و آنها را تحقیر کرده است.
هر دو زن حق داشتند. یکی درد شرمندگی داشت و دیگری عذاب وجدان. و بار این دو رنج برای هر دویشان سنگینتر از گرسنگی به نظر میرسید. بزرگراه شصتوشش توی رمان جان اشتاین بک پُر است از این زنها و خانوادههایشان. آنها مثل مادهفیلهای توی مستند سعی میکنند با وجود خستگی و گرسنگی و تشنگی، اعضای خانواده با حداقل تلفات به مقصد برسانند.
کشیش به تام گفت: مادر خسته است.
تام گفت: زنها همیش خستهاند؛ مگر وقتی که توی مجلس دعا نشسته باشند.
کشیش گفت: ولی مادر جدی جدی زیادی خسته است.
مادر برای چیزهای خیلی ساده لبخند میزد چون اعضای خانواده شادی را در چهره او جستجو میکردند و اتفاقات بد را زمانی حس میکردند که او آنها را به رسمیت میشناخت. برای همین او انکارشان را بارها و بارها در درونش تمرین کرده بود.
زنانگی ستبر. این کلمه ای بود که بعد از آشنایی با مادرْجود توی ذهنم آمد. بحران ناگهانی از دست دادن خانه و زمین و درآمد و بعدها چند نفر از اعضای خانواده، لایهای به این زن اضافه کرده است. لایهای بسیار لطیف و درعین حال قوی. اما جالب است که نویسنده رمان با وجود اهمیتی که برای شخصیت او قائل است اسمی برایش انتخاب نکرده و احساس میکنم عمدی در کارش بوده. میخواسته این زن نماد مادرانگی باشد نه خود مادر.
رمان را که میخواندم اوایل تابستان بود. مثل روزهای داغ و کشداری که در انتظار بزرگترهای خانه تمام نمیشدند. من دم غروب میرفتم سرِ چشمه به استقبال بزرگترها. بابا من را روی شانههایش سوار میکرد و برمیگشتیم سمت خانه. بیشتر وقتها یک یا چند جیرجیرک سهم من از کار خانوادگی بزرگترها روی زمینی بود که گندم، نخود یا عدس در آن کاشته بودند. هنوز هم بعد از سی و چند سال من از دیدن تراکتورها و ماشینهای عظیم کشاورزی بیشتر ذوقزده میشوم تا دیدن موشکهایی که سفینه های فضایی را از جو زمین خارج میکنند.
بعد از آشنایی با خانواده جُود متوجه شدم ورود تراکتور به مزرعه میتواند معنا و احساس خیلی متفاوتی در آدم ایجاد کند. از این جهت مادرْ جُود را موازیتر از کیتی و لو با خودم حس میکنم. سخت به هم میرسیم. لو و کیتی هم سخت به او میرسند.
مادرْ جُود سواد و استقلال فکریاش را مانند لو سالومه مدیون تمکن مالی خانه پدری، جذابیت ظاهری و تجرد خودخواستهاش نیست.
مانند کیتی همسری متمول ندارد که برای لباسهای یکدستِ خدمتکاران خانهٔ موقت زنش در شهر یک اسکناس درشت خرج کند که به اندازه شش ماه درآمد پنج خانواده کشاورز است.
من وارث زمینی هستم که پدربزرگ و پدرم با تراکتور رویش کار میکنند و مادرْ جُود زنی است که با آمدن تراکتوری که پسر همسایه آن را میرانَد ودر ازای روزی سه دلار مزد و ساندویچی برای نهارش حاضر است خانه همسایههایشان را ویران کند؛ فروپاشی همه چیز را به یکباره تجربه میکند.
زنی که تنها چارهاش برای کنار هم نگه داشتن خانواده، گاهی تهدید شوهرش با میله آهنی است. مادر جود در بحبوحهٔ مراقبت از دیگران هرگز به یاد حقوق زنان و سفر به اروپا نمیافتد.
او شاهد است که چگونه یک تراکتور توانسته است سهم برابری از آوارگی، گرسنگی، ترس، استیصال، خستگی و خوشه خوشه خشم را برای زن و مرد به ارمغان بیاورد. او به ادامه دادن فکر میکند و به اینکه امروز چطور خانوادهاش را زنده نگه دارد.
مریم شیرازی | ۲۱ تیر ۱۴۰۵
#سفر_قهرمانی
#کتاب
#زنهای_موازی_من
#خوشههایخشم
@baramapodcast
دختر نوجوانی سعی میکرد به خانم جوُد کمک کند. ماهیتابه روی اجاق بود و نهار خانواده آماده سرو شدن. بچهها، ریز و درشت، دختر و پسر از چادرهای همسایه بیرون آمده و دور اجاق حلقه زده بودند. مادر، زیرچشمی نگاه میکرد. به کمی خمیر آغشته به پیه خوک و سیبزمینیهای آبپز که توی ماهیتابه بودند، به چهره مغرور و گردنِ افراشته دو بچه کوچک خودش و عصبانیت پنهانشان از اینکه بقیه دارند با مادرشان حرف میزنند. کمی دستدست کرد. عددی از بچههای دور و برش کم نشد. به هر کدام از بچهها کمی غذا داد و به خانواده خودش گفت غذا را داخل چادر بخورند. یکی از مادران همسایه بعد از نهار به او تشر زد که چرا با تعارف غذا به دخترش، به او و بقیه زنان توی چادرها فخر فروخته و آنها را تحقیر کرده است.
هر دو زن حق داشتند. یکی درد شرمندگی داشت و دیگری عذاب وجدان. و بار این دو رنج برای هر دویشان سنگینتر از گرسنگی به نظر میرسید. بزرگراه شصتوشش توی رمان جان اشتاین بک پُر است از این زنها و خانوادههایشان. آنها مثل مادهفیلهای توی مستند سعی میکنند با وجود خستگی و گرسنگی و تشنگی، اعضای خانواده با حداقل تلفات به مقصد برسانند.
کشیش به تام گفت: مادر خسته است.
تام گفت: زنها همیش خستهاند؛ مگر وقتی که توی مجلس دعا نشسته باشند.
کشیش گفت: ولی مادر جدی جدی زیادی خسته است.
مادر برای چیزهای خیلی ساده لبخند میزد چون اعضای خانواده شادی را در چهره او جستجو میکردند و اتفاقات بد را زمانی حس میکردند که او آنها را به رسمیت میشناخت. برای همین او انکارشان را بارها و بارها در درونش تمرین کرده بود.
زنانگی ستبر. این کلمه ای بود که بعد از آشنایی با مادرْجود توی ذهنم آمد. بحران ناگهانی از دست دادن خانه و زمین و درآمد و بعدها چند نفر از اعضای خانواده، لایهای به این زن اضافه کرده است. لایهای بسیار لطیف و درعین حال قوی. اما جالب است که نویسنده رمان با وجود اهمیتی که برای شخصیت او قائل است اسمی برایش انتخاب نکرده و احساس میکنم عمدی در کارش بوده. میخواسته این زن نماد مادرانگی باشد نه خود مادر.
رمان را که میخواندم اوایل تابستان بود. مثل روزهای داغ و کشداری که در انتظار بزرگترهای خانه تمام نمیشدند. من دم غروب میرفتم سرِ چشمه به استقبال بزرگترها. بابا من را روی شانههایش سوار میکرد و برمیگشتیم سمت خانه. بیشتر وقتها یک یا چند جیرجیرک سهم من از کار خانوادگی بزرگترها روی زمینی بود که گندم، نخود یا عدس در آن کاشته بودند. هنوز هم بعد از سی و چند سال من از دیدن تراکتورها و ماشینهای عظیم کشاورزی بیشتر ذوقزده میشوم تا دیدن موشکهایی که سفینه های فضایی را از جو زمین خارج میکنند.
بعد از آشنایی با خانواده جُود متوجه شدم ورود تراکتور به مزرعه میتواند معنا و احساس خیلی متفاوتی در آدم ایجاد کند. از این جهت مادرْ جُود را موازیتر از کیتی و لو با خودم حس میکنم. سخت به هم میرسیم. لو و کیتی هم سخت به او میرسند.
مادرْ جُود سواد و استقلال فکریاش را مانند لو سالومه مدیون تمکن مالی خانه پدری، جذابیت ظاهری و تجرد خودخواستهاش نیست.
مانند کیتی همسری متمول ندارد که برای لباسهای یکدستِ خدمتکاران خانهٔ موقت زنش در شهر یک اسکناس درشت خرج کند که به اندازه شش ماه درآمد پنج خانواده کشاورز است.
من وارث زمینی هستم که پدربزرگ و پدرم با تراکتور رویش کار میکنند و مادرْ جُود زنی است که با آمدن تراکتوری که پسر همسایه آن را میرانَد ودر ازای روزی سه دلار مزد و ساندویچی برای نهارش حاضر است خانه همسایههایشان را ویران کند؛ فروپاشی همه چیز را به یکباره تجربه میکند.
زنی که تنها چارهاش برای کنار هم نگه داشتن خانواده، گاهی تهدید شوهرش با میله آهنی است. مادر جود در بحبوحهٔ مراقبت از دیگران هرگز به یاد حقوق زنان و سفر به اروپا نمیافتد.
او شاهد است که چگونه یک تراکتور توانسته است سهم برابری از آوارگی، گرسنگی، ترس، استیصال، خستگی و خوشه خوشه خشم را برای زن و مرد به ارمغان بیاورد. او به ادامه دادن فکر میکند و به اینکه امروز چطور خانوادهاش را زنده نگه دارد.
مریم شیرازی | ۲۱ تیر ۱۴۰۵
#سفر_قهرمانی
#کتاب
#زنهای_موازی_من
#خوشههایخشم
@baramapodcast
❤2👏1
یادداشتی بر رمان جنگل نروژی - 1
رمان سال 1987 منتشر شده. یعنی نزدیک به چهل سال قبل. اولین چیزی که باعث شد نسبت به سال چاپ این رمان کنجکاو بشوم این بود که شخصیتها حین صحبت کردن بسیار با تامل جواب میدادند و پیش میآمد که قبل از شام سوالی از کسی پرسیده بشود و او بعد از شام پاسخ بدهد و تمام این مدت بین دو نفر به سکوت سپری شود. احتمال دادم علاوه بر خونسردی و تامل خاصی که به واسطه کلیشههای فرهنگی از ژاپنیها انتظار میرود، نبود گوشی هوشمند و تبلت و امثال اینها در بردباری شخصیتها در مقابل سکوت بیتاثیر نیست.
تحمل سکوت در راتباط با دیگران و در ارتباط با خود، به نظرم موهبتی ارزشمند است.
البته میدوری استثناست. او از تنهایی، سکوت، بیخبر بودن و بیخبر گذاشتن بقیه چندان خوشش نمیآید. بر خلاف نائوکو، میدوری زیاد حرف میزند، در فاصله خرید یک نوشیدنی، نامه طولانی مینویسد و رفتن به هتل را به برگشتن به خانه ساکت خودش ترجیح میدهد. او به قدری در فرار از سکوت اصرار دارد که روزی تورو به او میگوید: برو بیرون. باکسی حرف نزن. فقط برو بیرون و تنهایی خوش باش.
شباهت واتانابه، کافکا و موراکامی
واتانابه مثل کافکا خونسرد است. عاشق کتاب، موسیقی و تقریبا میتوان گفت منزوی و بدون دوستان زیاد.
در هر دو رمان جنگل نروژی و کافکا در ساحل، شاهد حظور زنهایی در گروه همسالان و بزرگتر هستیم که روی شخص اول اثر میگذارند.
در هر دو رمان 17 سالگی سن تشدید یا شروع بحرانهاست. در جنگل نروژی خودکشی کیزوکی، عموی نائوکو و خواهر نائوکو همگی در هفده سالگی اتفاق افتاده و بحران روانی واتانابه و نائوکو هم از همین سن شروع شده است. کافکا هم در همین سن از خانه فرار میکند.
خود موراکامی مثل کافکا و تورو واتانابه تک فرزند بوده و البته هیچ وقت نخواسته است بچه دار بشود. حتی عقاید سیاسی واتانابه نیز انعکاس دقیقی از صحبتهای واتانابه در مصاحبهاش با کاوای است. بیزاری از تزویر انقلابیون و تلاش برای یافتن و ساختن معنا در جهان درونی خودت.
اخیرا کتاب دیگری خواندم با عنوان «هاروکی موراکامی به دیدار هایائو کاوای میرود». این کتاب که مکالمه طولانی موراکامی با روانکاو برجسته ژاپنی، کاوای را شرح میدهد بعد از کتاب جنگل نروژی منتشر شده است. در آن کتاب موراکامی به صراحت درباره تم کلی شخصیتهای رمانهایش اینطور گفته: اغلب تنها هستند و منزوی. پدر، مادر، بچه و حتی همسر اغلب غایب هستند. شخصیتها گاهی پارتنرهایی دارند و بقیه عبارتند از دوستان و روسپیها.
مردان در جنگل نروژی
گروه ضربت نماینده مردان یا نوعی از مردانگی است که در بحبوحه سالهای بعد از 1960 به نوعی فراموش یا تحقیر شده است. او مردی نیست که در دیدار اول برای دخترها جذاب به نظر برسد وخودش هم این را فهمیده است. واتانابه از تمسخر او خجالت میکشد. گروه ضربت انگار به نسل قدیمی ژاپن تعلق دارد. جایی که تعهد و کار و زندگی یکی هستند. در آخرین صحنه حضور او در رمان میبینیم که او صرفا به برنامه ورزشی و درس محدود نمیشود و احساسات لطیفی دارد. چرا که کرم شبتاب قشنگی را به واتانابه میدهد و توصیه میکند آن را به یک دختر هدیه کند. محو شدن این کاراکتر در رمان مثل پرواز و دور شدن و سرگردانی همان کرم شبتاب بعد از آزاد شدنش توسط واتانابه است.
ناگازاوا مرد قدرتمند و کاریزماتیکی است که خیلی سریع در مرکز توجه قرار میگیرد. به نظرم او نماینده مردانگی موفق اما تهی از معناست. کسانی که قوانین بازی در جهان مدرن و سیستم سرمایهداری را یاد گرفته وبه خوبی بازی میکنند. او بین تلاش و کار تفاوت قائل است. جایی در رمان میگوید: مردم اغلب کار میکنند. کارهای یدی. محض رضای خدا چرا یه کم تلاش نمیکنن تا اوضاعشون رو بهتر کنن. ناگازاوا در نظام اداری و سیاسی ژاپن رشد میکند و در سلسله مراتب قدرت بالا میرود اما هرگز دلبستگی و اعتقاد خاصی به کاری که میکند ندارد. فقط آن را به بهترین شکل انجام میدهد چون برای موفق شدن لازم است. از نظر او هدف زندگی موفق شدن است و بقیه مسائل در حاشیه قرار میگیرند از جمله هاتسومی.
رمان سال 1987 منتشر شده. یعنی نزدیک به چهل سال قبل. اولین چیزی که باعث شد نسبت به سال چاپ این رمان کنجکاو بشوم این بود که شخصیتها حین صحبت کردن بسیار با تامل جواب میدادند و پیش میآمد که قبل از شام سوالی از کسی پرسیده بشود و او بعد از شام پاسخ بدهد و تمام این مدت بین دو نفر به سکوت سپری شود. احتمال دادم علاوه بر خونسردی و تامل خاصی که به واسطه کلیشههای فرهنگی از ژاپنیها انتظار میرود، نبود گوشی هوشمند و تبلت و امثال اینها در بردباری شخصیتها در مقابل سکوت بیتاثیر نیست.
تحمل سکوت در راتباط با دیگران و در ارتباط با خود، به نظرم موهبتی ارزشمند است.
البته میدوری استثناست. او از تنهایی، سکوت، بیخبر بودن و بیخبر گذاشتن بقیه چندان خوشش نمیآید. بر خلاف نائوکو، میدوری زیاد حرف میزند، در فاصله خرید یک نوشیدنی، نامه طولانی مینویسد و رفتن به هتل را به برگشتن به خانه ساکت خودش ترجیح میدهد. او به قدری در فرار از سکوت اصرار دارد که روزی تورو به او میگوید: برو بیرون. باکسی حرف نزن. فقط برو بیرون و تنهایی خوش باش.
شباهت واتانابه، کافکا و موراکامی
واتانابه مثل کافکا خونسرد است. عاشق کتاب، موسیقی و تقریبا میتوان گفت منزوی و بدون دوستان زیاد.
در هر دو رمان جنگل نروژی و کافکا در ساحل، شاهد حظور زنهایی در گروه همسالان و بزرگتر هستیم که روی شخص اول اثر میگذارند.
در هر دو رمان 17 سالگی سن تشدید یا شروع بحرانهاست. در جنگل نروژی خودکشی کیزوکی، عموی نائوکو و خواهر نائوکو همگی در هفده سالگی اتفاق افتاده و بحران روانی واتانابه و نائوکو هم از همین سن شروع شده است. کافکا هم در همین سن از خانه فرار میکند.
خود موراکامی مثل کافکا و تورو واتانابه تک فرزند بوده و البته هیچ وقت نخواسته است بچه دار بشود. حتی عقاید سیاسی واتانابه نیز انعکاس دقیقی از صحبتهای واتانابه در مصاحبهاش با کاوای است. بیزاری از تزویر انقلابیون و تلاش برای یافتن و ساختن معنا در جهان درونی خودت.
اخیرا کتاب دیگری خواندم با عنوان «هاروکی موراکامی به دیدار هایائو کاوای میرود». این کتاب که مکالمه طولانی موراکامی با روانکاو برجسته ژاپنی، کاوای را شرح میدهد بعد از کتاب جنگل نروژی منتشر شده است. در آن کتاب موراکامی به صراحت درباره تم کلی شخصیتهای رمانهایش اینطور گفته: اغلب تنها هستند و منزوی. پدر، مادر، بچه و حتی همسر اغلب غایب هستند. شخصیتها گاهی پارتنرهایی دارند و بقیه عبارتند از دوستان و روسپیها.
مردان در جنگل نروژی
گروه ضربت نماینده مردان یا نوعی از مردانگی است که در بحبوحه سالهای بعد از 1960 به نوعی فراموش یا تحقیر شده است. او مردی نیست که در دیدار اول برای دخترها جذاب به نظر برسد وخودش هم این را فهمیده است. واتانابه از تمسخر او خجالت میکشد. گروه ضربت انگار به نسل قدیمی ژاپن تعلق دارد. جایی که تعهد و کار و زندگی یکی هستند. در آخرین صحنه حضور او در رمان میبینیم که او صرفا به برنامه ورزشی و درس محدود نمیشود و احساسات لطیفی دارد. چرا که کرم شبتاب قشنگی را به واتانابه میدهد و توصیه میکند آن را به یک دختر هدیه کند. محو شدن این کاراکتر در رمان مثل پرواز و دور شدن و سرگردانی همان کرم شبتاب بعد از آزاد شدنش توسط واتانابه است.
ناگازاوا مرد قدرتمند و کاریزماتیکی است که خیلی سریع در مرکز توجه قرار میگیرد. به نظرم او نماینده مردانگی موفق اما تهی از معناست. کسانی که قوانین بازی در جهان مدرن و سیستم سرمایهداری را یاد گرفته وبه خوبی بازی میکنند. او بین تلاش و کار تفاوت قائل است. جایی در رمان میگوید: مردم اغلب کار میکنند. کارهای یدی. محض رضای خدا چرا یه کم تلاش نمیکنن تا اوضاعشون رو بهتر کنن. ناگازاوا در نظام اداری و سیاسی ژاپن رشد میکند و در سلسله مراتب قدرت بالا میرود اما هرگز دلبستگی و اعتقاد خاصی به کاری که میکند ندارد. فقط آن را به بهترین شکل انجام میدهد چون برای موفق شدن لازم است. از نظر او هدف زندگی موفق شدن است و بقیه مسائل در حاشیه قرار میگیرند از جمله هاتسومی.
❤2
واتانابه انگار میان این دو جهان مردانه ایستاده است. او همراه ناگازاوا برخی شبها را بیرون خوابگاه دانشجویی و در هتل با دختران غریبه به سر میبرد و به اندازه گروه ضربت به خودش ریاضت نمیدهد. اما مثل ناگازاکی عاری از عاطفه نیست. او به خاطر دلشکستگی هاتسومی به ناگازاوا هشدار میدهد و وقتی میفهمد هاتسومی قربانی شده در نهایت ارتباطش را با ناگازاوا قطع میکند.
واتانابه در عین این که خودش را مجبور به ادامه تحصیل و تمام کردنش میکند، درگیریهای عاطفی خودش را حتی با مردان دارد. ابراز احساساتش نسبت به پدر میدوری و گروه ضربت نشاندهنده توانایی همدلی او با همجنسان خودش و پذیرش جنبههایی از آنها در وجود خود است.
با توجه به اینکه هنوز رمان گتسبی بزرگ را نخواندهام نمیدانم ارتباط آن رمان با جنگل نروژی در چه بوده است اما احتمالا موراکامی حرفهایی برا گفتن داشته که مستقیما نگفته است ولی با اشاره به رمانهایی که راوی میخوانَد سعی داشته در لفافه به ما بفهماند. وجه مشترکی احتمالا بین رمان گتسبی بزرگ، ناگازاوا یا واتانابه باشد.
ادامه در پست بعدی ...
زنان در جنگل نروژی
مریم شیرازی | ۲۸ تیر ۱۴۰۵
#کتاب
#کتابنقد
#موراکامی
@baramapodcast
واتانابه در عین این که خودش را مجبور به ادامه تحصیل و تمام کردنش میکند، درگیریهای عاطفی خودش را حتی با مردان دارد. ابراز احساساتش نسبت به پدر میدوری و گروه ضربت نشاندهنده توانایی همدلی او با همجنسان خودش و پذیرش جنبههایی از آنها در وجود خود است.
با توجه به اینکه هنوز رمان گتسبی بزرگ را نخواندهام نمیدانم ارتباط آن رمان با جنگل نروژی در چه بوده است اما احتمالا موراکامی حرفهایی برا گفتن داشته که مستقیما نگفته است ولی با اشاره به رمانهایی که راوی میخوانَد سعی داشته در لفافه به ما بفهماند. وجه مشترکی احتمالا بین رمان گتسبی بزرگ، ناگازاوا یا واتانابه باشد.
ادامه در پست بعدی ...
زنان در جنگل نروژی
مریم شیرازی | ۲۸ تیر ۱۴۰۵
#کتاب
#کتابنقد
#موراکامی
@baramapodcast
❤2👏2
زنان در جنگل نروژی
نائوکو اولین زن رمان است. علیرغم سکوت و ناتوانی او در حرف زدن که بعدها معلوم میشود اولین نشانههای بیماریش بوده است خواننده میتواند تا حد زیادی درباره او اطلاعات کسب کند. البته راوی داستان چیز زیادی درباره او به ما نمیگوید. جز وصف زیبایی نائوکو و حسرت از اینکه تنی چنان زیبا چطور میتواند بیمار باشد.
گسست بزرگی بین ذهن و جسم نائوکو وجود دارد. ظاهرا غم کیزوکی او را در خود میبلعد اما من گمان میکنم این تنها دلیلش نبود. ریشههای بیماری روانی نائوکو در خاطراتش با خانواده خودش (قبل از مرگ کیزوکی) قابل مشاهده است. حتی عشق صمیمانه واتانابه نیز زمانی که به اوج خودش رسید و جنبه فیزیکی به خود گرفت نتوانست به نائوکو کمک کند. این طور که من از داستان استنباط کردم آن رابطه روز تولد نائوکو اتفاقی بود که باعث شد نائوکو مطمئن شود مشکل از اوست و همین بار غم او در مورد مرگ کیزوکی را سنگینتر کرد و او را به سمت فروپاشی برد.
میدوری نقطه مقابل نائوکو است. او به قدری در توضیح خودش استاد است که جایی برای کنجکاوی ما باقی نمیگذارد. او به همان راحتی که درباره سرخوردگی دوران نوجوانی و بیمهری والدینش صحبت میکند میتواند تا پای جان از پدر بیمارش مراقبت کند. و بگوید مطمئن نیست که پدرش را دوست دارد اما قبولش دارد. چون جوری عاشق مادرش بوده که تحسین برانگیز مینماید.
همزمان میدوری میتواند از دلخوشیهای زندگیاش بیواسطه و صریح صحبت کند. از سرخوشیاش موقع آشپزی و لذت جنسی. میدوری اصلا نگران واکنش بقیه نیست و میگوید: هیچ وقت اهمیت نمیدیم همسایهها چی میگن.
هاتسومی زن ایدهآل سنتی ژاپن است. وفادار و تسلیم قوانین مردسالارانه جامعه که البته در نهایت قربانی مردانگی خشن و سَمی ناگازاوا میشود. او امیدوار است کجرویهای ناگازاوا به واسطه صبر و متانت و بزرگواری او در نهایت تمام بشود و ناگازاوا بتواند به او وفادار بماند اما آن مرد به دنیای دیگری تعلق دارد.
ریکو جنبه جالبی از روح ماست. مثل سه زن دیگر داستان درد را در خودش دارد. دردش را درونی کرده است و بهای آن را با سپری کردن دوران درمان و نقاهت در بیمارستان و آسایشگاه پرداخته است مثل نائوکو. طنز دارد و مثل میدوری میتواند بخشهایی از خودش و دیگران را با کنایه بیان کند. او زنانگی سنتی را هم مثل هاتسومی در دل خودش دارد. مثل وقتی که هدیه میبرد برای صاحبخانه واتانابه و نگران حساسیت اوست برای حضورش در خانه.
میدوری دوبار بعد از مرگ پدرش به سفر رفت. وقتی احساس کرد سفر با نامزدش به او خوش نگذشته است خودش تنهایی دوباره رفت سفر. میگفت مراسم ترحیم در مقایسه با مریضداری واقعا تفریح به حساب میاد. او تلخی چندین مرگ مشابه را در خانواده و عزیزان نزدیکش دیده بود و به این نتیجه رسیده بود که بهترین کار در زندگی این است که با خودت و بقیه روراست باشی و لذت ببری. از خوردن، سفر کردن، خوابیدن، دوست داشتن کسی و حتی خیس شدن زیر باران.
میدوری برای من یادآور آن جمله است که حسگر غم و شادی در درون ما یکیست. اگر حسگر غم را از کار بیندازی حسگرهای شادی هم کار نمیکنند و نخواهی توانست لذت زندگی را درک کنی.
میدوری به نظرم شبیه اسکروچ در سرود کریسمس است که پس از چشم در چشم شدن با مرگ توانسته است دوباره به زندگی برگردد و بینهایت از این فرصت شادمان است.
جمله معروف میدوری این است:زندگی یک جعبه شیرینیه. گاهی فقط لازمه شیرینیهایی رو که دوست نداری بلمبونی تا نوبت به شیرینیهای مورد علاقت برسه. زندگی یه جعبه شیرینیه .
زنان جنگل نروژی هر کدام به نوعی در برابر تروماهای زندگی واکنش میدهند. میدوری بدنش را دارد و لذتهای ساده جسمانی را. ریکو گیتارش را دارد و با کمک آن بین درد و التیام پلی ساخته است. اما نائوکو سکوت و هاتسومی انفعال پیشه میکنند و در نهایت به مرگ میرسند.
ریکو در پایان داستان با پوشیدن لباسهای نائوکو از آسایشگاه خارج میشود، به توکیو میآید و در نهایت بعد از ملاقات با واتانابه به زندگی روزمره و عادی بازمیگردد. او با آمدنش در لباس نائوکو و رابطه شبانهاش با او (اگرچه در نسخه فارسی حذف شده است) به نوعی آیین گذار از مرگ را برگزار میکند.
به این ترتیب واتانابه میتواند به غم و اندوه نائوکو شکلی بدهد و آن را در قفسهای بایگانی کند. و ریکو اعتماد به نفس زندگی در دنیای خارج از آسایشگاه را به دست میآورد. این یک رابطه نمادین و درمانی است. نه صرفا صمیمانه، عاشقانه یا کامجویانه. ریکو به واتانابه کمک میکند غم نائوکو و لذت میدوری را همزمان در زندگی احساس کند و بابت هیچ کدام شرمنده نباشد. هر دو را به تمامی حس کند. همان طور که خود زندگی هست.
مریم شیرازی | ۲۸ تیر ۱۴۰۵
مردان در جنگل نروژی
#کتاب
#کتابنقد
#موراکامی
@baramapodcast
نائوکو اولین زن رمان است. علیرغم سکوت و ناتوانی او در حرف زدن که بعدها معلوم میشود اولین نشانههای بیماریش بوده است خواننده میتواند تا حد زیادی درباره او اطلاعات کسب کند. البته راوی داستان چیز زیادی درباره او به ما نمیگوید. جز وصف زیبایی نائوکو و حسرت از اینکه تنی چنان زیبا چطور میتواند بیمار باشد.
گسست بزرگی بین ذهن و جسم نائوکو وجود دارد. ظاهرا غم کیزوکی او را در خود میبلعد اما من گمان میکنم این تنها دلیلش نبود. ریشههای بیماری روانی نائوکو در خاطراتش با خانواده خودش (قبل از مرگ کیزوکی) قابل مشاهده است. حتی عشق صمیمانه واتانابه نیز زمانی که به اوج خودش رسید و جنبه فیزیکی به خود گرفت نتوانست به نائوکو کمک کند. این طور که من از داستان استنباط کردم آن رابطه روز تولد نائوکو اتفاقی بود که باعث شد نائوکو مطمئن شود مشکل از اوست و همین بار غم او در مورد مرگ کیزوکی را سنگینتر کرد و او را به سمت فروپاشی برد.
میدوری نقطه مقابل نائوکو است. او به قدری در توضیح خودش استاد است که جایی برای کنجکاوی ما باقی نمیگذارد. او به همان راحتی که درباره سرخوردگی دوران نوجوانی و بیمهری والدینش صحبت میکند میتواند تا پای جان از پدر بیمارش مراقبت کند. و بگوید مطمئن نیست که پدرش را دوست دارد اما قبولش دارد. چون جوری عاشق مادرش بوده که تحسین برانگیز مینماید.
همزمان میدوری میتواند از دلخوشیهای زندگیاش بیواسطه و صریح صحبت کند. از سرخوشیاش موقع آشپزی و لذت جنسی. میدوری اصلا نگران واکنش بقیه نیست و میگوید: هیچ وقت اهمیت نمیدیم همسایهها چی میگن.
هاتسومی زن ایدهآل سنتی ژاپن است. وفادار و تسلیم قوانین مردسالارانه جامعه که البته در نهایت قربانی مردانگی خشن و سَمی ناگازاوا میشود. او امیدوار است کجرویهای ناگازاوا به واسطه صبر و متانت و بزرگواری او در نهایت تمام بشود و ناگازاوا بتواند به او وفادار بماند اما آن مرد به دنیای دیگری تعلق دارد.
ریکو جنبه جالبی از روح ماست. مثل سه زن دیگر داستان درد را در خودش دارد. دردش را درونی کرده است و بهای آن را با سپری کردن دوران درمان و نقاهت در بیمارستان و آسایشگاه پرداخته است مثل نائوکو. طنز دارد و مثل میدوری میتواند بخشهایی از خودش و دیگران را با کنایه بیان کند. او زنانگی سنتی را هم مثل هاتسومی در دل خودش دارد. مثل وقتی که هدیه میبرد برای صاحبخانه واتانابه و نگران حساسیت اوست برای حضورش در خانه.
میدوری دوبار بعد از مرگ پدرش به سفر رفت. وقتی احساس کرد سفر با نامزدش به او خوش نگذشته است خودش تنهایی دوباره رفت سفر. میگفت مراسم ترحیم در مقایسه با مریضداری واقعا تفریح به حساب میاد. او تلخی چندین مرگ مشابه را در خانواده و عزیزان نزدیکش دیده بود و به این نتیجه رسیده بود که بهترین کار در زندگی این است که با خودت و بقیه روراست باشی و لذت ببری. از خوردن، سفر کردن، خوابیدن، دوست داشتن کسی و حتی خیس شدن زیر باران.
میدوری برای من یادآور آن جمله است که حسگر غم و شادی در درون ما یکیست. اگر حسگر غم را از کار بیندازی حسگرهای شادی هم کار نمیکنند و نخواهی توانست لذت زندگی را درک کنی.
میدوری به نظرم شبیه اسکروچ در سرود کریسمس است که پس از چشم در چشم شدن با مرگ توانسته است دوباره به زندگی برگردد و بینهایت از این فرصت شادمان است.
جمله معروف میدوری این است:
زنان جنگل نروژی هر کدام به نوعی در برابر تروماهای زندگی واکنش میدهند. میدوری بدنش را دارد و لذتهای ساده جسمانی را. ریکو گیتارش را دارد و با کمک آن بین درد و التیام پلی ساخته است. اما نائوکو سکوت و هاتسومی انفعال پیشه میکنند و در نهایت به مرگ میرسند.
ریکو در پایان داستان با پوشیدن لباسهای نائوکو از آسایشگاه خارج میشود، به توکیو میآید و در نهایت بعد از ملاقات با واتانابه به زندگی روزمره و عادی بازمیگردد. او با آمدنش در لباس نائوکو و رابطه شبانهاش با او (اگرچه در نسخه فارسی حذف شده است) به نوعی آیین گذار از مرگ را برگزار میکند.
به این ترتیب واتانابه میتواند به غم و اندوه نائوکو شکلی بدهد و آن را در قفسهای بایگانی کند. و ریکو اعتماد به نفس زندگی در دنیای خارج از آسایشگاه را به دست میآورد. این یک رابطه نمادین و درمانی است. نه صرفا صمیمانه، عاشقانه یا کامجویانه. ریکو به واتانابه کمک میکند غم نائوکو و لذت میدوری را همزمان در زندگی احساس کند و بابت هیچ کدام شرمنده نباشد. هر دو را به تمامی حس کند. همان طور که خود زندگی هست.
مریم شیرازی | ۲۸ تیر ۱۴۰۵
مردان در جنگل نروژی
#کتاب
#کتابنقد
#موراکامی
@baramapodcast
❤4👏1
یادداشتی بر رمان جنگل نروژی - ۲
اهمیت و کارکرد نوشتن در رمان جنگل نروژی
در ابتدای کتاب واتانابه وقتی شاهد احساسات غلیظ خودش ضمن شنیدن آهنگ چوب نروژی است و سعی میکند خاطرات دورش را به یاد بیاورد میگوید: برای درک کامل هر چیزی ناچارم آن را بنویسم. انگار اینجا خود موراکامی دارد حرف میزند و نه واتانابه. موراکامی در مصاحبههایش به نقش نوشتن در التیام روح خودش اشاره کرده و در دیدارش با کاوای میگوید: من رمان مینویسم تا پیام درونم را کشف کنم. «کشف» در این جمله به نظرم کلمهی حیاتی است. نمیگوید میخواهم پیام درونم را به بقیه منتقل کنم. و جای دیگری در همان کتاب میگوید: چون یک نویسنده حرفهای هستم بنابراین رمانهایم یک جایی به پایان میرسند. حقیقتا نوشتن چنین چیزی است. شروعش با نویسنده است اما پایانش را حتی خودش هم نمیداند که کی و چطور از راه خواهد رسید. انگار موقع نوشتن چیزهایی از خفایای ذهن نویسنده ناگهان بیرون میآید.
وقتی بیماری نائوکو در حال شدت گرفتن است اولین کاری که برایش سختتر از قبل میشود حرف زدن و به خصوص نامه نوشتن است. بعد از رفتن به آسایشگاه او توانست نامهای به واتانابه بنویسد و همان موقع خودش به سختی نامه نوشتن اعتراف کرد. و بعدها ریکو گفت که نائوکو نمیتواند نامههایی که قصد دارد برای او بنویسد را تمام کند. میدوری اما میتواند در فاصله خریدن یک نوشیدنی نامهای بلند برای واتانابه بنویسد و به صریحترین و سریعترین روش ممکن احساسات خودش و تصمیمی را که برای ادامه رابطهشان گرفته به او بفهماند.
واتانابه بعد از مستقر شدن در خانه مستقل خودش طی یک دوره تقریبا سه ماهه به طرز وسواسی نامه مینوشت. نامههایی که تقریبا پاسخی برایشان نبود. اما بدون انتظار برای دریافت پاسخ گرفتن همچنان مینوشت. برای نائوکو، برای ریکو و برای میدوری. در هر زمانی از روز. در حین کار، داخل کلاس درس، موقع استراحت و غذا خوردن و بازی با گربهاش. خودش میگوید: مینوشتم تا تکهپارههای پراکنده زندگیم را به هم بچسبانم. این دقیقا زمانی است که واتانابه به دور از همه دوستان مرد و زن با خودش خلوت کرده است. فرصتی به او دست داده تا حقیقتا تکههایی از خودش را از لابلای اتفاقات دور و نزدیک بیرون بکشد و به فهمی جدید از دنیا و زندگی و خودش برسد. به گمانم این یک دوره کارِ روانی سنگین برای او بود که کمک کرد تا در نهایت بر خلاف نائوکو و کیزوکی بتواند به سمت زندگی بچرخد. او به این نتیجه رسید که با بینش دوران نوجوانی و معصومیت دوران کودکی نمیتوان در دنیای بزرگسالی قدم گذاشت و از آن عبور کرد. اینجا بود که غمهای گذشته را به رسمیت شناخت و توانست به این باور برسد که بهای بزرگ شدن و زندگی کردن اگرچه سنگین است و زندگی درد دارد؛ اما به قول خودش: به درک که سخت است. من نمیخواهم هفده ساله باقی بمانم. میخواهم بزرگ بشوم.
ادامه در پست بعدی ...
اهمیت و کارکرد نوشتن در رمان جنگل نروژی
در ابتدای کتاب واتانابه وقتی شاهد احساسات غلیظ خودش ضمن شنیدن آهنگ چوب نروژی است و سعی میکند خاطرات دورش را به یاد بیاورد میگوید: برای درک کامل هر چیزی ناچارم آن را بنویسم. انگار اینجا خود موراکامی دارد حرف میزند و نه واتانابه. موراکامی در مصاحبههایش به نقش نوشتن در التیام روح خودش اشاره کرده و در دیدارش با کاوای میگوید: من رمان مینویسم تا پیام درونم را کشف کنم. «کشف» در این جمله به نظرم کلمهی حیاتی است. نمیگوید میخواهم پیام درونم را به بقیه منتقل کنم. و جای دیگری در همان کتاب میگوید: چون یک نویسنده حرفهای هستم بنابراین رمانهایم یک جایی به پایان میرسند. حقیقتا نوشتن چنین چیزی است. شروعش با نویسنده است اما پایانش را حتی خودش هم نمیداند که کی و چطور از راه خواهد رسید. انگار موقع نوشتن چیزهایی از خفایای ذهن نویسنده ناگهان بیرون میآید.
وقتی بیماری نائوکو در حال شدت گرفتن است اولین کاری که برایش سختتر از قبل میشود حرف زدن و به خصوص نامه نوشتن است. بعد از رفتن به آسایشگاه او توانست نامهای به واتانابه بنویسد و همان موقع خودش به سختی نامه نوشتن اعتراف کرد. و بعدها ریکو گفت که نائوکو نمیتواند نامههایی که قصد دارد برای او بنویسد را تمام کند. میدوری اما میتواند در فاصله خریدن یک نوشیدنی نامهای بلند برای واتانابه بنویسد و به صریحترین و سریعترین روش ممکن احساسات خودش و تصمیمی را که برای ادامه رابطهشان گرفته به او بفهماند.
واتانابه بعد از مستقر شدن در خانه مستقل خودش طی یک دوره تقریبا سه ماهه به طرز وسواسی نامه مینوشت. نامههایی که تقریبا پاسخی برایشان نبود. اما بدون انتظار برای دریافت پاسخ گرفتن همچنان مینوشت. برای نائوکو، برای ریکو و برای میدوری. در هر زمانی از روز. در حین کار، داخل کلاس درس، موقع استراحت و غذا خوردن و بازی با گربهاش. خودش میگوید: مینوشتم تا تکهپارههای پراکنده زندگیم را به هم بچسبانم. این دقیقا زمانی است که واتانابه به دور از همه دوستان مرد و زن با خودش خلوت کرده است. فرصتی به او دست داده تا حقیقتا تکههایی از خودش را از لابلای اتفاقات دور و نزدیک بیرون بکشد و به فهمی جدید از دنیا و زندگی و خودش برسد. به گمانم این یک دوره کارِ روانی سنگین برای او بود که کمک کرد تا در نهایت بر خلاف نائوکو و کیزوکی بتواند به سمت زندگی بچرخد. او به این نتیجه رسید که با بینش دوران نوجوانی و معصومیت دوران کودکی نمیتوان در دنیای بزرگسالی قدم گذاشت و از آن عبور کرد. اینجا بود که غمهای گذشته را به رسمیت شناخت و توانست به این باور برسد که بهای بزرگ شدن و زندگی کردن اگرچه سنگین است و زندگی درد دارد؛ اما به قول خودش: به درک که سخت است. من نمیخواهم هفده ساله باقی بمانم. میخواهم بزرگ بشوم.
ادامه در پست بعدی ...
❤4
غذا خوردن و حضور در بدن
وقتی واتانابه یک ماه تمام بیهدف و بیمقصد و بیبرنامه سفر میکرد غذای خوبی نمیخورْد. در آن دوران به قدری حالش بد بود که حتی اسم شهرهایی را که از آنها گذر کرده بود هیچگاه به خاطر نیاوُرد. اولین صحنهای که او بعد از یک ماه میتواند نسبتا هشیار بشود و از درد خودش صحبت کند، جاییست که ماهیگیر جوان با او همکلام میشود و به او غذای خیلی خوبی میدهد. واتانابه بعد از خوردن غذا انگار متوجه اوضاع خودش و دوروبرش میشود و میتواند تصمیم بگیرد که به توکیو برگردد.
هیچ جای رمان اشارهای به غذا خوردن نائوکو یا گرسنگی او نشده است. ظاهرا او دچار نوعی بیتفاوتی نسبت به غذا خوردن است.
ریکو وقتی در آسایشگاه بود بسیار کم غذا میخورْد. حداقل دو بار این موضوع در رمان مطرح میشود. او کم میخورد و خودش هم این را میدانست. و میگفت مابقی معدهام را با دود سیگار پر میکنم. هیچ وقت اشتهای خاصی برای غذا نداشت. اما شبی که از آسایشگاه خارج شد و به خانه واتانابه در توکیو رسید هوس یک غذای خوب کرد. و خیلی بیشتر از همیشه غذا خورد.
جالب است هر وقت آدمهای رمان از بدنشان دور میشوند یا سعی دارند از بدن و خودشان و لحظه حال فرار کنند، دود جای غذا را میگیرد.
میدوری عاشق غذا درست کردن است. او علیرغم اینکه میداند بعضی رستورانها غذای خوبی ندارند گاهی به آنها سر میزند. او بر خلاف مادرش عاشق آشپزی است و در دوران نوجوانی گویا بهترین دستاویزش برای دوام آوردن بیمهریهای زندگی این بوده که ابزار و کتاب بخرد و آشپزی تمرین کند. حتی توی بیمارستان به واتانابه میگوید که بر خلاف بقیه میتواند یک دل سیر توی بیمارستان غذا بخورد و یادآور میشود که در این شرایط معلوم نیست نوبت بعدی که میتوانی درست و حسابی غذا بخوری کِی هست، پس تا میتوانی خودت را سیر کن. میدوری وقتی نقاط قوت خودش را هم میشمارد به دستپختش اشاره میکند. او لابلای بدبختیهایش خوب غذا میخورد.
انگار غذا خوردن در این رمان نمادی بود از بازگشت به زندگی، آگاه بودن به لحظه حال و لذت بردن از زنده بودن. غذا خوردن نوعی از حضور در بدن و لمس زندگی واقعی بیرون از ذهن است.
در مورد نائوکو وضعیتی وجود دارد که میشود آن را گسستگی بین ذهن و بدن نامید. و اختلاف فاز میان این دو به قدری زیاد است که او نمیتواند زندگی ذهنی و جسمانیاش را یکی کند. شاید همین هم یکی از دلایلی است که نائوکو نمیتواند نسبت به لحظه حال هشیاری مناسب داشته باشد و لذت ببرد.
واتانابه پس از مرگ نائوکو جمله قشنگی دارد: این حقیقت جذب جانم نمیشد. این جمله برای من خیلی معنادار بود. جذب جان شدن یعنی اینکه جسم و ذهن هر دو به اتفاقی که افتاده آگاه باشند. بعید میدانم در مورد تروماهای بزرگی مثل مرگ ما بتوانیم به سرعت به این آگاهی برسیم. و هرچقدر در تربیت احساساتمان کمتر کوشیده باشم یا بهتر است بگوییم هرچقدر از غریزه سالم انسانیمان فاصله بیشتری گرفته باشیم زمان طولانیتر و کار روانی بیشتری لازم است تا فاصله بین بدن و ذهنمان را کم کنیم.
روزی در جلسه مشاوره این جمله را شنیدم که بدن جلوتر از احساسات است. جمله واتانابه انگار بیان دیگری از همین حقیقت است.
مریم شیرازی | ۲۹ تیر ۱۴۰۵
مردان در رمان جنگل نروژی
زنان در رمان جنگل نروژی
جایگاه نوشتن در رمان جنگل نروژی
#کتاب
#کتابنقد
#موراکامی
@baramapodcast
وقتی واتانابه یک ماه تمام بیهدف و بیمقصد و بیبرنامه سفر میکرد غذای خوبی نمیخورْد. در آن دوران به قدری حالش بد بود که حتی اسم شهرهایی را که از آنها گذر کرده بود هیچگاه به خاطر نیاوُرد. اولین صحنهای که او بعد از یک ماه میتواند نسبتا هشیار بشود و از درد خودش صحبت کند، جاییست که ماهیگیر جوان با او همکلام میشود و به او غذای خیلی خوبی میدهد. واتانابه بعد از خوردن غذا انگار متوجه اوضاع خودش و دوروبرش میشود و میتواند تصمیم بگیرد که به توکیو برگردد.
هیچ جای رمان اشارهای به غذا خوردن نائوکو یا گرسنگی او نشده است. ظاهرا او دچار نوعی بیتفاوتی نسبت به غذا خوردن است.
ریکو وقتی در آسایشگاه بود بسیار کم غذا میخورْد. حداقل دو بار این موضوع در رمان مطرح میشود. او کم میخورد و خودش هم این را میدانست. و میگفت مابقی معدهام را با دود سیگار پر میکنم. هیچ وقت اشتهای خاصی برای غذا نداشت. اما شبی که از آسایشگاه خارج شد و به خانه واتانابه در توکیو رسید هوس یک غذای خوب کرد. و خیلی بیشتر از همیشه غذا خورد.
جالب است هر وقت آدمهای رمان از بدنشان دور میشوند یا سعی دارند از بدن و خودشان و لحظه حال فرار کنند، دود جای غذا را میگیرد.
میدوری عاشق غذا درست کردن است. او علیرغم اینکه میداند بعضی رستورانها غذای خوبی ندارند گاهی به آنها سر میزند. او بر خلاف مادرش عاشق آشپزی است و در دوران نوجوانی گویا بهترین دستاویزش برای دوام آوردن بیمهریهای زندگی این بوده که ابزار و کتاب بخرد و آشپزی تمرین کند. حتی توی بیمارستان به واتانابه میگوید که بر خلاف بقیه میتواند یک دل سیر توی بیمارستان غذا بخورد و یادآور میشود که در این شرایط معلوم نیست نوبت بعدی که میتوانی درست و حسابی غذا بخوری کِی هست، پس تا میتوانی خودت را سیر کن. میدوری وقتی نقاط قوت خودش را هم میشمارد به دستپختش اشاره میکند. او لابلای بدبختیهایش خوب غذا میخورد.
انگار غذا خوردن در این رمان نمادی بود از بازگشت به زندگی، آگاه بودن به لحظه حال و لذت بردن از زنده بودن. غذا خوردن نوعی از حضور در بدن و لمس زندگی واقعی بیرون از ذهن است.
در مورد نائوکو وضعیتی وجود دارد که میشود آن را گسستگی بین ذهن و بدن نامید. و اختلاف فاز میان این دو به قدری زیاد است که او نمیتواند زندگی ذهنی و جسمانیاش را یکی کند. شاید همین هم یکی از دلایلی است که نائوکو نمیتواند نسبت به لحظه حال هشیاری مناسب داشته باشد و لذت ببرد.
واتانابه پس از مرگ نائوکو جمله قشنگی دارد: این حقیقت جذب جانم نمیشد. این جمله برای من خیلی معنادار بود. جذب جان شدن یعنی اینکه جسم و ذهن هر دو به اتفاقی که افتاده آگاه باشند. بعید میدانم در مورد تروماهای بزرگی مثل مرگ ما بتوانیم به سرعت به این آگاهی برسیم. و هرچقدر در تربیت احساساتمان کمتر کوشیده باشم یا بهتر است بگوییم هرچقدر از غریزه سالم انسانیمان فاصله بیشتری گرفته باشیم زمان طولانیتر و کار روانی بیشتری لازم است تا فاصله بین بدن و ذهنمان را کم کنیم.
روزی در جلسه مشاوره این جمله را شنیدم که بدن جلوتر از احساسات است. جمله واتانابه انگار بیان دیگری از همین حقیقت است.
مریم شیرازی | ۲۹ تیر ۱۴۰۵
مردان در رمان جنگل نروژی
زنان در رمان جنگل نروژی
جایگاه نوشتن در رمان جنگل نروژی
#کتاب
#کتابنقد
#موراکامی
@baramapodcast
❤4👏2
یادداشتی بر رمان دکتر جکیل و آقای هاید
«شبی که ماه کامل شد» بر خلاف اسمش و بر خلاف هوتن شکیبا و بر خلاف الناز شاکردوست هیچ لطافتی ندارد. چیزی که از آن فیلم به یاد دارم مصاحبههایی است که بعدش خواندم و عکسی است از ریگی.
جوانی با صورت اصلاح کرده. نسبتا جذاب با اندامی متوسط . کیف به دست. با کت سفیدی به تن توی فرودگاه. شبیه یک دانشجوی مظلوم المپیادی که جلای وطن میکند برای ادامه تحصیل.
یکی از همشهریانش میگفت: او جوانی بود که اگر من سوپرمارکتی میداشتم و چند نفر همزمان برای خرید میآمدند قطعا ریگی آخرین نفری بود که راهیش میکردم. همینقدر معمولی و ساده و آرام.
این جمله برای من از همه صحنههای خشونتبار توی فیلم ترسناکتر بود. دقیقا شبیه توصیفی که رابرت لوییس استیونسن در صحنههای آغازین رمان معروفش از خونسردی آقای هاید دارد.
در چهره آقای هاید چیزی هست که تا آخر رمان نامی برایش نداریم ولی حس ترس عمیقی به بقیه القا میکند. به نظرم هیچ شیطنتی تا وقتی با خونسردی بیش از حد انتظار همراه نشود ترسناک نمیشود.
جالب است در این رمان وجهه شرور دکتر جکیل اسمش آقای هاید است. با توجه به معنای کلمه هاید در انگلیسی (پنهان کردن) انتخاب این اسم برای بخش تاریک دکتر جکیل بسیار هوشمندانه به نظر میرسد.
آقای هاید قسمتی از روان دکتر جکیل است که او از بچگی مجبور بوده، تلاش کرده و بهتر دانسته است آن را از دید دیگران پنهان و در درون خود سرکوب کند. خیلی از کارها و اخلاقیات در شان فرزند یک خانواده اصیل و ثروتمند و بعدها شایسته یک پزشک متشخص نیست. و این انتظارات او را مجبور میکنند ریاکارانه دو زندگی موازی در پیش بگیرد. شبیه زندگیهای پنهانی هر کدام از ما در مقام بچه خوب، والد آگاه، همسر دلسوز، همکار وظیفهشناس و هر عنوان دیگر شبیه به اینها. این عناوین مثل شغل دکتر جکیل به شکل نقاب در برابر صورتمان است. نقابی که مثل حایلی بین غریزه ما و جامعه ایستاده است. محافظ خوبی است اما اگر جایی برای تنفس نداشته باشد ما را خفه میکند.
اینطور که من متوجه شدم قبل از آنکه یونگ تئوری سایه را از دیدگاه روانشناسی مطرح کند، این مفهوم در ادبیات، پیشینه طولانی داشته است ولی نه با عنوان سایه. یونگ صرفا آن مفهوم را استخراج کرده و خوانشی روانشناسانه از آن داشته است. این رمان به سادهترین شکل توانسته است مفهوم پیچیده سایه و لزوم یکپارچگی با سایه را برای بهرهمندی از حداکثر شادمانی نشان دهد.
دکتر جکیل سایه خود را شناخت اما نتوانست با آن یکپارچه بشود و مجبور شد با دوگانگی شدیدی به زندگی ادامه دهد. در نهایت به دلیل گسست روانی شدیدش که در این رمان با گسست جسمی نشان داده شده است، زندگی را ترک کرد. او در اعترافات خودش اشاره میکند که زندگی جکیل غمگین به انتها رسیده است. و غمگین بودن به خاطر اطلاع از مرگ قریبالوقوعش نیست بلکه به خاطر زندگی نصفه و نیمهای است که از سر گذرانده است.
مثل زندگی نصفهنیمه خیلی از زنان و مردانی که میشناسم. استاد دانشگاهی که هیچ وقت لاک نمیزند. پسری که گریه نمیکند. دختر خوبی که وقتش را توی کافیشاپها نمیگذراند. تازه عروسی که در جمع نظرش را اعلام نمیکند. پدری که لباس مورد علاقهاش را نمیخرد. زن و شوهری که هیچ وقت دعوا نمیکنند...
چند روز پیش یکی از دوستان مجازیام نوشته بود:
کتاب میخوانم تا کمی از خودم دور شوم و مینویسم تا خودم را پیدا کنم.
خیلی این جمله را دوست داشتم. به نظرم عین واقعیت است. نوشتن میتواند سایهها را نشانمان بدهد. آدمهای پنهانشده در روانمان را که باید گاهی بگذاریم نفسی بکشند؛ قبل از آنکه ما را خفه کنند. ایکاش دکتر جکیل به جای جدا کردن آقای هاید از خودش، رمانی مینوشت در وصف زندگی آقای هاید. شاید هم استیونسن با نوشتن این رمان دقیقا همین کار را کرده است. فرصتی به اقای هاید درون خودش داده تا در داخل این رمان به طور نمادین زندگی کند و نویسنده را از تحمل رنج زندگی نزیسته رها کند.
عکس ریگی
مریم شیرازی | ۸ مرداد ۱۴۰۵
#کتاب
#کتابنقد
#یونگ
@baramapodcast
«شبی که ماه کامل شد» بر خلاف اسمش و بر خلاف هوتن شکیبا و بر خلاف الناز شاکردوست هیچ لطافتی ندارد. چیزی که از آن فیلم به یاد دارم مصاحبههایی است که بعدش خواندم و عکسی است از ریگی.
جوانی با صورت اصلاح کرده. نسبتا جذاب با اندامی متوسط . کیف به دست. با کت سفیدی به تن توی فرودگاه. شبیه یک دانشجوی مظلوم المپیادی که جلای وطن میکند برای ادامه تحصیل.
یکی از همشهریانش میگفت: او جوانی بود که اگر من سوپرمارکتی میداشتم و چند نفر همزمان برای خرید میآمدند قطعا ریگی آخرین نفری بود که راهیش میکردم. همینقدر معمولی و ساده و آرام.
این جمله برای من از همه صحنههای خشونتبار توی فیلم ترسناکتر بود. دقیقا شبیه توصیفی که رابرت لوییس استیونسن در صحنههای آغازین رمان معروفش از خونسردی آقای هاید دارد.
در چهره آقای هاید چیزی هست که تا آخر رمان نامی برایش نداریم ولی حس ترس عمیقی به بقیه القا میکند. به نظرم هیچ شیطنتی تا وقتی با خونسردی بیش از حد انتظار همراه نشود ترسناک نمیشود.
جالب است در این رمان وجهه شرور دکتر جکیل اسمش آقای هاید است. با توجه به معنای کلمه هاید در انگلیسی (پنهان کردن) انتخاب این اسم برای بخش تاریک دکتر جکیل بسیار هوشمندانه به نظر میرسد.
آقای هاید قسمتی از روان دکتر جکیل است که او از بچگی مجبور بوده، تلاش کرده و بهتر دانسته است آن را از دید دیگران پنهان و در درون خود سرکوب کند. خیلی از کارها و اخلاقیات در شان فرزند یک خانواده اصیل و ثروتمند و بعدها شایسته یک پزشک متشخص نیست. و این انتظارات او را مجبور میکنند ریاکارانه دو زندگی موازی در پیش بگیرد. شبیه زندگیهای پنهانی هر کدام از ما در مقام بچه خوب، والد آگاه، همسر دلسوز، همکار وظیفهشناس و هر عنوان دیگر شبیه به اینها. این عناوین مثل شغل دکتر جکیل به شکل نقاب در برابر صورتمان است. نقابی که مثل حایلی بین غریزه ما و جامعه ایستاده است. محافظ خوبی است اما اگر جایی برای تنفس نداشته باشد ما را خفه میکند.
اینطور که من متوجه شدم قبل از آنکه یونگ تئوری سایه را از دیدگاه روانشناسی مطرح کند، این مفهوم در ادبیات، پیشینه طولانی داشته است ولی نه با عنوان سایه. یونگ صرفا آن مفهوم را استخراج کرده و خوانشی روانشناسانه از آن داشته است. این رمان به سادهترین شکل توانسته است مفهوم پیچیده سایه و لزوم یکپارچگی با سایه را برای بهرهمندی از حداکثر شادمانی نشان دهد.
دکتر جکیل سایه خود را شناخت اما نتوانست با آن یکپارچه بشود و مجبور شد با دوگانگی شدیدی به زندگی ادامه دهد. در نهایت به دلیل گسست روانی شدیدش که در این رمان با گسست جسمی نشان داده شده است، زندگی را ترک کرد. او در اعترافات خودش اشاره میکند که زندگی جکیل غمگین به انتها رسیده است. و غمگین بودن به خاطر اطلاع از مرگ قریبالوقوعش نیست بلکه به خاطر زندگی نصفه و نیمهای است که از سر گذرانده است.
مثل زندگی نصفهنیمه خیلی از زنان و مردانی که میشناسم. استاد دانشگاهی که هیچ وقت لاک نمیزند. پسری که گریه نمیکند. دختر خوبی که وقتش را توی کافیشاپها نمیگذراند. تازه عروسی که در جمع نظرش را اعلام نمیکند. پدری که لباس مورد علاقهاش را نمیخرد. زن و شوهری که هیچ وقت دعوا نمیکنند...
چند روز پیش یکی از دوستان مجازیام نوشته بود:
کتاب میخوانم تا کمی از خودم دور شوم و مینویسم تا خودم را پیدا کنم.
خیلی این جمله را دوست داشتم. به نظرم عین واقعیت است. نوشتن میتواند سایهها را نشانمان بدهد. آدمهای پنهانشده در روانمان را که باید گاهی بگذاریم نفسی بکشند؛ قبل از آنکه ما را خفه کنند. ایکاش دکتر جکیل به جای جدا کردن آقای هاید از خودش، رمانی مینوشت در وصف زندگی آقای هاید. شاید هم استیونسن با نوشتن این رمان دقیقا همین کار را کرده است. فرصتی به اقای هاید درون خودش داده تا در داخل این رمان به طور نمادین زندگی کند و نویسنده را از تحمل رنج زندگی نزیسته رها کند.
عکس ریگی
مریم شیرازی | ۸ مرداد ۱۴۰۵
#کتاب
#کتابنقد
#یونگ
@baramapodcast
Telegram
فصل درنگ_ سوگند ستاره
#تابستان
صبح، با همان خاکریزههای همیشگی از خواب بیدار شدم؛ همان سنگریزههای ریز و سمجی که انگار هر روز در جانم جابهجا میشوند و آرام نمیگذارند. گمان میکنم تمام شب را میان خوابهای ارغوان و ذبیح سر کرده بودم. عجب روزهای پرفکری را میگذرانم؛ روزهای تابستان…
صبح، با همان خاکریزههای همیشگی از خواب بیدار شدم؛ همان سنگریزههای ریز و سمجی که انگار هر روز در جانم جابهجا میشوند و آرام نمیگذارند. گمان میکنم تمام شب را میان خوابهای ارغوان و ذبیح سر کرده بودم. عجب روزهای پرفکری را میگذرانم؛ روزهای تابستان…
👏4❤3
زن وحشی یا مودب؟
ملاقات بین من و تو قِدمتش از جلسه آشناییمان خیلی بیشتر بود. من از همان اولین گریه پس از تولدم تو را میشناختم. و شاید قبلتر. همان موقع که در واکنش به غذا و غم و شادی مادرم توی دلش لگد و مشت میپراکندم. نیازی نبود کسی روی تو نامی بگذارد. تو با من به دنیا آمده بودی و با من قد میکشیدی. همانطور که قد و وزن و چهره من تغییر میکرد تو هم لباس جدیدی به تن میکردی. مواظب بودی که از گرسنگی و تشنگی و سرما نمیرم. حتی روشهایی را یادم دادی که چطور از بین آدمها یارگیری کنم تا بتوانم توی زندگی دوام بیاورم. همه ما زنده بودنمان را مدیون تو بودیم. تا اینکه رفتیم مدرسه.
آنجا اصرار داشتند که بگویند تو پَست هستی. اسباب شرمندگی هستی. حرفهایی که میزنی به نفع ما نیستند و نباید زیاد به آنها فکر کرد. معتقد بودند در بسیاری از موارد شنیدن صدای تو گناه است و اسباب خجالت و مجوز عذاب.
نمیدانم آگاهانه قصد کرده بودند ما را از هم جدا کنند یا کارشان تکراری بود از سر بیفکری و انجماد احساسی. شاید هم میدانستند بدون تو حرف-گوش-کن و مطیعتر میشویم. در هر حال نتیجه این بود که تو را زیر لایههای عقل و شرم و ادب و امثال اینها پنهان کردیم. انقدر لایه لایه زنگار روی تو نشست که فراموش شدی.
من خیلی دیر با تو آشنا شدم. اگر خانم اِستِس کتابش درباره زن وحشی را نمینوشت من هنوز هم فکر میکردم وحشی یعنی درنده.
اما چندین بار که کتاب را خواندم فهمیدم او سعی دارد مفهوم اصالت را توضیح دهد. اما حتی این کلمه هم در فرهنگ ما مترادف است با کلیشه های حال به هم زن و مبتذل. آبرومندی خانواده، خرج کردن برای عموم، زحمتکش بودن، مومن بودن به ویژه به نحوی که بقیه از آن مطلع باشند و این قبیل چیزها با اصالت اشتباه گرفته شده و گاهی هم به اندازه صد و هشتاد درجه چرخیده و در معنای کاملا مخالفش نشسته است.
دلم برایت میسوزد غریزه عزیزم. مثل آینه بسیار شفافی هستی که آواری از خاک و گِل رویت میریزیم.
بزرگ شدن خودمان را که چندان به یاد ندارم اما آدم وقتی میتواند بزرگ شدن یک بچه را به صورت تمام وقت تماشا کند میفهمد که چطور بزرگترها سعی دارند تو را عقب بزنند. از تعیین تاریخ مناسب زایمان کارشان را شروع میکنند. بعد چشمغره میروند تا حتما تشکر بکنی، بابت غذایی که حین قورت دادنش یاد لزجی بدن ماهی زنده میفتی و میخواهی بالا بیاوری. و در نهایت از اینکه دست نوزاد جدیدی را که مادرت را بغل کرده بوده گاز گرفتهای وحشت میکنند و میگویند: «نههههه. کار اون نبوده. خیلی دوستش داره نینی کوچولو رو.» مجبورت میکنند به جای آنکه خواهر یا برادری واقعی باشی تبدیل بشوی به خواهر یا برادر خوب و بی نقص.
اما چه کسی این دروغ را باور میکند؟ انگار نه انگار ما از جنس همان کسانی هستیم که برای کمی قلمرو بزرگتر و شکار بیشتر با هم میجنگیدیم. (البته که حالا بیشتر و موذیانه تر و درنده تر میجنگیم). مودب بودن اسمی است که روی این رفتارها میگذارند. غافل از اینکه همین مودب بودن افراطی میتواند زندگی یک آدم را از درون و بیرون به انتها برساند.
یکبار صحنه کوتاهی از یک فیلم سینمایی دیدم. مردی دختر نوجوانی را به اسم صدا زد و گفت:« تو دختر فلانی هستی مگه نه؟ من بهمانی هستم و فلان جا مینشینم». دختر که مشخصا از او خوشش نیامده از سر ادب و احترام جوابهای کوتاهی همراه با لبخند میداد. او به جای آنکه داد بزند، فرار کند یا لگدی حواله شکم مردک کند، در نهایت ادب و انفعال و در حالی که سعی داشت دختر خوب و آرامی به نظر برسد با پای خودش به قربانگاه رفت. احتمالا تا آخرین لحظه منتظر بود تا خوب بودن نجاتش بدهد.
اما نه. این جور خوب بودن یک دروغ بزرگ است. گرگها وقتی محاصره میشوند سعی نمیکنند مودب یا مهربان به نظر برسند. فکر نمیکنم هیچ گرگی با نادیده گرفتن خطرها و لبخند زدن به مهاجمان مدت زیادی بتواند از زندگی لذت ببرد، حتی اگر بر حسب شانس و اقبال زنده مانده باشد. گرگها با غریزه خودشان بیواسطه در تماس هستند. شاید ما از آنها خوشمان نیاید. اما آنها کاری را میکنند که برای خودشان بهترین گزینه است.
مریم شیرازی | ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
#دایرهالمعارف
#کتاب
#زنانی_که_باگرگهامیدوند
زنهای درون من – گرگ
@baramapodcast
ملاقات بین من و تو قِدمتش از جلسه آشناییمان خیلی بیشتر بود. من از همان اولین گریه پس از تولدم تو را میشناختم. و شاید قبلتر. همان موقع که در واکنش به غذا و غم و شادی مادرم توی دلش لگد و مشت میپراکندم. نیازی نبود کسی روی تو نامی بگذارد. تو با من به دنیا آمده بودی و با من قد میکشیدی. همانطور که قد و وزن و چهره من تغییر میکرد تو هم لباس جدیدی به تن میکردی. مواظب بودی که از گرسنگی و تشنگی و سرما نمیرم. حتی روشهایی را یادم دادی که چطور از بین آدمها یارگیری کنم تا بتوانم توی زندگی دوام بیاورم. همه ما زنده بودنمان را مدیون تو بودیم. تا اینکه رفتیم مدرسه.
آنجا اصرار داشتند که بگویند تو پَست هستی. اسباب شرمندگی هستی. حرفهایی که میزنی به نفع ما نیستند و نباید زیاد به آنها فکر کرد. معتقد بودند در بسیاری از موارد شنیدن صدای تو گناه است و اسباب خجالت و مجوز عذاب.
نمیدانم آگاهانه قصد کرده بودند ما را از هم جدا کنند یا کارشان تکراری بود از سر بیفکری و انجماد احساسی. شاید هم میدانستند بدون تو حرف-گوش-کن و مطیعتر میشویم. در هر حال نتیجه این بود که تو را زیر لایههای عقل و شرم و ادب و امثال اینها پنهان کردیم. انقدر لایه لایه زنگار روی تو نشست که فراموش شدی.
من خیلی دیر با تو آشنا شدم. اگر خانم اِستِس کتابش درباره زن وحشی را نمینوشت من هنوز هم فکر میکردم وحشی یعنی درنده.
اما چندین بار که کتاب را خواندم فهمیدم او سعی دارد مفهوم اصالت را توضیح دهد. اما حتی این کلمه هم در فرهنگ ما مترادف است با کلیشه های حال به هم زن و مبتذل. آبرومندی خانواده، خرج کردن برای عموم، زحمتکش بودن، مومن بودن به ویژه به نحوی که بقیه از آن مطلع باشند و این قبیل چیزها با اصالت اشتباه گرفته شده و گاهی هم به اندازه صد و هشتاد درجه چرخیده و در معنای کاملا مخالفش نشسته است.
دلم برایت میسوزد غریزه عزیزم. مثل آینه بسیار شفافی هستی که آواری از خاک و گِل رویت میریزیم.
بزرگ شدن خودمان را که چندان به یاد ندارم اما آدم وقتی میتواند بزرگ شدن یک بچه را به صورت تمام وقت تماشا کند میفهمد که چطور بزرگترها سعی دارند تو را عقب بزنند. از تعیین تاریخ مناسب زایمان کارشان را شروع میکنند. بعد چشمغره میروند تا حتما تشکر بکنی، بابت غذایی که حین قورت دادنش یاد لزجی بدن ماهی زنده میفتی و میخواهی بالا بیاوری. و در نهایت از اینکه دست نوزاد جدیدی را که مادرت را بغل کرده بوده گاز گرفتهای وحشت میکنند و میگویند: «نههههه. کار اون نبوده. خیلی دوستش داره نینی کوچولو رو.» مجبورت میکنند به جای آنکه خواهر یا برادری واقعی باشی تبدیل بشوی به خواهر یا برادر خوب و بی نقص.
اما چه کسی این دروغ را باور میکند؟ انگار نه انگار ما از جنس همان کسانی هستیم که برای کمی قلمرو بزرگتر و شکار بیشتر با هم میجنگیدیم. (البته که حالا بیشتر و موذیانه تر و درنده تر میجنگیم). مودب بودن اسمی است که روی این رفتارها میگذارند. غافل از اینکه همین مودب بودن افراطی میتواند زندگی یک آدم را از درون و بیرون به انتها برساند.
یکبار صحنه کوتاهی از یک فیلم سینمایی دیدم. مردی دختر نوجوانی را به اسم صدا زد و گفت:« تو دختر فلانی هستی مگه نه؟ من بهمانی هستم و فلان جا مینشینم». دختر که مشخصا از او خوشش نیامده از سر ادب و احترام جوابهای کوتاهی همراه با لبخند میداد. او به جای آنکه داد بزند، فرار کند یا لگدی حواله شکم مردک کند، در نهایت ادب و انفعال و در حالی که سعی داشت دختر خوب و آرامی به نظر برسد با پای خودش به قربانگاه رفت. احتمالا تا آخرین لحظه منتظر بود تا خوب بودن نجاتش بدهد.
اما نه. این جور خوب بودن یک دروغ بزرگ است. گرگها وقتی محاصره میشوند سعی نمیکنند مودب یا مهربان به نظر برسند. فکر نمیکنم هیچ گرگی با نادیده گرفتن خطرها و لبخند زدن به مهاجمان مدت زیادی بتواند از زندگی لذت ببرد، حتی اگر بر حسب شانس و اقبال زنده مانده باشد. گرگها با غریزه خودشان بیواسطه در تماس هستند. شاید ما از آنها خوشمان نیاید. اما آنها کاری را میکنند که برای خودشان بهترین گزینه است.
مریم شیرازی | ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
#دایرهالمعارف
#کتاب
#زنانی_که_باگرگهامیدوند
زنهای درون من – گرگ
@baramapodcast
❤8👏4
Forwarded from کار و کسب، عادل طالبی 📌
📌 مخدری به نام امید...
امید، قویترین مخدری است که تا به حال مصرف کردهام.
چند ماه ترک شده بود، دوباره دارد برمیگردد...
بریم ببینیم چه میشه کرد، نه اینکه منتظر باشیم چه پیش میآد...
پ.ن.: در مقایسه با مرفین (چه قرصش و چه تزریقی) که به خاطر شکستگی دست و بعد هم عملهای مکرر جراحی در این چند ماه تجربه کرده بودم. امید، بدون هیچ شک و شبهه، از مرفین قویتر است. خیلی قویتر و گیرا تر.
مرفین فقط دردهای جسمی را تسکین میدهد. امید، دردهای روحی را هم. درد جسمی که اصلا ایجاد نمیشود.
🔘 کار و کسب دیجیتال، عادل طالبی
☑️ @kar_kasb
امید، قویترین مخدری است که تا به حال مصرف کردهام.
چند ماه ترک شده بود، دوباره دارد برمیگردد...
بریم ببینیم چه میشه کرد، نه اینکه منتظر باشیم چه پیش میآد...
پ.ن.: در مقایسه با مرفین (چه قرصش و چه تزریقی) که به خاطر شکستگی دست و بعد هم عملهای مکرر جراحی در این چند ماه تجربه کرده بودم. امید، بدون هیچ شک و شبهه، از مرفین قویتر است. خیلی قویتر و گیرا تر.
مرفین فقط دردهای جسمی را تسکین میدهد. امید، دردهای روحی را هم. درد جسمی که اصلا ایجاد نمیشود.
🔘 کار و کسب دیجیتال، عادل طالبی
☑️ @kar_kasb