❗️زن، زندگی، آزادی
🏔آزاد از چه؟ زرتشت را با این چهکار! امّا چشمانات باید به روشنی خبر دهند: آزاد برایِ چه؟🏔
✍به راستی آزادی برای چه؟ اگر یوغ خود را دور بیفکنیم آیا بلندی ها را میجوییم یا که میخواهیم در پستی ها فرو بمانیم؟ آزادی میطلبیم تا بندهی قدرتیِ پنهانی تر شویم یا که بر آنایم میراثِ سیمرغ را بر جای بگذاریم؟ بایسته است به پرسش ها پاسخ داده شود زیرا ما در حالِ دگر دیسی و پوست اندازی هستیم، و اگر خواست خود را جهش ندهیم، از آزادی تنها سرگردانی و لودگی میسازیم، یا دستِ بالا آب و نانی بی دغدغه به دست خواهیم آورد!
چرا آزادی به سبک مدرن را باید پس بزنیم؟ زیرا آزادی چیزی فراتر از آن است که یک رژیم بتواند از ما بگیرد یا دولتی دیگر آن را به ما ارزانی بدارد. آزادی ارزندهی مردمی است که سرشت آفرینندگی را پی بگیرند. امّا مردم چون صاحب خود نیستند و اورنگی جز تخت حکومت نمیبینند گمان میکنند هر آن چه روی میز حکومت بگذرد همان سعادت یا بدبختی آنان را رقم میزند. امّا چنین نیست. دست های پنهانی تر از سیاست نیز آزادی ما را در چنگ خود دارند. وقتی مردمی بتوانند از چنگ آنان برهند آنجاست که آزادی معنا میگیرد. وقتی حکومتی برچیده میشود، مدتی چند مردم از کارشان شادمان هستند و میپندارند بلند ترین قلّهی آزادگی را فتح کردهاند. اما همین که هیاهو و غوغای زمان میخوابد، بی معنایی از در و دیوار بر انسان میتازد. چرا؟ زیرا انسان در بند ارزش های دروغین و خواست های کوچک و امروزین گیر افتاده است و ناتوانیاش هر دم؛ غریزه ها و ارزش های او را به فساد میکشاند. او دیگر نه فرمان میبرد و نه توان فرمان دادن دارد. انسان مدرن آزادی را تنها از آن جهت میطلبد، که بتواند بر بی مسئولیتی خود سرپوش بگذارد. انسان مدرن از آزادی همین را آموخته است که: پس از خودش جهان ارزشی ندارد! کمال یافته هایشان که نام و نشانی از بزرگی دارند، از آزادی سر و سامانی به غریزه های خود میدهند تا مبادا در دام افسردگی بیفتند. حال آن که آزاده جانان راستین غریزه های خود را چنان تربیت میدهند که بتوانند به آزادی جهش بدهند، نه این که فرصت را بقاپند و با نام آزادی به نیاز های کوچک خود بپردازند.
امروز آزادی معنایی جز لودگی کردن و راه به تباهی بردن سر انجامی دیگر را رقم نزده است. پس ما که در آغاز راهیم باید بدانیم و آگاه باشیم. بدانیم، ما که در آغاز دگر دیسی هستیم خواست خود را فرا روی خود نهادهایم یا که انتظار داریم پس از آزادی آفرینندهی خواست و هدف خود باشیم؟ زیرا خواست است که آزادی میآفریند. و آن جا که خواست کوچک باشد آزادی ارزشی ندارد. و خواست ما چه هست؟ نان و آب ارزان شود؟ گیسوی زنان بتوانند نسیم را احساس کنند؟ آسایش و امنیت به خانه ها بیاید؟ همه غرق در پول و رفاه شوند؟ و آن که سخنی دارد بتواند بر زباناش بیاورد؟ امّا چرا باید به همین نمونه های معمولی بسنده کرد؟ چرا چنین کم بخواهیم؟ چرا خواست خود را بیش از این نپروریم؟ چرا تشنگان و گرسنگان بلندی نشویم و آب و نان را هیچ بشماریم؟ چرا نباید کاری کنیم که نسیم های زندگی سراسر به دیار ما بیایند و مهمان زلف دخترکان شوند؟ میتوانیم، به راستی اگر که میهن خود را گلستان کنیم! و با چه گلستان میشویم؟ این که بتوانیم هراس بیافرینیم و شرّ های خود را بپروریم! آری، ما باید چنان از خاکستر خود برخیزیم که ققنوس وار به پرواز درآییم! به راستی، چرا به آزادی بیان بسنده کنیم وقتی که میتوانیم الفبای آفرینندگی و چیرگی را بیاموزیم؟
ما باید زنانی بیافرینیم که همگان از آزادی چند صد سالهی خود شرم کنند. ما باید مردانی بیافرینیم که هفت شهر عشق را بگردند و سیمرغِ عطار شوند!
امّا چه ها میگویم؟ این سخنان را همه دیوانگی و ناممکن میدانند. امّا بدانید خواست آنانی خنده دار است که معنای آزادی را به حد امنیت و لودگی فرو میکاهند. و فردا با آن آزادی های کوچک چه هوا های بلند را که زهرآگین نمیکنند. فردا خواست های کوچک چه بند ها که نمیآفرینند. فردا آزادی های کوچک چه مفلوجان را که پا نمیدهد و چه قله ها که فرو نمیریزند. فردا آزادی های کوچک چه ارزش های والا را که نمیشکنند. فردا اما میتواند بلندی ما شود اگر خواستمان از آزادی؛ آفریدن و سروری کردن باشد. اما نه کنار آمدن و دوستِ همسایگان خود شدن! بگذارید بگویند ما بَربَریم! شاید به راستی ما به آن نیازمندیم. آری ما نیازمندیم: نیازمند خود تکانی! و چه خونی غیر از خون بربریت میتواند قلبی شجاع به ما بدهد؟
باری، ما از خواست آزادی باید در پی سروری و پرورش والا تباری باشیم. ما باید بخشندهی آسمانی گشاده تر به بال های آزادی باشیم.
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
🏔آزاد از چه؟ زرتشت را با این چهکار! امّا چشمانات باید به روشنی خبر دهند: آزاد برایِ چه؟🏔
✍به راستی آزادی برای چه؟ اگر یوغ خود را دور بیفکنیم آیا بلندی ها را میجوییم یا که میخواهیم در پستی ها فرو بمانیم؟ آزادی میطلبیم تا بندهی قدرتیِ پنهانی تر شویم یا که بر آنایم میراثِ سیمرغ را بر جای بگذاریم؟ بایسته است به پرسش ها پاسخ داده شود زیرا ما در حالِ دگر دیسی و پوست اندازی هستیم، و اگر خواست خود را جهش ندهیم، از آزادی تنها سرگردانی و لودگی میسازیم، یا دستِ بالا آب و نانی بی دغدغه به دست خواهیم آورد!
چرا آزادی به سبک مدرن را باید پس بزنیم؟ زیرا آزادی چیزی فراتر از آن است که یک رژیم بتواند از ما بگیرد یا دولتی دیگر آن را به ما ارزانی بدارد. آزادی ارزندهی مردمی است که سرشت آفرینندگی را پی بگیرند. امّا مردم چون صاحب خود نیستند و اورنگی جز تخت حکومت نمیبینند گمان میکنند هر آن چه روی میز حکومت بگذرد همان سعادت یا بدبختی آنان را رقم میزند. امّا چنین نیست. دست های پنهانی تر از سیاست نیز آزادی ما را در چنگ خود دارند. وقتی مردمی بتوانند از چنگ آنان برهند آنجاست که آزادی معنا میگیرد. وقتی حکومتی برچیده میشود، مدتی چند مردم از کارشان شادمان هستند و میپندارند بلند ترین قلّهی آزادگی را فتح کردهاند. اما همین که هیاهو و غوغای زمان میخوابد، بی معنایی از در و دیوار بر انسان میتازد. چرا؟ زیرا انسان در بند ارزش های دروغین و خواست های کوچک و امروزین گیر افتاده است و ناتوانیاش هر دم؛ غریزه ها و ارزش های او را به فساد میکشاند. او دیگر نه فرمان میبرد و نه توان فرمان دادن دارد. انسان مدرن آزادی را تنها از آن جهت میطلبد، که بتواند بر بی مسئولیتی خود سرپوش بگذارد. انسان مدرن از آزادی همین را آموخته است که: پس از خودش جهان ارزشی ندارد! کمال یافته هایشان که نام و نشانی از بزرگی دارند، از آزادی سر و سامانی به غریزه های خود میدهند تا مبادا در دام افسردگی بیفتند. حال آن که آزاده جانان راستین غریزه های خود را چنان تربیت میدهند که بتوانند به آزادی جهش بدهند، نه این که فرصت را بقاپند و با نام آزادی به نیاز های کوچک خود بپردازند.
امروز آزادی معنایی جز لودگی کردن و راه به تباهی بردن سر انجامی دیگر را رقم نزده است. پس ما که در آغاز راهیم باید بدانیم و آگاه باشیم. بدانیم، ما که در آغاز دگر دیسی هستیم خواست خود را فرا روی خود نهادهایم یا که انتظار داریم پس از آزادی آفرینندهی خواست و هدف خود باشیم؟ زیرا خواست است که آزادی میآفریند. و آن جا که خواست کوچک باشد آزادی ارزشی ندارد. و خواست ما چه هست؟ نان و آب ارزان شود؟ گیسوی زنان بتوانند نسیم را احساس کنند؟ آسایش و امنیت به خانه ها بیاید؟ همه غرق در پول و رفاه شوند؟ و آن که سخنی دارد بتواند بر زباناش بیاورد؟ امّا چرا باید به همین نمونه های معمولی بسنده کرد؟ چرا چنین کم بخواهیم؟ چرا خواست خود را بیش از این نپروریم؟ چرا تشنگان و گرسنگان بلندی نشویم و آب و نان را هیچ بشماریم؟ چرا نباید کاری کنیم که نسیم های زندگی سراسر به دیار ما بیایند و مهمان زلف دخترکان شوند؟ میتوانیم، به راستی اگر که میهن خود را گلستان کنیم! و با چه گلستان میشویم؟ این که بتوانیم هراس بیافرینیم و شرّ های خود را بپروریم! آری، ما باید چنان از خاکستر خود برخیزیم که ققنوس وار به پرواز درآییم! به راستی، چرا به آزادی بیان بسنده کنیم وقتی که میتوانیم الفبای آفرینندگی و چیرگی را بیاموزیم؟
ما باید زنانی بیافرینیم که همگان از آزادی چند صد سالهی خود شرم کنند. ما باید مردانی بیافرینیم که هفت شهر عشق را بگردند و سیمرغِ عطار شوند!
امّا چه ها میگویم؟ این سخنان را همه دیوانگی و ناممکن میدانند. امّا بدانید خواست آنانی خنده دار است که معنای آزادی را به حد امنیت و لودگی فرو میکاهند. و فردا با آن آزادی های کوچک چه هوا های بلند را که زهرآگین نمیکنند. فردا خواست های کوچک چه بند ها که نمیآفرینند. فردا آزادی های کوچک چه مفلوجان را که پا نمیدهد و چه قله ها که فرو نمیریزند. فردا آزادی های کوچک چه ارزش های والا را که نمیشکنند. فردا اما میتواند بلندی ما شود اگر خواستمان از آزادی؛ آفریدن و سروری کردن باشد. اما نه کنار آمدن و دوستِ همسایگان خود شدن! بگذارید بگویند ما بَربَریم! شاید به راستی ما به آن نیازمندیم. آری ما نیازمندیم: نیازمند خود تکانی! و چه خونی غیر از خون بربریت میتواند قلبی شجاع به ما بدهد؟
باری، ما از خواست آزادی باید در پی سروری و پرورش والا تباری باشیم. ما باید بخشندهی آسمانی گشاده تر به بال های آزادی باشیم.
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
5 In A minor 3
Concerto No
🎼بشنویید قطعهیِ |5in a minor3|
شاهکاری سرشار از شور
🎻 نیکولو پاگانینی🎻
Niccolò Paganini
تکنوازِ ویولن: سالواتوره آکاردو🎻
رهبرِ ارکستر: چارلز دوتویت
@bar_shodan
شاهکاری سرشار از شور
🎻 نیکولو پاگانینی🎻
Niccolò Paganini
تکنوازِ ویولن: سالواتوره آکاردو🎻
رهبرِ ارکستر: چارلز دوتویت
@bar_shodan
✍ تمامِ عفونت و انحطاطی که در فرهنگِ ما وجود دارد بر پایهیِ سرکوبِ غرایز به وجود آمده است.
طبیعی ترین غریزه ها آنگاه که راه به بیرون نمییابند، ناگزیر به درون یورش میبرند و با خود به ستیز بر میخیزند. چرا؟ زیرا غریزه ها راهگشایانِ ما در زندگی هستند. وقتی به صورتِ طبیعی مجالِ رشد نیابند، به ناچار خواستِ خود را چکّش میزنند تا مسیری دیگر فرا رویِ خود بگذارند. امّا آن مسیر چون طبیعی نیست؛ سراسر بیماری و انحطاط را به همراهِ خود دارد. زیرا بسیاری از اهداف زمانی فرا رویِ انسان گذاشته میشود که او نتوانسته باشد خودِ راستیناش را در عرصهیِ هستی بپروراند. بر اساسِ همین زورِ اجباری هدفاش جز انحطاط هیچ به بار نمیآورد! زیرا هر چیزِ خوب غریزی است. امّا غریزه هایی که راهِ خود را به سمتی دیگر کشاندهاند، چه بسا به شاهراهِ انحطاط ختم میشوند. امروزه ما تنها با یک نگاه به پیرامونِ خود میتوانیم این انحطاط را دریابیم.
👁کافی است چشم باز کنیم پیرامونِ خود را پُر از نویسنده، شاعر و هنرمند و ... مییابیم. امّا کیست که بداند خاستگاه این ناله ها از کجا میآید؟ همه میپندارند این پیشرفتِ فرهنگ است که هنرمند بسیار است. امّا هنر فقط یک بدگوییِ ظریفانه به نزیستن است. هنر فضیلتی پر از دروغ و دَغا است. آن که مینشیند شعر هایِ سطحی میسراید؛ حسرتِ لمسِ کسی یا چیزی را دارد که ارزش های کهن آن را بر او منع کردهاند، امّا از آن جا که غریزه ها وظیفهیِ حفظِ ما را بر عهده دارند خواستی دیگر را رقم میزنند و راهی دیگر، همچون شعر سرودن میگشایند.
_کم نیستند کسانی که شب و روز رنج میکِشند تا از خود چیزی ناشدنی بسازند، به مَثَل: بسیارند کسانی که در پیِ پزشکی و مهندسی میکوشند امّا کیست که خاستگاه آن ها را به دانش ربط ندهد؟ کیست که بداند خاستگاه کوتوله هایِ سفید پوشِ امروزی نه دانش، که صرفا برایِ فرو نشاندنِ غریزه هایِ ابتدیی بوده است؟ وقتی محیطِ پیرامون _ تو را خفه میکند، هر کس بنابر شَطِ غرایزش هدفی میپیماید.
یکی به شاعری میگراید، دیگری به پزشکی و سه دیگر به مهندسی و خلافکاری و بیماری! باری، میل به پزشکی یا دیگر کار هایِ امروزی صرفا برایِ خواباندنِ خواهش هایِ درونی است.
☠نتیجه: اگر غریزه هایِ مردم بصورتِ طبیعی به راه خود ادامه دهند این همه هنرمندِ بی دست و پا، این همه پزشکِ کوچک، این همه کارمندِ نالایق و این همه جنایتکارِ ریزه میزه
پدید نمیآید. اینان از زندگی لذّت و خوشبختی را خواستار بودهاند، امّا چون سیستمِ حکومتی، ارزش هایِ کهن زندگی،
و قید و بند هایِ اجتماعی آنان را سرکوب کردهاند، آنان نیز جریانِ طبیعیِ خروشِ خود را به سمتِ بوستان هایِ زندگی جهش دادهاند. و در پی آن چه ویرانی ها که به بار نیاوردند!
شاید بپرسید، آیا اگر همه غریزه هایِ خود را خشنود کنند ممکن است، دیگر هیچ هنرمند، طبیب و آفرینندهای پدید نیاید؟ باید بگویم: خیر! زیرا جان هایِ راستین ناچار هستند هدف خود را پی بگیرند به دیگران شکل بدهند. چرا؟ زیرا آنان همپایِ خود را نمییابند. زیرا شطِ غرایز آنان به سمتِ معماری جان جهش مییابد نه به ارضایِ احساسات.
🫵 اینک باید وظیفهی مردم تعیین شود: ملّتی که غریزه هایِ طبیعی خود را خشنود کردهاند باید برخیزند و به راه بزرگان بروند تا آن چه که نیست- را- هست کنند. باری، آن که تا دیروز شعر هایِ آبکی میسرود، وقتی مسیر را برایِ ارضایِ نیاز هایِ طبیعیِ خود باز میبیند باید نخست به آن سمت گام بردارد، امّا نه برایِ در آن فرو ماندن، بَل برایِ آماده شدن.
آماده برایِ رفتن، رفتن برایِ نوعی دیگر شدن و چه بسا پیشمزه هایِ سیمرغ را آفریدن! آری، وقتی تَن و روان یکپارچه شوند باید روحِ خود را تا بلند ترین بلندا بر کشانَد.
ما تنها اینگونه باید خواستِ خود را از آزادی جهش بدهیم. باید که طبیعی ترین غرایز را آزاد بگذاریم و سپس از دلِ آنان چیزی والاتر بخواهیم. امّا اگر صرفاً در حدَّ ارضایِ نیاز هایِ خود خواستی از آزادی داشته باشیم راهی جز انحطاط نرفتهایم و همان بهتر که در بندِ زنجیر ها رویای مرگ را در سر بپرورانیم!
🖌بردیا دهقان
@bar_shodan
طبیعی ترین غریزه ها آنگاه که راه به بیرون نمییابند، ناگزیر به درون یورش میبرند و با خود به ستیز بر میخیزند. چرا؟ زیرا غریزه ها راهگشایانِ ما در زندگی هستند. وقتی به صورتِ طبیعی مجالِ رشد نیابند، به ناچار خواستِ خود را چکّش میزنند تا مسیری دیگر فرا رویِ خود بگذارند. امّا آن مسیر چون طبیعی نیست؛ سراسر بیماری و انحطاط را به همراهِ خود دارد. زیرا بسیاری از اهداف زمانی فرا رویِ انسان گذاشته میشود که او نتوانسته باشد خودِ راستیناش را در عرصهیِ هستی بپروراند. بر اساسِ همین زورِ اجباری هدفاش جز انحطاط هیچ به بار نمیآورد! زیرا هر چیزِ خوب غریزی است. امّا غریزه هایی که راهِ خود را به سمتی دیگر کشاندهاند، چه بسا به شاهراهِ انحطاط ختم میشوند. امروزه ما تنها با یک نگاه به پیرامونِ خود میتوانیم این انحطاط را دریابیم.
👁کافی است چشم باز کنیم پیرامونِ خود را پُر از نویسنده، شاعر و هنرمند و ... مییابیم. امّا کیست که بداند خاستگاه این ناله ها از کجا میآید؟ همه میپندارند این پیشرفتِ فرهنگ است که هنرمند بسیار است. امّا هنر فقط یک بدگوییِ ظریفانه به نزیستن است. هنر فضیلتی پر از دروغ و دَغا است. آن که مینشیند شعر هایِ سطحی میسراید؛ حسرتِ لمسِ کسی یا چیزی را دارد که ارزش های کهن آن را بر او منع کردهاند، امّا از آن جا که غریزه ها وظیفهیِ حفظِ ما را بر عهده دارند خواستی دیگر را رقم میزنند و راهی دیگر، همچون شعر سرودن میگشایند.
_کم نیستند کسانی که شب و روز رنج میکِشند تا از خود چیزی ناشدنی بسازند، به مَثَل: بسیارند کسانی که در پیِ پزشکی و مهندسی میکوشند امّا کیست که خاستگاه آن ها را به دانش ربط ندهد؟ کیست که بداند خاستگاه کوتوله هایِ سفید پوشِ امروزی نه دانش، که صرفا برایِ فرو نشاندنِ غریزه هایِ ابتدیی بوده است؟ وقتی محیطِ پیرامون _ تو را خفه میکند، هر کس بنابر شَطِ غرایزش هدفی میپیماید.
یکی به شاعری میگراید، دیگری به پزشکی و سه دیگر به مهندسی و خلافکاری و بیماری! باری، میل به پزشکی یا دیگر کار هایِ امروزی صرفا برایِ خواباندنِ خواهش هایِ درونی است.
☠نتیجه: اگر غریزه هایِ مردم بصورتِ طبیعی به راه خود ادامه دهند این همه هنرمندِ بی دست و پا، این همه پزشکِ کوچک، این همه کارمندِ نالایق و این همه جنایتکارِ ریزه میزه
پدید نمیآید. اینان از زندگی لذّت و خوشبختی را خواستار بودهاند، امّا چون سیستمِ حکومتی، ارزش هایِ کهن زندگی،
و قید و بند هایِ اجتماعی آنان را سرکوب کردهاند، آنان نیز جریانِ طبیعیِ خروشِ خود را به سمتِ بوستان هایِ زندگی جهش دادهاند. و در پی آن چه ویرانی ها که به بار نیاوردند!
شاید بپرسید، آیا اگر همه غریزه هایِ خود را خشنود کنند ممکن است، دیگر هیچ هنرمند، طبیب و آفرینندهای پدید نیاید؟ باید بگویم: خیر! زیرا جان هایِ راستین ناچار هستند هدف خود را پی بگیرند به دیگران شکل بدهند. چرا؟ زیرا آنان همپایِ خود را نمییابند. زیرا شطِ غرایز آنان به سمتِ معماری جان جهش مییابد نه به ارضایِ احساسات.
🫵 اینک باید وظیفهی مردم تعیین شود: ملّتی که غریزه هایِ طبیعی خود را خشنود کردهاند باید برخیزند و به راه بزرگان بروند تا آن چه که نیست- را- هست کنند. باری، آن که تا دیروز شعر هایِ آبکی میسرود، وقتی مسیر را برایِ ارضایِ نیاز هایِ طبیعیِ خود باز میبیند باید نخست به آن سمت گام بردارد، امّا نه برایِ در آن فرو ماندن، بَل برایِ آماده شدن.
آماده برایِ رفتن، رفتن برایِ نوعی دیگر شدن و چه بسا پیشمزه هایِ سیمرغ را آفریدن! آری، وقتی تَن و روان یکپارچه شوند باید روحِ خود را تا بلند ترین بلندا بر کشانَد.
ما تنها اینگونه باید خواستِ خود را از آزادی جهش بدهیم. باید که طبیعی ترین غرایز را آزاد بگذاریم و سپس از دلِ آنان چیزی والاتر بخواهیم. امّا اگر صرفاً در حدَّ ارضایِ نیاز هایِ خود خواستی از آزادی داشته باشیم راهی جز انحطاط نرفتهایم و همان بهتر که در بندِ زنجیر ها رویای مرگ را در سر بپرورانیم!
🖌بردیا دهقان
@bar_shodan
⚖سلسله مراتبی چند که باید از نوع تعیین شوند:
🟡پادگان هایِ سربازی باید سربازان را چنان بار بیاورند که انضباط در هر سرباز به حدّ افسران بالا برود. باید آنان را چنان آماده کرد که طالبِ جنگ باشند حتّا اگر جایی برایِ فتح کردن نباشد!
فرماندهان باید چشم اندازی فراسوی نیک و بد زمانه بیافرینند. آنان باید سربازان خود را چنان پرورش دهند که اگر دورانِ بَربَریّت فراز آمد بتوانند زیر دستانی به خدمت بگیرند و نیز کنیزانی!
زیرا دیر یا زود بشر از آسایش و امنیّتِ خود به تنگ خواهد آمد و از این ناز و نوازش خسته میشود. آنَک، هر ملّت که در خفا قدرت های خود را پرورش داده باشد، هر ملّت که در تاریکی شرّ هایِ خود را پرورده است؛ نورِ خورشید را به خدمت میگیرد و دیگران را خراج گذارِ خود میکند. امّا تا آن زمان خوب میداند چگونه صبر را پیشه کند!
🟢 در مدارس انضباطی ظریف باید برقرار شود. وظیفهیِ هر مدرسه این است که تنها یک استعداد را در دانش آموزِ خود کشف کند. همه چیز را آموزاندن، ابلهیِ بیسوادان است. زیرا غریزه ها گمراه میشوند و یا با رَشک همدیگر را میکُشند. اگر کسی هنرمند است باید معلّمِ خصوصی در خدمتش قرار دهند، دیگر درس ها صرفًا باید جنبهیِ تفریحی داشته باشند:
تنها اینگونه است که هر کس در جایِ درست مینشیند. امّا تا زمانی که انسان را به چشم کارگرِ سرمایه داری ببینند، آموزش رباتیک وار است.
🔴پزشکان باید به چنان ظرافتی از کار برسند که بیماران را به چشم دوره گرد و مسافران ببینند. زیرا هرکس سرزمینی پنهان در خود است! هر پزشک باید آب و هوایِ بیمار خود را دریابد. نسخه نویسی آخرین ناچاریِ پزشک باید و دستِ کم باید او را ناراحت کند. پزشکان بیش از هر چیز باید یک گوارشِ حسّاس و منظم را تربیت دهند. آنان وظیفه دارند بیمارانِ خود را از چرخهی مصرف گرایی دور کنند و ظریف ترین خوارداشت ها را حوالهی گوشِ آنان کنند.
🔵آفرینندگان و معمارانِ انسانی نباید همان دَم انتظارِ به بار نشستنِ ثمرهیِ خود را داشته باشند. آنان باید آماده باشند تا ابر هایِ بهاری خود را تخلیه کنند. چه بسا در این میان بوستان و گلستانشان را نیز از دست بدهند، امّا نباید بدبین شوند و انحطاط را به آثارِ خود راه دهند.
وظیفهای که بر عهدهیِ انتشارات است، دستِ رد زدن به سینهیِ نویسندگانِ سطحی و کوچه بازاری است. زیرا چیز هایِ خُرد همه باید یک جا گرد شوند و خود را به نیرویِ بزرگتری بسپارند نه این که با آه و ناله کردن به ارضایِ خود بیندیشند!
🟤سیاست مداران باید همچون سزار بیندیشند! آنان باید شیفتهیِ خیانت باشند امّا به درستی خائن ها را مجازات کنند. آری، آنان باید بدانند چه هنگام به آرمان های کوچکِ بشری خیانت کنند و دلِ مجازات خائن هایی که مانندِ مور به پایه هایِ یک ملّت رسوخ میکنند را داشته باشند.
🟠و چند وظیفهی مردمی:
طراحان مُد، هنرمندان و آشپزان:
طراحان باید پوشاک را چنان طراحی کنند که روان ها تربیت شوند. ترکیب هایِ ظریفی از نخ و رنگ باید چنان بر دل بنشینند که بتوانند اندرونهیِ هر دُژزادی را پریزاد کنند!
نوعی خاص از پوشاک باید طراحی شود که به تَن مردان آسان ننشیند. دستِ کم اگر لازم باشد باید دمپایی و لباس هایِ راحتی به کل برایِ مردان برچیده شود. _هنرمندان باید بدانند با چه سر و کار دارند. آنان دیگر قرار نیست هر آروغی را آواز کنند و هر استفراغی را جوهرِ جان بنامند. زیرا که مردم آنان را پس میزنند.
اگر تا دیروز و امروز هنرمند همه جا بساط پهن میکرد، فردا باید خود را جمع کند!
_آشپزان باید بدانند که آموزگارانِ دوّم نام دارند. خوراکی که در رستوران ها و خانه ها طبخ میشود باید چنان در نهایت شکیابی آماده شود که شعله ها
در حسرت بسوزند. کاِر درست همان است که آشپز بداند پلِ میانِ تَن و روان را او میزند. این را زنان و خلوت نشینان باید خوب بدانند!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
🟡پادگان هایِ سربازی باید سربازان را چنان بار بیاورند که انضباط در هر سرباز به حدّ افسران بالا برود. باید آنان را چنان آماده کرد که طالبِ جنگ باشند حتّا اگر جایی برایِ فتح کردن نباشد!
فرماندهان باید چشم اندازی فراسوی نیک و بد زمانه بیافرینند. آنان باید سربازان خود را چنان پرورش دهند که اگر دورانِ بَربَریّت فراز آمد بتوانند زیر دستانی به خدمت بگیرند و نیز کنیزانی!
زیرا دیر یا زود بشر از آسایش و امنیّتِ خود به تنگ خواهد آمد و از این ناز و نوازش خسته میشود. آنَک، هر ملّت که در خفا قدرت های خود را پرورش داده باشد، هر ملّت که در تاریکی شرّ هایِ خود را پرورده است؛ نورِ خورشید را به خدمت میگیرد و دیگران را خراج گذارِ خود میکند. امّا تا آن زمان خوب میداند چگونه صبر را پیشه کند!
🟢 در مدارس انضباطی ظریف باید برقرار شود. وظیفهیِ هر مدرسه این است که تنها یک استعداد را در دانش آموزِ خود کشف کند. همه چیز را آموزاندن، ابلهیِ بیسوادان است. زیرا غریزه ها گمراه میشوند و یا با رَشک همدیگر را میکُشند. اگر کسی هنرمند است باید معلّمِ خصوصی در خدمتش قرار دهند، دیگر درس ها صرفًا باید جنبهیِ تفریحی داشته باشند:
تنها اینگونه است که هر کس در جایِ درست مینشیند. امّا تا زمانی که انسان را به چشم کارگرِ سرمایه داری ببینند، آموزش رباتیک وار است.
🔴پزشکان باید به چنان ظرافتی از کار برسند که بیماران را به چشم دوره گرد و مسافران ببینند. زیرا هرکس سرزمینی پنهان در خود است! هر پزشک باید آب و هوایِ بیمار خود را دریابد. نسخه نویسی آخرین ناچاریِ پزشک باید و دستِ کم باید او را ناراحت کند. پزشکان بیش از هر چیز باید یک گوارشِ حسّاس و منظم را تربیت دهند. آنان وظیفه دارند بیمارانِ خود را از چرخهی مصرف گرایی دور کنند و ظریف ترین خوارداشت ها را حوالهی گوشِ آنان کنند.
🔵آفرینندگان و معمارانِ انسانی نباید همان دَم انتظارِ به بار نشستنِ ثمرهیِ خود را داشته باشند. آنان باید آماده باشند تا ابر هایِ بهاری خود را تخلیه کنند. چه بسا در این میان بوستان و گلستانشان را نیز از دست بدهند، امّا نباید بدبین شوند و انحطاط را به آثارِ خود راه دهند.
وظیفهای که بر عهدهیِ انتشارات است، دستِ رد زدن به سینهیِ نویسندگانِ سطحی و کوچه بازاری است. زیرا چیز هایِ خُرد همه باید یک جا گرد شوند و خود را به نیرویِ بزرگتری بسپارند نه این که با آه و ناله کردن به ارضایِ خود بیندیشند!
🟤سیاست مداران باید همچون سزار بیندیشند! آنان باید شیفتهیِ خیانت باشند امّا به درستی خائن ها را مجازات کنند. آری، آنان باید بدانند چه هنگام به آرمان های کوچکِ بشری خیانت کنند و دلِ مجازات خائن هایی که مانندِ مور به پایه هایِ یک ملّت رسوخ میکنند را داشته باشند.
🟠و چند وظیفهی مردمی:
طراحان مُد، هنرمندان و آشپزان:
طراحان باید پوشاک را چنان طراحی کنند که روان ها تربیت شوند. ترکیب هایِ ظریفی از نخ و رنگ باید چنان بر دل بنشینند که بتوانند اندرونهیِ هر دُژزادی را پریزاد کنند!
نوعی خاص از پوشاک باید طراحی شود که به تَن مردان آسان ننشیند. دستِ کم اگر لازم باشد باید دمپایی و لباس هایِ راحتی به کل برایِ مردان برچیده شود. _هنرمندان باید بدانند با چه سر و کار دارند. آنان دیگر قرار نیست هر آروغی را آواز کنند و هر استفراغی را جوهرِ جان بنامند. زیرا که مردم آنان را پس میزنند.
اگر تا دیروز و امروز هنرمند همه جا بساط پهن میکرد، فردا باید خود را جمع کند!
_آشپزان باید بدانند که آموزگارانِ دوّم نام دارند. خوراکی که در رستوران ها و خانه ها طبخ میشود باید چنان در نهایت شکیابی آماده شود که شعله ها
در حسرت بسوزند. کاِر درست همان است که آشپز بداند پلِ میانِ تَن و روان را او میزند. این را زنان و خلوت نشینان باید خوب بدانند!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
Track 13
Unknown
🎼بشنویید
شاهکاری از خوانندهیِ عشق
❤️🔥شارل آزناوور ❤️🔥
⚡️دورانِ پارینه سنگی قلب ها از جنسِ نور بودند، دوران ما نورانیان قلب ها همه سنگ شدهاند.
طنینِ شور انگیزِ این موسیقی برایِ آن جانی است که نورِ خود را دارد و نیز راهش را...⚡️
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
شاهکاری از خوانندهیِ عشق
❤️🔥شارل آزناوور ❤️🔥
⚡️دورانِ پارینه سنگی قلب ها از جنسِ نور بودند، دوران ما نورانیان قلب ها همه سنگ شدهاند.
طنینِ شور انگیزِ این موسیقی برایِ آن جانی است که نورِ خود را دارد و نیز راهش را...⚡️
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
⚡️آن که ناموخت از گذشتِ روزگار
هیچ نیاموزد، از هیچ آموزگار ⚡️ رودکی
✍ زندگی بیش از هر آموزگاری برایِ ما آموزه دارد. امّا تا اهلِ زیستن نباشیم هرگز بهرهای از آن نداریم.
امروزه کم نیستند کسانی که شب و روز کتاب میخوانند و خود را در میانِ صدها کانالِ کتابخوانی و خبری گیر انداختهاند، با این خیال که اگر دانا شوند میتوانند خود را تعالی ببخشند.
🫵 امّا مهمترین چیز هایی که برایِ زندگی ضرورت دارند نیازی چند به آگاهی و دانایی ندارند! آن ها توانایی میخواهند. امّا از آن جا که دیگر توانایی در میان نیست، انسانِ کوچک با ذهنِ رباتیکوارش به دنبالِ فضیلتی میگردد تا بر ناتوانیاش سرپوش بگذارد. و برایِ کمک به حالاش هیچ چیز را بهتر از دانایی و کتابخوانی سراغ ندارد. چرا؟ زیرا جامعه دیر زمانی عقل باختگانِ راهِ دانش را محترم میشمرد. اینک نیز ناتوانان بر آنند خود را عقل باخته بنمایانند تا ایرادی چند بر خود نپذیرند.
با همین خیال و فضیلتِ خام، واپسین انسان میخواهد از زیرِ وظیفهیِ خود شانه خالی کند. زیرا امروز کتابخوانی و دانایی دیگر دیوانه نمیپرورند؛ بلکه بیمار میکنند! و بیماری فضیلت نیست، بلکه انحطاط است.
گرچه به دلیلِ گسترهیِ پَستیها ارزش هایِ راستین به مَغاک ها کوچیدهاند و هر که خواستارِ آنان است باید از نور و آسایش دست بِکَشد و مدّتی چند در سیاهی و تاریکی زندگی را بگذارند. آنَک میتواند ریشهیِ آنان را داشته باشد و نیز اندرونشان را! امّا این ابلهی است اگر بخواهیم در کتاب ها به دنبالِ رانه هایِ طبیعی و انگیختار هایِ زندگی بگردیم. زیرا جان هایِ ارزان هرگز با اشارتِ کتاب ها راه به ارزش ها نمیگشایند! پس چه سود مدام کتاب ها را ورق بزنند و آنها را چون صابون تمام کنند!؟
📖باری، مهمترین چیز هایی که برایِ زندگی لازم است هیچ نیازی به آگاهی ندارند. به آنها گاه باید اشارتی کرد و بس. آن که سوختنی است یک جرقه بیش نمیخواهد. امّا نموران همیشه پیِ شعله هایِ تازه میگردند. مدام از این کتاب به آن کتاب، از این نویسنده به آن نویسنده میپَرّند تا مدّتی در آن لانه کنند.
اگر نتوانند تخم بگذارند همه چیز را به پایِ آب و هوا میگذارند! بینِ تمامِ آن چه میآموزند _ تابِ چند چیز را ندارند: اگر نویسندهای به خوارداشتِ جنسِ زن بنشیند او را مرد سالار مینامند، اگر به خوارداشتِ جنس مرد بنشیند او را فمینیست میخوانند، اگر هم به خوارداشتِ نوعِ بشر بنشیند به او برچسب روانی میزنند! برای دیگر چیزها امّا آغوشی باز دارند و هر خوراکی را میبلعند تا مبادا گرسنه نام بگیرند!
❓ به راستی، کسانی که مدام کتاب میخوانند هیچ میدانند که عشق را نمیتوان آموخت و از کتاب ها مسیرِ بلندایِ آن را پیمود؟ زیرا عشق را باید برپا داشت و با سر پیِ آن شتافت! آنها هیچ میدانند که امید را نباید بجویند اگر که معرفتی در خود ندارند؟ زیرا امید از دلِ ایمان میروید و پیِ آن گشتن، به خودیِ خود؛ معنایی ندارد. آیا میدانند
مِهر را در کتاب ها نمیبخشند؟ زیرا که مِهر را پاس میدارند و داد و دَهِش میکنند. امّا به هر آموختنی میخندد!
هیچ میدانند دوستی را نمیآموزانند؟ زیرا که دوستی سرزمین است و باید آن مرزها گسترش داده شوند، نه این که قول و قرارش را بدهند!
پس، اگر میدانند و میتوانند دیگر چه نیازی به کتاب هایِ بیشمار دارند؟
باور کنید،
«با آموختن پرتگاهِ کسی بلندا نمیشود!»
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
هیچ نیاموزد، از هیچ آموزگار ⚡️ رودکی
✍ زندگی بیش از هر آموزگاری برایِ ما آموزه دارد. امّا تا اهلِ زیستن نباشیم هرگز بهرهای از آن نداریم.
امروزه کم نیستند کسانی که شب و روز کتاب میخوانند و خود را در میانِ صدها کانالِ کتابخوانی و خبری گیر انداختهاند، با این خیال که اگر دانا شوند میتوانند خود را تعالی ببخشند.
🫵 امّا مهمترین چیز هایی که برایِ زندگی ضرورت دارند نیازی چند به آگاهی و دانایی ندارند! آن ها توانایی میخواهند. امّا از آن جا که دیگر توانایی در میان نیست، انسانِ کوچک با ذهنِ رباتیکوارش به دنبالِ فضیلتی میگردد تا بر ناتوانیاش سرپوش بگذارد. و برایِ کمک به حالاش هیچ چیز را بهتر از دانایی و کتابخوانی سراغ ندارد. چرا؟ زیرا جامعه دیر زمانی عقل باختگانِ راهِ دانش را محترم میشمرد. اینک نیز ناتوانان بر آنند خود را عقل باخته بنمایانند تا ایرادی چند بر خود نپذیرند.
با همین خیال و فضیلتِ خام، واپسین انسان میخواهد از زیرِ وظیفهیِ خود شانه خالی کند. زیرا امروز کتابخوانی و دانایی دیگر دیوانه نمیپرورند؛ بلکه بیمار میکنند! و بیماری فضیلت نیست، بلکه انحطاط است.
گرچه به دلیلِ گسترهیِ پَستیها ارزش هایِ راستین به مَغاک ها کوچیدهاند و هر که خواستارِ آنان است باید از نور و آسایش دست بِکَشد و مدّتی چند در سیاهی و تاریکی زندگی را بگذارند. آنَک میتواند ریشهیِ آنان را داشته باشد و نیز اندرونشان را! امّا این ابلهی است اگر بخواهیم در کتاب ها به دنبالِ رانه هایِ طبیعی و انگیختار هایِ زندگی بگردیم. زیرا جان هایِ ارزان هرگز با اشارتِ کتاب ها راه به ارزش ها نمیگشایند! پس چه سود مدام کتاب ها را ورق بزنند و آنها را چون صابون تمام کنند!؟
📖باری، مهمترین چیز هایی که برایِ زندگی لازم است هیچ نیازی به آگاهی ندارند. به آنها گاه باید اشارتی کرد و بس. آن که سوختنی است یک جرقه بیش نمیخواهد. امّا نموران همیشه پیِ شعله هایِ تازه میگردند. مدام از این کتاب به آن کتاب، از این نویسنده به آن نویسنده میپَرّند تا مدّتی در آن لانه کنند.
اگر نتوانند تخم بگذارند همه چیز را به پایِ آب و هوا میگذارند! بینِ تمامِ آن چه میآموزند _ تابِ چند چیز را ندارند: اگر نویسندهای به خوارداشتِ جنسِ زن بنشیند او را مرد سالار مینامند، اگر به خوارداشتِ جنس مرد بنشیند او را فمینیست میخوانند، اگر هم به خوارداشتِ نوعِ بشر بنشیند به او برچسب روانی میزنند! برای دیگر چیزها امّا آغوشی باز دارند و هر خوراکی را میبلعند تا مبادا گرسنه نام بگیرند!
❓ به راستی، کسانی که مدام کتاب میخوانند هیچ میدانند که عشق را نمیتوان آموخت و از کتاب ها مسیرِ بلندایِ آن را پیمود؟ زیرا عشق را باید برپا داشت و با سر پیِ آن شتافت! آنها هیچ میدانند که امید را نباید بجویند اگر که معرفتی در خود ندارند؟ زیرا امید از دلِ ایمان میروید و پیِ آن گشتن، به خودیِ خود؛ معنایی ندارد. آیا میدانند
مِهر را در کتاب ها نمیبخشند؟ زیرا که مِهر را پاس میدارند و داد و دَهِش میکنند. امّا به هر آموختنی میخندد!
هیچ میدانند دوستی را نمیآموزانند؟ زیرا که دوستی سرزمین است و باید آن مرزها گسترش داده شوند، نه این که قول و قرارش را بدهند!
پس، اگر میدانند و میتوانند دیگر چه نیازی به کتاب هایِ بیشمار دارند؟
باور کنید،
«با آموختن پرتگاهِ کسی بلندا نمیشود!»
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
✍ ما تاریخ میخوانیم تا عبرت بگیریم.
امّا بی تجربهتر از هر دوره، عبرت آیندگان میشویم.
چرا؟
📜 از آن زمان که بُنّ و بنیادِ ما با یک بدفهمی در جنسیّت دچارِ گسستی ناجور شد یک انتقامِ خبیثانه در مردانی پدید آمد که نتوانسته بودند غریزه هایِ خود را به درستی جهش بدهند پدید آمد. ناتوانی در برقرار کردنِ عواطفِ طبیعی اخلاقیاتی به ضدِّ طبیعت پدید آورد. در روندِ تاریخ این نابخردی بر پایهیِ ناتوانی پیش رفت. چلقوزان و قوزک شکستگان برایِ آن که خود را نشان بدهند راهی جز زمخت کردنِ غرایزِ خود نمیشناختند. زیرا میدانستند تنها در این صورت است که میتوانند دستِ کم بر چیزی یا کسی چیره شوند. و از آن جا که زمختی همیشه بر لطافت چیره است، آنان به سراغِ جنسِ زن رفتند و او را به سیاه ترین چاله ها هول دادند تا خود نام و نشانی بیابند!
اینسان روندی که تاریخِ بشر پشتِ سر نهاده است بیشتر به دستِ مردان افتاده رقم خورده است. یعنی همان هایی که پرتگاه هایِ خود را بلندا پنداشتند و زمختی را نشانهیِ صلابت به شمار آوردند! هزاره ها این نابخردی از دلِ ناتوانیِ جنسِ مرد تاریخِ بشر را شکل داد و منحطانه پیش رفت. تا اکنون.
❗️امّا اکنون زندگی آهنگی دیگر کرده است! اکنون زناناند که میخواهند تاریخ را رقم بزنند. امّا چگونه؟ <<با بیزاری از جنسِ مرد و بی میل بودن به فرزند>>! بیشک زنان در این راه _ تاریخی میسازند بس هولناکتر و وحشتناکتر. زیرا بیزار شدنِ زن از هر چیز وحشتناک است و هراس آور. و این دیگر نه قصّه است، نه لطیفه، و نه داستانی خوشمزه...!
🔺ما که تاریخ میخوانیم هیچ نمیدانیم به بزرگترین درسِ تاریخ بی توجّهایم.
تاریخ هشدار میدهد که زن و مرد بی هم به سمتِ هیچ تاختهاند! تاریخ هشدار میدهد زن و مرد بی هم همیشه عبرت ساز بودهاند! کتابِ تاریخ نمیخواهد جنگ ها را عبرت بدهد یا از قطحی ها سخنی چند به میان بیاورد! چراکه اگر زن و مرد در کنار هم قرار بگیرند جنگ و قطحی نیز افسانه میشوند! آری، مهّم ترین درسِ تاریخ این است که مرد و زن به هم بپیوندند و زندگی را از انحطاط خارج کنند. نه این که بچه ها در مدرسه آن را بیاموزند و به شتابی پیشتر از گذشته انحطاط را گسترش دهند!
زیرا که در روندِ تاریخ مرد و زن تنها برایِ آرمانِ جنسِ خود کوشیدهاند و این کوشش بدترین گسست را در انسان پدید آورده است!
✅کارِ درست همان است که مرد و زن خَدَنگ و اشتیاق هم شوند. تنها آنگونه میتوانند زهِ کمان را بِکشند و آینده را نشانه بگیرند و دیگر آیندگان را عبرت نباشند!
بدینسان مرد باید مردانگیاش را باز-پس گیرد. او باید تمامِ آنچه در او پاره پاره شده است را یکپارچه کند. وظیفهیِ مرد گردآوریِ خویش است. هزاران دستِ پنهان مردانگی را تکّه تکّه کردهاند. مرد باید دستِ آنان را بُبرّد و دست در دستِ زن به سمتِ دورترین آینده بتازد. آنگونه زن نیز زنانگیاش را مشتاقانه میپذیرد و عشق را برپا میدارد.
در این راه وظیفهیِ سنگینتر بر دوشِ مرد است. او باید تمامِ چاله چوله هایِ تاریخی را در زن پُر کند. بقولِ زرتشت: او باید زنانگی را در زن آزاد کند.(مرادم از آزادی، آزادی هایِ خوار و تباه کنندهیِ غریزه هایِ امروزین نیست).
اگر مردان در این کار به موفقیّت برسند، جنسِ زن به نقش خود باز میگردد و برایِ چیز هایِ ناشدنی نمیکوشد.
بقولِ نیچه: زن در راهِ <<آقایی>> میکوشد و پرچمِ پیشرفتِ زن را بر میدارد، امّا با آشکارگیِ هولناکی عکسِ داستان روی میدهد: یعنی، زن پس میرود>>.
امّا از شما میپرسم، آنان زنانگیِ خود را قربانی چه میکنند؟ پیشرفت؟! پیشرفت برایِ چه؟ برای طبیعتی که در این راه از دست میدهند؟ وقتی خودت را نداشته باشی، چه سود که به هدف برسی؟
❎ شاید تمامِ زور زدن هایِ زن برایِ این است که جنسِ مرد شرم کند و به خود بیاید!
امّا کو مرد؟
من که جز یک جیبِ گشاد و دو خایهیِ آویزان؛ هیچ نمییابم در ایشان!!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
امّا بی تجربهتر از هر دوره، عبرت آیندگان میشویم.
چرا؟
📜 از آن زمان که بُنّ و بنیادِ ما با یک بدفهمی در جنسیّت دچارِ گسستی ناجور شد یک انتقامِ خبیثانه در مردانی پدید آمد که نتوانسته بودند غریزه هایِ خود را به درستی جهش بدهند پدید آمد. ناتوانی در برقرار کردنِ عواطفِ طبیعی اخلاقیاتی به ضدِّ طبیعت پدید آورد. در روندِ تاریخ این نابخردی بر پایهیِ ناتوانی پیش رفت. چلقوزان و قوزک شکستگان برایِ آن که خود را نشان بدهند راهی جز زمخت کردنِ غرایزِ خود نمیشناختند. زیرا میدانستند تنها در این صورت است که میتوانند دستِ کم بر چیزی یا کسی چیره شوند. و از آن جا که زمختی همیشه بر لطافت چیره است، آنان به سراغِ جنسِ زن رفتند و او را به سیاه ترین چاله ها هول دادند تا خود نام و نشانی بیابند!
اینسان روندی که تاریخِ بشر پشتِ سر نهاده است بیشتر به دستِ مردان افتاده رقم خورده است. یعنی همان هایی که پرتگاه هایِ خود را بلندا پنداشتند و زمختی را نشانهیِ صلابت به شمار آوردند! هزاره ها این نابخردی از دلِ ناتوانیِ جنسِ مرد تاریخِ بشر را شکل داد و منحطانه پیش رفت. تا اکنون.
❗️امّا اکنون زندگی آهنگی دیگر کرده است! اکنون زناناند که میخواهند تاریخ را رقم بزنند. امّا چگونه؟ <<با بیزاری از جنسِ مرد و بی میل بودن به فرزند>>! بیشک زنان در این راه _ تاریخی میسازند بس هولناکتر و وحشتناکتر. زیرا بیزار شدنِ زن از هر چیز وحشتناک است و هراس آور. و این دیگر نه قصّه است، نه لطیفه، و نه داستانی خوشمزه...!
🔺ما که تاریخ میخوانیم هیچ نمیدانیم به بزرگترین درسِ تاریخ بی توجّهایم.
تاریخ هشدار میدهد که زن و مرد بی هم به سمتِ هیچ تاختهاند! تاریخ هشدار میدهد زن و مرد بی هم همیشه عبرت ساز بودهاند! کتابِ تاریخ نمیخواهد جنگ ها را عبرت بدهد یا از قطحی ها سخنی چند به میان بیاورد! چراکه اگر زن و مرد در کنار هم قرار بگیرند جنگ و قطحی نیز افسانه میشوند! آری، مهّم ترین درسِ تاریخ این است که مرد و زن به هم بپیوندند و زندگی را از انحطاط خارج کنند. نه این که بچه ها در مدرسه آن را بیاموزند و به شتابی پیشتر از گذشته انحطاط را گسترش دهند!
زیرا که در روندِ تاریخ مرد و زن تنها برایِ آرمانِ جنسِ خود کوشیدهاند و این کوشش بدترین گسست را در انسان پدید آورده است!
✅کارِ درست همان است که مرد و زن خَدَنگ و اشتیاق هم شوند. تنها آنگونه میتوانند زهِ کمان را بِکشند و آینده را نشانه بگیرند و دیگر آیندگان را عبرت نباشند!
بدینسان مرد باید مردانگیاش را باز-پس گیرد. او باید تمامِ آنچه در او پاره پاره شده است را یکپارچه کند. وظیفهیِ مرد گردآوریِ خویش است. هزاران دستِ پنهان مردانگی را تکّه تکّه کردهاند. مرد باید دستِ آنان را بُبرّد و دست در دستِ زن به سمتِ دورترین آینده بتازد. آنگونه زن نیز زنانگیاش را مشتاقانه میپذیرد و عشق را برپا میدارد.
در این راه وظیفهیِ سنگینتر بر دوشِ مرد است. او باید تمامِ چاله چوله هایِ تاریخی را در زن پُر کند. بقولِ زرتشت: او باید زنانگی را در زن آزاد کند.(مرادم از آزادی، آزادی هایِ خوار و تباه کنندهیِ غریزه هایِ امروزین نیست).
اگر مردان در این کار به موفقیّت برسند، جنسِ زن به نقش خود باز میگردد و برایِ چیز هایِ ناشدنی نمیکوشد.
بقولِ نیچه: زن در راهِ <<آقایی>> میکوشد و پرچمِ پیشرفتِ زن را بر میدارد، امّا با آشکارگیِ هولناکی عکسِ داستان روی میدهد: یعنی، زن پس میرود>>.
امّا از شما میپرسم، آنان زنانگیِ خود را قربانی چه میکنند؟ پیشرفت؟! پیشرفت برایِ چه؟ برای طبیعتی که در این راه از دست میدهند؟ وقتی خودت را نداشته باشی، چه سود که به هدف برسی؟
❎ شاید تمامِ زور زدن هایِ زن برایِ این است که جنسِ مرد شرم کند و به خود بیاید!
امّا کو مرد؟
من که جز یک جیبِ گشاد و دو خایهیِ آویزان؛ هیچ نمییابم در ایشان!!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
مردم از فصل ها بیزار میشوند زیرا آب و هوا آن ها را دگرگون میسازد. بیریشگان با تابش و بارشی میرویند و با سرما و سوزانی میمیرند!
کجاست آن که توانَد فصل ها را شاخ و برگ دهد و دلِ سیاهی ها را بشکند؟
امروز ما همه در پاییز و زمستانِ بشری به سر میبَریم، امّا هر پاییز _ در خود گُل هایی دارد که نام و نشانِ زندگی را نوید میدهند! من امّا به آنان دسترسی ندارم.
چراکه باید در خلوتم اندیشه را برپا بدارم و ره توشه را فراهم آوَرَم!
امّا شاید شما بتوانید این مهّم را به انجام رسانید و آنان را بدین جا فرا خوانید.
پس این اندیشگاه را بگسترانید تا باهم قلبِ بی معنایی را به درد آوریم.
📷✍بردیا دهقان
@bar_shodan
کجاست آن که توانَد فصل ها را شاخ و برگ دهد و دلِ سیاهی ها را بشکند؟
امروز ما همه در پاییز و زمستانِ بشری به سر میبَریم، امّا هر پاییز _ در خود گُل هایی دارد که نام و نشانِ زندگی را نوید میدهند! من امّا به آنان دسترسی ندارم.
چراکه باید در خلوتم اندیشه را برپا بدارم و ره توشه را فراهم آوَرَم!
امّا شاید شما بتوانید این مهّم را به انجام رسانید و آنان را بدین جا فرا خوانید.
پس این اندیشگاه را بگسترانید تا باهم قلبِ بی معنایی را به درد آوریم.
📷✍بردیا دهقان
@bar_shodan
💔امیدی که نباید از دست برود!
✍ فضا هایِ مجازی به دستِ کسانی سپرده شده است که هیچ واقعیتی در زندگی ندارند، امّا در اینجا سروران و راهبران شدهاند! هربار که به این جا میآیم، بیزارتر از پیش به خلوتِ خود میگریزم و از شدّتِ تهوع بر زمین میافتم. زیرا هر سو که مینگرم بی ریشگان را میبینم که ثمر بخشانِ زمین شدهاند! امّا آن چه بیش از همه بیزارم میکند این نیست که بیریشگان خود را ارزنده میدارند. زیرا آنان خمیدگان را در زیرِ سایه هایِ خود دارند و من حقّ میدهم که خود را خرّم بپندارند!!!
امّا چگونه میتوانم از اهلِ اندیشه درگذرم؟ چگونه ممکن است تاب بیاورم اهلِ دانشی را که بسانِ مردمِ کوچک پَستی ها را میگسترانند؟؟
🎭 کم نیستند کسانی که با ژستِ اهلِ اندیشه جلو میروند، امّا همین که پایِ سختی و رنجوری به میان میآید به صد بهانه اندیشه را فرو میگذارند و پیِ اندیشه هایِ کوچک و همگانی پسند میروند!
چرا؟ زیرا سپاهِ بی معنایی آنقدر عظیم لشکر آراسته است که جنگاورترین کَسان نیز _ دیگر دلِ آن را ندارند که نیزه را در دست نگه دارند و آن را چوبپایِ خود نکنند!
❗️امّا راه ما مشخص است. ما تَن به بی معنایی نمیسپاریم و هر چیزی را آسان نمیگواریم.
این را گفتم تا بدانید قرار نیست چیز های آسان و همگانی پسند در اینجا ببینید. و صادقانه میگویم: <<کسی که ریه هایِ تندرستی ندارد اینجا نماند! و به این جا نیاید>>. اینجا جایِ تنهایان و جفت هایِ تنهاست. اینجا جایِ کسانی است که یا هیچ نمیخورند و یا جز از چنگالِ عقاب هیچ بر نمیگیرند! هوایِ این جا پُر از تند باد و یخ است.
اینجا جایِ خوارداشت است. زیرا از دلِ خوارداشت است که گرامی ترین ها پاس داشته میشوند. پس، آن که در پیِ آسانگیری و سرسری خوانی آمده است، بداند و گوشدارد که این جا لقمهای برایِ او ندارد.
باری، من خوانندگانی میخواهم که تمامِ حواسِ خود را معطوف کنند به آن چه روبرویِ خود دارند. خواننده باید گفتار هایِ این اندیشگاه را از سرآغازِ برپایی کانال تا سپَسین گفتاری که گذاشتهام بخواند. و در آنها بِدرَنگَد و بیندیشد!
آنَک، کارِ دیگر او این باید که من را از هوایِ خود آگاه کند! زیرا آگاهیِ من از هوایِ اندیشه هایم میتواند آب و هوا هایی متفاوت بیافریند. و مهمترین وظیفهیِ خواننده انتقاد کردن و اشتیاق دادن به نویسنده است. اگر من مدّتها در این اندیشگاه بنویسم و هیچ بازخوردی نبینم، امیدم کمرنگ میشود و من را از راهم باز میدارد.
همانگونه که من بر سرِ اندیشیدن و نوشتن رنج میکِشم و دست از روزمرگی بر میدارم، شما نیز باید بر سرِ این گفتار ها وقت بگذارید و میانِ آنها پل بزنید. این جا کانالِ خبری نیست که من هر روز پُست بگذارم. نوشتن و اندیشیدن زمان میطلبند. و زمان طلبیدنِ اندیشه، یعنی دست کشیدن از زندگیِ روزمرّه!
امّا آن چه از زمان و هر چیز دیگر اهمیت دارد؛ خواننده است. خواننده ذوق را سرپا نگه میدارد. نویسنده بی خواننده رشدی ندارد. از این سخنان پیداست که میخواهم بگویم: من میتوانم گرسنگی، تنهایی، تشنگی، بیماری و هر مصیبتِ دیگری را تاب بیاورم امّا نمیتوانم راهم را ادامه بدهم اگر که چند خوانندهیِ راستین نداشته باشم!
🫵 آری، من به این جا آمدهام تا چراغی بر افروزم و مچِ نگهبانان ظلمت را بخوابانم!
من نیامدهام مانندِ دیگران _ بزرگان را تکّه تکّه کنم و با طبخی امروزین اندرونه ها را به آشوب بکشانم! من از همه چیزم درگذشتهام تا با کمکِ شما تیری به قلبِ بیمعنایی بزنم!
بدانید که من نیز میتوانم بِسانِ بسیاری اندیشه هایِ بزرگانی چون نیچه و شوپنهاور را در این جا ریز ریز کنم و از آن اژدهایان خزنده بیافرینم و به دستِ کاربرانِ مجازی بدهم؛ تا سرگرمِ بازی شوند! من نیز میتوانم ادویهجاتِ کافکا و داستایفسکی را در خوراک ها بریزم و از لایک و تشویق ها خشنود شَوّم!
امّا شرفِ ما فراتر از آن است که شاهراهِ ها را کوره راه سازیم و قلّه ها را به سطحِ پلّه ها فرو بکشانیم، تنها به امید این که شناخته شویم و نان و آبی به دست بیاوریم!!
من به راهِ خود میروم. و به خود ایمان دارم. امّا ایمانِ من بستگی به امیدی دارد که خواننده به من بدهد.
❤️این امید را نمیرانید اگر که سخنم را در مییابید.
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
✍ فضا هایِ مجازی به دستِ کسانی سپرده شده است که هیچ واقعیتی در زندگی ندارند، امّا در اینجا سروران و راهبران شدهاند! هربار که به این جا میآیم، بیزارتر از پیش به خلوتِ خود میگریزم و از شدّتِ تهوع بر زمین میافتم. زیرا هر سو که مینگرم بی ریشگان را میبینم که ثمر بخشانِ زمین شدهاند! امّا آن چه بیش از همه بیزارم میکند این نیست که بیریشگان خود را ارزنده میدارند. زیرا آنان خمیدگان را در زیرِ سایه هایِ خود دارند و من حقّ میدهم که خود را خرّم بپندارند!!!
امّا چگونه میتوانم از اهلِ اندیشه درگذرم؟ چگونه ممکن است تاب بیاورم اهلِ دانشی را که بسانِ مردمِ کوچک پَستی ها را میگسترانند؟؟
🎭 کم نیستند کسانی که با ژستِ اهلِ اندیشه جلو میروند، امّا همین که پایِ سختی و رنجوری به میان میآید به صد بهانه اندیشه را فرو میگذارند و پیِ اندیشه هایِ کوچک و همگانی پسند میروند!
چرا؟ زیرا سپاهِ بی معنایی آنقدر عظیم لشکر آراسته است که جنگاورترین کَسان نیز _ دیگر دلِ آن را ندارند که نیزه را در دست نگه دارند و آن را چوبپایِ خود نکنند!
❗️امّا راه ما مشخص است. ما تَن به بی معنایی نمیسپاریم و هر چیزی را آسان نمیگواریم.
این را گفتم تا بدانید قرار نیست چیز های آسان و همگانی پسند در اینجا ببینید. و صادقانه میگویم: <<کسی که ریه هایِ تندرستی ندارد اینجا نماند! و به این جا نیاید>>. اینجا جایِ تنهایان و جفت هایِ تنهاست. اینجا جایِ کسانی است که یا هیچ نمیخورند و یا جز از چنگالِ عقاب هیچ بر نمیگیرند! هوایِ این جا پُر از تند باد و یخ است.
اینجا جایِ خوارداشت است. زیرا از دلِ خوارداشت است که گرامی ترین ها پاس داشته میشوند. پس، آن که در پیِ آسانگیری و سرسری خوانی آمده است، بداند و گوشدارد که این جا لقمهای برایِ او ندارد.
باری، من خوانندگانی میخواهم که تمامِ حواسِ خود را معطوف کنند به آن چه روبرویِ خود دارند. خواننده باید گفتار هایِ این اندیشگاه را از سرآغازِ برپایی کانال تا سپَسین گفتاری که گذاشتهام بخواند. و در آنها بِدرَنگَد و بیندیشد!
آنَک، کارِ دیگر او این باید که من را از هوایِ خود آگاه کند! زیرا آگاهیِ من از هوایِ اندیشه هایم میتواند آب و هوا هایی متفاوت بیافریند. و مهمترین وظیفهیِ خواننده انتقاد کردن و اشتیاق دادن به نویسنده است. اگر من مدّتها در این اندیشگاه بنویسم و هیچ بازخوردی نبینم، امیدم کمرنگ میشود و من را از راهم باز میدارد.
همانگونه که من بر سرِ اندیشیدن و نوشتن رنج میکِشم و دست از روزمرگی بر میدارم، شما نیز باید بر سرِ این گفتار ها وقت بگذارید و میانِ آنها پل بزنید. این جا کانالِ خبری نیست که من هر روز پُست بگذارم. نوشتن و اندیشیدن زمان میطلبند. و زمان طلبیدنِ اندیشه، یعنی دست کشیدن از زندگیِ روزمرّه!
امّا آن چه از زمان و هر چیز دیگر اهمیت دارد؛ خواننده است. خواننده ذوق را سرپا نگه میدارد. نویسنده بی خواننده رشدی ندارد. از این سخنان پیداست که میخواهم بگویم: من میتوانم گرسنگی، تنهایی، تشنگی، بیماری و هر مصیبتِ دیگری را تاب بیاورم امّا نمیتوانم راهم را ادامه بدهم اگر که چند خوانندهیِ راستین نداشته باشم!
🫵 آری، من به این جا آمدهام تا چراغی بر افروزم و مچِ نگهبانان ظلمت را بخوابانم!
من نیامدهام مانندِ دیگران _ بزرگان را تکّه تکّه کنم و با طبخی امروزین اندرونه ها را به آشوب بکشانم! من از همه چیزم درگذشتهام تا با کمکِ شما تیری به قلبِ بیمعنایی بزنم!
بدانید که من نیز میتوانم بِسانِ بسیاری اندیشه هایِ بزرگانی چون نیچه و شوپنهاور را در این جا ریز ریز کنم و از آن اژدهایان خزنده بیافرینم و به دستِ کاربرانِ مجازی بدهم؛ تا سرگرمِ بازی شوند! من نیز میتوانم ادویهجاتِ کافکا و داستایفسکی را در خوراک ها بریزم و از لایک و تشویق ها خشنود شَوّم!
امّا شرفِ ما فراتر از آن است که شاهراهِ ها را کوره راه سازیم و قلّه ها را به سطحِ پلّه ها فرو بکشانیم، تنها به امید این که شناخته شویم و نان و آبی به دست بیاوریم!!
من به راهِ خود میروم. و به خود ایمان دارم. امّا ایمانِ من بستگی به امیدی دارد که خواننده به من بدهد.
❤️این امید را نمیرانید اگر که سخنم را در مییابید.
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
Mozart: Symphony #25 In G Minor, K 183 - 1. Allegro Con Brio
Josef Krips: Royal Concertgebouw Orchestra
🎧بشنویید شاهکاری سرشار از شور🎧
🎼Symphony No 25 In G Minor,
K 183 - 1. Allegro Con Brio🎼
آهنگساز:
Wolfgang Amadeus Mozart
رهبر ارکستر: Josef Krips
@bar_shodan
🎼Symphony No 25 In G Minor,
K 183 - 1. Allegro Con Brio🎼
آهنگساز:
Wolfgang Amadeus Mozart
رهبر ارکستر: Josef Krips
@bar_shodan
چو سرگردانیِ ما را سرزمینی نیست
هفت شهرِ عشقِ عطّار را باید زیست!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
در باب هفت شهرِ عشق خواهم نوشت 👇
هفت شهرِ عشقِ عطّار را باید زیست!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
در باب هفت شهرِ عشق خواهم نوشت 👇
⚡️هفت شهر عشق⚡️
💫خواست و طلب 💫
✍امروزه همه درمانگر و راهسازِ بشر شدهاند. هر کس بنابر حرفه و نگاهاش نسخهای برایِ آینده دارد. که البته تمامِ آن ها باریکه راه هستند. زیرا یکایکِ آن راه هایِ کوچک به شاهراهِ پول ختم میشوند! و راهی که پول در آن نباشد، راهی که امنیّت و آسایش و لذّت را تضمین نکند، برایِ مردم مفت نمیاَرزَد. راه ها باید صاف و هموار باشند تا کسی در آن ها قدم بگذارد. مردم به راهی میگویند راه که بی دست و پا ترینان نیز بتوانند به آن لبخند بزنند. غیر از این اگر باشد آن را بیراهه میخوانند و راهبرِ آن را دیوانه میپندارند.
🌋امّا راهی دگر هست فراتر از تمامِ فضیلت هایِ کوچک و پَست! راهی دیگر هست که جان را شرف میبخشد و به تمامِ راه هایِ امروزین میخندد. آن راه <<هفت شهرِ عشق>> است. هفت شهر عشق را گرچه افسانه میشمارند، امّا اگر به آبادانی آن هفت شهر اشاره نشود کوچه هایِ تنگ و تاریکِ امروز تا ابد برقرار میمانند و کوتوله ها به رفت و آمد خود ادامه میدهند!
اینسان، اگر پرداختن به آبادانیِ آن شهر ها میتواند بنیادِ کوچه هایِ تنگ و تاریکِ امروزین را بر اندازد، پس موعظهیِ آن، بانگِ ما باید!
چراکه تا انسان بی پناه نشود هرگز جا و مکانِ آزادی را نمیگستراند!
امّا آنَک که همه جا آوار شود، جان میجویَد تا ردّی از آن شهر ها بیابد. باری، آن چه جانی را معنا میبخشد راهی است که بر میگزیند. آن چه نشانهیِ کمالِ کسی بر زندگی را مُهر میزنند خواستی است که در زندگی دارد. زیرا خواست است که جان را معنا میبخشد. امّا وقتی خواستِ یک انسان کوچک است، بر اثرِ انتخاباش پا هایِ خود را به انحطاط میکشاند و دستاناش نیز همساز با پا هایی که دارد افتادهِ ترین چیزها را بر میدارد، و چشماش افقی فراتر از حالِ خود را در نمییابد.
باژگونهیِ این روند امّا آهنگِ دِگر سانِ خود را برایِ آن که در راه عشق گام بر میدارد طنینی دیگر میخواند. زیرا که او <<جان>> میخواهد. باری، آن که جان میخواهد، پا هایی بلند مییابد. و جز داد و دهِش کردن کمکی از دستانش نمیگیرد. او با سر پیش میرود و به پیشوازِ بلا و خطّرها میشتابد تا دلاش و شرفاش را سرپا نگه دارد.
او فروپاشی را به پیشواز میرود چراکه جانی << برقرار>> دارد.
امّا چه ها میگویم منِ دیوانه؛ وقتی امروز خواستِ قحطی زدگان پول انباردن است و بس؟ چه ها میگویم امّا وقتی که خواستِ عاشقان تف لایِ پا چسباندن است و بس؟ چه ها میگویم امّا وقتی خواست تمامِ زندگان بیداد بر زمان و زیستن است؟
چرا؟ زیرا بقولِ مولانا: <<هر چیز که در جُستنِ آنی، آنی>>! مردم پیِ پول و آسایش و لذّت هستند.آنها همین را از زندگی خواستار شدهاند. و بر اثرِ همین انتخاب مدام کوچکتر، پَستتر، بینواتر و بی برگ و بار تر میشوند. دردا، کسی که فقر خود را میخواهد با پول جبران کند، هیچ نمیداند که با باز کردنِ دستِ سرمایهداری ارزنده تر از خودی را نیز گرفتار میکند! کسی که از عشق فقط شور و شرَّ جنسی را در مییابد، هیچ نمیداند ارزندهِ ترین انگیختارِ زندگی را دارد به پَستی میکشاند!
👣آری، پای نهادن در شهرِ عشق با خواست و طلب آغاز میشود. طلبِ هر کَس که غیر از جان باشد، پیداست به کوچهیِ بُنبَست میرود. آن که پیِ جان میرود هرگز از باختن نمیهراسد. او میرود زیرا که باید برود. زیرا آن که روان است به سمتِ فردا میشتابد. مرداب است که از فردا میهراسد!
باری، <<آن که در پیِ جان است ترازو را فرو میاندازد>>!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
ادامه دارد..
💫خواست و طلب 💫
✍امروزه همه درمانگر و راهسازِ بشر شدهاند. هر کس بنابر حرفه و نگاهاش نسخهای برایِ آینده دارد. که البته تمامِ آن ها باریکه راه هستند. زیرا یکایکِ آن راه هایِ کوچک به شاهراهِ پول ختم میشوند! و راهی که پول در آن نباشد، راهی که امنیّت و آسایش و لذّت را تضمین نکند، برایِ مردم مفت نمیاَرزَد. راه ها باید صاف و هموار باشند تا کسی در آن ها قدم بگذارد. مردم به راهی میگویند راه که بی دست و پا ترینان نیز بتوانند به آن لبخند بزنند. غیر از این اگر باشد آن را بیراهه میخوانند و راهبرِ آن را دیوانه میپندارند.
🌋امّا راهی دگر هست فراتر از تمامِ فضیلت هایِ کوچک و پَست! راهی دیگر هست که جان را شرف میبخشد و به تمامِ راه هایِ امروزین میخندد. آن راه <<هفت شهرِ عشق>> است. هفت شهر عشق را گرچه افسانه میشمارند، امّا اگر به آبادانی آن هفت شهر اشاره نشود کوچه هایِ تنگ و تاریکِ امروز تا ابد برقرار میمانند و کوتوله ها به رفت و آمد خود ادامه میدهند!
اینسان، اگر پرداختن به آبادانیِ آن شهر ها میتواند بنیادِ کوچه هایِ تنگ و تاریکِ امروزین را بر اندازد، پس موعظهیِ آن، بانگِ ما باید!
چراکه تا انسان بی پناه نشود هرگز جا و مکانِ آزادی را نمیگستراند!
امّا آنَک که همه جا آوار شود، جان میجویَد تا ردّی از آن شهر ها بیابد. باری، آن چه جانی را معنا میبخشد راهی است که بر میگزیند. آن چه نشانهیِ کمالِ کسی بر زندگی را مُهر میزنند خواستی است که در زندگی دارد. زیرا خواست است که جان را معنا میبخشد. امّا وقتی خواستِ یک انسان کوچک است، بر اثرِ انتخاباش پا هایِ خود را به انحطاط میکشاند و دستاناش نیز همساز با پا هایی که دارد افتادهِ ترین چیزها را بر میدارد، و چشماش افقی فراتر از حالِ خود را در نمییابد.
باژگونهیِ این روند امّا آهنگِ دِگر سانِ خود را برایِ آن که در راه عشق گام بر میدارد طنینی دیگر میخواند. زیرا که او <<جان>> میخواهد. باری، آن که جان میخواهد، پا هایی بلند مییابد. و جز داد و دهِش کردن کمکی از دستانش نمیگیرد. او با سر پیش میرود و به پیشوازِ بلا و خطّرها میشتابد تا دلاش و شرفاش را سرپا نگه دارد.
او فروپاشی را به پیشواز میرود چراکه جانی << برقرار>> دارد.
امّا چه ها میگویم منِ دیوانه؛ وقتی امروز خواستِ قحطی زدگان پول انباردن است و بس؟ چه ها میگویم امّا وقتی که خواستِ عاشقان تف لایِ پا چسباندن است و بس؟ چه ها میگویم امّا وقتی خواست تمامِ زندگان بیداد بر زمان و زیستن است؟
چرا؟ زیرا بقولِ مولانا: <<هر چیز که در جُستنِ آنی، آنی>>! مردم پیِ پول و آسایش و لذّت هستند.آنها همین را از زندگی خواستار شدهاند. و بر اثرِ همین انتخاب مدام کوچکتر، پَستتر، بینواتر و بی برگ و بار تر میشوند. دردا، کسی که فقر خود را میخواهد با پول جبران کند، هیچ نمیداند که با باز کردنِ دستِ سرمایهداری ارزنده تر از خودی را نیز گرفتار میکند! کسی که از عشق فقط شور و شرَّ جنسی را در مییابد، هیچ نمیداند ارزندهِ ترین انگیختارِ زندگی را دارد به پَستی میکشاند!
👣آری، پای نهادن در شهرِ عشق با خواست و طلب آغاز میشود. طلبِ هر کَس که غیر از جان باشد، پیداست به کوچهیِ بُنبَست میرود. آن که پیِ جان میرود هرگز از باختن نمیهراسد. او میرود زیرا که باید برود. زیرا آن که روان است به سمتِ فردا میشتابد. مرداب است که از فردا میهراسد!
باری، <<آن که در پیِ جان است ترازو را فرو میاندازد>>!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
ادامه دارد..
⚡️هفت شهرِ عشق⚡️
❤️بعد از اين وادي عشق آيد پديد
غرقِ آتش شد كسي كانجا رسيد❤️ عطّار
✍مردم همین که بتوانند باهم به رختخواب بروند میپندارند بیدارانِ راه عشق بودهاند! آن ها وقتی به هم میرسند به تغذیه از عشق میپردازند. عشق خوراکِ گرسنگان میشود و هر کدام از سویِ خود خمیر مایهیِ آن را میمکند. در لذّت بُردن از هم، مسابقه میدهند و از هیچ دسیسهای فرو گذار نمیشوند. آنَک که تمامِ احساسک ها و غرایزِ خود را فرو میخوابانند و خود را تهی دست مییابند، فکری بکر به نامِ تولید مثل به سرشان خطور میکند! سپس کسی را میسازند نِمود گرفته از ناچاری. کسی را میآفرینند بر آمده از چشم اندازِ افتادگی! نهالی میآفرینند عصایِ دورانِ پیری!
🔥امّا آن که میخواهد عشق را برپا بدارد، نخست باید خویشتن دوستی را بیاموزد. عشق ورزیدن به خود نخستین پلّهیِ عشق است. عاشق در این راه تمامِ گوهر هایِ جهان را گرد میکند و اختری رقصان در دلاش میزاید. او تمامِ چشمه سارِ کوهستان ها را به یک سمت میبَرد و دریاچهیِ عشق را شکل میدهد. سپس، از سرِ شیدایی و رقص به سمتِ دومین پلّهیِ عشق گام مینهد. او عشق به زیستن را میآموزد. زمین و زندگی در نگاهاش زیباترین هدیه ها میشوند. در این چشم انداز او غرقِ شگفتی ها میشود و تمامِ پستانِ نور را میمکد تا نمودی از آتش شود! آنگاه که جان - خود را با خویشتن دوستی و آفرین گویی پرورش میدهد، آمادگی آن را مییابد که پذیرای گام های کسی شود! امّا نه برای در خود فرو ماندن و سپاسگزاری کردن. بلکه برای تاختن و آفریدن! زیرا نهادِ راستین عشق در خود فرو نمیماند و به خود نمیپردازد. آن که خود را به درستی پرورش داده است، عشق را جهش میدهد و آن را رنگ و بو میبخشد. دو عاشق، دریاچه ها را به هم پیوند میزنند و دریایِ بیکران میسازند. و از خروشیدنِ موجِ عشق قلبِ تمامِ صخره ها را میدرّند و کران تا کرانِ جهان را فاتح میشوند. عاشقِ راستین به خود نمیاندیشد. زیرا او پیش از آمدنِ معشوق خود را ساخته است. عاشق میتازد، چه آنگاه که معشوق نیز از تاختن بازماند و یا جان ببازد. او از عشق بستری شخصی نمیسازد که شب و روز نگرانِ از دست رفتناش باشد. او عشق را به فراتر از دنیایِ بشریّت میکشاند؛ زیرا که آتشِ دروناش خواهانِ داد و دَهش مشعل هایی است که میتوانند گشایندهیِ راه دیگران شوند. آری، یک عاشقِ راستین به سربلندیِ زندگی- و - زیستن اهمیت میدهد نه به خویشتن!
🛌کم نیستند کسانی که از عشق سخن میگویند، امّا خویشتن دوستی نیاموختهاند و قلبِ زندگی را به دست نیاوردهاند. آنها نعرهیِ جنسی خود را با یک فضیلت سازیِ دروغین به زمزمهای معنوی بدل میسازند، امّا نمیتوانند با این دروغ پیش بروند. عشق کَژ بنیادان را پس میزند. دردا، همه در ابتدا خود را چنان میآرایند، تو گویی اینان چکّهای از یک ابرِ گراناند و نام و نشانی از نورِ آذرخش دارند. امّا همین که به هم میرسند عشق را با عطشِ جنسی خود جزغاله میکنند! باری، به قولِ نیچه: پرداختن به لذّت جنسی چنان رشد شتابانی به تنهیِ عشق میدهد که ریشه نسبت [ به آن ] ضعیف میماند و به راحتی بَرکَندنی میشود.
دردا، مردم با عشق طلبیدن میخواهند سرسپردگی و افتادگی هایِ خود را جبران کنند. امّا جانی که دلاش گدایی میکند هرگز نام و نشانی از بخشیدن و آفریدن نمییابد. او میطلبد و میطلبد و میطلبد. سر انجام هر آن چه گرفته است را میمیراند و میخَماند و میچروکاند!
🕸امّا حال که تا این جا پیش آمدیم، بگذارید دستِ دیگر دلّالان را نیز رو کنیم: هستند کسانی که خود را غرق در یک لایهیِ احساسی کردهاند و با اشعاری احساسی افتادگیِ خود را به نام و نشانِ انتظار میآرایند تا با این فضیلت سازی رنگین بر ناتوانی خود سرپوش بگذارند. آنها میپندارند عاشق هستند، امّا عاشق تنها در عمل است که ماهیتِ دروناش را محک میزند. زیرا تنها چیزی که در عشق قابل ستایش است آفریدن است نه چنگ زدن! چه سود اگر سالها بلندایِ عشق را پایین بِکشی و در کنارش خود را غرقِ ناز و نوازش کنی؟ آن که در عشق میسوزد هرگز نزدِ آتشِ عشق نمینشیند که خود را گرم کند. او میتازد تا روشنایی بخشِ راه هایِ فردا شود. نشستن و عشق را مکیدن ناچاری کودکان است!
هان!
چه ها میگویم؟
نکند دیوانه شدهام؟
یا کورم و از وهمِ خود چشم انداز آفرینی میکنم؟
زیرا امروز دیگر نه کسی دوستِ خویشتن است و نه حامیِ زیستن؛ که همه در کار گور کندن هستند و شکمِ هیچ را سیر کردن!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
ادامه دارد...
❤️بعد از اين وادي عشق آيد پديد
غرقِ آتش شد كسي كانجا رسيد❤️ عطّار
✍مردم همین که بتوانند باهم به رختخواب بروند میپندارند بیدارانِ راه عشق بودهاند! آن ها وقتی به هم میرسند به تغذیه از عشق میپردازند. عشق خوراکِ گرسنگان میشود و هر کدام از سویِ خود خمیر مایهیِ آن را میمکند. در لذّت بُردن از هم، مسابقه میدهند و از هیچ دسیسهای فرو گذار نمیشوند. آنَک که تمامِ احساسک ها و غرایزِ خود را فرو میخوابانند و خود را تهی دست مییابند، فکری بکر به نامِ تولید مثل به سرشان خطور میکند! سپس کسی را میسازند نِمود گرفته از ناچاری. کسی را میآفرینند بر آمده از چشم اندازِ افتادگی! نهالی میآفرینند عصایِ دورانِ پیری!
🔥امّا آن که میخواهد عشق را برپا بدارد، نخست باید خویشتن دوستی را بیاموزد. عشق ورزیدن به خود نخستین پلّهیِ عشق است. عاشق در این راه تمامِ گوهر هایِ جهان را گرد میکند و اختری رقصان در دلاش میزاید. او تمامِ چشمه سارِ کوهستان ها را به یک سمت میبَرد و دریاچهیِ عشق را شکل میدهد. سپس، از سرِ شیدایی و رقص به سمتِ دومین پلّهیِ عشق گام مینهد. او عشق به زیستن را میآموزد. زمین و زندگی در نگاهاش زیباترین هدیه ها میشوند. در این چشم انداز او غرقِ شگفتی ها میشود و تمامِ پستانِ نور را میمکد تا نمودی از آتش شود! آنگاه که جان - خود را با خویشتن دوستی و آفرین گویی پرورش میدهد، آمادگی آن را مییابد که پذیرای گام های کسی شود! امّا نه برای در خود فرو ماندن و سپاسگزاری کردن. بلکه برای تاختن و آفریدن! زیرا نهادِ راستین عشق در خود فرو نمیماند و به خود نمیپردازد. آن که خود را به درستی پرورش داده است، عشق را جهش میدهد و آن را رنگ و بو میبخشد. دو عاشق، دریاچه ها را به هم پیوند میزنند و دریایِ بیکران میسازند. و از خروشیدنِ موجِ عشق قلبِ تمامِ صخره ها را میدرّند و کران تا کرانِ جهان را فاتح میشوند. عاشقِ راستین به خود نمیاندیشد. زیرا او پیش از آمدنِ معشوق خود را ساخته است. عاشق میتازد، چه آنگاه که معشوق نیز از تاختن بازماند و یا جان ببازد. او از عشق بستری شخصی نمیسازد که شب و روز نگرانِ از دست رفتناش باشد. او عشق را به فراتر از دنیایِ بشریّت میکشاند؛ زیرا که آتشِ دروناش خواهانِ داد و دَهش مشعل هایی است که میتوانند گشایندهیِ راه دیگران شوند. آری، یک عاشقِ راستین به سربلندیِ زندگی- و - زیستن اهمیت میدهد نه به خویشتن!
🛌کم نیستند کسانی که از عشق سخن میگویند، امّا خویشتن دوستی نیاموختهاند و قلبِ زندگی را به دست نیاوردهاند. آنها نعرهیِ جنسی خود را با یک فضیلت سازیِ دروغین به زمزمهای معنوی بدل میسازند، امّا نمیتوانند با این دروغ پیش بروند. عشق کَژ بنیادان را پس میزند. دردا، همه در ابتدا خود را چنان میآرایند، تو گویی اینان چکّهای از یک ابرِ گراناند و نام و نشانی از نورِ آذرخش دارند. امّا همین که به هم میرسند عشق را با عطشِ جنسی خود جزغاله میکنند! باری، به قولِ نیچه: پرداختن به لذّت جنسی چنان رشد شتابانی به تنهیِ عشق میدهد که ریشه نسبت [ به آن ] ضعیف میماند و به راحتی بَرکَندنی میشود.
دردا، مردم با عشق طلبیدن میخواهند سرسپردگی و افتادگی هایِ خود را جبران کنند. امّا جانی که دلاش گدایی میکند هرگز نام و نشانی از بخشیدن و آفریدن نمییابد. او میطلبد و میطلبد و میطلبد. سر انجام هر آن چه گرفته است را میمیراند و میخَماند و میچروکاند!
🕸امّا حال که تا این جا پیش آمدیم، بگذارید دستِ دیگر دلّالان را نیز رو کنیم: هستند کسانی که خود را غرق در یک لایهیِ احساسی کردهاند و با اشعاری احساسی افتادگیِ خود را به نام و نشانِ انتظار میآرایند تا با این فضیلت سازی رنگین بر ناتوانی خود سرپوش بگذارند. آنها میپندارند عاشق هستند، امّا عاشق تنها در عمل است که ماهیتِ دروناش را محک میزند. زیرا تنها چیزی که در عشق قابل ستایش است آفریدن است نه چنگ زدن! چه سود اگر سالها بلندایِ عشق را پایین بِکشی و در کنارش خود را غرقِ ناز و نوازش کنی؟ آن که در عشق میسوزد هرگز نزدِ آتشِ عشق نمینشیند که خود را گرم کند. او میتازد تا روشنایی بخشِ راه هایِ فردا شود. نشستن و عشق را مکیدن ناچاری کودکان است!
هان!
چه ها میگویم؟
نکند دیوانه شدهام؟
یا کورم و از وهمِ خود چشم انداز آفرینی میکنم؟
زیرا امروز دیگر نه کسی دوستِ خویشتن است و نه حامیِ زیستن؛ که همه در کار گور کندن هستند و شکمِ هیچ را سیر کردن!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
ادامه دارد...
⚡️هفت شهرِ عشق⚡️
❤️چون تو در عشق از سرِ جهل آمدي
خواب خوش بادت كه نا اهل آمدي❤️
عطّار
🎯مردم همه میکوشند به هر نحوی که شده رویِ هم را کم کنند. شرمسار کردنِ هم دیگر برایِ مردم نشان از قدرت دارد.
وقتی کسی در برابرشان کم میآورد، این پیروزی را چنان جشن میگیرند که تمامِ ماتم هایِ دنیا به رویشان میخندد!
چراکه شرمنده ساختنِ انسان بدترین کاری است که میتواند کسی را بر خاک بنشاند. امّا از آن جا که شرمسار کردن هیچ گونه مجازاتی ندارد و دَم و دستگاه قضّات برایِ آن تشکیل ندادهاند، همهیِ مردم در آن حرفهای شدهاند!
چرا؟ زیرا مردم هیچ نام و نشانی از معرفت هایِ والا ندارند!
امّا آن که معرفت دارد، افتادگی، ناتوانی و هر چیز منحطِ دیگری را بهتر از همه در مییابد. رهیافت به نهفتِ هر کس در گروِ معرفتی است که خود با آن زیسته است. معرفت شاه کلید تمامِ در ها و دالان هاست. اهلِ معرفت میدانند چه هنگام وارد شوند و چه هنگام بگذرند! باری، آن که خورشیدِ معرفت در دلاش میتابد از سرما یخ میزند. زیرا نمیتواند تاب آوَرَد یک شمع گرما بخشِ خانهیِ کسی است!
او خورشید را دریافته است و میخواهد دیگران نیز آن را دریابند. او مدام تردید میکند. تردیدی که اهل معرفت دارند گاه چنان هولناک است که سر در صحرا مینهند و به تمنّایِ خورشید مینشینند تا نور آن را به دیارِ یخ زدگان بتابانند! امّا هرگز نمیکوشند شمعِ کسی را خاموش کنند و تاریکیاش را جشن بگیرند! آری، دریافتنِ پَستی هایِ نوعِ بشر کاری است که اهلِ معرفت میدانند و بس. آن که به مقامِ معرفت میرسد، از جایگاه انسان درد میکِشد. زیرا او میداند که انسان باید از این برتر و فراتر رَوَد. باری، آن که به درجهیِ معرفت رسیده باشد، آن را سلاح و سپر خود نخواهد کرد که زندگی را خوش و خرّم بگذارند. کارِ معرفت دریافتن است و راه پیمودن. تنها معرفت و کمالِ یک جان است که میتواند گذشته ها را نجات بخشَد و آیندگان را بشارتی نو دهد. امّا مردمِ کوچک چیزی از معرفت نمیدانند. گاه رفاقت را آب و تاب میدهند و میپندارند معرفت یعنی به کسی کمک کردن و کار با کسی نداشتن! درست اینجاست که کار ایراد دارد. زیرا درست بخشیدن و به هنگام یاری رساندن ظریف ترین کار است. آن که پر از چاله هایِ قضا و قدر است، آن که هنوز بر خود حکم نرانده است چگونه میتواند ببخشد و دست گیرِ کسی دیگر شود؟ باری، معرفت اگر آسان به دست میآمد، عشق به آن تکیه نمیکرد! عشق در کنارِ معرفت است که خود را به سروری میرساند. معرفت جوانیِ عشق را به درستی سامان میدهد و نمیگذارد با تب و تابش مسیر را گم کند. آنک: آن که پا در راهِ جان نهاده است و به شهرِ عشق و معرفت سر زده است، سرانجام پا به دنیای بی نیازی میگذارد. او به چهارمین شهرِ عشق پای میگذارد و از سرشاریِ خود به رقص در میآید.
⚡️هشت جنّت نيز اينجا مُردهايست
هفت دوزخ همچو يخِ افسردهايست⚡️عطّار
امّا چون کسی نیست داشته های او را بر گیرد و در دنیای خود بپراکند او دِگر بار بَر میشود و بلندایی دیگر را میآزماید. او به خدا نزدیک میشود و یا از ابَر انسان سخن میگوید! کمال یافته پا در شهرِ توحید میگذارد و جز خدا کسی دیگر را نمیبیند. زیرا خدا نمودی از آن بزرگی و کمال است! و کمال یافته جز او دوستی نمیگیرد.
⚡️چون همه هيچي بود هيچ اين همه
كي بود دو اصل جز پيچ اين همه⚡️عطار
⚒به راستی، چه خنده - دارند روده درازانی که بر منبر مینشینند و نامِ خدا را بر زبان میآورند! زیرا آنها راهی نرفته را میآموزانند. آن ها هیچ نمیدانند تا چهار شهرِ عشق را نگردند نباید به خود حقِّ نام آوردنِ خدا را بدهند!
من در شگفتم، آن که در کوچه هایِ تنگ و تاریکِ امروزیناش وا مانده است چگونه به خود حقّ میدهد به شهرِ خدا اشاره کند؟ چه خنده دار است که آنان میپندارند خدا در دریافتهاند! چه خنده دار است که میپندارند با کتابت کردن میتوانند خدا را بشناسانند.
آه!
دریغ!
دردا و افسوس!
چه ها میگویم منِ بی چشم و گوش؟
زیرا امروز دیگر نه خدا مطرح است و نه انسان، که همه پول است و پَستی هایِ بی پایان!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
ادامه دارد...
❤️چون تو در عشق از سرِ جهل آمدي
خواب خوش بادت كه نا اهل آمدي❤️
عطّار
🎯مردم همه میکوشند به هر نحوی که شده رویِ هم را کم کنند. شرمسار کردنِ هم دیگر برایِ مردم نشان از قدرت دارد.
وقتی کسی در برابرشان کم میآورد، این پیروزی را چنان جشن میگیرند که تمامِ ماتم هایِ دنیا به رویشان میخندد!
چراکه شرمنده ساختنِ انسان بدترین کاری است که میتواند کسی را بر خاک بنشاند. امّا از آن جا که شرمسار کردن هیچ گونه مجازاتی ندارد و دَم و دستگاه قضّات برایِ آن تشکیل ندادهاند، همهیِ مردم در آن حرفهای شدهاند!
چرا؟ زیرا مردم هیچ نام و نشانی از معرفت هایِ والا ندارند!
امّا آن که معرفت دارد، افتادگی، ناتوانی و هر چیز منحطِ دیگری را بهتر از همه در مییابد. رهیافت به نهفتِ هر کس در گروِ معرفتی است که خود با آن زیسته است. معرفت شاه کلید تمامِ در ها و دالان هاست. اهلِ معرفت میدانند چه هنگام وارد شوند و چه هنگام بگذرند! باری، آن که خورشیدِ معرفت در دلاش میتابد از سرما یخ میزند. زیرا نمیتواند تاب آوَرَد یک شمع گرما بخشِ خانهیِ کسی است!
او خورشید را دریافته است و میخواهد دیگران نیز آن را دریابند. او مدام تردید میکند. تردیدی که اهل معرفت دارند گاه چنان هولناک است که سر در صحرا مینهند و به تمنّایِ خورشید مینشینند تا نور آن را به دیارِ یخ زدگان بتابانند! امّا هرگز نمیکوشند شمعِ کسی را خاموش کنند و تاریکیاش را جشن بگیرند! آری، دریافتنِ پَستی هایِ نوعِ بشر کاری است که اهلِ معرفت میدانند و بس. آن که به مقامِ معرفت میرسد، از جایگاه انسان درد میکِشد. زیرا او میداند که انسان باید از این برتر و فراتر رَوَد. باری، آن که به درجهیِ معرفت رسیده باشد، آن را سلاح و سپر خود نخواهد کرد که زندگی را خوش و خرّم بگذارند. کارِ معرفت دریافتن است و راه پیمودن. تنها معرفت و کمالِ یک جان است که میتواند گذشته ها را نجات بخشَد و آیندگان را بشارتی نو دهد. امّا مردمِ کوچک چیزی از معرفت نمیدانند. گاه رفاقت را آب و تاب میدهند و میپندارند معرفت یعنی به کسی کمک کردن و کار با کسی نداشتن! درست اینجاست که کار ایراد دارد. زیرا درست بخشیدن و به هنگام یاری رساندن ظریف ترین کار است. آن که پر از چاله هایِ قضا و قدر است، آن که هنوز بر خود حکم نرانده است چگونه میتواند ببخشد و دست گیرِ کسی دیگر شود؟ باری، معرفت اگر آسان به دست میآمد، عشق به آن تکیه نمیکرد! عشق در کنارِ معرفت است که خود را به سروری میرساند. معرفت جوانیِ عشق را به درستی سامان میدهد و نمیگذارد با تب و تابش مسیر را گم کند. آنک: آن که پا در راهِ جان نهاده است و به شهرِ عشق و معرفت سر زده است، سرانجام پا به دنیای بی نیازی میگذارد. او به چهارمین شهرِ عشق پای میگذارد و از سرشاریِ خود به رقص در میآید.
⚡️هشت جنّت نيز اينجا مُردهايست
هفت دوزخ همچو يخِ افسردهايست⚡️عطّار
امّا چون کسی نیست داشته های او را بر گیرد و در دنیای خود بپراکند او دِگر بار بَر میشود و بلندایی دیگر را میآزماید. او به خدا نزدیک میشود و یا از ابَر انسان سخن میگوید! کمال یافته پا در شهرِ توحید میگذارد و جز خدا کسی دیگر را نمیبیند. زیرا خدا نمودی از آن بزرگی و کمال است! و کمال یافته جز او دوستی نمیگیرد.
⚡️چون همه هيچي بود هيچ اين همه
كي بود دو اصل جز پيچ اين همه⚡️عطار
⚒به راستی، چه خنده - دارند روده درازانی که بر منبر مینشینند و نامِ خدا را بر زبان میآورند! زیرا آنها راهی نرفته را میآموزانند. آن ها هیچ نمیدانند تا چهار شهرِ عشق را نگردند نباید به خود حقِّ نام آوردنِ خدا را بدهند!
من در شگفتم، آن که در کوچه هایِ تنگ و تاریکِ امروزیناش وا مانده است چگونه به خود حقّ میدهد به شهرِ خدا اشاره کند؟ چه خنده دار است که آنان میپندارند خدا در دریافتهاند! چه خنده دار است که میپندارند با کتابت کردن میتوانند خدا را بشناسانند.
آه!
دریغ!
دردا و افسوس!
چه ها میگویم منِ بی چشم و گوش؟
زیرا امروز دیگر نه خدا مطرح است و نه انسان، که همه پول است و پَستی هایِ بی پایان!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
ادامه دارد...
⚡️هفت شهرِ عشق ⚡️
❤️بعد از اين وادي حيرت آيدت
كارِ دايم درد و حسرت آيدت❤️
عطّار
✍مردم زمانی به حیرت میافتند که چیزی بَس شگفت و نادر ببینند. اگر به چشمه ساری در رِسَند، تنها عطشِ تشنگی خود را فرو مینشانند نه بیشتر! امّا اگر به نزدِ یک آبشار بنشینند مدّتی غرقِ عظمتِ آن میشوند. اگر یک گُل ببینند، آن را به زمینِ سَتَرونِ پیراموناش میبازند و بی اعتنا از کنارش میگذرند. امّا به گلستانی که میرسند وجودشان شکفته میشود! چرا؟ زیرا مردم ظرافت و معرفتِ آن را به دست نیاوردهاند که نهفتِ هر چیزِ زیبا را دریابند. دلشان کور تر از آن است که از شُر شُرِ چشمه ساری قلبشان چون پَر سبُک شود و تا بیکران ها موج بزند! دلشان کور تر از آن است که همنشینِ یک گُلِ تنها شوند و با دستِ خود دلداریاش دهند!
اگر گهگاه ذوقشان به کار میافتد، زیبایی است که بر آنان چیره شده است، نه این که آنان پاکیِ آب را دریافته باشند و یا خندهیِ گُل را! گاه گُل ها همه بی مِهری انسان را صدا میزنند و یکجا گرد میآیند، گاه چشمه ساران همه خود را پنهان میکنند و آبشاری پدید میآورند تا وزنهای به دلِ انسان بیفکنند و از خواب بیدارش کنند، امّا مردم همین که چیزی، کسی و یا جایی زیبا را ترک میکنند، دوباره ابرِ گران بر سرزمینشان سایه میافکند. زیرا هر آن که بر دیوارِ دلاش معرفت نباشد زیبایی بر دلاش نمینشیند و چشم اندازی رنگین به بار نمیآورد.
❗️ مردم باژگونهیِ حیرت را امّا در حسرت خوردن دارند. مدام حسرتِ از دست دادنِ چیز هایِ کوچک را میخورند. چرا؟ زیرا برایِ هر آن چه به دست آوردهاند، بخشی از وجودِ خود را کُشته یا فروختهاند! و آنگاه اگر چیزی از دست دهند، با نقصِ عضو مواجه میشوند! باری، همین که چیزی از دست میدهند، یکی میلنگد - دیگری میگرید - و سه دیگر میگوژَد و میلُندَد و میچَمد!
در هستیِ مردم چون وزنهای وجود ندارد که آنان را به خود وفادار نگه دارد، ناگزیر پیرامونِ خود را با چیز هایِ بسیاری میآرایند. آن ها از خورد ترین چیز هایِ دنیا دژی برایِ بیخانمانی خود میسازند. هر چند که آن دژ زندانِ آنان است، امّا میخواهند بیگناهی خود را آنگونه نشان بدهند! با این کار میخواهند بگویند: کار و منوالِ جهان همین است، و معنای زیستن به همین انباردن است و بس!
چراکه تنها از این راهِ بردهوار است که میتوانند آزاد بگردند!
آری، سپاهِ سرمایه داری و ارتشِ بی معنایی سربازانی را به خدمت میگیرد که نخست با خود به دشمنی برخیزند و گردنِ تمامِ ارزش ها را از بیخ و بُن بزنند. اگر چنین نکنند نمیتوانند همه چیز به جیب بزنند و عرضِ اندام کنند. اگر چنین نکنند نمیتوانند به دنیایِ دیگران بپیوندند و از غافله عقب نمانند! امّا چون راهِ درست زیستن سخت است، چون پا نهادن در شهرِ عشق رنج آور و ویرانگر است همه ترجیح میدهند به راهی بروند که حتّا خاری ندارد که آنان را از رفتن باز دارد!
💎 سویِ دیگرِ زیستن امّا آن که پنج شهرِ عشق را رفته است، در شهرِ حیرت و حسرت پا به فراسویِ نیک و بد مینهد و از تمامِ بند ها میرَهَد.
آن چه او را به حیرت میاندازد درکِ تمامِ زیبایی هایِ جهان است. آن چه او را غرقِ حیرت میکند این است که در مییابد همه هستیاش قطرهای از دریایِ بیکران است.
در پسِ آن حیرت امّا حسرتی نهان دارد. او حسرت میخورد که چرا پیراموناش همه خشکیده هستند و دلمُرده!
آن جاست که هر نفَس بسانِ تیغ و هر دَم یک دریغ است بر او!
پس از آن وادی، فقر و فنا در میرسند و جانِ عاشق در آخرین شهرِ عشق خانه میسازد!
او آنَک که خود را قطرهای از آبِ حیات میبیند، برایِ فرو چکیدن آماده میشود و آغوشی باز برایِ مرگ میگستراند. زیرا که مرگ کمالِ هر جان است. باری،
آن که شکوهمند زیسته است دستِ زیستن و مُردن را در دستِ هم مینهد و بر تمامِ گورکنان و تابوت به دستان میخندد!!!
امّا آن که بیهوده سر کرده است، آن که در کوچه هایِ تنگ و تاریک به سر بُرده است؛
از زیستن و مُردن بیزار است و جز هیچ نمیتواند خود را به چیزی بسپارد!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
❤️بعد از اين وادي حيرت آيدت
كارِ دايم درد و حسرت آيدت❤️
عطّار
✍مردم زمانی به حیرت میافتند که چیزی بَس شگفت و نادر ببینند. اگر به چشمه ساری در رِسَند، تنها عطشِ تشنگی خود را فرو مینشانند نه بیشتر! امّا اگر به نزدِ یک آبشار بنشینند مدّتی غرقِ عظمتِ آن میشوند. اگر یک گُل ببینند، آن را به زمینِ سَتَرونِ پیراموناش میبازند و بی اعتنا از کنارش میگذرند. امّا به گلستانی که میرسند وجودشان شکفته میشود! چرا؟ زیرا مردم ظرافت و معرفتِ آن را به دست نیاوردهاند که نهفتِ هر چیزِ زیبا را دریابند. دلشان کور تر از آن است که از شُر شُرِ چشمه ساری قلبشان چون پَر سبُک شود و تا بیکران ها موج بزند! دلشان کور تر از آن است که همنشینِ یک گُلِ تنها شوند و با دستِ خود دلداریاش دهند!
اگر گهگاه ذوقشان به کار میافتد، زیبایی است که بر آنان چیره شده است، نه این که آنان پاکیِ آب را دریافته باشند و یا خندهیِ گُل را! گاه گُل ها همه بی مِهری انسان را صدا میزنند و یکجا گرد میآیند، گاه چشمه ساران همه خود را پنهان میکنند و آبشاری پدید میآورند تا وزنهای به دلِ انسان بیفکنند و از خواب بیدارش کنند، امّا مردم همین که چیزی، کسی و یا جایی زیبا را ترک میکنند، دوباره ابرِ گران بر سرزمینشان سایه میافکند. زیرا هر آن که بر دیوارِ دلاش معرفت نباشد زیبایی بر دلاش نمینشیند و چشم اندازی رنگین به بار نمیآورد.
❗️ مردم باژگونهیِ حیرت را امّا در حسرت خوردن دارند. مدام حسرتِ از دست دادنِ چیز هایِ کوچک را میخورند. چرا؟ زیرا برایِ هر آن چه به دست آوردهاند، بخشی از وجودِ خود را کُشته یا فروختهاند! و آنگاه اگر چیزی از دست دهند، با نقصِ عضو مواجه میشوند! باری، همین که چیزی از دست میدهند، یکی میلنگد - دیگری میگرید - و سه دیگر میگوژَد و میلُندَد و میچَمد!
در هستیِ مردم چون وزنهای وجود ندارد که آنان را به خود وفادار نگه دارد، ناگزیر پیرامونِ خود را با چیز هایِ بسیاری میآرایند. آن ها از خورد ترین چیز هایِ دنیا دژی برایِ بیخانمانی خود میسازند. هر چند که آن دژ زندانِ آنان است، امّا میخواهند بیگناهی خود را آنگونه نشان بدهند! با این کار میخواهند بگویند: کار و منوالِ جهان همین است، و معنای زیستن به همین انباردن است و بس!
چراکه تنها از این راهِ بردهوار است که میتوانند آزاد بگردند!
آری، سپاهِ سرمایه داری و ارتشِ بی معنایی سربازانی را به خدمت میگیرد که نخست با خود به دشمنی برخیزند و گردنِ تمامِ ارزش ها را از بیخ و بُن بزنند. اگر چنین نکنند نمیتوانند همه چیز به جیب بزنند و عرضِ اندام کنند. اگر چنین نکنند نمیتوانند به دنیایِ دیگران بپیوندند و از غافله عقب نمانند! امّا چون راهِ درست زیستن سخت است، چون پا نهادن در شهرِ عشق رنج آور و ویرانگر است همه ترجیح میدهند به راهی بروند که حتّا خاری ندارد که آنان را از رفتن باز دارد!
💎 سویِ دیگرِ زیستن امّا آن که پنج شهرِ عشق را رفته است، در شهرِ حیرت و حسرت پا به فراسویِ نیک و بد مینهد و از تمامِ بند ها میرَهَد.
آن چه او را به حیرت میاندازد درکِ تمامِ زیبایی هایِ جهان است. آن چه او را غرقِ حیرت میکند این است که در مییابد همه هستیاش قطرهای از دریایِ بیکران است.
در پسِ آن حیرت امّا حسرتی نهان دارد. او حسرت میخورد که چرا پیراموناش همه خشکیده هستند و دلمُرده!
آن جاست که هر نفَس بسانِ تیغ و هر دَم یک دریغ است بر او!
پس از آن وادی، فقر و فنا در میرسند و جانِ عاشق در آخرین شهرِ عشق خانه میسازد!
او آنَک که خود را قطرهای از آبِ حیات میبیند، برایِ فرو چکیدن آماده میشود و آغوشی باز برایِ مرگ میگستراند. زیرا که مرگ کمالِ هر جان است. باری،
آن که شکوهمند زیسته است دستِ زیستن و مُردن را در دستِ هم مینهد و بر تمامِ گورکنان و تابوت به دستان میخندد!!!
امّا آن که بیهوده سر کرده است، آن که در کوچه هایِ تنگ و تاریک به سر بُرده است؛
از زیستن و مُردن بیزار است و جز هیچ نمیتواند خود را به چیزی بسپارد!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
🔺انحطاط🔺
✍ امروز نویسندگان واژه ها را بسانِ لشکر صف آرایی میکنند. رژهیِ آن لشکر ها جایی را فتح نمیکند، امّا نام و نشان هایِ راستین را به تاراج میبَرد. انتشارات این را نمیداند زیرا او پولِ فروش را میشناسد نه انحطاطی که گریبانِ انسان را میگیرد. در هر جا قصدِ جامعه این است فشار ها تخلیه شوند تا مبادا از دلِ آن زورمندی کسی آزاد شود. یک اهرامِ فشار همیشه بر فرازِ بشر هست، تا هرگاه وضع خراب شود وزنهای را برایِ برقراریِ تعادل به کار بیندازند. مسکّن های روحی و تخلیه کنندگان بشری مدّتهاست بشر را به بند کشیدهاند و غرایزِ فرمانروایی و فرمانبری را به سطحِ غرایز کارگری و بردگی فرو کشیدهاند.
✅امّا کارِ درست این است که هنرمندانِ مردمی دست به قلم نشوند و رنج همتبارانِ خود را با هنر ارضا نکنند. زیرا
هنری که ارضا کند و لذّت ببخشد، خود گونهای انحطاط را پدید میآورد. خود ارضایی با هنر گناهی نابخشودنی است!
باری، مردمِ هر جامعه باید آغوشی باز برایِ فشار ها داشته باشند زیرا از دلِ فشار است که جان یا بَر میشود یا خود را میبازد. زیرا فشار ها پوسته شکن هستند و پرتو افکن!
امّا تا زمانی که هنرمند هایِ کوچک در کارِ آفریدن هستند _ آن نابسامانی تمامِ غریزه ها را به انحطاط میکشاند. زیرا وقتی هنرمند از دلِ مردم بر آید، مردم نیز از آن همتباری، راه و رسمِ زیستنی که او میآموزد را بر میگزینند. و رخ دادِ این انحطاط به گردنِ انتشارات است. وظیفهیِ انتشارات این نیست که از هنرِ مردم حمایت کند، زیرا مردم باید از معماران بشری درس بیاموزند، نه آفرینندگان ناتوانی و بیماری! آن ها باید هنر هایِ کوچکی که دارند را به غریزه های زیستی تبدیل کنند، نه این که آنان را آب و تاب دهند و با تخلیه کردنِ خود، به بزرگ نمایی خود بنشینند. زیرا خواستشان زندگی را کوچک میکند.
امّا مردم همین که به خواستهیِ طبیعی خود نمیرسند، به غریزه جهش میدهند و برایِ خود هدف میسازند. چرا؟ زیرا جامعه دستِ همه را باز میگذارد که خود را خنثا کنند تا مبادا خدشهای به نظم و انضباطِ حاکم وارد کنند! امّا وقتی به هدف میرسند میفهمند برایِ هیچ تاختهاند. سپس یک فضیلتِ سازی دروغین هست که میگوید: <<هدف مهم نیست، مهم مسیرِ پیمودن است>>! امّا در مسیر جز نفس نفس زدن و پا رویِ خود و زندگی گذاشتن مگر کار دیگری انجام میشود؟ آری، امروزه اهدافی که مردم پی میگیرند، به بیراهه کشاندنِ غرایز است. غریزه ها خوش دارند در زندگیِ راستین راه بگشایند نه این که در قفسهیِ کتابخانه ها حبس شوند. این ابلهی است اگر مردم بخواهند به هر نحو از زیرِ بارِ وظیفهیِ زیستن در بروند تا با نامِ هنر منّتی بر سرِ زندگی بگذارند. باری، <<درختان را بخاطرِ هنرمندان میبُرّند تا زندگی را به مردم بیاموزانند، امّا مدام هوایی برایِ نَفس کشیدن میطلبند!!!>>.
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
✍ امروز نویسندگان واژه ها را بسانِ لشکر صف آرایی میکنند. رژهیِ آن لشکر ها جایی را فتح نمیکند، امّا نام و نشان هایِ راستین را به تاراج میبَرد. انتشارات این را نمیداند زیرا او پولِ فروش را میشناسد نه انحطاطی که گریبانِ انسان را میگیرد. در هر جا قصدِ جامعه این است فشار ها تخلیه شوند تا مبادا از دلِ آن زورمندی کسی آزاد شود. یک اهرامِ فشار همیشه بر فرازِ بشر هست، تا هرگاه وضع خراب شود وزنهای را برایِ برقراریِ تعادل به کار بیندازند. مسکّن های روحی و تخلیه کنندگان بشری مدّتهاست بشر را به بند کشیدهاند و غرایزِ فرمانروایی و فرمانبری را به سطحِ غرایز کارگری و بردگی فرو کشیدهاند.
✅امّا کارِ درست این است که هنرمندانِ مردمی دست به قلم نشوند و رنج همتبارانِ خود را با هنر ارضا نکنند. زیرا
هنری که ارضا کند و لذّت ببخشد، خود گونهای انحطاط را پدید میآورد. خود ارضایی با هنر گناهی نابخشودنی است!
باری، مردمِ هر جامعه باید آغوشی باز برایِ فشار ها داشته باشند زیرا از دلِ فشار است که جان یا بَر میشود یا خود را میبازد. زیرا فشار ها پوسته شکن هستند و پرتو افکن!
امّا تا زمانی که هنرمند هایِ کوچک در کارِ آفریدن هستند _ آن نابسامانی تمامِ غریزه ها را به انحطاط میکشاند. زیرا وقتی هنرمند از دلِ مردم بر آید، مردم نیز از آن همتباری، راه و رسمِ زیستنی که او میآموزد را بر میگزینند. و رخ دادِ این انحطاط به گردنِ انتشارات است. وظیفهیِ انتشارات این نیست که از هنرِ مردم حمایت کند، زیرا مردم باید از معماران بشری درس بیاموزند، نه آفرینندگان ناتوانی و بیماری! آن ها باید هنر هایِ کوچکی که دارند را به غریزه های زیستی تبدیل کنند، نه این که آنان را آب و تاب دهند و با تخلیه کردنِ خود، به بزرگ نمایی خود بنشینند. زیرا خواستشان زندگی را کوچک میکند.
امّا مردم همین که به خواستهیِ طبیعی خود نمیرسند، به غریزه جهش میدهند و برایِ خود هدف میسازند. چرا؟ زیرا جامعه دستِ همه را باز میگذارد که خود را خنثا کنند تا مبادا خدشهای به نظم و انضباطِ حاکم وارد کنند! امّا وقتی به هدف میرسند میفهمند برایِ هیچ تاختهاند. سپس یک فضیلتِ سازی دروغین هست که میگوید: <<هدف مهم نیست، مهم مسیرِ پیمودن است>>! امّا در مسیر جز نفس نفس زدن و پا رویِ خود و زندگی گذاشتن مگر کار دیگری انجام میشود؟ آری، امروزه اهدافی که مردم پی میگیرند، به بیراهه کشاندنِ غرایز است. غریزه ها خوش دارند در زندگیِ راستین راه بگشایند نه این که در قفسهیِ کتابخانه ها حبس شوند. این ابلهی است اگر مردم بخواهند به هر نحو از زیرِ بارِ وظیفهیِ زیستن در بروند تا با نامِ هنر منّتی بر سرِ زندگی بگذارند. باری، <<درختان را بخاطرِ هنرمندان میبُرّند تا زندگی را به مردم بیاموزانند، امّا مدام هوایی برایِ نَفس کشیدن میطلبند!!!>>.
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
شما آن گاه که آرزومندِ اوج گرفتناید، روی به بالا دارید؛ و من روی به پایین. زیرا که اوج گرفتهام.
چه کس در میانِ شما هم خندیدن تواند و هم اوج گرفتن؟ آن که بر فرازِ بلند ترین کوه رفته باشد، خنده میزند بر همهی نمایش هایِ غمناک و جدّی بودن هایِ غمناک.
🧨نیچه
🏔چنین گفت زرتشت 🏔
📷 عکّاس: بردیا دهقان
@bar_shodan
چه کس در میانِ شما هم خندیدن تواند و هم اوج گرفتن؟ آن که بر فرازِ بلند ترین کوه رفته باشد، خنده میزند بر همهی نمایش هایِ غمناک و جدّی بودن هایِ غمناک.
🧨نیچه
🏔چنین گفت زرتشت 🏔
📷 عکّاس: بردیا دهقان
@bar_shodan
✍در دروهیِ ما، مردم بدترین جنایت ها را بر خود روا میدارند تا به <<صلحِ>> با جامعه برسند! جامعه نمیخواهد کسی دوستِ خود باشد. کارِ جامعه از هم پاشیدنِ فرد است. هر گاه کسی بخواهد خواستِ خود را پی بگیرد جامعه بر او میتازد تا پسرَوَد و به آغوشِ او برگردد! اینسان، همه با چاقو قلبشان را میدرّند تا فقط برایِ پول نفس نفس بزنند. چراکه زیستن برای قلب خرج دارد، و از آن جا که فرد حقِّ زیستن ندارد باید خود را به حرّاج بگذارد!
مردم نمیتوانند هزینهیِ داشتنِ یک قلب را بپردازند. قلب چیز هایِ گران میخواهد. از این روست که یک جانِ ارزان مجبور است قلباش را نابود کند تا مبادا گرفتارِ عذاب وجدان شود.
مردم خود را قتل عام میکنند تا به نجات-بخشی به نامِ پول برسند. زیرا جانی که دچارِ قحطی شده است، با پول انباردن نجات مییابد. مردم بالا و بلندا را به تهِ جیب ها فرو کاستهاند. و جیب را نشانهیِ قدرت و بزرگی فرد نام و نسبت دادهاند! هر که جیباش پُر باشد همه در برابرش قالب تهی میکنند!!
🫵این بلا امروزه آن چنان هولناک است که نیازی نیست دانش آموخته باشی تا جایگاهی برایِ خود دست و پا کنی. زیرا همین که حساب و کتاب بدانی فرقی چند با پزشک، نویسنده، آموزگار و معمار نداری! کافی است همه چیز را عدد ببینی، آنوقت نمرهیِ قبولیات را میگیری! چراکه نویسنده نیز مانندِ مردم فرصت ها را میقاپد، و به تعدادِ واژگان پول به جیب میزند. آموزگار، سخن میگوید تا خواهش هایِ سرمایه داری را فرو بخواباند. معمار با دست و پنجهیِ مفلوجاش کژ و کوژ ترین بنا ها را میسازد؛ مبادا از برجِ سرمایه داری پایین بیفتد. امّا آن چه تابش را ندارم پرداختن به پزشکان است! زیرا پزشکانِ ما نیز گرفتارِ این دردِ بی درمان شدهاند. آنها میپندارند همین که لباسِ سفید به تَن کنند حکمِ نجات بخشان را میگیرند. امّا چنین نیست. زیرا اندرونهیِ سیاه با پوششِ سفید ناسازگار است! آن که بخاطرِ پول به سمتِ پزشکی میتازد هیچ نمیداند که با گران ترین سرمایهیِ هستی، یعنی جانِ انسان معامله کرده است. امّا کدام جان؟ مگر غیرِ این است که همه قلبِ خود را سنگ کردهاند تا بنایِ سرمایه داری را بسازند؟ سیستمِ آموزشی امّا - چون میداند بدبخت بیچاره بسیار است، به هر کوتولهای یک جایگاهِ طبابت میدهد! هرکس چند سال مترسک وار در بیمارستان ها کشیک بدهد سپرِ سلامت نام میگیرد، چراکه مردم به یک مسکّن نیز راضیاند! امّا به راستی مردمِ کنونی چه اهمیتی دارند اگر خود را بی ارزش میدانند؟ چراکه مهّم آیندهیِ دور انسان است؛ که پزشکان با آن چنان بازی میکنند که رویِ کفن پوشان را کم کردهاند!
آه آری، پول چنان بر هستیِ ما سایه افکنده است که بلندا ها میگِریند و پلّه ها میخندند!!
به راستی ما را با زیستن و زندگی کردن چهکار؟!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan
مردم نمیتوانند هزینهیِ داشتنِ یک قلب را بپردازند. قلب چیز هایِ گران میخواهد. از این روست که یک جانِ ارزان مجبور است قلباش را نابود کند تا مبادا گرفتارِ عذاب وجدان شود.
مردم خود را قتل عام میکنند تا به نجات-بخشی به نامِ پول برسند. زیرا جانی که دچارِ قحطی شده است، با پول انباردن نجات مییابد. مردم بالا و بلندا را به تهِ جیب ها فرو کاستهاند. و جیب را نشانهیِ قدرت و بزرگی فرد نام و نسبت دادهاند! هر که جیباش پُر باشد همه در برابرش قالب تهی میکنند!!
🫵این بلا امروزه آن چنان هولناک است که نیازی نیست دانش آموخته باشی تا جایگاهی برایِ خود دست و پا کنی. زیرا همین که حساب و کتاب بدانی فرقی چند با پزشک، نویسنده، آموزگار و معمار نداری! کافی است همه چیز را عدد ببینی، آنوقت نمرهیِ قبولیات را میگیری! چراکه نویسنده نیز مانندِ مردم فرصت ها را میقاپد، و به تعدادِ واژگان پول به جیب میزند. آموزگار، سخن میگوید تا خواهش هایِ سرمایه داری را فرو بخواباند. معمار با دست و پنجهیِ مفلوجاش کژ و کوژ ترین بنا ها را میسازد؛ مبادا از برجِ سرمایه داری پایین بیفتد. امّا آن چه تابش را ندارم پرداختن به پزشکان است! زیرا پزشکانِ ما نیز گرفتارِ این دردِ بی درمان شدهاند. آنها میپندارند همین که لباسِ سفید به تَن کنند حکمِ نجات بخشان را میگیرند. امّا چنین نیست. زیرا اندرونهیِ سیاه با پوششِ سفید ناسازگار است! آن که بخاطرِ پول به سمتِ پزشکی میتازد هیچ نمیداند که با گران ترین سرمایهیِ هستی، یعنی جانِ انسان معامله کرده است. امّا کدام جان؟ مگر غیرِ این است که همه قلبِ خود را سنگ کردهاند تا بنایِ سرمایه داری را بسازند؟ سیستمِ آموزشی امّا - چون میداند بدبخت بیچاره بسیار است، به هر کوتولهای یک جایگاهِ طبابت میدهد! هرکس چند سال مترسک وار در بیمارستان ها کشیک بدهد سپرِ سلامت نام میگیرد، چراکه مردم به یک مسکّن نیز راضیاند! امّا به راستی مردمِ کنونی چه اهمیتی دارند اگر خود را بی ارزش میدانند؟ چراکه مهّم آیندهیِ دور انسان است؛ که پزشکان با آن چنان بازی میکنند که رویِ کفن پوشان را کم کردهاند!
آه آری، پول چنان بر هستیِ ما سایه افکنده است که بلندا ها میگِریند و پلّه ها میخندند!!
به راستی ما را با زیستن و زندگی کردن چهکار؟!
✍بردیا دهقان
@bar_shodan