کانال رسمی بالابازار
سلام خدمت اعضای محترم کانال طرز تهیه شیرینی معروف تبیتونی.وکاکای رودباری اگه میشه بگید تو کانال بزارن ممنون میشم .قدیما عید نوروز درست میکردن ولی الان فراموش شده. #درخواست_مخاطبین_کانال
با سلام کسی از عزیزان تو کانال اگه بلد هستش طرز تهیشو لطفاً برام ارسال کنه بزارم تو کانال
@Alirezasalimi2244
@Alirezasalimi2244
کاکای رودباری به روشی که از بچگی مادرم درست میکردن و از مادرشوهرشون یاد گرفته بودن: نصف آرد برنج و نصف آرد گندم + بکینگ پودر + تخم مرغ (۱ یا دو عدد تعدادش دلخواه) + دارچین + گردوی خرد شده + شهد مطابق با ذائقهی خودتون
بعضیا کشمش هم میریزن
با هم مخلوط میکنید تا حدی که مثل مایهی کیک بشه.
روغن را داغ میکنید. قاشق قاشق با فاصله میریزید. سرخ شد برش میگردونید.
تابیتونی رو هم بعد میفرستم.
تابیتونی حلوا:
آرد برنج و آرد گندم مقدارشان مساوی باشد ولی جدا جدا هرکدام را بدون روغن سرخ میکنیم. در حال سرخ شدن کمی زردچوبه میریزیم تا بوی خامی آن گرفته شود. بعد از سرخ شدن کنار میگذاریم.
شکر را با آب میگذاریم بجوشد تا شهد شود (غلیظ شود).
گردو را درشت میسابیم و با ادویههای (زیره سیاه و زیره سبز و دارچین) مخلوط میکنیم.
دو تا آرد را با هم مخلوط کرده، الک میکنیم. توی تابه گذاشته، شهد داغ را روی آن میریزیم اول با قاشق هم میزنیم بعد با دست مالش میدهیم تا حدی که خمیر نشود ولی چسبندگی داشته باشد. نصف مخلوط گردو و ادویه ها را کف سینی پهن میکنیم مخلوط داغ آرد و شهد را روی آن می پاشیم خوب با دست میکوبیم و با گوشتکوب یا دسته سنگ محکم میکوبیم. دور سینی را با انگشت مثل شامی جمع میکنیم. باقی مخلوط گردو و ادویهها را روی آن می پاشیم و خوب و محکم میکوبیم.
بعد با کارد دور آن را میگیریم که مرتب شود و باقی را به دلخواه (معمولا لوزی شکل) برش میزنیم.
بعضیا کشمش هم میریزن
با هم مخلوط میکنید تا حدی که مثل مایهی کیک بشه.
روغن را داغ میکنید. قاشق قاشق با فاصله میریزید. سرخ شد برش میگردونید.
تابیتونی رو هم بعد میفرستم.
تابیتونی حلوا:
آرد برنج و آرد گندم مقدارشان مساوی باشد ولی جدا جدا هرکدام را بدون روغن سرخ میکنیم. در حال سرخ شدن کمی زردچوبه میریزیم تا بوی خامی آن گرفته شود. بعد از سرخ شدن کنار میگذاریم.
شکر را با آب میگذاریم بجوشد تا شهد شود (غلیظ شود).
گردو را درشت میسابیم و با ادویههای (زیره سیاه و زیره سبز و دارچین) مخلوط میکنیم.
دو تا آرد را با هم مخلوط کرده، الک میکنیم. توی تابه گذاشته، شهد داغ را روی آن میریزیم اول با قاشق هم میزنیم بعد با دست مالش میدهیم تا حدی که خمیر نشود ولی چسبندگی داشته باشد. نصف مخلوط گردو و ادویه ها را کف سینی پهن میکنیم مخلوط داغ آرد و شهد را روی آن می پاشیم خوب با دست میکوبیم و با گوشتکوب یا دسته سنگ محکم میکوبیم. دور سینی را با انگشت مثل شامی جمع میکنیم. باقی مخلوط گردو و ادویهها را روی آن می پاشیم و خوب و محکم میکوبیم.
بعد با کارد دور آن را میگیریم که مرتب شود و باقی را به دلخواه (معمولا لوزی شکل) برش میزنیم.
❤13👏7
با سلام دستور پخت غذاهای محلی رودبار حالا چه شیرینی چه غذا
برام ارسال کنید بزارم داخل کانال
با تشکر
@Alirezasalimi2244
برام ارسال کنید بزارم داخل کانال
با تشکر
@Alirezasalimi2244
👏8❤3
بنام خداوند بخشنده ومهربان
همیشه این عکسهاوفیلمهای قدیمی نیستند که خاطرات را برای ما زنده میکنن گاهی اوقات شنیدن یک خاطره میتونه پر رنگ تر از عکسها و فیلمها نقش آفرینی کنه اگه برگردیم به دهه های ۲۰ یا۳۰ شمسی کمتر عکس یا فیلمی پیدا میشه تا ما بتونیم با گذشته ارتباط بگیریم. بخاطر همین چند وقت پیش سراغ خاطره ای را از پدرم گرفتم که از کودکی بارها آن را از خانواده خودم شنیده بودم داستان جوان شجاعی که با کار جسورانه اش شجاعت و مردانگیش را حتی تا به امروز هم به رخ ما میکشد.نامش کاظم بزرگزاده بود برادر مرحومه لیلا بزرگزاده که ما بهش میگفتیم عمه لیلا.
ایشون پسرعمه پدر بنده هم بودند اهل محله الیزه رودبار
این ماجرا در یک روز گرم تابستان ۱۳۲۸ یا ۲۹ شمسی اتفاق می افته .
اما ماجرا چه بود؟
پدربزرگ من مرحوم احمدعلی آقاجانی مسعودی کارمند اداره دارایی در آن سالهابود که بعنوان بازرس و مسئول ثبت بارنامه ها و کالاهایی بود که از رودبار تردد میکردند بود. آن زمان تردد خودروها از جاده قدیم رودبار منجیل بوده که تا قبل از احداث اتوبان این جاده برقرار بود.
عبور و مرور همه خودروها از بالابازار بوده که به همین منظور یک ایستگاه ایست و بازرسی در کنار پاسگاه ژاندارمری نرسیده به پیچ کوه فرهنگیان امروز قرارداشته که ساختمان مخروبه آن تا قبل از زلزله سال ۶۹ پا برجا بوده که امروز هیچ اثری از آن ساختمان نیست. یکی ازروزها پدربزرگ من در محل کارش حضور داشته که خودروی کامیونی بدون توجه به علامت ایست و بازرسی بسرعت موانع را رد میکنه و بشدت با پدر بزرگم برخورد میکنه شدت ضربه به حدی زیاد بوده که ایشون نقش بر زمین میشه و بشدت از ناحیه صورت، کتف و دست آسیب میبینه افرادی که آنجا بودند برای کمک بسمت پدربزرگم میرن و راننده هم بدون ذره ای مکث با همان سرعت به راه خودش ادامه میده توی این هیاهو کاظم شجاع ما سر میرسه و وقتی جسم زخمی دایی را میبینه بسمت کامیون میدوه ابتدا سعی میکنه کامیون را متوقف کنه اما وقتی میبینه فایده ای نداره و راننده گوشش به این فریادها نیست آویزون کامیون میشه وخودش رابه بالای بار کامیون میرسونه و بدون اینکه جلب توجه کنه همسفر راننده کامیون میشه . مقصد نامعلوم راننده انسانی خطرناک و کاظم این بچه محل شجاع ما دست خالی .
ولی خب ازیک طرف داییش بشدت آسیب دیده واز طرفی پای حیثت یک شهر در میان بود راننده بایدجواب این گستاخیش را میداد از این طرف هم اهالی که با خبر میشن خودشان را به محل حادثه میرسونن و پدربزرگم را جهت مداوا به منزل میرسونن از همه مهمتر همه نگران کاظم بودند چون دیده بودند کاظم آویزون کامیون بوده اما کجا رفته و چه بلایی سرش آمده اطلاعی نداشتن تا اینکه دو روز بعد از تهران برای پدربزرگم تلگرافی از سمت برادرش که سرگرد نیروی زمینی ارتش و یکی از افسران بالا رتبه آن زمان بود میاد که کاظم پیش ماست نگران نباشید بزودی به رودبار میاییم .
این کاظم شجاع ما هم تا خود تهران بدون اینکه راننده متوجه بشه همسفرش میشه
ماشین نیمه های شب وارد گاراژ ناصر خسرو میشه و کاظم بدون سر و صدا از ماشین پیاده میشه کاظم که ساعتها خودش را بالای کامیون مخفی کرده گرسنه و تشنه خودش را دوان دوان به دایی محمد میرسونه و ماجرا را برای او تعریف میکنه جناب سرگرد هم با خدم و حشم میریزن داخل گاراژ و راننده را دستگیر میکنن ابتدا راننده منکر همه چیز میشه که با یک چک افسری سرگرد، لب به اعتراف باز میکنه و به کاری که کرده اعتراف میکنه راننده را کت بسته خدمت پدربزگم میارن سرگرد وقتی برادر را در آن وضعیت میبینه ناراحتیش بیشتر میشه و خطاب به برادر میگه تو فقط بگو من با این چه کنم که ایشون میگن خیلی دوست داشتم تنبیه شدنش را ببینم تا بسزای کارش برسه اما نمیدونم چرا زبانم برای شکایت همراهیم نمیکنه و بعد خطاب به راننده میگه شما ازخانواده سادات هستید که راننده میگه بله من مادرم سادات هستن که همانجا ایشون رضایت میدن و کتباّ مینویسن که شکایتی ندارن .
بخشش پدربزرگ وشجاعت کاظم هر کدام جایگاه خودشون را دارن و ستودنی هستند.کاظم با کارش ثابت کرد که رودبار زادگاه مردمانی است ماجراجو و شجاع و پدربزرگم بابخشش ثابت کرد هیچ چیزی جلودار اعتقاداتش نبود حتی خشم. او حتی در وصییت نامه خودش که بصورت مکتوب برای ما به یادگار گذاشته به دو چیز خیلی مهم تاکید میکنه اول اینکه از مسجد فاصله نگیرید حتی در بدترین شرایط و دوم اینکه به سادات همیشه احترام بگذارید .👇👇
و اما سرگذشت کاظم این جوان شجاع محله ما، ایشون متاسفانه در اوج جوانی حدودا در سن ۳۲ سالگی براثر یک بیماری ناشناخته در بستربیماری چشم ازجهان میبندن و درمزارستان الیزه بخاک سپرده میشن حتی سنگ قبری هم از ایشون نیست چراکه با گذشت زمان وتغییرات جوی همه چیز از بین رفته ایشون اولاد یا ورثه ای هم ندارن ودلیل مکتوب کردن این خاطره ازطرف این بود که هم یادی کنیم از شجاعت این
همیشه این عکسهاوفیلمهای قدیمی نیستند که خاطرات را برای ما زنده میکنن گاهی اوقات شنیدن یک خاطره میتونه پر رنگ تر از عکسها و فیلمها نقش آفرینی کنه اگه برگردیم به دهه های ۲۰ یا۳۰ شمسی کمتر عکس یا فیلمی پیدا میشه تا ما بتونیم با گذشته ارتباط بگیریم. بخاطر همین چند وقت پیش سراغ خاطره ای را از پدرم گرفتم که از کودکی بارها آن را از خانواده خودم شنیده بودم داستان جوان شجاعی که با کار جسورانه اش شجاعت و مردانگیش را حتی تا به امروز هم به رخ ما میکشد.نامش کاظم بزرگزاده بود برادر مرحومه لیلا بزرگزاده که ما بهش میگفتیم عمه لیلا.
ایشون پسرعمه پدر بنده هم بودند اهل محله الیزه رودبار
این ماجرا در یک روز گرم تابستان ۱۳۲۸ یا ۲۹ شمسی اتفاق می افته .
اما ماجرا چه بود؟
پدربزرگ من مرحوم احمدعلی آقاجانی مسعودی کارمند اداره دارایی در آن سالهابود که بعنوان بازرس و مسئول ثبت بارنامه ها و کالاهایی بود که از رودبار تردد میکردند بود. آن زمان تردد خودروها از جاده قدیم رودبار منجیل بوده که تا قبل از احداث اتوبان این جاده برقرار بود.
عبور و مرور همه خودروها از بالابازار بوده که به همین منظور یک ایستگاه ایست و بازرسی در کنار پاسگاه ژاندارمری نرسیده به پیچ کوه فرهنگیان امروز قرارداشته که ساختمان مخروبه آن تا قبل از زلزله سال ۶۹ پا برجا بوده که امروز هیچ اثری از آن ساختمان نیست. یکی ازروزها پدربزرگ من در محل کارش حضور داشته که خودروی کامیونی بدون توجه به علامت ایست و بازرسی بسرعت موانع را رد میکنه و بشدت با پدر بزرگم برخورد میکنه شدت ضربه به حدی زیاد بوده که ایشون نقش بر زمین میشه و بشدت از ناحیه صورت، کتف و دست آسیب میبینه افرادی که آنجا بودند برای کمک بسمت پدربزرگم میرن و راننده هم بدون ذره ای مکث با همان سرعت به راه خودش ادامه میده توی این هیاهو کاظم شجاع ما سر میرسه و وقتی جسم زخمی دایی را میبینه بسمت کامیون میدوه ابتدا سعی میکنه کامیون را متوقف کنه اما وقتی میبینه فایده ای نداره و راننده گوشش به این فریادها نیست آویزون کامیون میشه وخودش رابه بالای بار کامیون میرسونه و بدون اینکه جلب توجه کنه همسفر راننده کامیون میشه . مقصد نامعلوم راننده انسانی خطرناک و کاظم این بچه محل شجاع ما دست خالی .
ولی خب ازیک طرف داییش بشدت آسیب دیده واز طرفی پای حیثت یک شهر در میان بود راننده بایدجواب این گستاخیش را میداد از این طرف هم اهالی که با خبر میشن خودشان را به محل حادثه میرسونن و پدربزرگم را جهت مداوا به منزل میرسونن از همه مهمتر همه نگران کاظم بودند چون دیده بودند کاظم آویزون کامیون بوده اما کجا رفته و چه بلایی سرش آمده اطلاعی نداشتن تا اینکه دو روز بعد از تهران برای پدربزرگم تلگرافی از سمت برادرش که سرگرد نیروی زمینی ارتش و یکی از افسران بالا رتبه آن زمان بود میاد که کاظم پیش ماست نگران نباشید بزودی به رودبار میاییم .
این کاظم شجاع ما هم تا خود تهران بدون اینکه راننده متوجه بشه همسفرش میشه
ماشین نیمه های شب وارد گاراژ ناصر خسرو میشه و کاظم بدون سر و صدا از ماشین پیاده میشه کاظم که ساعتها خودش را بالای کامیون مخفی کرده گرسنه و تشنه خودش را دوان دوان به دایی محمد میرسونه و ماجرا را برای او تعریف میکنه جناب سرگرد هم با خدم و حشم میریزن داخل گاراژ و راننده را دستگیر میکنن ابتدا راننده منکر همه چیز میشه که با یک چک افسری سرگرد، لب به اعتراف باز میکنه و به کاری که کرده اعتراف میکنه راننده را کت بسته خدمت پدربزگم میارن سرگرد وقتی برادر را در آن وضعیت میبینه ناراحتیش بیشتر میشه و خطاب به برادر میگه تو فقط بگو من با این چه کنم که ایشون میگن خیلی دوست داشتم تنبیه شدنش را ببینم تا بسزای کارش برسه اما نمیدونم چرا زبانم برای شکایت همراهیم نمیکنه و بعد خطاب به راننده میگه شما ازخانواده سادات هستید که راننده میگه بله من مادرم سادات هستن که همانجا ایشون رضایت میدن و کتباّ مینویسن که شکایتی ندارن .
بخشش پدربزرگ وشجاعت کاظم هر کدام جایگاه خودشون را دارن و ستودنی هستند.کاظم با کارش ثابت کرد که رودبار زادگاه مردمانی است ماجراجو و شجاع و پدربزرگم بابخشش ثابت کرد هیچ چیزی جلودار اعتقاداتش نبود حتی خشم. او حتی در وصییت نامه خودش که بصورت مکتوب برای ما به یادگار گذاشته به دو چیز خیلی مهم تاکید میکنه اول اینکه از مسجد فاصله نگیرید حتی در بدترین شرایط و دوم اینکه به سادات همیشه احترام بگذارید .👇👇
و اما سرگذشت کاظم این جوان شجاع محله ما، ایشون متاسفانه در اوج جوانی حدودا در سن ۳۲ سالگی براثر یک بیماری ناشناخته در بستربیماری چشم ازجهان میبندن و درمزارستان الیزه بخاک سپرده میشن حتی سنگ قبری هم از ایشون نیست چراکه با گذشت زمان وتغییرات جوی همه چیز از بین رفته ایشون اولاد یا ورثه ای هم ندارن ودلیل مکتوب کردن این خاطره ازطرف این بود که هم یادی کنیم از شجاعت این
❤27
جوان شجاع و هم فاتحه ای قرائت کنیم برای شادی روح آن مرحوم و همه درگذشتگان
روحش شاد یادش گرامی
محمدحسین مسعودی
بتاریخ
۱۴۰۴ / ۹ /۲۵
روحش شاد یادش گرامی
محمدحسین مسعودی
بتاریخ
۱۴۰۴ / ۹ /۲۵
❤18
با سلام دستور پخت غذاهای محلی رودبار حالا چه شیرینی چه غذا
برام ارسال کنید بزارم داخل کانال
با تشکر
@Alirezasalimi22
عزیزان خیلی ها اومدن درخواست دادن که دستور پخت غذاها یا شیرینی های محلی رودبار بزارم تو کانال
لطفاً برام بفرستید تا دستور پختشو من که چیزی بلد نیستم😂
به کمک شما عزیزان نیاز دارم 😄
برام ارسال کنید بزارم داخل کانال
با تشکر
@Alirezasalimi22
عزیزان خیلی ها اومدن درخواست دادن که دستور پخت غذاها یا شیرینی های محلی رودبار بزارم تو کانال
لطفاً برام بفرستید تا دستور پختشو من که چیزی بلد نیستم😂
به کمک شما عزیزان نیاز دارم 😄
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❄️حواست باشد
به كوتاهي زندگي
زندگي به همين آساني ميگذرد
مثل تابستاني كه رفت....
مثل پاييزي كه تمام شد
از روزهای زمستان
امسالت لذت ببر...
❄️ زمستانتون شاد و پر خاطره،❄️
📷 محمد حسین مسعودی
به كوتاهي زندگي
زندگي به همين آساني ميگذرد
مثل تابستاني كه رفت....
مثل پاييزي كه تمام شد
از روزهای زمستان
امسالت لذت ببر...
❄️ زمستانتون شاد و پر خاطره،❄️
📷 محمد حسین مسعودی
❤20👍6
سلام بر همه عزیزان
باید زودتر این پیام میزاشتم ولی خدا خودش شاهده که اصلا تو این وضعیت حوصله هیچی رو مثل شما عزیزان نداشتم و ندارم
امروز رفتم سر مزار مادر جاوید نام طاها صادقی رو دیدم دلم آتیش گرفت
این پیام زودتر باید میزاشتم
از همینجا تسلیت عرض میکنم به خانوادههای صادقی،پور صادقی،فتوتی،شکوری
داغ جوون کمر شکن خدا بهتون صبر بده 🖤🖤🖤🖤😔😔😔
باید زودتر این پیام میزاشتم ولی خدا خودش شاهده که اصلا تو این وضعیت حوصله هیچی رو مثل شما عزیزان نداشتم و ندارم
امروز رفتم سر مزار مادر جاوید نام طاها صادقی رو دیدم دلم آتیش گرفت
این پیام زودتر باید میزاشتم
از همینجا تسلیت عرض میکنم به خانوادههای صادقی،پور صادقی،فتوتی،شکوری
داغ جوون کمر شکن خدا بهتون صبر بده 🖤🖤🖤🖤😔😔😔
❤35
با سلام و خسته نباشید به همه عزیزان
مجدداً تسلیت عرض میکنم به خانوادههای جاوید نام های شهرم
ازتون یه خواهشی دارم که حتما در روز پنجشنبه شرکت کنید برای چهلم این عزیزان
تا بتونیم ذره ای مرهم دردی باشیم برای خانواده های داغ دیده
لطفاً جوری هماهنگی کنید تا بتونید به هر چهار و پنج نفری که تو شهر رودبار خاک شدن در مراسمشون در حد چند دقیقه هم شده حضور داشته باشید
ممنون میشم ازتون
انشاالله که خدا به خانوادههای جاوید نام های عزیز صبر بده 🖤🖤😔😔
مجدداً تسلیت عرض میکنم به خانوادههای جاوید نام های شهرم
ازتون یه خواهشی دارم که حتما در روز پنجشنبه شرکت کنید برای چهلم این عزیزان
تا بتونیم ذره ای مرهم دردی باشیم برای خانواده های داغ دیده
لطفاً جوری هماهنگی کنید تا بتونید به هر چهار و پنج نفری که تو شهر رودبار خاک شدن در مراسمشون در حد چند دقیقه هم شده حضور داشته باشید
ممنون میشم ازتون
انشاالله که خدا به خانوادههای جاوید نام های عزیز صبر بده 🖤🖤😔😔
❤24
کانال رسمی بالابازار pinned «با سلام و خسته نباشید به همه عزیزان مجدداً تسلیت عرض میکنم به خانوادههای جاوید نام های شهرم ازتون یه خواهشی دارم که حتما در روز پنجشنبه شرکت کنید برای چهلم این عزیزان تا بتونیم ذره ای مرهم دردی باشیم برای خانواده های داغ دیده لطفاً جوری هماهنگی کنید تا…»