امروز گریه کردم برای برگهای به لیمو
که سحر از باغچه خانه چیده بودم
و در سایه اتاق روی میز پراکنده بودم
تا خشک شوند و به حبس شیشه ای روند
برای معطر کردن چای ها یم
آنها یکی یکی پژمرده می شدند
آبهای تنشان بخار می شد
و خشک می شدند
در سکوت
و شاید در ذهن سبزشان می نالیدند از جدایی
جدایی از دامان پر مهر مادر
و جدا شدن از جمع ده ها و صدها برگ
که خواهران و برادران تنی شان بودند
از آفتاب که تنشان را گرم می کرد
در همه ساعتهای روز
و می بردشان تا گل دادن
و از آب ،
که سیراب شان می کرد در تشنگی
اما نمی دیدم که بخواهند خودداری کنند
از عطراگین کردن چای های فردایم
و بگریزند از آب جوشانی که منتظرشان بود
و شاید با خود می گفتند
آخر بکاری آمدند غیر از ماند به تفرج و تماشا
و من فکر میکنم از فردا
چای های داغ معطر من
پیش از سوزاندن زبان
دلم را می سوزاند
برای برگهای به لیمو
۵ مرداد
که سحر از باغچه خانه چیده بودم
و در سایه اتاق روی میز پراکنده بودم
تا خشک شوند و به حبس شیشه ای روند
برای معطر کردن چای ها یم
آنها یکی یکی پژمرده می شدند
آبهای تنشان بخار می شد
و خشک می شدند
در سکوت
و شاید در ذهن سبزشان می نالیدند از جدایی
جدایی از دامان پر مهر مادر
و جدا شدن از جمع ده ها و صدها برگ
که خواهران و برادران تنی شان بودند
از آفتاب که تنشان را گرم می کرد
در همه ساعتهای روز
و می بردشان تا گل دادن
و از آب ،
که سیراب شان می کرد در تشنگی
اما نمی دیدم که بخواهند خودداری کنند
از عطراگین کردن چای های فردایم
و بگریزند از آب جوشانی که منتظرشان بود
و شاید با خود می گفتند
آخر بکاری آمدند غیر از ماند به تفرج و تماشا
و من فکر میکنم از فردا
چای های داغ معطر من
پیش از سوزاندن زبان
دلم را می سوزاند
برای برگهای به لیمو
۵ مرداد