قصه‌گویِ ویندریا.
365 subscribers
74 photos
7 videos
3 files
14 links
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم.
[همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.]
چنل بله:ba_ghalam
جایی برای شنیدن قِصه هایت:
https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Download Telegram
_ما؛ واقعاً موجودات هوسرانی هستیم!
[بلندی‌هایِ بادگیر]
🔥4👍1
قصه‌گویِ ویندریا.
می‌خوام درمورد یکی از سریال‌های شاهکار باهاتون حرف بزنم؛ یعنی سریالِ «Game of Thrones». همین چند روز پیش بود که نصف فصل ششم رو تموم کردم، و توی تمام این مدت می‌دونید کدوم شخصیت حرص‌آورترین بود و بیشترین فشار روانی رو به من تحمیل کرد؟ نه، اون جافری لنیستر…
در این رابطه باید بگم فصل ششم، فصل مورد علاقه‌ی من بود.
البته، این مورد بیشتر در رابطه با دو قسمت آخر صدق میکنه،
و دلیلش هم اینه که بلاخره رمزی بولتون میمیره!
طوری از مرگش خوشحال شدم که انگار خودم این کارو کرده بودم:)
😁4🔥1
رفقا بعد از یه مدت طولانی سرودنگاشتم نوشتم:))
🍓2
«شکوفه‌یِ گیسوانت»

شکوفه‌یِ مَن؛
بویِ گیسوانت مَرا به اسارت خویش درآورده است،
وَ چه اسارتی زیباتر از این‌که هر کجا را می‌نگرم،
عَطر تو را می‌یابم.
آخر، چگونه می‌توان بویِ گیسوانت را نفس کشید و گرفتارِ آن نشد؟
گیسوانی که به‌سانِ آن، همچون گلی ندیده‌ام.
نَرم و دِل‌فریب،
همچون شکوفه‌ای که عطرش را به باد سپرده باشد.
آه شکوفه‌یِ کوچکم..
نمی‌دانم چند بهار است که از تو گذشته،
اما هنوز هرگاه نسیمی
از کنارَم می‌گذرد،
بی‌اختیار به جست‌وجویِ عَطر گیسوانت می‌گردم.
وَ چشم به راه بهاری می‌مانم
که دوباره بویِ تو را مهمانِ دلم کند؛
وَ شاید آن روز،
پیش از آن‌که چیزی بگویم،
فقط تو را دَر آغوش بگیرم
وَ بُگذارم تمامِ این دلتنگی، آرام‌آرام،
دَر میانِ گیسوانت گُم شود.
#سرود_نگاشتم
🍓10❤4🌚1
امروز به یه نتیجه رسیدم که شاید خیلی‌ها باهاش موافق نباشن؛
کتاب خوندن، به خودیِ خود، نمی‌تونه کسی رو به اصطلاح 'باشعور' کنه.

درصورتی که این روزها این موضوع تبدیل به یک طعنه‌ی رایج شده!
یعنی طرف متاسفانه بدون اینکه شناختی ازت داشته باشه، و یا با طرز فکرت آشنایی داشته باشه، حتی باوجود اینکه ممکنه درک عمیقی از ادبیات هم نداشته باشه میگه"یکم کتاب بخونی بد نیست!"
واقعاً برام سؤاله این معادله از کجا اومده که کتابِ بیشتر برابر با فهم بیشتره؟
درسته، کتاب می‌تونه بهت اطلاعات بده، زاویه‌ی دید جدید نشونت بده و حتی وادارت کنه درباره‌ی چیزهایی که قبلاً بدیهی می‌دونستی، دوباره فکر کنی.
اما همه‌ی این‌ها زمانی اتفاق می‌افته که خودت بخوای فکر کنی.
اگه قدرت تحلیل نداشته باشی، تفکر انتقادی بلد نباشی و نتونی دیدگاه متفاوت از خودت رو تحمل کنی، ممکنه صدها کتاب هم بخونی و در نهایت فقط صدها نظر جدید به مجموعه‌ی نظرات قطعی و تغییرناپذیرت اضافه کنی!
حتی داشتن یه کتابخونه‌ی بزرگ هم لزوماً نشونه‌ی فهم عمیق نیست.
گاهی فقط نشونه‌ی اینه که آدم کتاب‌های زیادی خریده و خونده؛ همین.
رفقا کتاب یه ابزاره، نه مدرک شعور.
مهم این نیست چند تا کتاب خوندی؛
مهم اینه که بعد از خوندنشون، چقدر بهتر فکر می‌کنی.
و اینم بگم قصد من توهین به کتاب‌خون‌ها نیست؛ اتفاقاً خودِ کتاب خوندن رو خیلی ارزشمند می‌دونم و برای تمام کتابخون‌ها احترام زیادی قائلم:)
اما بحثم با این تصوره که صرفاً چون کسی کتاب می‌خونه، پس خودبه‌خود آدم فهمیده‌تر، منطقی‌تر یا عمیق‌تریه.
شاید بد نباشه به جای اینکه از تعداد کتاب‌هایی که خوندیم برای اثبات "فهمیده بودنمون"استفاده کنیم،
گاهی از خودمون بپرسیم:
این همه کتابی که خوندم، واقعاً چیزی در طرز فکر و نگاه من به دنیا تغییر داده؟
🤝7🔥3💯1
قصه‌گویِ ویندریا.
شروع داستان جدید:)✨
درمورد کتابِ"بلندی‌های بادگیر"هنوز نمی‌تونم نظر قطعیم رو درموردش بگم..
چون هم حجم کتاب زیاده و هم من هنوز خیلی پیش نرفتم و فکر می‌کنم برای قضاوت کردنش کمی زوده.
فعلاً بیشتر تو مرحله‌ای هستم که دارم با شخصیت‌ها، روابط بینشون و فضای داستان آشنا می‌شم و تا اینجای کار، این بخش برام خوب و جالب بوده:)
البته هنوز خیلی مونده تا بفهمم داستان قراره به کجا برسه و شخصیت‌ها چه مسیری رو طی می‌کنن، برای همین فعلاً ترجیح می‌دم قضاوت نهایی رو بذارم برای وقتی که کتاب رو بیشتر خونده باشم.
قبول دارم، یکمی دارم کند پیش می‌رم، حداقل تا الان باید نصف کتاب رو تموم می‌کردم🤝
اما فعلا تا اینجا شخصیتی به اسم کاترین توجه منو جلب کرده، شخصیتی که حس می‌کنم بخش زیادی از داستان به اون مربوطه:)
به هرحال؛ یک روز مفصل درمورد این کتاب حرف میزنم و مثل همیشه قسمت های جالب رو با شما درمیون میزارم رفقا:)))✨🤝
🍓4👍1
رفقا یه چیزی نوشتم:))))
🔥2🍓2❤1
سه ماه از آخرین دیدارمان می‌گذشت و امروز، بالاخره با آن چهره‌ی مهربانش مهمان خانه‌ام می‌شد.
از صبح، بی‌آنکه دلیل موجهی داشته باشم، مدام به ساعت دیواری چشم می‌دوختم. گویی عقربه‌ها نیز از آمدنش خبر داشتند و با لجاجتی کودکانه، کندتر از همیشه پیش می‌رفتند.
نزدیک غروب بود که صدای چرخ‌های کالسکه بر سنگفرش خیابان پیچید. از پشت پنجره، پرده را اندکی کنار زدم و چراغی را دیدم که در مهِ کم‌رنگ عصر به سوی خانه‌ام می‌آمد.
بی‌اختیار لبخند زدم.
شومینه از صبح روشن بود و بوی چای تازه‌دم، اتاق را پر کرده بود.
پیش از آنکه در به صدا درآید، آن را گشودم و همان لحظه، چهره‌ی او، به لطافت نخستین روشناییِ صبح، پیش چشمم نشست؛
چون آفتابی کم‌جان در واپسین ساعات عصر، با چشمانی آرام و زلال، همچون شبنمی نشسته بر برگ‌های باغ.
قدمی به داخل گذاشت که همان کافی بود تا عطر تنش که چون بوی شکوفه می‌مانست، فضای خانه را در آغوش بگیرد.
با آن مرواریدهای درخشان، به دو فنجانِ روی میز چوبی نگاه کرد، یکی خالی و دیگری از چای پر شده بود.
گویی همین کافی بود تا لبخندش چون گرمایی دلنشین، بر چهره‌اش گسترده‌تر شود.
با صدایی که همچون نغمه‌ای زیبا، خاطرات را به خاطرم می‌آورد، گفت:«تو هنوز یادته؟»
همچون او، لبخندی به پهنای صورت زدم.
«البته که یادمه، خانم کوچک!»
او چای را همیشه سرد می‌نوشید؛ نمی‌دانم چرا همین را دوست داشتم.
و من، برای نخستین‌بار پس از سه ماه، دیگر دلیلی برای شمردن روزها نداشتم.
#خطوط_بی‌هوا
❤4💯3💘3🕊1🌚1
سه مهمان کوچک از روزگاری دور:)
🍓7🌚3❤1
این همون کتاب‌هایی هستن که بهتون گفتم:)
یکی‌شون تقریبا بیش از پنجاه ساله که تو این دنیا می‌چرخه.
واقعا هیچکدومشون حجم زیادی ندارن، شاید قطورترینشون فقط 30 صفحه داشته باشه:)
صفحه اول "آهو و جریان رود" رو خوندمو وای از قلم نویسنده🥲✨
🐳8❤3💘1
_زمین آن‌را در چنگش گرفت و برگ اسیر شد...
[آهو و جریانِ رود]
🐳4🌚3❤1🍓1
من عاشق این توصیفات شدم:))
🍓3💘2🔥1
دیشب چیزی که داشتم می‌نوشتم رو تموم کردمم
💘2🔥1🍓1🤓1
دزموند کراوِن مرده است!
همین تیتر درشت که بر پیشانی روزنامه نقش بسته بود، کافی بود تا خواب از چشمانم بگریزد. چشم‌های خواب‌آلودم از فرط ناباوری گشوده شدند و برای چند لحظه، جز آن چهار کلمه، هیچ‌چیز دیگری در صفحه نمی‌دیدم.
او را خیلی وقت پیش می‌شناختم، پیش از آنکه در کارم تبحر یافته باشم، دزموند با آنکه مردی میان‌سال و بدخلق بود اما بااین وجود با صبری بی مانند من را راهنمایی میکرد.
بارها پیش می‌آمد که هنگام کار، از روزگاری برایم سخن بگوید که خود پسری نوجوان و چموش بود، آدم‌هایی که به گمانم برایش نه‌چندان عزیز بودند اما با اینحال هیچ‌گاه به اسم بد از آنها یاد نمی‌کرد.
او معتقد بود هرکس صفات مختص خود را دارد، و او در بخاطر آوردن آن صفات عالی بود.
دزموند آدم‌ها را با چیزهای کوچکی به یاد می‌آورد؛ با نحوه‌ی خندیدنشان، لحن صدایشان و حتی لهجه‌یشان در صحبت کردن.
روزنامه را تا کردم و کنار گذاشتم. هنوز صدای آن مرد پیر را به خاطر داشتم؛ همان لحن خشک و آشنایی که همیشه هنگام راهنمایی‌ام به خود می‌گرفت.
عجیب بود که جهان می‌توانست خبر مرگ کسی را با چنین اطمینانی اعلام کند، حال آنکه من هنوز نمی‌توانستم او را مرده تصور کنم.
#خطوط_بی‌هوا
💘6🌚1🍓1
_چون نور بر تیرگی پیروز است.
[آهو و جریانِ رود]
🍓4
_هیکل گنده‌ای که تحرک نداشته باشد بی‌خاصیت است.
[آهو و جریانِ رود]
🔥4🍓1
دوست دارم یه بار چالش نامه بزارم:))
بنظرم خیلی قشنگ و بانمکهه
🍓4🤝1
اما میدونید، بنظرم نامه‌ها چیزای خیلی خاصی هستن:)
برای همین فکر نمی‌کنم نوشتنشون ساده‌ باشه..
👍5
اما هرچقدرهم سخت باشه امتحانش میکنمم دوستان:)
🔥4