از نگاه من.
68 subscribers
43 photos
4 files
من در عجبم ز می‌فروشان کایشان
به زآنچه فروشند چه خواهند خرید؟
خیام

"اینجا محلی برای به اشتراک گذاری عکس های من است"

گاه‌نوشته‌های من :
🏷 @azmasirman
صندوق دریافت:
📥 @Masirman_bot
(در این بات پیام‌رسان، ای‌دی شما برای من نشان داده ‌می‌شود)
Download Telegram
چشم می گوید:
نیست
شعر می گوید:
هست

محمدعلی بهمنی
4
مردم همه
تورا به خدا
سوگند می‌دهند

اما برای من

تو آن همیشه‌ای
که خدا را به‌تو
سوگند می‌دهم!

قیصر امین پور
8
خود را نمی بینم!
تو آیینه نیستی؟
یا من
وجود ندارم

محمدعلی بهمنی
9
می دانم برای رفتن آمده ای
اما هنوز تو را دوست دارم
مثل روستا
که رودش را.

معین دهاز
10
عطرِ بارانی
که در باغ گلوی توست
تيغ‌ها را خسته خواهد کرد.

سید علی میرافضلی
5
نه از خودم فرار کرده ام
نه از شما

به جستجوی کسی رفته ام که
«مثل هیچ کس نیست»

نگران نباشید
یا با او
باز می گردم
یا او
بازم می گرداند

تا مثل شما زندگی کنم.

محمدعلی بهمنی
7
قطره
قطره
حرف را
توی گوش آبشارها چکانده است

توی سینه اش هزار راز سربه مهر
مانده است

بی سرو صدا
ظاهراً فقط نگاه می کند

هر کسی که گفته کوه ساکت است
اشتباه می کند

مریم زندی
6
گل
جواب سلام خورشید است...

هوشنگ ابتهاج
9
قصه که تمام می شود
آدم ها کجا می روند؟

محمد شمس لنگرودی
6
گفتی می آیی
و یاد اخبار هواشناسی افتادم
که لذت باران های بی هنگام را می برَد

گفتی می آیی
و یاد تمام روزهایی افتادم
که بیهوده چتر برداشته بودم

لیلا کردبچه
4
کاشکی از آسمان خبر نداشتم
من
_که_
پر نداشتم

علی داوودی
10
دانه ای
توی قلب کوه گیر کرده بود
داد زد
هیچ کس به داد من نمی رسد؟
کوه گفت:
می رسد
می رسد

مریم زندی
11
یک ماهی کوچک تقلا می کند در تور
نه قایقی پیداست
نه مرد ماهیگیر.
غوغای مرغان می رسد از دور

سید علی میرافضلی
10
رد پایم را برایت به ارث می گذارم
اما دخترم
تو راه خودت را برو!

حمیدرضا شکارسری
16
دوستان واقعی کم اند

خوش به حال دانه های برف

در فراز

در فرود

با هم اند

مریم اسلامی
8
دست های هم را گرفته بودیم
تو در شب قدم می زدی
من
در تاریکی

گروس عبدالملکیان
7
مهمانی تمام شده
اما مهمانان
همچنان در حیاط ایستاده اند
هیچ کس دوست ندارد به تنهایی اش برگردد

رسول یونان
13
نگرانم
مثل نهالی که در جاده‌ی
منتهی به کارخانه چوب روئيده است.

زهرا صادق زاده
11
Forwarded from از مسیر من.
پرنده نیستم
اما از قفس بدم می‌آید.

دلم می‌خواهد آفتاب که سر می‌زند
پرندگان همه از شادی بال در بیاورند
و مرا هم که خواب صبحگاهی‌ام بی‌شک
در بسته وُ تکراری است
بیدار کنند.

پرنده‌ی قفس‌نشین
نه با طلوع آفتاب شاد می‌شود
نه از غروب آن، دلگیر.


عباس صفاری
3
با درودی به خانه می‌آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می‌گویی.

ای سازنده!
لحظه‌ی عمر من
به جز فاصله‌ی میان این درود و بدرود نیست...


احمد شاملو
5