شب ایستاده است!
خیرهی نگاه او
بر چهارچوب پنجرهی من.
سر تا به پای پرسش، اما
اندیشناک مانده و خاموش:
شاید
از هیچ سو جواب نیاید...
👤سهراب سپهری
خیرهی نگاه او
بر چهارچوب پنجرهی من.
سر تا به پای پرسش، اما
اندیشناک مانده و خاموش:
شاید
از هیچ سو جواب نیاید...
👤سهراب سپهری
شب بهانه ای بود
تا سیاهی چشم هایت
در میان انبوهی از تاریکی
زیر کور سوی چراغ خیال ارزو هایم
درخشان شود
#saeid_rjb
تا سیاهی چشم هایت
در میان انبوهی از تاریکی
زیر کور سوی چراغ خیال ارزو هایم
درخشان شود
#saeid_rjb
هر شب
در رویای با تو بودن
پلک هایم را روی هم میگذارم
ب امید آنکه
همین صبح
با چشمانی گشوده تو را ببینم
#saeid_rjb
#hogo
در رویای با تو بودن
پلک هایم را روی هم میگذارم
ب امید آنکه
همین صبح
با چشمانی گشوده تو را ببینم
#saeid_rjb
#hogo
دیدی وقتی کسی میمیره
هنوز عزیزاش باورشون نمیشه که دیگه هیچوقت کنارشون نیست
دل منم هنوز باورش نشده که رفتی
هنوزم ازم میخواد همون جای همیشگی بیام کنارت
هنوزم داره اشک میریزه
هنوزم هر روز شکسته تر از دیروز میشه
دله دیگه
نمیفهمه
هنوزم دوس داره لباسایی که تو دوس داری رو بپوشم
هنوزم دوس داره اهنگی که دوس داری رو با گیتار بزنم
هنوزم ازم میخواد دستاتو بگیرم ...😔
کجا باید برم...
#saeidrjb
@azaddel
هنوز عزیزاش باورشون نمیشه که دیگه هیچوقت کنارشون نیست
دل منم هنوز باورش نشده که رفتی
هنوزم ازم میخواد همون جای همیشگی بیام کنارت
هنوزم داره اشک میریزه
هنوزم هر روز شکسته تر از دیروز میشه
دله دیگه
نمیفهمه
هنوزم دوس داره لباسایی که تو دوس داری رو بپوشم
هنوزم دوس داره اهنگی که دوس داری رو با گیتار بزنم
هنوزم ازم میخواد دستاتو بگیرم ...😔
کجا باید برم...
#saeidrjb
@azaddel
میدانی دلبر؟ حکایت من و تو، حکایت شب و کولی و آتش بود! شب که آغوش گشود، حکایت آغاز شد! تو به زیباییِ تمام شعله میکشیدی و گیسو میافشاندی، و من واله و مجنون دائما دور تو میگشتم، دور تو میرقصیدم اما... اما چقدر کوتاه! چقدر شقایقگونه! سپیده که سر زد، تو فرونشستی. من هم نشستم. سپیده که سر زد، از آن رقص شبانه دیگر هیچ نماند جز خاکستری سرد و یک کولی خسته. و من رفتم. مثل تمام کولیهای دنیا که باید بروند! رفتم چون رفتن، سرنوشت من بود. رفتم اما قصهٔ تو پایان نگرفت. آتشت در من ماند، آتشت در دل ماند، و سخت میسوزاند، میسوزاند، میسوزاند...
.
.