عصبی و دلخورم. میل به خراب کردن با شدت زیادی تو مغزم جریان داره. حالا این که این آتیش با چی خاموش میشه رو دیگه نمیدونم.
Forwarded from نباید ساکت میماندیم
تو باید میبودی تا این لحظات سخت نگذره. نیستی. حیف که نیستی.
آدمهای زیادی وجود دارن برای این که یهسری چیزها رو باهاشون تجربه کنی اما در عوض یهسری چیزهای دیگهای هم وجود دارن که نمیشه با هرکسی تجربه کرد. مزه نمیده به من.
میری تو جامعه میفهمی چقدر تفاوت وجود داره. تو روابطت با آدمها یهو از اون حجم ندونستن جا میخوری. میبینی خیلی چیزها سواد میخواد. مراقبت میخواد. بلد بودن میخواد. که جهان چیزی خیلی فراتر از یه قدم جلوی پاته.
فکر میکردم گذر کردم ولی انگار نه. تموم اون ناکامیها تبدیل شده به خشم و داره زیر پوستم میخزه. هربار از کوره در میرم میفهمم هاه. باخت دادم دوباره که.