آذر
5.71K subscribers
46 links
یه روزی مه می‌شم و می‌خزم لابه‌لای جنگل‌ها. هرجا رسیدم به آتیش صدات می‌زنم.

معرفی چنل‌هاتون:
@tablighazar

http://t.me/HidenChat_Bot?start=6635876813
Download Telegram
نوشته بود هرچی سنم می‌ره بالاتر تازه می‌فهمم چرا گربه‌ها وسط مکالمه ول می‌کنن می‌رن. چقدر جالب بود. چقدر دوست داشتم.
من دیگه حوصله‌ی دغدغه‌های مهم و بزرگ بزرگسالی رو ندارم. زنده باد دغدغه‌های کوچیک ناچیز بی‌اهمیت.
راستش عزیزم من از این زن خسته‌ی رنجور بی‌ذوق که با هزار زور و زحمت خودش رو سرپا نگه داشته خوشم نمی‌آد. از چشم‌هایی که برق نمی‌زنن و دست‌هایی که مدت‌هاست لاک نخوردن هم. از چیزی که تو آینه می‌بینم وحشت دارم. ناامیدم. از بی‌حس بودن می‌ترسم. از این که دیگه هیچ‌وقت فرصت ساختن خودم رو نداشته باشم می‌ترسم. دائما با خودم زمزمه می‌کنم که زخم‌ها در جایی که به وجود آمدند التیام نمی‌یابند. می‌ترسم هیچ‌وقت التیام نیابم. می‌ترسم.
Forwarded from aftersome.
از آدمی که بی‌خود و بی‌جهت لج می‌کنه، تیکه می‌ندازه و فکر می‌کنه دنیا باید حول محور اون بچرخه بی‌زارم.
بله عزیزم راستش مدتی هست که میزان نیستم. می‌رم بیرون. می‌خندم. شوخی می‌کنم. حرف می‌زنم. کار می‌کنم. تلاش می‌کنم. اما خب رو فرم نیستم. اگر زندگی یه قابلمه باشه من از درونش سر رفتم و ریختم روی شعله‌های گاز. زندگی درونم جریان نداره. فقط دارم ادامه می‌دم‌. یه ادامه دهنده‌ی بی‌مزه‌ی سرد غمگین رنج‌آلود کوفتی.
شاید باید جسارت این رو داشته باشی که همین آدم غمگینِ متوسطِ خودخواهِ خاموشِ گاهاً بی‌رحم و معمولی که عموماً هم کاری از دستش بر نمی‌آد رو بپذیری.
متاسفم که غمگینی و دست‌های من ازت دورن.
انقدر رفتارهای ناامید کننده از آدم‌ها دیدم که دیگه هیچ‌وقت دلم نمی‌خواد راجع به چالش‌های تو ذهنم با کسی حرف بزنم.
می‌دونی خانوم جون از یک جایی به بعد دیگه تفاوت‌ها برات غم‌انگیز نیست بلکه وحشتناکه. خوف می‌کنی از این که شاید هیچ‌وقت نتونی خودت رو به ثبات برسونی. که نکنه واقعاً نتونی زندگی نرمالی داشته باشی. تقریباً هیچ‌کاری که باب دلم باشه نمی‌کنم و نمی‌دونم این همه فقدان رو تا کجا قراره رو دوشم حمل کنم و با خودم ببرم. نمی‌دونم عزیزم و بار این ندونستن داره کمرم رو خم می‌کنه.
دلم می‌خواد رندوم به آدم‌ها بگم می‌شه اگر اکیپ بامزه دارید که توش خوش می‌گذره من رو هم راه بدید؟
کاپ نجات دهنده‌ی امروز هم به جمله‌ی زود آماده شو دارم میام دنبالت ببرمت بیرون تعلق گرفت.
بله عزیزم من هم مثل آقای قمیشی معتقدم لحظه‌های بی‌ تو بودن می‌گذره اما به سختی.
خیلی ناراحتم و این داستان وقتی می‌دونم تو هم نارحتی چند برابر می‌شه. مثل بچگی‌هام وقتی لباس‌های مامان رو می‌پوشیدم گم می‌شم تو این غم.
مگه تو این زندگی سراسر رنج آدم چندبار به سرش می‌زنه که برای یک نفر ریسک کنه؟‌ من می‌گم کم. خیلی خیلی کم.
سلام عزیزم راستش لاک من دیگه جا نداره می‌‌شه تو لاک تو فرو برم؟