خش افتادن رو چیزهایی که دوست دارم واقعا اذیتم میکنه و این روزها یه خش عمیقی افتاده رو زندگیم.
کاش بفهمم دلیل این همه گارد گرفتنم مقابل آدمها چیه. آروم باش عزیزم هیچچیز انقدر اهمیت نداره.
این که آدم کمتر راجع به خودش و زندگیش حرف بزنه واقعا پوینت مثبتیه. کاش جدیتر بگیرم این داستان رو.
تایم استراحتم بود بین پارتهایی که داشتم درس میخوندم و یهو یه پست تو صفحه اینستام اومد از یه بیزنس وومن ایرانی خارج از کشور. رندوم چندتا از پستهاش رو دیدم و یه لحظه فریز شدم. چقدر لایف استایل خوبی داره. چقدر چیز میدونه که من نمیدونم. چقدر دیدگاه و نگرش گسترده و عجیبی داره.
اصولا من آدم مقایسهگری نیستم و حواسم بود که این خانوم بیشتر از یه دهه با من تفاوت سنی داره ولی خب آدمها از یه جایی شروع میکنن دیگه. نکتهی حائز اهمیت اینه که من کی میخوام شروع کنم؟ هرچقدر فکر میکنی که میدونی از کدوم سوراخ داری مداوم گزیده میشی بازهم سه چهارتا سوراخ رو نمیبینی و اتفاقا اصلیه همونجاست عموما.
حالا بحث من حتی کارهای خارق العادهی جیزز کرایست این چه ایدهی خفنیه نیست که بابتش برم بالای استیج سخنرانی کنم حتی. میدونی چی میگم؟ آدمی که تاریخ نمیخونه جغرافیاش تو دیواره و حتی بایوگرافی چندتا از آدمهای فرهیخته که ملی و غربیش حالا بماند رو نمیدونه کجای داستانه؟ حرف من چیزهای بدیهیه الان.
معمولا هر مدت این اتفاق برای من میافتهها بحث جدیدی نیست. که مثلا یهو سرم رو از قبر میارم بیرون و به خودم میگم what's wrong with you زن حسابی؟ داری تو چه مزخرفاتی دست و پا میزنی؟ ولی خب عموما هم تا میام بیرون یه تریلی جدید با بار متفاوت رد میشه و دوباره پرت میشم به همون لونه مورچهای که توش بودم قبل از این. دوباره و دوباره.