یه نگاه به آسمون کردم و گفتم اگر دوستم داشتی یه کاری میکردی دیگه. بعد میخندم. باج به کسی نمیده بزرگوار.
میگه انقدر زردی که انگار قراره فردا خورشید از درونت طلوع کنه. جملهی احمقانهی بامزهای بود.
عشق میکنم میبینم انقدر حالت با خودت خوبه و برای پیاده کردن ایدههات میجنگی. فوقالعادهای عزیزم.
خش افتادن رو چیزهایی که دوست دارم واقعا اذیتم میکنه و این روزها یه خش عمیقی افتاده رو زندگیم.
کاش بفهمم دلیل این همه گارد گرفتنم مقابل آدمها چیه. آروم باش عزیزم هیچچیز انقدر اهمیت نداره.