تو مرز بین چقدر نق میزنی و تو غر نزنی کی بزنه گیر کردم. نه حوصلهی آدم وارفته رو دارم نه توان هیچی نگفتن.
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر (Danial)
آدم میتونه بین صدها نگاه باشه و هنوز حس کنه هیچکس نمیبیندش.
نشستم پای کارهام چون بالاخره زندگی نازکش خوبی نیست و به وقتش خیلی خوشگل میزنه تو ملاجت.
میگه تو تنها کسی هستی که میبینم صبحها انقدر انرژی داری و حتی میرقصی. هاه. مورنینگ پرسن خالص.
یه نگاه به آسمون کردم و گفتم اگر دوستم داشتی یه کاری میکردی دیگه. بعد میخندم. باج به کسی نمیده بزرگوار.
میگه انقدر زردی که انگار قراره فردا خورشید از درونت طلوع کنه. جملهی احمقانهی بامزهای بود.
عشق میکنم میبینم انقدر حالت با خودت خوبه و برای پیاده کردن ایدههات میجنگی. فوقالعادهای عزیزم.
خش افتادن رو چیزهایی که دوست دارم واقعا اذیتم میکنه و این روزها یه خش عمیقی افتاده رو زندگیم.