نیاز به یه نیروی محرکه برای گریه دارم. انگار که هرچیزی که تا الان بوده هنوز کافی نیست.
گاهی پیش میآد که اصلا آدم روشنی نیستم. کدرم. تیره و تارم. بیرحم و بدجنسم. از هیچکس خوشم نمیآد و آدمها برام اهمیتشون رو از دست میدن. میشم همون کرکتر منفی تو فیلمها که قشنگن اما بیروح. معمولا هم دوست داشتنی نیستن. زخمی میکنم اما خب یادم میمونه کی من رو دید زمانی که ابدا دیدنی نبودم.
فقط یادت نره تو واینستادی یه نفره. یکی داره شبیه خودت از این کوه و دره میگذره. من رو یادت نره.
انقدر عصبیم که ممکنه خودم و آموزش دانشگاه رو باهم آتیش بزنم. یا شایدم نشستم رو زمین و زدم زیر گریه.
اومدم بازار برای دختر خوشگله که من باشم کلی چیز میز بگیرم که یهو دیدم نشستم تو ماشین دارم میرم خونه درحالی که هیچچیزی نخریدم. پناه بر خدا از من.
تو مرز بین چقدر نق میزنی و تو غر نزنی کی بزنه گیر کردم. نه حوصلهی آدم وارفته رو دارم نه توان هیچی نگفتن.
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر (Danial)
آدم میتونه بین صدها نگاه باشه و هنوز حس کنه هیچکس نمیبیندش.
نشستم پای کارهام چون بالاخره زندگی نازکش خوبی نیست و به وقتش خیلی خوشگل میزنه تو ملاجت.