میدونی من فکر میکنم جامعهی ما با آدمهایی که انتخاب میکنن متفاوت باشن مشکل داره به کل. انگار یه جور واکنش دفاعیه. همرنگ و تو یه طیف باش با بقیه که ذهن من درگیر تفاوتهای تو نشه. حرف من با بغلیم یکی باشه برای من سیفتر و مورد تاییدتره انگار.
من این خستگی جسمی رو میپرستم. کاش همیشه انقدر شلوغ باشم که فرصت نکنم به هیچچیز فکر کنم حتی.
میگم شمایی که فرمون رو با یه دست میگیرین با اون دست بعدی چیکار میکنین؟ چرا من بلد نیستم.
واسهی خودم ددلاین مشخص کردم که وای اگر نگیره. به خاک و خون میکشم همهچیز رو. حالا ببین.
نمیدونم چرا خودم رو لایق اتفاقهای خوب و گندهی بدون زحمت نمیدونم. برای دریافت هرچیزی لازمه دهن خودم رو سرویس کنم. وا.
نیاز به یه نیروی محرکه برای گریه دارم. انگار که هرچیزی که تا الان بوده هنوز کافی نیست.
گاهی پیش میآد که اصلا آدم روشنی نیستم. کدرم. تیره و تارم. بیرحم و بدجنسم. از هیچکس خوشم نمیآد و آدمها برام اهمیتشون رو از دست میدن. میشم همون کرکتر منفی تو فیلمها که قشنگن اما بیروح. معمولا هم دوست داشتنی نیستن. زخمی میکنم اما خب یادم میمونه کی من رو دید زمانی که ابدا دیدنی نبودم.