دلم میخواد موهام رو نارنجی کنم بعد چتری بالا ابرو بزنم. تو چه پلنی برای آیندهت داری؟
یعنی خدا واقعا میدونست من چه کشمش واویلای ادایی هستم که داره با بیپولی کنترلم میکنه.
ببین تو مسخره کن ولی ترکیب کیف پول و سوئیچ ماشین من رو روانی میکنه. خیلی قشنگه اصلا.
راستش خیلی وقته که بعدا برام اهمیتی نداره. هرچی الان هست رو در مییابم واسه اون داستان هم همون بعدا وقت هست دیگه. چه کاریه.
هرچی دارم رو خودم برای خودم ساختم. حتی تموم چیزهایی که این جامعه و آدمهاش از من گرفته بود از همون بچگی. نمیدونم برای تو کافیه یا نه ولی کمه من برای خودم خیلی زیاده. شاید تو نمیتونی ببینی. شاید هم نمیدونم فقط مهم نیست. بالاخره یکی غیر از خودم متوجهش میشه. امیدوارم البته.
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر (DarmangarDanial)
وقتی کودکی رو با ترس بگذرونی، بزرگسالی برات میشه تمرینِ امن بودن؛ به جای رشد کردن.
بچها من واقعا عجیبم. یه روز از خواب پا میشم و خیلی جدی تصمیم میگیرم یکی از فوبیاهام رو له کنم و واقعا میکنم. پناه بر خدا.
هیچوقت هیچکس بهم نگفت اشکال نداره که گند زدی. همه یا میخواستن راهحل بدن یا بگن دیدی توهم آره. جمع کن بابا دیوانه.