Forwarded from • ماتیلدای خسته
به خودم میگم «ناامیدم نکن عزیزم. دووم بیار و ادامه بده؛ به خاطر همهی روزهایی که باهم رویاشو دیدیم.»
آره. یه تایم طولانی سخت میگذره ولی یهو یه اتفاقی میافته و همهچیز به طرز عجیبی رقیق میشه.
وقتی مجبور میشی یه کاری رو بکنی اون زمان میفهمی چه چیزهایی ازت بر میاومد و از نتونستن میترسیدی.
میگه یه وقتهایی باید به خاطر همین روزهایی که بدون هیچ اتفاقی گذروندی هم شکرگزاری کنی. دیدم عه. چقدر درست میگه.
وقتی بپذیری میترسی میری دنبال راهحل میگردی. ولی وقتی نمیخوای بپذیری شروع میکنی به تحقیر کردن خودت. فرقش اینه.
تفاوت تو با بقیه اینه که چیزهایی رو درون من میبینی که راجع بهشون با هیچکس حرفی نزدم.
آدمها رو از نقشی که تو ذهنت بهشون دادی بکش بیرون. و اونها رو جوری ببین که واقعا هستن.
ناراحتم. انگار کتونی سفیدهام گلی شده. چشم عروسکم افتاده. جاکلیدیم گم شده. شیشه عطرم شکسته. یه چیزی از من نیست که نمیتونم برگردونم سرجاش. کلافه و نافرمم.
افتاده دنبال من ببینه کجای راه رو اشتباه میرم بگه ببین داری گند میزنی. آره چاقال گند میزنم تورو هم میزنم دیگه چی.