زنان مشروطه خواه و پیشرو در انقلاب سفید شاه و مردم
1.48K subscribers
15K photos
7.94K videos
112 files
1.34K links
در این پیج سعی میکنم تمام روزمه خود را به دوستان معرفی. کنم.ودر ضمن همیشه خواهان براندازی بودم. و مشروطه خواه هستم یکبار هم سعی کردم گروه زنان مشروطه خواه را رقم بزنم ولی متاسفانه به بن بست رسیدم فعال مستقل هستم از دو واژه متنفرم دمکراسی و حقوق بشر
Download Telegram
حالا که برای سفر ‎#رونالدو انقدر ذوق کردین یادی کنیم از سفر "پله" اسطوره فوتبال دنیا به ایران شاهنشاهی \nزمان شاه پله اومد ایران در ورزشگاه آریامهر(آزادی) که یکی از بهترین ورزشگاهای اون زمان بود بازی کرد و مردم هم محترمانه ازش استقبال کردند
‏فرد سمت چپی، نامش حسن ماسالی است. پایه‌گذار گروهک چریکی "جبهه ملی خاورمیانه" در انتهای دهه ۴۰ خورشیدی. او همان فردی که آن بیانیه معروف را در محکومیت بازپس‌گیری جزایر سه‌گانه ابوموسی و تنب‌ها توسط ارتش ایران در تیرماه ۱۳۵۰ در نشریه باختر امروز متعلق به خسرو قشقائی منتشر کرد.
‏من ‎#مهرداد_قربانی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ شهریور ماه ۱۴۰۱. فقط هجده سالم بود، متولد ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۳. فرزند محمد حسین و زینب بودم. اهل و ساکن زنجان و با خانوادم تو محله کوی قائم زندگی میکردم.

با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، مردم‌ غیور زنجان هم به پا خاستن. روز ۳۰ شهریور ماه بود که من و دوستام برای حمایت از مردم کردستان و قتل مهسا به خیابون رفتیم تا اعتراض خودمونو فریاد بزنیم. اونروز ساعت شش و نیم عصر با دوستام قرار گذاشته بودیم دم در مجتمع فجر، پیاده به طرف سعدی شمالی حرکت کردیم از سمت استانداری و بعد در نزدیکی بوتیک تیک تاک به دوستای دیگمون ملحق شديدم، ده دقيقه اونجا ایستادیم، محل شلوغ بود و یگان ویژه با استفاده از گاز اشک آور مردمو متفرق می کردن. وقتی موتور سوارا از سمت زینبیه به سمت چهار راه سعدی اومدن ما از کوچه کنار بوتیک به دروازه رشت فرار کردیم، بعد از فرار و گریز فراوان از دوستام جدا موندم، حدود ساعت ۹ شب از کوچه بینش خارج و وارد بلوار چمران تو خیابون منتهی به قائم شدم، مزدورای موتور سوار هم زمان به محل رسیدن من به سمت میدان قائم حرکت کردم که ناگهان اونا در کمتر از یه دقیقه دو بار اقدام به شلیک کردن، اولین شلیک به سمت جمعیت بود و کمتر از سی ثانیه دومین شلیک به من اصابت کرد از فاصله پنج متری و از پشت سر، پشت بدنم و باسن چپم پر از ساچمه شد و غرق در خون شدم، افتادم زمین، مزدورا ریختن رو سرم، نمیذاشتن منوببرن بیمارستان حتی نیروهای سرکوب ازم فیلم برداری میکردند. چند نفر رهگذر بمن کمک کردن که از جام بلند شم ، با کمک راننده یه ماشین پژو ۲۰۶ میخواستن منو به بیمارستان ببرن ولی از ترس اینکه دست مامورا نیفتیم تصمیم گرفتم برم خونمون. وقتی منو رسوندن خونه خانوادم منو به بیمارستان ولیعصر زنجان رسوندن ولی اونجا به علت شدت جراحات وارده چشم از دنیا فرو بستم….

بعد از کالبد شکافی پزشکی قانونی علت مرگم رو برخورد اجسام سخت فلزی پر شتاب (ساچمه) یا تیز اعلام کرد. به تشخیص اونا من دچار خونریزی وسیع داخلی و خارجی و عوارض ناشی از اون و همینطور آسیب ارگانهای داخل شکم و خلف صفاق شده بودم.

مامورای امنیتی خانوادمو تهدید کردن که مراسم خاکسپاری باید در سکوت و بدون حضور مردم انجام بشه. خواهرم تو مراسم فریاد میزد و میگفت: «مهرداد مثل یه دسته گل بود، گناهی نداشت. صداش باشین، راه مهرداد رو ادامه بدین، این جوونا نیاز به فاتحه ندارن پاکترین انسانهای روی زمین هستن، چرا باید کشته بشن فقط خونخواهی کنین». پیکر بیجون من مظلومانه در بهشت زهرای زنجان در قطعه ۷، شماره ۴-۳ به خاک سپرده شد…

بعد از کشته شدنم مامورا میخواستن خانوادمو مجبور به گرفتن دیه بکنن تا از شکایت صرفنظر کنن ولی اونا قبول نکردن و دادخواه خون به ناحق ریخته شده من بودن.

از اونطرف قاتل من شناسایی شد ولی پرونده قتل رو چندین ماه از این دادگاه به اون دادگاه ارجاع دادن و گفتن پرونده امنیتیه و محرمانه هست، حتی لباسی که موقع کشته شدن تنم بود رو به خانوادم پس ندادن ولی بعد همون پرونده به اصطلاح محرمانه رو فرستادن دادسرای عمومی! بعد از گذشت نه ماه از قتل من، جلسه محاکمه توی دادسرای زنجان برگزار شد. قاتل از نیروهای مسلح بود ولی تو پرونده ذکر نکردن از کدوم ارگان و در نهایت هم به دلایل واهی و غیرمنصفانه تبرئه شد.
خانوادم از نتیجه دادگاه خیلی آزرده شدن، خواهرم گفت: قاتل مهرداد رو با دلایل و ادله ای تبرئه کردن که هر دانشجوی ترم اول وکالت هم پرونده رو بخونه گریه اش میگیره به این همه بی عدالتی و ظلم سیستم قضایی! اما صبر ما زياده صبح میشه این شب باز میشه این در….

امروز ۳۰ شهریور ماه اولین سالگرد کشته شدنمه، قراره مراسم یادبودی توی مسجد امام محمد باقر زنجان برام برگزار بشه.

هموطن منم مثل خیلی دیگه از جوونای وطنم رویاهای زیادی برای رسیدن به آزادی و زندگی عادی داشتم. من دو روز بعد باید راهی مدرسه میشدم ولی به جاش در آرامستان بهشت زهرای زنجان تو خونه ابدیم زیر خروارها خاک سرد خوابیدم. برای آزادی جون دادم، نذار خونم پایمال بشه فراموشم نکن و روز پیروزی از منم یاد کن…💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
‏من ‎#رضا_شهپرنیا هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۹ شهریور ماه ۱۴۰۱. بیست و سه سالم بود، متولد ۲ فروردین ماه ۱۳۷۸. فرزند مرتضی بودم و فقط یه خواهر دوقلو داشتم بنام نرگس. اهل و ساکن کرمانشاه بودم. پدرم مربی تعلیم رانندگی بود و در یکی از آموزشگاهها مشغول به کار. یه ماهی میشد که سربازیم تموم شده بود و برگشته بودم. اهل مطالعه بودم و جریانات سیاسی رو به خوبی میشناختم.

درست در شروع اعتراضات سراسری با کشته شدن مهسا امینی، مردم غیور کرمانشاه به قیام سراسری پیوستن. پدرم قبل از اینکه برای اعتراض به خیابون برم بهم گفت: «روله! تو هم برارمی و هم باوامی نری تو شلوغی! منم گفتم: بابا ای چه حرفیه میزنی؟ مهسا هم یه دانه بود، تا خونی ریخته نشه انقلابی شکل نمیگیره». منم برای به دست آوردن آزادی و حق و حقوقی که سالها من و هموطنام ازش محروم بودیم به جمعیت ملحق شدم. روز ۲۹ شهریور ماه بود که با خاله ام که چندسالی از من بزرگ‌تر بود از خونه بیرون رفتم. خیابونا شلوغ بود و پر از مردم معترض، از خالم که میخواست بره خونه خودش خداحافظی کردم. مزدورای حکومتی وحشیانه به مردم حمله میکردن و با گلوله های ساچمه ای به طرف اونا شلیک میکردن. نزدیک میدون فردوسی، دور و بر خونمون بودم که مادرم بهم تلفن زد و گفت: شام چی دوست داری برات درست کنم؟ منم جواب دادم: ماکارونی پیچ پیچی غذای مورد علاقم! این آخرین تماس بود…ناگهان از فاصله خیلی نزدیک یکی از سرکوبگرا دو بار با گلوله های ساچمه ای بمن شلیک کرد، بیش از هشتاد تا گلوله بر جای جای بدنم نشست، حتی دهان و لبها و لثه هام، دندونای جلومو شکوند. من افتادم و بر اثر جراحات وارده چشم از دنیا فرو بستم…
خانوادم وقتی دیدن خونه برنگشتم خیلی نگران شدن. همه جا رو به دنبالم گشتن، به کلانتریها و بازداشتگاه‌ها هم سر زدن ولی اثری از من نبود. تا اینکه فردای اونروز یعنی ۳۰ شهریور با دائیم تماس گرفته شد که برای تشخیص هویت به پزشکی قانونی کرمانشاه مراجعه‌کنه. وقتی داییم رفت پیکر بیجون منو دید که بدون کسب اجازه از خانوادم جنازه من کالبد شکافی و اعضای داخلی بدنم خارج شده.
پزشکی قانونی علت فوت رو شوک خونریزی دهنده، آسیب احشاء داخل قفسه سینه و شکم( ریه ،قلب ،کبد)، اصابت جسم پرتابه ای مدور (ساچمه) اعلام کرد.
مادرم خطاب به نیروهای امنیتی گفت: «۸۰ ساچمه در بدن پسر من که دست خالی بود خالی کردین، من خواهان خون فرزندم هستم و تا خونخواهی او از پای نمیشینم».

مامورای امنیتی با فشار زیاد به خانوادم اصرار داشتن پیکر من سریعا به خاک سپرده بشه.
پیکر بیجون من در تاریخ ۳۰ شهریورماه در کرمانشاه بهشت زهرای بریموند قطعه ۱۰۶، ردیف ۳۲ مظلومانه به خاک سپرده شد…من‌ اولین کشته کرمانشاه بودم درست چهار روز بعد از کشته شدن مهسا امینی…
مراسم چهلم هم با حضور گسترده هموطنام در جو امنیتی شدید در تاریخ ۶ آبان ماه ۱۴۰۱ بر سر مزارم برگزار شد. پدرم در مراسم چهلم گفت: «رضا تمام دنیام‌ بود تقدیمش کردم به ایران، تمام دنیام رو دادم»… تو مراسم مامورا با مردم شرکت کننده در چند مورد درگیری داشتن.

بعد از کشته شدنم پدرم با انتشار عکسی از من با پرچم ملی شیر و خورشید تو صفحه اینستاگرامش نوشت: «دادخواه خون به ناحق ریخته شده تو میمونم تا آخرین نفس پسر سرزمین شیر و خورشید، من تیر خلاص قاتلینت میشم.»

هموطن من آگاهانه هدف و دیدگاهم به جریانات سیاسی مشخص بود، طالب جمهوری بودم بر مبنای حقوق بشر. توی این راه ‌برای آزادی هممون جنگیدم و جان دادم، اسمم رو به یاد داشته باش و راهمو ادامه بده تا پیروزی….💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی