زنان مشروطه خواه و پیشرو در انقلاب سفید شاه و مردم
1.49K subscribers
14.9K photos
7.92K videos
112 files
1.34K links
در این پیج سعی میکنم تمام روزمه خود را به دوستان معرفی. کنم.ودر ضمن همیشه خواهان براندازی بودم. و مشروطه خواه هستم یکبار هم سعی کردم گروه زنان مشروطه خواه را رقم بزنم ولی متاسفانه به بن بست رسیدم فعال مستقل هستم از دو واژه متنفرم دمکراسی و حقوق بشر
Download Telegram
Forwarded from پسر عاقل نوح
در آن شب، صدای ناله بود و بس!… استوار خمس آبادی ۱۲ نفر از بازداشتی‌های روز ۱۸ تیر که در قفس نگهداری می‌شدند را به بیرون از حیاط آورده بود و داشت آمار گیری می‌کرد او به محمد کرمی، وکیلبند بازداشتگاه کهریزک دستور داد چند نفر از بچه‌های قرنتطینه یک را بیرون بیاورند تا آن‌ها را کتک بزنند که به قولشان درس عبرتی شود برای دیگران که بفه‌مند «کهریزک کجاست!»… من بعد از چند روز می‌خواستم بخوابم که در‌‌ همان لحظه یکی از هم بندان خواهش کرد که من نیم ساعت از جایم بلند شوم و او کمی جای من دراز بکشد و کمی بخوابد، دلم براش سوخت چون می‌دانستم ۳ روز است که نخوابیده، من از جایم بلند شدم… رفتم به سمت دستشویی برای خوردن آب، که محمد کرمی داخل قرنطینه یک آمد و از میان ان همه آدم سامان مهامی و احمد بلوچی را بیرون کشید و بعد نگاهش به من افتاد که جلوی دستشویی ایستاده بودم، صدایم زد: «تو هم بیا بیرون…» من می‌دانستم بروم بیرون کتک بدی خواهم خورد، گوشه‌ای نشستم تا من را از یاد ببرد ولی از دوباره وارد قرنطینه یک شد و به زور کتک به همراه دو نفر دیگر من را از قرنطینه بیرون برد و خمس آبادی شروع کرد به زدن من با لوله پی وی سی که حدود بیست دقیقه طول کشید….

‏بعد محمد کرمی به همراه دو نفر به من پابندهای آهنی زدند و من را از یک می‌له آهنی آویزان کردند، دیدم سامان مهامی و احمد بلوچی هم اویزان هستند… پابند‌ها آنقدر تیز بودند که وقتی آویزان شدم، از مچ پا‌هایم خون می‌آمد…

‏بعد استوار خمس آبادی با استوار گنج بخش شروع کردند، هر دو شروع کردند به زدن من با‌‌ همان لوله پی بی‌سی، می‌گفتند باید بلند داد بزنی گوه خوردی، من نمی‌توانستم آن را بگویم و تنها سکوت کرده بودم… صدای بچه‌ها را می‌شنیدم که بلند صلوات می‌فرستادند تا شاید آن‌ها از کتک زدن من دست بردارند ولی آن‌ها همچنان ادامه می‌دادند، دیگر آنقدر زدند که مجبور شدم این جمله را بگویم… و پیوسته تکرار می‌کردم… دهانم خشک شده بود… فکر می‌کردم که تمام این‌ها را دارم خواب می‌بینم، سخت و باور ناپذیر بود… اما واقعیت داشت، تمام آن درد‌ها و فریاد‌هایم واقعیت داشت…

‏بعد از بیست دقیقه مرا پایین آوردند… در شوک بودم… چند تن از مجرمان مرا به داخل قرنطینه بردند، سپس یکی دو نفر از هم بندیان من را به دست شویی بردند تا روی صورتم آب بریزند و زخم‌هایم را بشویند که در‌‌ همان لحظه استوار خمس آبادی یک قفل کتابی به محمد کرمی داد تا دوباره من را بزنند… محمد کرمی وارد دستشویی شد و شروع کرد با قفل بر سر و صورت من کوبیدن و من یک لحظه از حال رفتم و تمام سر و دهنم خونی شده بود، او من را از شلوارم می‌گرفت و بلند می‌کرد و محکم بر زمین می‌کوبید، کم کم شلوارم پاره شد و دیگر کاملا برهنه بودم، و برهنگیم در میان آن همه فشار و درد، درد بزرگ دیگری بود که مدام از ذهنم می‌گذشت… بعد از آن روی گردنم ایستاد و با پا‌هایش محکم فشار می‌داد تا مرا خفه کند، حدود سه چهار دقیقه طول کشید… خفگی را کاملا احساس کردم، بی‌نفسی، و به تدریج بی‌زمانی… انگار همه چیز برایم بی‌رنگ می‌شد و مقابل چشم‌هایم نقطه روشنی داشت بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد… مثل مرگ بود… خود مرگ بود!
‏دیگر از حال رفته بودم، و محمد کرمی که فکر کرده بود دیگر من مرده‌ام، پا‌هایش را از روی گردنم برداشت… بعد از دقایقی نفسم برگشت و به هوش آمدم…
ادامه👇
Forwarded from پسر عاقل نوح
صبح روز چهارم بود… همگی از شدت گرسنگی بی‌حال و بی‌انرژی بودیم و زخم‌هایمان عفونت کرده بود و لحظه به لحظه بی‌جان‌تر می‌شدیم. و بعضی از دوستان بخاطر درد شدیدی که داشتند، بی‌هوش می‌شدند… من نیز که بر اثر شکنجه‌های شب ِ گذشته حال خوبی نداشتم و تمام زخم‌هایم عفونی و چرکین شده بود، از شدت تب داشتم می‌سوختم… هوای داخل قرنطینه بسیار گرم بود و نفس کشیدن از روزی‌های قبل برایمان دشوار‌تر شده بود… محسن روح الامینی وقتی من را با آن حال دید، لباسش را در آورد و شروع کرد به باد زدن ِ من… می‌دیدم که چقدر خسته است و دست‌هایش بی‌جان اما برای مدتی همینطور مرا باد می‌زد… چیزی نگذشت که دوباره دود گازوئیل را به داخل قرنطینه فرستادند، از شدت دود گازوئیل چشم‌هایمان عفوت کرده بود و به زور می‌توانستیم جلوی خود را ببنیم… خدایا، کی از این جهنم نجات پیدا می‌کنم؟… خدایا به کدامین گناه؟… آیا خواستن ِ آزادی گناه است و پاسخش این همه عذاب؟… دوستان ِ همبندیم همه به وضعیتی که درش بودیم معترض بودند، و هر چه می‌گذشت نومید‌تر می‌شدند…. در میان آن همه صدا، صدایی را شنیدم که می‌گفت: «بچه‌ها ما بخاطر هدفی که داشتیم اعتراض کردیم، و نباید کم بیاریم، باید تا آخرش بایستیم»… نگاهی کردم تا ببینم صدای چه کسی بود؟!!… محسن روح الامینی را دیدم… نمی‌دانم چرا، اما در آن لحظات سخت حرف‌هایش به ما نیروی عجیبی داد… از او خوشم آمده بود.

‏آنقدر هوای داخل قرنطینه آلوده و نفس گیر شده بود که همه حاضر بودند به بیرون بروند و کتک بخورند ولی برای لحظه‌ای هم که شده نفس بکشند… بین ساعت دو تا سه بعداظهر بود، ما را به داخل حیاط آوردند… سرهنگ کمجانی دستور داد که موهای ما را با ماشین دستی بزنند، ماشین‌های دستی خراب بود و گاهی هم پوست سرمان به همراه مویمان کنده می‌شد… محسن موهای بلندی داشت، وقتی خواستند مو‌هایش را بزنند، جمله‌ای که گفت که هر بار به ان لحظه فکر می‌کنم در سرم می‌پیچد… گفت: «شاید اینجا بتونین موهامو بزنین اما نمی‌تونین عقیده م رو عوض کنید»…

‏بعد از مدتی، داخل حیاط که بودیم یکی از مامورین بازداشتگاه یک نفر را از بین ما انتخاب کرد تا به ما حرکت نرمشی بدهد… شاید برای اینکه بدن ما خشک نشود در حالیکه آنقدر در آن چند روز گرسنگی و تشنگی کشیده بودیم که دیگر جانی نبود که تازه‌اش کنیم!… آن مامور به کسی که از میانمان انتخاب کرده بود گفت که که به ما حرکت بشین پاشو بدهد که البته این حرکت بیشتر شبیه یک شکنجه بود تا یک حرکت ورزشی، آن هم در زیر آفتاب با پاهای برهنه… مامور دیگری با صدای بلند می‌گفت «یا حسین» و ما باید بلند می‌شدیم و بعد که می‌گفت «یا علی»، باید می‌نشستیم… تعداد زیادی از ما نمی‌توانستند آن را انجام دهند و به همین خاطر توسط مامورین با لوله پی وی سی ضربه می‌خوردند… بدن‌هایمان از درد لبریز شده بود و توان ایستادن نداشتیم… هنگام شب به مدت دو ساعت آب دستشویی را قطع کردند، آب آلوده چاه بود و خیلی از بچه‌ها بعد از آزادی از آنجا دچار عفونت کلیه شدند…
ادامه👇
Forwarded from پسر عاقل نوح
اما در آن شرایط ما ناچار بودیم که از آن آب استفاده کنیم و‌‌ همان را هم از ما گرفته بودند. شب از ناله‌های دردناک ما بلند‌تر می‌شد، شب از تشنگی و لبهای خشکمان می‌رنجید و از پریشانی ما تیره‌تر می‌شد… زمزمه نگرانی‌هامان فضا را پر کرده بود، چشمهای بی‌فروغ محمد کامرانی که تا دیروز به آزمونی خیره بود حالا بسته‌تر می‌شد و نمی‌دانست فردا کجاست؟ یا در شب آزمون کنکورش چه می‌کند؟… و ناله‌ای امیر که یک دیده‌اش خاموش شده بود و نیمی از آن جهنم را می‌دید… شب بود با تمام سیاهی و سنگینی‌اش و چشم‌هایمان برای خوابی طولانی بسته می‌شد در آرزوی صبحی که خیال کنیم همه را خواب دیده‌ایم… در انتظار روزی بی‌درد و رنج… در انتظار روز پنجم…👇
👍4
Forwarded from پسر عاقل نوح
روز بیست و سوم تیر ماه… دیگر امیدی نداشتیم که از آنجا به این زودی‌ها آزاد شویم… هیچ امیدی و من در انتظار مرگ نشسته بودم با زخم‌هایی که عفونت کرده بود و تنم در تب می‌سوخت… در آن چند روزی که در بازداشتگاه کهریزک بودیم هیچ کمک پزشکیی برای ما انجام نشد و من روز سوم بود که فهمیدم آنجا پزشکی هم دارد… فردی به نام رامین‌پور اندرجانی… در آن روز که زخم‌های بچه‌ها و همینطور چشم تعدادی از آن‌ها بر اثر دود گازوییل دچار عفونت شدیدی شده بود… و در‌‌ همان روز رامین پوراندرجانی چند نفر را معاینه کرد که امیر جوادی فر هم جزو آن‌ها بود. بچه‌ها از بهداری بازداشتگاه به قرنطینه بازگشتند و البته هیچ مداوایی هم صورت نگرفته بود… تا روزی که رامین را در شعبه یک دادسرای نظامی به همراه پدرش دیدم…. در آنجا او به من گفت: من نسخه‌هایی دربازداشتگاه کهریزک دارم که نشان می‌دهد انتقال آسیب دیدگان به بیمارستان را اعلام کرده‌ام و حتی در آن نسخه‌ها داروهای بیشتری را درخواست داده‌ام. رامین تاکید کرد که به من اجازه نمی‌دهند تا به بازداشتگاه کهریزک بروم و آن مدارک را بیاورم که از این طریق بی‌گناهی خود را ثابت کنم. شرایط کهریزک برای رامین پوراندرجانی هم خیلی دردناک بود، حرف‌هایش را به خاطر می‌آورم وقتی می‌گفت که از بودن در کهریزک چه عذابی کشیده است… می‌گفت وقتی سردار رادان با تیم خود به به آنجا می‌آید، نمی‌گذارد حتی من نبض بچه‌ها را بگیرم!… رامین در ان روز‌ها احساس نا‌امنی شدیدی می‌کرد چرا که سرهنگ کمیجانی، رییس وقت بازداشتگاه کهریزک و سرهنگ نظام دوست، دفتر دار سرتیپ رجب‌زاده فرماندار وقت نیروی انتظامی تهران بار‌ها او را تهدید کرده بودند که اگر از مقاماتی که در آنجا شکنجه می‌کرده‌اند اسمی ببرد، با او برخورد خواهد شد. رامین اطلاعات زیادی از جریانات و داخل کهریزک داشت… او می‌گفت در آنجا گونی‌های سفیدی وجود دارد که بازداشت شدگان را در حالیکه هنوز جان دارند و نمرده‌اند داخل آن‌ها می‌گذارند…

‏و صبح روز بیست و سوم تیرماه… افسر نگهبان گفت: داریم شما رو از کهریزک به اوین انتقال می‌دیم… همه ما آنقدر خوشحال شده بودیم که باور نمی‌کردیم از اینجای سخت و سیاه گذر خواهیم کرد و باز این هم برایمان مثل خواب بود… شاید اگر آن روز به اوین منتقل نمی‌شدیم تعداد بیشتری از دوستان خود را از دست می‌دادیم… همه از داخل قرنطینه بیرون آمدیم… هوای آن روز خیلی گرم شده بود و حتی قطره آبی هم برای خوردن نبود و ما هنوز ناباورانه به اطراف نگاه می‌کردیم که از این جهنم گریزی هست؟… تا اینکه دیدیم تعدادی از مامورین و لباس شخصی‌ها به داخل حیاط بازداشتگاه آمدند، دیگر مطمئن شدیم که آن سوی دیوار‌ها را دوباره خواهیم دید.

‏برای مدتی‌‌ همان ورزش بشین پاشو که بیشتر شبیه یک شکنجه بود را انجام دادیم، در هوایی گرم و باز با لبانی تشنه… بعد از یک ساعت یک دبه آب گرم آوردند و نفری یک لیوان از آن آب به همه دادند. محسن روح الامینی که بر اثر ضربات زیاد، زخم‌های کمرش عفونت کرده بود – و به همین خاطر در بازادشتگاه که بودیم شب‌ها ایستاده می‌خوابید – حالش بد شد و در گوشه‌ای از حیاط دراز کشید، استوار گنج بخش که مسئول انتقال ما از کهریزک به اوین بود شروع کرد با کمر بند به پشت محسن زدن و می‌گفت: بلند شو فیلم بازی نکن…. و بر اثر‌‌ همان ضربه‌ها از کمر محسن عفونت و چرک بیرون آمد… او مجبور شد تا با تنی بی‌جان از جای خود بلند شود، تعادلش را از دست داده بود و مرتب سرش گیج می‌رفت. حال امیر جوادی فر هم از چند روز گذشته وخیم‌تر شده بود، بخاطر آفتاب شدید به گوشه‌ای از حیاط رفت تا در سایه بنشیند، در‌‌ همان لحظه سرهنگ کمجانی رئیس بازداشتگاه کهریزک به سمت امیر رفت و شروع کرد با پوتین بر سر و صورت و دنده‌های شکسته‌اش زدن… امیر از شدت درد ضربات پوتین مجبور شد از سایه بیرون بیایید و در کنار ما در‌‌ همان آفتاب سوزان بنشیند، برایش سخت بود که از جایش تکان بخورد، چون دیگر رمقی نداشت… بعد از اینکه وسیله‌هایمان را دادند، ما را سوار دو اتوبوس و یک ون کردند…
ادامه👇
Forwarded from پسر عاقل نوح
امیر جوادی فر در راه کهریزک به اوین حالش خیلی بد شده بود و آنقدر تشنه بود که لب‌هایش خشک خشک شده بود، بچه‌ها به مامورین التماس می‌کنند که به او آب بدهند ولی دریغ از یک قطره آب و امیر با لب‌های تشنه خون بالا می‌آورد… نفس کشیدن کم کم برای امیر سخت می‌شود… یکی از دوستانم به امیر تنفس مصنوعی می‌دهد ولی دیگر دیر شده بود… خیلی دیر… وقت رفتن بود و امیر برای همیشه می‌رود… در اوج مظلومیت… بعد از یک ساعت به سمت اوین حرکت کردیم… و همچنان بی‌خبر از رفتن امیر…. به اوین رسیدیم، ونی که محسن روح الامینی و چند نفر از همبندی‌هایم در داخل آن بودند حدود یک ساعت در پشت در اوین بودند و محسن بی‌جان در پشت درهای اوین دراز کشیده بود… مسئولین اوین وقتی ما را آنطور زخمی و بی‌جان دیدند پذیرش نمی‌کردند، اما در ‌‌نهایت طولی نکشید که وارد زندان اوین شدیم… همانجا بود که از طریق دوستان خود خبردار شدیم که امیر تمام کرده است، همه ما از شدت ناراحتی گریه می‌کردیم… محسن همچنان در اوین دراز کشیده بود و از پشتش چرک و خون بیرون می‌آمد… مدت زیادی از ورودمان نگذشته بود که برایمان آب آوردند… پنج روزی بود که غذایی نخورده بودیم… روز اول که وارد کهریزک شده بودیم هیچ و در آن چهار روز هم روزی دو وعده به ما غذا داده بودند، یک کف دست نان و یک پنجم سیب زمینی. در اوین برایمان غذا آوردند… پرسنل اوین همگی ماسک زده بودند و می‌گفتند که چه بلایی بر سر شما آوردند که اینجوری شدید!!…. و ما سکوت کرده بودیم… حالا اوین در برابر کهریزک برایمان بهشت بود!… وقتی داشتیم وارد قرنطینه یک زندان اوین می‌شدیم محسن را بردند، شاید اگر زود‌تر او را می‌بردند زنده مانده بود، ولی افسوس!… در قرنطینه یک زندان اوین برای ما لباس آوردند و لباس‌های زیرمان را بیرون انداختند و بعد داروی ضد شپش دادند که به هنگام استحمام از آن استفاده کنیم. وارد اتاق چهار شدیم در قرنطینه یک… محمد کامرانی حالش بد شده بود و مرتب سرش گیج می‌رفت و با سر به لبه‌های تخت می‌خورد، انگار داشت روحش از بدنش جدا می‌شد… دوستانم محمد را بغل کردند و به جلوی در قرنطینه یک اوین بردند، تا آن لحظه همه ما فکر می‌کردیم کهریزک فقط یک قربانی داشته… امیر جوادی فر… ولی بعد از مدتی مطلع شدیم که محمد و محسن نیز در بیمارستان جان خود را از دست داده‌اند… و این غم بزرگی بود!… حدود دو ساعت بود که وارد زندان اوین شده بودیم… سعید مرتضوی به داخل زندان اوین آمد و می‌دانست که امیر جوادی فر در راه کهریزک به اوین فوت کرده است. من را پیش سعید مرتضوی بردند… سعید مرتضوی از من پرسید که چرا این زخم‌ها در بدنت هست و من گفتم: در کهریزک شکنجه شدم… گفت از کجا معلوم که در کهریزک شکنجه شدی؟؟… گفتم:
‏این همه شاهد دارم… سعید مرتضوی گفت: نباید جایی بگی که در کهریزک شکنجه شدی، باید بگی بیرون از کهریزک این اتفاق برات افتاده و شکنجه شدی… من سکوت کردم و هیچ حرفی نزدم… سعید مرتضوی دستور داد من را برای مداوا به بهداری زندان اوین بفرستند، بعد از نیم ساعت من را به بهداری بردند که البته هیچ مداوایی هم صورت نگرفت، فقط بر روی زخم هام بتادین زدند و پانسمان کردند…


ادامه👇
Forwarded from پسر عاقل نوح
و حالا بعد از آن روزهای سرد و سیاه کهریزک، بعد از آن ناله‌های شبانه، بعد از آن دردهای تمام نشدنی، بازجویی‌های هر روزه اوین بود و سوال‌های تکراری… کیستیم و از کجا آمده‌ایم؟… و من هر بار دلم می‌خواست بگویم که انگار هیچوقت نبوده‌ام، می‌خواستم بگویم من از آخر دنیا آمده‌ام، از جایی که روز به روزش جهنم تازه‌ای بود… من از کهریزک آمده‌ام!… و حالا تنها در انتظار فردایی بودم که درش دیوار نیست، سیاهی نیست، زندان نیست… کهریزک نیست!….👇
Forwarded from پسر عاقل نوح
خیلی دوست داشتند اینکار را انجام بدهند ولی چون تعداد ما زیادتر بود نمی‌توانستند. چند نفر بودند از نظر چهره زیبا بودند، یک ذره کم سن بودند، این‌ها خیلی نزدیک این‌ها می‌شدند که نزدیک این‌ها بخوابند. چندبار می‌خواستند سمت این‌ها بخوابند ما نگذاشتیم. خیلی دوست داشتند این کار را انجام بدهند من همیشه می‌گویم اگر عده ما کم بود صد در صد اینکار را انجام می‌دادند. نتوانستند ولی اگر عده ما کم بود حتما این کار انجام می‌شد.
‏آنها چون هوای دستشویی خنک بود و آب می‌توانستند بزنند به سر و صورتشان همان جا می‌نشستند و می‌خوابیدند. تو فضای کمی که بود، آنجا بودند بیشتر. بخاطر آب آنجا بود، سر و صورتشان را آب می‌زدند بخاطر گرما. بخاطر خنکی. توی دستشویی یک سکو بود، آنجا می‌خوابیدند. یعنی طرف لخت لخت بود، آنجا می‌خوابیدند. بچه هفده ساله که می‌خواست برود دستشویی رویش نمی‌شد برود آنجا دستشویی کند. ولی مجبور بود برود. بحث دستشویی یک طرف، بحث آب خوردن. ما آنجا تنها جایی که می‌توانستیم خودمان را سیر نگه داریم آب بود. چون غذا که نمی‌دادند. حدودا بیست و چهار ساعت به ما غذا ندادند. روز دوم هجده ساعت... یعنی زمانی که غذا دادند، سری دوم چهارده ساعت بعد از آن هجده ساعت بهمان غذا دادند... مجبور بودیم با آب شکم خودمان را سیر کنیم.»

‏⁧ #پسرعالق_نوح
‏تمامی مطالب برداشتی میباشد بجز👇
Forwarded from پسر عاقل نوح
اما حافظه ی مردمان سرزمینم،مرا بیش از خاطرات کهریزک ها،آزار میدهد و
‏شرمتان باد که با مسبب اینچنین کشتاری عکس یادگاری میگیرید!

‏و در ادامه:👇
Forwarded from پسر عاقل نوح
‏لازم است یادی کنیم از دکتر رامین پوراندرجانی
‏که در پاک کردن رد جنایتکاران کهریزک،کشته شد.

‏رامین پوراندرجانی در جریان اعتراضات پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ به عنوان پزشک وظیفه به بازداشتگاه کهریزک اعزام شد. کهریزک مکانی بود که در آن بسیاری از معترضان به طور غیرقانونی و در شرایطی غیرانسانی بازداشت شده بودند. این بازداشت شدگان در این زندان به شدت شکنجه شده و تحت انواع اقدامات غیر انسانی قرار گرفتند.
‏پوراندرجانی در این بازداشتگاه وظیفه داشت که به وضعیت سلامت بازداشت‌شدگان رسیدگی کند. او با مشاهده شکنجه‌ها و آزار و اذیت‌هایی که بر بازداشت‌شدگان روا می‌شد، به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و به وظیفه اخلاقی خود برای کمک به آنها عمل کرد.
‏شهادت رامین پوراندرجانی: پوراندرجانی در مورد شرایط وحشتناک کهریزک و شکنجه‌هایی که بر بازداشت‌شدگان اعمال می‌شد، به مقامات بالاتر شهادت داد. او همچنین از سهل‌انگاری و بی‌تفاوتی مسئولان در قبال جان بازداشت‌شدگان انتقاد کرد. شهادت‌های رامین پوراندرجانی نقش مهمی در افشای جنایات کهریزک و رسوایی مسئولان آن بازداشتگاه داشت.
‏چند روز قبل از کشته شدن رامین،فردی او را در سالنهای دادگاه همراه با پدر میبنید که رامین به او میگوید:
‏مدارک بسیاری از جنایات و اسامی کهریزک دارم،اما سردار رادان ورود مرا به کهریزک ممنوع کرده،ضمن اینکه اینروزها بسیار احساس خطر میکنم،چونکه به من هشدار داده اند.

‏مرگ مشکوک رامین پوراندرجانی
‏تنها چند ماه پس از تعطیلی کهریزک، رامین پوراندرجانی در خرداد ۱۳۸۸ در محل کار خود در بهداری نیروی انتظامی تهران جان خود را از دست داد. مرگ پوراندرجانی در شرایطی مشکوک رخ داد و هیچگاه به طور کامل روشن نشد که چه اتفاقی برای او افتاده است.

‏برخی معتقدند که او به دلیل خودکشی جان خود را از دست داده، اما عده‌ای دیگر مرگ او را به مسمومیت یا قتل عمدی توسط مقامات امنیتی مرتبط می‌دانند.
‏میراث رامین پوراندرجانی: رامین پوراندرجانی به عنوان نمادی از تعهد به اخلاق پزشکی و شجاعت در برابر ظلم شناخته می‌شود.
‏مرگ او یادآور خطرات ایستادگی در برابر بی‌عدالتی و اهمیت دفاع از حقوق بشر است.
‏ادامه👇
👍3
Forwarded from پسر عاقل نوح
نام و خاطره رامین پوراندرجانی در میان بسیاری از مردم ایران زنده است و او به عنوان یکی از جان باختگان راه آزادی.

#پايان
اما موقت

و مبارزه تا براندازى اين جانيان و سپردنشان به دست عدالت
#پسرعاقل_نوح
💔61
Forwarded from iron man
🔹‏سناریوی کثیف مجاهدین خلق برای ترور قاسملو که با مسعود رجوی به مشکل خورده بود جوری چیده شد تا با انحراف افکار عمومی به سوی جمهوری اسلامی،رد پای مجاهدین از این ترور پاک بشه.
#تحلیلهای_انتحاری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میگن اکانت های زیادی ساختیم که پهلوی رو تخریب و اپوزسیون ملیگرا رو حذف کنیم!

بعدا همینا ادعا میکردن پادشاهی خواهان اکانت های متعدد ساختن



#ناشر خبرها در گروه‌ها و کانال‌هایتان باشید و «باشگاه خبرنگاران حامی شاهزاده» را به دوستان میهن‌پرست خود معرفی کنید🙏🏻🌹
@Reporters_Club_Prince
Audio
این برنامه با یاد جاویدنامان و یاران شاه و بزرگ جاوید نام ایران "کوروس آذرتاش" آغاز گردید.

موضوع
#شهریار_ایران
در کنفرانس #محافظه_کاری _ملی در واشنگتن در راستای جلوگیری آمریکا (بیگانگان) از بازگشت مشروطه سلطنتی به افغانستان چه گفتند!?

,,چرا و چگونه
آمریکا و جمهوری تباه ۵۷ تی , توانستند با #لویی_جرگه , اراده و خواستِ  ملت افغانستان را دور بزنند !?

برای جلوگیری از تکرار این پروسه ضد ملی ,در ایران آزاد  فردا با
"نظریه بازگشت و احیای,مشروطه سلطنتی ایران"
چگونه میتوان از دخالت بیگانگان بر, خواست و اراده ملت ایران جلوگیری نمود?

👑 اجرا : فرهاد زیبابین

پنجشنبه ۲۱ تیرماه ۲۵۸۳ شاهنشاهی
Thursday  11 July   2024


🔗↪️↪️ @shahyarram
کانال
▶️▶️ @shahyarran


🔥❤️❤️
فرار مغزها شروع شد🤣

آیت‌الله فیاض و گروهی از علمای افغان، در اعتراض به انتخاب پزشکیان، از سوی مردم ایران برای ریاست‌جمهوری، خاک ایران را ترک کردند.🤣

انتشار این خبر در فضای مجازی بازتاب گسترده‌ای داشته است.
#اتاق_فکر_ایران‌