کیارستمی درست میگفت عشق نتیجه یک سوتفاهمه شما هرچی به واقعیت یک شخص نزدیک تر میشی حست بهش فروکش میکنه؛ جالبه.
من بلدم چطوری یکی رو دوست داشته باشم اما نمیدونم چطور باور کنم کسی دوستم داره.
آدم از یهجایی به بعد از همه دوری میکنه از اونا که رفتن اونا که هستن و حتی اونایی که هنوز نیومدن.
هیچ نخی ازم به زندگی وصل نیست. با بحران بعدی میتونم بزنم زیر تمام میزهای جهان و جلوی باز شدن هیچ گره ای رو نگیرم گره هایی که تا قبل از این با دندون نگهشون داشته بودم.
وقتی یادم میاد چجوری برای بودنت خودمو کوچیک کردم، خودمو نمی بخشم. چقدر جاهایی که باید حرف میزدم ساکت موندم. چقدر خواسته هامو قورت دادم که مبادا از دستت بدم. فکر میکردم دوست داشتن یعنی کم شدن یعنی کمتر بخوام کمتر بخندم کمتر خودم باشم.
یکی از دلایلی که دیگه وارد رابطه نمیشم اینکه دیگه نمیخوام حس صبحِ جداشدن و تجربه کنم.
نه توانایی متوقف کردن افکارم رو دارم، نه توانایی حرف زدن دربارهشون، فقط تو سرم میچرخن و حتی نمیتونم اشک بریزم، انگار فکر کردن و زجر کشیدن تنها کاریه که میتونم انجام بدم.
تهش یه جایی بالاخره قبول میکنی که باید رها کنی، نه چون نخواستی، چون نمیشد. چون گاهی علیرغم همه تلاشهات، نمیتونی بعضی چیزها رو تغییر بدی.
نمیشد نمیرفتی؟ میموندی باهم درستش میکردیم، کنار میومدیم حرف میزدیم یه کاریش میکردیم، واقعا نمیشد نمیرفتی؟
شاید حرفهایی که زدی رو فراموش کنم اما احساسی که با زدن اون حرفا بهم منتقل کردی رو هیچوقت از قلبم پاک نمیشه.
آدمیزاد تو یه سنی، یه قبر میکنه، آرزوهاشو میریزه توش و میشینه به نگاه کردن. باور کنید حال سوگواریام نداره. بهتزده به مرگ آرزوهاش زل میزنه. گیج و منگ. میدونه هم که دیگه نمیشه. به قول فروغ؛ «چه میشود کرد؟ مگر میشود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی درآورد؟ همین است که هست».
بدنم انقدر در حالت بقا بوده دیگه استرس و غم رو اونطور که باید حس نمیکنم، فقط نظارهگر و خشمگینم.