باز تنهایم و احوال دلم غمگین است
بی تو بودن چه عذابی است عجب سنگین است
تو نفس بودی و چشمان ترم همراهت
خانه از عطر نفس های تو عطر آگین است
کاش درمانگر این قلب حزینم بودی
بردن نام تو این روح مرا تسکین است
سفره انداخته ام ساده و بی رنگ و ریا
تو که باشی همه ی سفره ی من رنگین است
در پسِ ثانیه ها متنظرِ روی توام
تا تو باشی به بَرم زندگی ام شیرین است
ای صفای دلِ زار و طَربِ قلبِ خزان
کوچه در رَدِ قدم های تو عطرآگین است
ای دلِ غمزده ام عشق همین است همین
منطقی نیست در آن، ضربه ی او سنگین است
زنده باشی و عزیزت تو ببینی بردند
زنده بودن پس این درد بسی ننگین است
پشت سر آب نریز آه ندارم طاقت
گر چه این رسم و ره و سنّتی از دیرین است
رفته ای حال ندارم که روم از این شهر
دیده بارانی و چشمان ترم سنگین است
عشق کس را نفرشید، اگر دین دارید
جان فروشی نه مگر جرم به هر آیین است؟
" رافغ " م خسته ترین شاعر این دورانم
غزلی وصف تو گفتن بَم و آهنگین است..
❤️🩹❤️🔥💔
بی تو بودن چه عذابی است عجب سنگین است
تو نفس بودی و چشمان ترم همراهت
خانه از عطر نفس های تو عطر آگین است
کاش درمانگر این قلب حزینم بودی
بردن نام تو این روح مرا تسکین است
سفره انداخته ام ساده و بی رنگ و ریا
تو که باشی همه ی سفره ی من رنگین است
در پسِ ثانیه ها متنظرِ روی توام
تا تو باشی به بَرم زندگی ام شیرین است
ای صفای دلِ زار و طَربِ قلبِ خزان
کوچه در رَدِ قدم های تو عطرآگین است
ای دلِ غمزده ام عشق همین است همین
منطقی نیست در آن، ضربه ی او سنگین است
زنده باشی و عزیزت تو ببینی بردند
زنده بودن پس این درد بسی ننگین است
پشت سر آب نریز آه ندارم طاقت
گر چه این رسم و ره و سنّتی از دیرین است
رفته ای حال ندارم که روم از این شهر
دیده بارانی و چشمان ترم سنگین است
عشق کس را نفرشید، اگر دین دارید
جان فروشی نه مگر جرم به هر آیین است؟
" رافغ " م خسته ترین شاعر این دورانم
غزلی وصف تو گفتن بَم و آهنگین است..
❤️🩹❤️🔥💔
گفتم خدایاچگونه آغازکنم؟؟؟
گفت به نام من
گفتم خدایاچگونه آرام گیرم؟؟؟
گفت به یادمن
گفتم خدایاخیلی تنهایم؟؟؟
گفت تنهاترازمن؟
گفتم خدایاهیچ کسی کنارم نمانده؟؟؟
گفت به جزمن
گفتم خدایاازبعضی هادلگیرم
گفت حتی ازمن؟
گفتم خدایاقلبم خالیست
گفت پرکن ازعشق من
گفتم دست نیازدارم
گفت بگیردست من
گفتم بااین همه مشکل چه کنم؟؟؟
گفت توکل کن به من
گفتم احساس میکنم خیلی ازت دورم
گفت نه،نزدیکترین به تو ،من
گفتم برای ارزوهایم چه کنم؟؟؟
گفت تلاش،به امیدمن
گفتم چگونه ازین دنیادل بکنم وبرم؟؟
گفت به امید دیدارمن
گفتم چگونه پایان دهم؟؟؟
گفت حافظ ونگهدارتو،من
گفتم خدایاچرا اینقدر میگويی من؟؟؟
گفت چون من ازتوهستم وتوازمن..
❤️🩹❤️🔥💔
گفت به نام من
گفتم خدایاچگونه آرام گیرم؟؟؟
گفت به یادمن
گفتم خدایاخیلی تنهایم؟؟؟
گفت تنهاترازمن؟
گفتم خدایاهیچ کسی کنارم نمانده؟؟؟
گفت به جزمن
گفتم خدایاازبعضی هادلگیرم
گفت حتی ازمن؟
گفتم خدایاقلبم خالیست
گفت پرکن ازعشق من
گفتم دست نیازدارم
گفت بگیردست من
گفتم بااین همه مشکل چه کنم؟؟؟
گفت توکل کن به من
گفتم احساس میکنم خیلی ازت دورم
گفت نه،نزدیکترین به تو ،من
گفتم برای ارزوهایم چه کنم؟؟؟
گفت تلاش،به امیدمن
گفتم چگونه ازین دنیادل بکنم وبرم؟؟
گفت به امید دیدارمن
گفتم چگونه پایان دهم؟؟؟
گفت حافظ ونگهدارتو،من
گفتم خدایاچرا اینقدر میگويی من؟؟؟
گفت چون من ازتوهستم وتوازمن..
❤️🩹❤️🔥💔
می شود با تو حریرِ غُصه را سوزاند و رفت
دیوهای قصه را با خنده ها گریاند و رفت
می شود خوابید در چشمان معصومانه ات
بال و پر زد با دوبال آبیِ پروانه ات.
آسمان را غرق از گلبرگ های یاس کرد
سینه را لبریز از، آرامش و احساس کرد
دست ها را دور آغوشی گره افتاده بست
در تماشایی ترین سکوی آزادی نشست
تا خیابان های شادِ کودکی پرواز کرد
زندگی را روی مرز خاطرات آغاز کرد
با مترسک های جالیز از بهاری سبز گفت
دور باشیم از نفاق و یاوه ها و حرف مفت
شیشه ها را شست از گرد و غبار بیکسی
شمعدانی را برقصانی به ساز اطلسی
قلب ها را با شقایق از ترک ها بند زد
روی لب ها یادگاری با تمِ لبخند زد
شانه زد موی پریشان و دل آشفته را
گوش جان شد رازهای بسته و ناگفته را
قصه ها را با کلاغ قصه ای تازه پرید
شاید این دفعه سلامت بر در خانه رسید
قلب های سنگی و تاریک را صیقل زنی
کوه سخت دشمنی از بیخ و بنیادش کنی
آفتاب مهربانی را بتابانی به مهر
مُهر بی برگشت باطل شد به جادوها و سحر
می شود شعر تری از باور فردا نوشت
پاک کرد از ذهن ها هنجارهای تلخ و زشت
مثل برگی پا به پای قاصدک ها چرخ زد
طعم شیرینی به روی مزه های تلخ زد
در میان کوچه ی باران بدون چتر رفت
نقطه ای پررنگ شد در ابتدای سطر رفت
دزدکی یک بوسه ای زیبا به روی گونه شد
قطره ای شبنم برای برگ های"پونه" شد
#افسانهاحمدیپونه
❤️🩹❤️🔥💔
دیوهای قصه را با خنده ها گریاند و رفت
می شود خوابید در چشمان معصومانه ات
بال و پر زد با دوبال آبیِ پروانه ات.
آسمان را غرق از گلبرگ های یاس کرد
سینه را لبریز از، آرامش و احساس کرد
دست ها را دور آغوشی گره افتاده بست
در تماشایی ترین سکوی آزادی نشست
تا خیابان های شادِ کودکی پرواز کرد
زندگی را روی مرز خاطرات آغاز کرد
با مترسک های جالیز از بهاری سبز گفت
دور باشیم از نفاق و یاوه ها و حرف مفت
شیشه ها را شست از گرد و غبار بیکسی
شمعدانی را برقصانی به ساز اطلسی
قلب ها را با شقایق از ترک ها بند زد
روی لب ها یادگاری با تمِ لبخند زد
شانه زد موی پریشان و دل آشفته را
گوش جان شد رازهای بسته و ناگفته را
قصه ها را با کلاغ قصه ای تازه پرید
شاید این دفعه سلامت بر در خانه رسید
قلب های سنگی و تاریک را صیقل زنی
کوه سخت دشمنی از بیخ و بنیادش کنی
آفتاب مهربانی را بتابانی به مهر
مُهر بی برگشت باطل شد به جادوها و سحر
می شود شعر تری از باور فردا نوشت
پاک کرد از ذهن ها هنجارهای تلخ و زشت
مثل برگی پا به پای قاصدک ها چرخ زد
طعم شیرینی به روی مزه های تلخ زد
در میان کوچه ی باران بدون چتر رفت
نقطه ای پررنگ شد در ابتدای سطر رفت
دزدکی یک بوسه ای زیبا به روی گونه شد
قطره ای شبنم برای برگ های"پونه" شد
#افسانهاحمدیپونه
❤️🩹❤️🔥💔
امشب یه نفر بهم پیام داد حالم خیلی بده می تونم باهاتون صحبت کنم؟ پروفایلش عکس نداشت ، آیدیش هم اسم مشخصی نداشت، نه فالوری ، نه پستی ، هیچی ... انگار همون لحظه یه پیج فیک ساخته بود فقط برای حرف زدن ... دروغ چرا خیلی خسته بودم و سرم از درد داشت می ترکید. رفتم که بخوابم ولی فکرم موند پیشش ... پس واسش فرستادم بله حتما ... همون لحظه سین خورد.شروع کرد داستانش رو تعریف کردن ... تو تمام این صدها یا شاید هزاران باری که گوش شده بودم برای آدم هایی که نمی شناختم همه داستان مشخصی رو تعریف می کردن. یا بی معرفتی دیده بودن یا خیانت ... یا تمی تونستن احساسشون رو به زبون بیارن یا از به زبون آوردن احساسشون پشیمون بودن. یا تنهایی رو انتخاب کرده بودن و یا دنبال راهی برای فرار از تنهایی بودن ... ولی این داستان فرق داشت ... داستان حسرت بود. بهم گفت بدهکارم ، گفتم به کی؟ گفت به یکی که آرامش رو ازش گرفتم ...
شروع کرد تعریف کردن ...
منم گوش کردم و گوش کردم ...
#اصیل_بانو
❤️🩹❤️🔥💔
شروع کرد تعریف کردن ...
منم گوش کردم و گوش کردم ...
#اصیل_بانو
❤️🩹❤️🔥💔
این آدم ها
نمیدانند بعضی لبخندها، تنها نقابیست برای پنهان کردن
زخمهایی که سالهاست درمان نشدهاند.
نمیدانند شب تا صبح بیدار ماندن یعنی چه.
نمیدانند بعضی دردها گفتنی نیست،
باید آن را زندگی کرده باشی،
باید سوخته باشی، تا بفهمی خاکستر شدن یعنی چه...
بعضی دردها آنقدر عمیقاند که کلمات از بیانشان شرم میکنند.
در این میان، تنها کسانی که رنج را با گوشت و پوستشان
لمس کردهاند، معنای واقعی «خستهام» را میفهمند.
❤️🩹❤️🔥💔
نمیدانند بعضی لبخندها، تنها نقابیست برای پنهان کردن
زخمهایی که سالهاست درمان نشدهاند.
نمیدانند شب تا صبح بیدار ماندن یعنی چه.
نمیدانند بعضی دردها گفتنی نیست،
باید آن را زندگی کرده باشی،
باید سوخته باشی، تا بفهمی خاکستر شدن یعنی چه...
بعضی دردها آنقدر عمیقاند که کلمات از بیانشان شرم میکنند.
در این میان، تنها کسانی که رنج را با گوشت و پوستشان
لمس کردهاند، معنای واقعی «خستهام» را میفهمند.
❤️🩹❤️🔥💔
درود بر شما عزیزان،صبح بخیر
چه دلنشین است صبحگاهی
که با لبخند و امـید
همراه باشد امیدوارم
از هم اکنون از زمین و زمان
مانند باران برایتان
خوشبختی و برکت
و شادی و امـید ببارد
درود صبحتون بخیر، شاد و پر امـید🌱
سلااام امروزتون سرشار از خیر و برکت وسلامتی✨✨✨
چه دلنشین است صبحگاهی
که با لبخند و امـید
همراه باشد امیدوارم
از هم اکنون از زمین و زمان
مانند باران برایتان
خوشبختی و برکت
و شادی و امـید ببارد
درود صبحتون بخیر، شاد و پر امـید🌱
سلااام امروزتون سرشار از خیر و برکت وسلامتی✨✨✨
🎶℘ آٍوٰٰٖاًّـےٍٕ نـےٖٖ ℘🎶 pinned «درود بر شما عزیزان،صبح بخیر چه دلنشین است صبحگاهی که با لبخند و امـید همراه باشد امیدوارم از هم اکنون از زمین و زمان مانند باران برایتان خوشبختی و برکت و شادی و امـید ببارد درود صبحتون بخیر، شاد و پر امـید🌱 سلااام امروزتون سرشار از خیر و برکت وسلامتی✨✨✨»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آبان ماهیہا اعلام حضور ڪنن 😍🫀
تولدتون مبارڪ 🎂🫶🏻
🍂🌼🎊🌼🍂🌼🎊🌼🍂
◌◎○ 🍂🫧☔️🫧🍂○◎◌
╭☆•┅──────┅•☆╮
❤️🩹❤️🔥💔
╰☆•┅──────┅•☆╯
تولدتون مبارڪ 🎂🫶🏻
🍂🌼🎊🌼🍂🌼🎊🌼🍂
◌◎○ 🍂🫧☔️🫧🍂○◎◌
╭☆•┅──────┅•☆╮
❤️🩹❤️🔥💔
╰☆•┅──────┅•☆╯
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1404/8/1
پنجشنبه
و اولین روز آبان ماه تون مبارک
امیدوارم در این ماه پُرطراوت
دلهاتون آروم، مسیرتون هموار
و قدمهاتون پُر از برکت و امید باشه
برای تکتکتون آرزوی سلامتی، موفقیت
و روزهایی پُراز انگیزه و اتفاقات خوب دارم...
❤️🩹❤️🔥💔
پنجشنبه
و اولین روز آبان ماه تون مبارک
امیدوارم در این ماه پُرطراوت
دلهاتون آروم، مسیرتون هموار
و قدمهاتون پُر از برکت و امید باشه
برای تکتکتون آرزوی سلامتی، موفقیت
و روزهایی پُراز انگیزه و اتفاقات خوب دارم...
❤️🩹❤️🔥💔
یہ سلاااااام گرم دست جمعی🤪
سلاااااام خوباااااااا😍
سلاااااام فعالان😘
سلاااااام بے حالاااا😅
سلاااااام مدیران... ادمینا 😬
سلاااااام بہ اعضا گل گروه
سلاااااام بہ پست دزدا ممبر دزدا😡
سلاااااام بہ شڪموها.. ڪچلاا.. حسووودا😝
سلاااااام خانمااااااے خوشگل 😍
سلاااااام آقایون خوشتیپ 😊
سلاااااام دخترااااااے مهربون 😍
سلاااااام پسراااااااے خوش زبون 😊
سلاااااام آنلاین ها 😍
سلاااااام آفلاین ها 😊
سلااااااام زیرآبے ها 😊
سلاااااااام رو آبے ها 😍
سلاااااااام و سلاااااااام و سلاااااااام
بہ همتون ڪہ هم مهرید هم ماهید
وقتتون بخیرشادی❤❤❤
حال دلتون عااااااالے ❤️
بهترینها سهم وجودتون از زندگے 🤲💐🤲
❤️🩹❤️🔥💔
سلاااااام خوباااااااا😍
سلاااااام فعالان😘
سلاااااام بے حالاااا😅
سلاااااام مدیران... ادمینا 😬
سلاااااام بہ اعضا گل گروه
سلاااااام بہ پست دزدا ممبر دزدا😡
سلاااااام بہ شڪموها.. ڪچلاا.. حسووودا😝
سلاااااام خانمااااااے خوشگل 😍
سلاااااام آقایون خوشتیپ 😊
سلاااااام دخترااااااے مهربون 😍
سلاااااام پسراااااااے خوش زبون 😊
سلاااااام آنلاین ها 😍
سلاااااام آفلاین ها 😊
سلااااااام زیرآبے ها 😊
سلاااااااام رو آبے ها 😍
سلاااااااام و سلاااااااام و سلاااااااام
بہ همتون ڪہ هم مهرید هم ماهید
وقتتون بخیرشادی❤❤❤
حال دلتون عااااااالے ❤️
بهترینها سهم وجودتون از زندگے 🤲💐🤲
❤️🩹❤️🔥💔
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باز هم پنجشنبه است
پنجره باز نکن
بوی پیراهن مادر دارد
صبح امروز مرا...
یاد بابا دارد
جرس لولایش
بر دلم سنگین است
رفتن هر دو عزیزم بخدا...
بوی غم میگیرد پنجشنبه ها
در و دیوار دلم ...😔
#زیبا
❤️🩹❤️🔥💔
پنجره باز نکن
بوی پیراهن مادر دارد
صبح امروز مرا...
یاد بابا دارد
جرس لولایش
بر دلم سنگین است
رفتن هر دو عزیزم بخدا...
بوی غم میگیرد پنجشنبه ها
در و دیوار دلم ...😔
#زیبا
❤️🩹❤️🔥💔
صبح آغاز شد
امروز در گلدان زندگے
عشق بکار
گل دوستے
گل صداقت
گل مهربانے
خواهے دید گلدانهایت
ازهمہ گلهاے عالم خوشبوترمیشود
#زیبا
❤️🩹❤️🔥💔
امروز در گلدان زندگے
عشق بکار
گل دوستے
گل صداقت
گل مهربانے
خواهے دید گلدانهایت
ازهمہ گلهاے عالم خوشبوترمیشود
#زیبا
❤️🩹❤️🔥💔
.
باز هم پنجشنبه
به یاد همه مسافران بهشتی
آنانکه روزی عزیز دل کسی بودند
و امروز عکسی هستند در قاب
خاطرهای در ذهن و حسرتی بر دل
شادی روح رفتگان،
فاتحه وصلوات💔
#اللهم_صل_علي_محمدﷺو
#آل_محمدﷺ....🙏😔
❤️🩹❤️🔥💔
باز هم پنجشنبه
به یاد همه مسافران بهشتی
آنانکه روزی عزیز دل کسی بودند
و امروز عکسی هستند در قاب
خاطرهای در ذهن و حسرتی بر دل
شادی روح رفتگان،
فاتحه وصلوات💔
#اللهم_صل_علي_محمدﷺو
#آل_محمدﷺ....🙏😔
❤️🩹❤️🔥💔
قسمت اول
راز_و_ریشه
در آغاز، پیش از آنکه خاک جامهی انسان بر تن کند، ما بودیم؛
نوری آشنا، تماشاگر حقیقت.
اما عهدی بستیم... که به زمین آییم،
در غلاف تن درآییم،
و از نو راه را بیابیم.
و چون گام بر عرصهی خاک نهادیم،
پردهی فراموشی بر دیدگان ما افتاد؛
یادمان از پیشازآن زدوده شد،
تا هر بازگشتی، به نیروی انتخاب خویش باشد،
نه به حافظهی گذشته.
انسان، این رازپوشِ دو نفس،
با خُم وجودی دوگانه متولد شد:
نفسی از نور، و نفسی از نار
یکی نغمهی آرام آسمان است،
دیگری فریاد خاموش خاک.
نفس نخست، ما را به سوی تعالی میخواند؛
صدایی نرم، اما ژرف، که به درون میخوانَد
و دعوت به خویشتن میکند.
نفس دوم، از جنس هوس است؛
فریبی شیرین، که ما را به بیرون پرتاب میکند—
به تملک، به فریاد، به سایههای منیت.
و اینجاست که انسان، در مقام مختار، شکاف را تجربه میکند.
برخی، دل در آینهی درون سپردند
و در تاریکی خویش نور آفریدند؛
آنان در خاموشی بالیدند،
تهمت نگفتند، غارت نکردند،
و هر شب، در سکوت، سینهی خویش را کاویدند.
از نور نبودند، اما نور شدند.
و برخی دیگر، از درون گریختند؛
نقاب بر چهره زدند،
زبانشان پند میگفت،
اما دلشان در تبعیدِ روشنایی بود.
نیکی را ابزار قدرت ساختند
و حقیقت را در بازار فریب حراج کردند.
پس در این جهانِ وانفسا،
آنکه به خویشتن بازمیگردد،
خویش را از نو میآفریند.
هر که چشم بر بیرون بست،
دل بر درون گشود،
و در آن سکوت عمیق، ندایی شنید
نه از عقل، نه از حس،
بلکه از جایگاه راز.
نیکی در آنجاست،
که دیده بر ناپیدا میگشایند؛
آنجا که تهمت خاموش است
و قضاوت راه ندارد.
آنجا که دل، به پرهیز آراسته است
و به صداقت روشن.
کسانی که به این مقام رسیدند،
نه از انسان بودن گریختند،
بلکه انسان شدند.
و آنانکه از خویش به در شدند،
در چهرهها گم گشتند
و آینهی دلشان را با غبار بیرون پوشاندند.
خود را به چنگ آوردند،
اما خویشتن را از دست دادند...
و آنگاه، در سکوتی بینام،
جهان دوباره از درون انسان آغاز شد...
ادامه دارد ...
سهراب_واحدی_راد
❤️🩹❤️🔥💔
راز_و_ریشه
در آغاز، پیش از آنکه خاک جامهی انسان بر تن کند، ما بودیم؛
نوری آشنا، تماشاگر حقیقت.
اما عهدی بستیم... که به زمین آییم،
در غلاف تن درآییم،
و از نو راه را بیابیم.
و چون گام بر عرصهی خاک نهادیم،
پردهی فراموشی بر دیدگان ما افتاد؛
یادمان از پیشازآن زدوده شد،
تا هر بازگشتی، به نیروی انتخاب خویش باشد،
نه به حافظهی گذشته.
انسان، این رازپوشِ دو نفس،
با خُم وجودی دوگانه متولد شد:
نفسی از نور، و نفسی از نار
یکی نغمهی آرام آسمان است،
دیگری فریاد خاموش خاک.
نفس نخست، ما را به سوی تعالی میخواند؛
صدایی نرم، اما ژرف، که به درون میخوانَد
و دعوت به خویشتن میکند.
نفس دوم، از جنس هوس است؛
فریبی شیرین، که ما را به بیرون پرتاب میکند—
به تملک، به فریاد، به سایههای منیت.
و اینجاست که انسان، در مقام مختار، شکاف را تجربه میکند.
برخی، دل در آینهی درون سپردند
و در تاریکی خویش نور آفریدند؛
آنان در خاموشی بالیدند،
تهمت نگفتند، غارت نکردند،
و هر شب، در سکوت، سینهی خویش را کاویدند.
از نور نبودند، اما نور شدند.
و برخی دیگر، از درون گریختند؛
نقاب بر چهره زدند،
زبانشان پند میگفت،
اما دلشان در تبعیدِ روشنایی بود.
نیکی را ابزار قدرت ساختند
و حقیقت را در بازار فریب حراج کردند.
پس در این جهانِ وانفسا،
آنکه به خویشتن بازمیگردد،
خویش را از نو میآفریند.
هر که چشم بر بیرون بست،
دل بر درون گشود،
و در آن سکوت عمیق، ندایی شنید
نه از عقل، نه از حس،
بلکه از جایگاه راز.
نیکی در آنجاست،
که دیده بر ناپیدا میگشایند؛
آنجا که تهمت خاموش است
و قضاوت راه ندارد.
آنجا که دل، به پرهیز آراسته است
و به صداقت روشن.
کسانی که به این مقام رسیدند،
نه از انسان بودن گریختند،
بلکه انسان شدند.
و آنانکه از خویش به در شدند،
در چهرهها گم گشتند
و آینهی دلشان را با غبار بیرون پوشاندند.
خود را به چنگ آوردند،
اما خویشتن را از دست دادند...
و آنگاه، در سکوتی بینام،
جهان دوباره از درون انسان آغاز شد...
ادامه دارد ...
سهراب_واحدی_راد
❤️🩹❤️🔥💔