ما را به دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند
حافظ
❤️🔥❤️🩹💔
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند
حافظ
❤️🔥❤️🩹💔
ابلیس در لبهایم تخم گذاشته
و من از سر صبح
دارم به زمین و زمان
ناسزا میدهم
خدا برای حنجرهام
لالایی میخواند
تا کسی
برآشفتگیام را نشنود
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
و من از سر صبح
دارم به زمین و زمان
ناسزا میدهم
خدا برای حنجرهام
لالایی میخواند
تا کسی
برآشفتگیام را نشنود
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
مادرم روی سجادهاش
با دعا
گریه میکند
من روی دفترم
با شعر
مقصد بهشت برین است
جایی در ماورا با حوض عسل
یا آغوش تو با حوض شراب
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
با دعا
گریه میکند
من روی دفترم
با شعر
مقصد بهشت برین است
جایی در ماورا با حوض عسل
یا آغوش تو با حوض شراب
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
زمین خانهی وقیحان است
نه عاشقان
مارا به سیارهای بارانی و بیدیوار
با پیامبرانی
که معجزهشان بوسه و صلح است
و پنجرههایی
که رو به لبخندهای همدلانه
باز میشوند
و ماهتابی
که پشت فراوانی هماغوشی
مترصد سقوط نیست
تبعید کنید
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
نه عاشقان
مارا به سیارهای بارانی و بیدیوار
با پیامبرانی
که معجزهشان بوسه و صلح است
و پنجرههایی
که رو به لبخندهای همدلانه
باز میشوند
و ماهتابی
که پشت فراوانی هماغوشی
مترصد سقوط نیست
تبعید کنید
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
وطن مرا غصب میکنی
هرگاه کسی را
به آغوش میکشی
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
هرگاه کسی را
به آغوش میکشی
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
آنقدر از شعرهایِ نگفتهام
درد و تنهایی چکه میکند
قلم رم کرده
میگذارم میان کلهی بیمارم
در انزوا خاک بخورند
شاید در قرنی زیباتر
شاعر شجاعتری
در گوشهایی که غم را میفهمند
زمزمهشان کرد
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
درد و تنهایی چکه میکند
قلم رم کرده
میگذارم میان کلهی بیمارم
در انزوا خاک بخورند
شاید در قرنی زیباتر
شاعر شجاعتری
در گوشهایی که غم را میفهمند
زمزمهشان کرد
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
مرهم زخمهای روح من
در لبهای شما چهکار میکند؟
ابلیس مگر بوسه بلد است؟
الف_رحیمی...
❤️🔥❤️🩹💔
در لبهای شما چهکار میکند؟
ابلیس مگر بوسه بلد است؟
الف_رحیمی...
❤️🔥❤️🩹💔
دارم خودم را تراش میدهم
تا نیمهی گمشدهات شوم
تا دوست نداشتن من
بغرنجترین کارزار زندگیات شود
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
تا نیمهی گمشدهات شوم
تا دوست نداشتن من
بغرنجترین کارزار زندگیات شود
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
تشنههایی را دیدم
که عاشق سرابند
و میدانند سراب است
من
اینهمه تنها
در جنگل سیرابها
چه میکنم؟!
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
که عاشق سرابند
و میدانند سراب است
من
اینهمه تنها
در جنگل سیرابها
چه میکنم؟!
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
کودک سمجیست مغزم
عدد بخورد، عُق میزند
کلمهخوار است
عاشقانه باشد با طعم فلسفه
شاعرانه هم پخت شده باشد
با دو کلمه بَردهات میشود:
«دوستت دارم!»
امتحانش کن
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
عدد بخورد، عُق میزند
کلمهخوار است
عاشقانه باشد با طعم فلسفه
شاعرانه هم پخت شده باشد
با دو کلمه بَردهات میشود:
«دوستت دارم!»
امتحانش کن
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
در قفست آزادی
و شاعری
کلیدش را به آدمها نده
مرگ هم از میلهها عبور خواهد کرد
آدمها در آزادیشان هم اسیرند
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
و شاعری
کلیدش را به آدمها نده
مرگ هم از میلهها عبور خواهد کرد
آدمها در آزادیشان هم اسیرند
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
«رنج تصمیمش را گرفته
مزرعهی مطلوبی هستی
تا اطلاع ثانوی ساکت»
پنجره به سایهام میگفت
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
مزرعهی مطلوبی هستی
تا اطلاع ثانوی ساکت»
پنجره به سایهام میگفت
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
دردناکتر چیست
مرگ
پیری
یا بیماری؟
هیچکدام
عاشق تو شدن!
پیر و بیمار، میمیرم
و تمام
اما عشقت
که مُهر خورده بر اشعارم
یک ابدیت
گلوی تاریخ را
میفشارد
✍ الفرحیمی..
💔❤️🩹❤️🔥
مرگ
پیری
یا بیماری؟
هیچکدام
عاشق تو شدن!
پیر و بیمار، میمیرم
و تمام
اما عشقت
که مُهر خورده بر اشعارم
یک ابدیت
گلوی تاریخ را
میفشارد
✍ الفرحیمی..
💔❤️🩹❤️🔥
در بورس عاشقانهها
سهامی ارزنده
از دوست داشتنت را افزایش دادهام
معاملات حساسیتزا را
ممنوع کن
پریشانی احساس متوقف میشود
در انسجام ثانیهها
سود عشق را
به نقطهای امن میرسانیم...
✍مریم_فیروزیان_فیروزه..
❤️🔥❤️🩹💔
سهامی ارزنده
از دوست داشتنت را افزایش دادهام
معاملات حساسیتزا را
ممنوع کن
پریشانی احساس متوقف میشود
در انسجام ثانیهها
سود عشق را
به نقطهای امن میرسانیم...
✍مریم_فیروزیان_فیروزه..
❤️🔥❤️🩹💔
و زندگی با تمام دردهایش،
هنوز هم زیباست!
هنوز هم خورشید لبخند میزند،
آسمان، در آغوش میگیرد،
زمین میرویانَد
و درختانِ لبخند، شکوفه میزنند.
هنوز هم نوزادان متولد میشوند، شمعدانیها گل میدهند، ماه میتابد، ستاره چشمک میزند، جیرجیرک آواز میخواند، پروانه پرواز میکند، درختان میوه میدهند، چشمهها میجوشند و امید، هر صبح در زیر پوست سرد زمین، به جریان میافتد.
که امید زیباست، عشق زیباست، طلوع زیباست، شکفتن زیباست؛
و زندگی... آه،
زندگی با تمام دردهایش،
هنوز هم زیباست...
نرگس_صرافیان
❤️🔥❤️🩹💔
هنوز هم زیباست!
هنوز هم خورشید لبخند میزند،
آسمان، در آغوش میگیرد،
زمین میرویانَد
و درختانِ لبخند، شکوفه میزنند.
هنوز هم نوزادان متولد میشوند، شمعدانیها گل میدهند، ماه میتابد، ستاره چشمک میزند، جیرجیرک آواز میخواند، پروانه پرواز میکند، درختان میوه میدهند، چشمهها میجوشند و امید، هر صبح در زیر پوست سرد زمین، به جریان میافتد.
که امید زیباست، عشق زیباست، طلوع زیباست، شکفتن زیباست؛
و زندگی... آه،
زندگی با تمام دردهایش،
هنوز هم زیباست...
نرگس_صرافیان
❤️🔥❤️🩹💔
الا! که از همگانت عزیزتر دارم
شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم
اگرچه دشمن جان منی، نمیدانم
چرا ز دوستترت نیز، دوستتر دارم
قسم به چشم تو، که کور باد چشمانم
اگر به غیر تو با دیگری نظر دارم
حسین_منزوی..
❤️🔥❤️🩹💔
شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم
اگرچه دشمن جان منی، نمیدانم
چرا ز دوستترت نیز، دوستتر دارم
قسم به چشم تو، که کور باد چشمانم
اگر به غیر تو با دیگری نظر دارم
حسین_منزوی..
❤️🔥❤️🩹💔
اگه قلبت زیبا باشه، ببازی هم بُردی.
شاید آدما نبینن اما خدامیبینه
❤️🔥❤️🩹💔
شاید آدما نبینن اما خدامیبینه
❤️🔥❤️🩹💔
می شود کتمان کنی قلب گنهکار مرا؟
یا که سرکش تر کنی آه جگر خوار مرا؟
پای رسوایی عزیزم دست دل را رو نکن
عشق می بخشد به مهرش جرم بسیار مرا
از درخت چشمهایم اشک میچینی و کاش
یک سبد باران می آوردی
عطش زار مرا
می رود دود از سرم ،ای کاش خاموشم کنی
می گدازد چشمهایت کوهِ تبدار مرا
مثل خاکستر که آتش را به دل جا میکند
کاش پنهان می نمودی دود اقرار مرا
ناز کردن هم دگر
اندازه دارد جــان دل
کاش میدیــدی
افـولِ وقت اصرار مرا
غمگسار دوستان و
آشنـایان بوده ام
هیچکس یاری نکرد
آن قلب غمخوار مرا
زمهریر جان شده
آغوش سرد و سنگی ات
کاش آتش می زدی
با هیمــه ای بار مرا
با کلافی دل
خریدارت شدم دل
می دهی؟
بی که خاکستـر کنی
گرمیِ بازار مرا
اکرم نورانی
❤️🔥❤️🩹💔
یا که سرکش تر کنی آه جگر خوار مرا؟
پای رسوایی عزیزم دست دل را رو نکن
عشق می بخشد به مهرش جرم بسیار مرا
از درخت چشمهایم اشک میچینی و کاش
یک سبد باران می آوردی
عطش زار مرا
می رود دود از سرم ،ای کاش خاموشم کنی
می گدازد چشمهایت کوهِ تبدار مرا
مثل خاکستر که آتش را به دل جا میکند
کاش پنهان می نمودی دود اقرار مرا
ناز کردن هم دگر
اندازه دارد جــان دل
کاش میدیــدی
افـولِ وقت اصرار مرا
غمگسار دوستان و
آشنـایان بوده ام
هیچکس یاری نکرد
آن قلب غمخوار مرا
زمهریر جان شده
آغوش سرد و سنگی ات
کاش آتش می زدی
با هیمــه ای بار مرا
با کلافی دل
خریدارت شدم دل
می دهی؟
بی که خاکستـر کنی
گرمیِ بازار مرا
اکرم نورانی
❤️🔥❤️🩹💔
بیمار غم عشقم و بهبود نیابم
الا که به درد و به دوای تو بمیرم
در هر نفسم جان به هوای تو زند بال
تا هر دمی ای جان به هوای تو بمیرم
ای مطرب عشاق در این باز پسینم
دریاب که با نای و نوای تو بمیرم
استادشهریارجان
❤️🔥❤️🩹💔
الا که به درد و به دوای تو بمیرم
در هر نفسم جان به هوای تو زند بال
تا هر دمی ای جان به هوای تو بمیرم
ای مطرب عشاق در این باز پسینم
دریاب که با نای و نوای تو بمیرم
استادشهریارجان
❤️🔥❤️🩹💔
خیالِ رویِ تو چون بُگذَرَد به گلشنِ چَشم
دل از پِیِ نظر آید به سویِ روزنِ چَشم
سزایِ تکیه گَهَت مَنظَری نمیبینم
منم ز عالَم و این گوشهٔ مُعَیَّنِ چَشم
بیا که لَعل و گُهَر در نثارِ مَقْدَمِ تو
ز گنجخانه دل میکشم به روزنِ چَشم
سَحَر سِرِشکِ رَوانم سرِ خرابی داشت
گَرَم نه خونِ جگر میگرفت دامنِ چَشم
نخست روز که دیدم رخِ تو دل میگفت
اگر رسَد خلَلی، خونِ من به گردنِ چَشم
به بویِ مژدهٔ وصلِ تو تا سَحَر، شبِ دوش
به راهِ باد نهادم چراغِ روشنِ چَشم
به مردمی که دلِ دردمندِ حافظ را
مَزَن به ناوَکِ دلدوزِ مردم افکنِ چَشم
حافظ..
❤️🔥❤️🩹💔
دل از پِیِ نظر آید به سویِ روزنِ چَشم
سزایِ تکیه گَهَت مَنظَری نمیبینم
منم ز عالَم و این گوشهٔ مُعَیَّنِ چَشم
بیا که لَعل و گُهَر در نثارِ مَقْدَمِ تو
ز گنجخانه دل میکشم به روزنِ چَشم
سَحَر سِرِشکِ رَوانم سرِ خرابی داشت
گَرَم نه خونِ جگر میگرفت دامنِ چَشم
نخست روز که دیدم رخِ تو دل میگفت
اگر رسَد خلَلی، خونِ من به گردنِ چَشم
به بویِ مژدهٔ وصلِ تو تا سَحَر، شبِ دوش
به راهِ باد نهادم چراغِ روشنِ چَشم
به مردمی که دلِ دردمندِ حافظ را
مَزَن به ناوَکِ دلدوزِ مردم افکنِ چَشم
حافظ..
❤️🔥❤️🩹💔
" خیلی زیباست این متن "
پس از درگذشت پدر،
پسر، مادرش را به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت میکرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش در حال جان دادن است!
پس با شتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
از مادرش پرسید: مادر چه میخواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو میخواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری، چون آنها پنکه ندارند و یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم.
فرزند با تعجب گفت: داری جان میدهی و از من اینها را درخواست میکنی؟
و قبلاً به من گلایه نکردی؟!!!
مادر پاسخ داد: بله فرزندم!
من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم، ولی میترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.....!!!!
❤️🔥❤️🩹💔
پس از درگذشت پدر،
پسر، مادرش را به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت میکرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش در حال جان دادن است!
پس با شتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
از مادرش پرسید: مادر چه میخواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو میخواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری، چون آنها پنکه ندارند و یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم.
فرزند با تعجب گفت: داری جان میدهی و از من اینها را درخواست میکنی؟
و قبلاً به من گلایه نکردی؟!!!
مادر پاسخ داد: بله فرزندم!
من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم، ولی میترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.....!!!!
❤️🔥❤️🩹💔