مگر امشب، کسی با آسمان،
با برگ، با مهتاب
دیداری نخواهد داشت؟
به این مرغی که کوکو میزند تنها،
مگر امشب کسی پاسخ نخواهد داد؟
مگر آن طبع شورانگیز، خورشیدی نخواهد زاد؟
کسی اینگونه خاموشی ندارد یاد...
فریدون_مشیری
❤️🩹❤️🔥💔
مگر امشب، کسی با آسمان،
با برگ، با مهتاب
دیداری نخواهد داشت؟
به این مرغی که کوکو میزند تنها،
مگر امشب کسی پاسخ نخواهد داد؟
مگر آن طبع شورانگیز، خورشیدی نخواهد زاد؟
کسی اینگونه خاموشی ندارد یاد...
فریدون_مشیری
❤️🩹❤️🔥💔
مگر امشب، کسی با آسمان،
با برگ، با مهتاب
دیداری نخواهد داشت؟
به این مرغی که کوکو میزند تنها،
مگر امشب کسی پاسخ نخواهد داد؟
مگر آن طبع شورانگیز، خورشیدی نخواهد زاد؟
کسی اینگونه خاموشی ندارد یاد...
فریدون_مشیری
❤️🩹❤️🔥💔
مگر امشب، کسی با آسمان،
با برگ، با مهتاب
دیداری نخواهد داشت؟
به این مرغی که کوکو میزند تنها،
مگر امشب کسی پاسخ نخواهد داد؟
مگر آن طبع شورانگیز، خورشیدی نخواهد زاد؟
کسی اینگونه خاموشی ندارد یاد...
فریدون_مشیری
❤️🩹❤️🔥💔
محسن لرستانی تنهایی ۲۰۱۹ اهنگ جدید خیلی زیبا و احساسی 2019 Mohsin…
ArtinYarMusic
محسن لرستانی تنهایی ۲۰۱۹ اهنگ جدید خیلی زیبا و احساسی..
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
Zadam Biroon (Allrizo Remix)
Xaniar Khosravi Ft. Dekamond
هیچوقت فکر نکن تو تونستی از من سواستفاده کنی یا ناراحتم کنی تو فقط یه مدت با آدمی که قلب بزرگی داشت هم مسیر بودی ...
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
Derakht (DJ M6 & DJ Milaad)
Ebi
- هرگز دِلـم،دِل نَدَهَد جُـز
خانهی گـرمِ دِلَت!...
❤️🩹❤️🔥💔
خانهی گـرمِ دِلَت!...
❤️🩹❤️🔥💔
To Mitooni (DJ Moein & DJSool Remix)
Shahram Shabpareh
خیال امروزت را
به هیچ چیز آغشته نکن
مگر من و کمی عشق...
همین ... ♥️
❤️🩹❤️🔥💔
به هیچ چیز آغشته نکن
مگر من و کمی عشق...
همین ... ♥️
❤️🩹❤️🔥💔
Golvazhe (Reza R Mashup)
Hayedeh Ft. Adele
تلخ ترین قسمت هر آهنگ
همون جاییه که اصلا توجهت به صدای خواننده نیست تمام توجهت پیش یه تصویری از گذشتست...
❤️🩹❤️🔥💔
همون جاییه که اصلا توجهت به صدای خواننده نیست تمام توجهت پیش یه تصویری از گذشتست...
❤️🩹❤️🔥💔
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خودتو پیدا کنی خیلیارو گم میکنی این شروعِ
یہ مسیر طولانیہ کہ تهش قشنگہ -! 🤍
هر چیزی که لایقشی مال تو میشه.
صبر داشته باش 🤍
اعتماد یه بازی ِخطرناکه!
احترام به همه،اعتماد به هیشکی!️
برای چیزی که میخوای تلاش کن نه آرزو 🤍 ️بخند،هيچكَسبهغمتاهميتنميده! ماه هَم تَنهاست کِنارِ هِزار سِتارِه!️
کارما عدالته نه تقاص..! ️
زندگے شبیه لیسیدن عسل از لبهے تیغه... !
❤️🔥❤️🩹💔
یہ مسیر طولانیہ کہ تهش قشنگہ -! 🤍
هر چیزی که لایقشی مال تو میشه.
صبر داشته باش 🤍
اعتماد یه بازی ِخطرناکه!
احترام به همه،اعتماد به هیشکی!️
برای چیزی که میخوای تلاش کن نه آرزو 🤍 ️بخند،هيچكَسبهغمتاهميتنميده! ماه هَم تَنهاست کِنارِ هِزار سِتارِه!️
کارما عدالته نه تقاص..! ️
زندگے شبیه لیسیدن عسل از لبهے تیغه... !
❤️🔥❤️🩹💔
پر پر شده است لاله ی خوش رنگ باغ من
تنها نشسته روی سیاهی کلاغ من
.
امشب دلم گرفته و خون گریه می کند
خاموش گشته است خدایا! چراغ من
.
در لابه لای قلب به هم خوردهام غم است
بنگر به پاره های دلِ داغ داغ من
.
امروز هم گذشت، ولی مثل سایهام
جز حسرتِ گذشته نیامد سراغ من
.
گویا حرام گشته به این بنده زندگی
بی نور می شود همه جا چلچراغ من
.
ای شاه آسمان و زمین سوی من ببین!
سرد است بی تو دبدبه ای گرم و داغ من....
.
محرابی_صافی..
❤️🔥❤️🩹💔
تنها نشسته روی سیاهی کلاغ من
.
امشب دلم گرفته و خون گریه می کند
خاموش گشته است خدایا! چراغ من
.
در لابه لای قلب به هم خوردهام غم است
بنگر به پاره های دلِ داغ داغ من
.
امروز هم گذشت، ولی مثل سایهام
جز حسرتِ گذشته نیامد سراغ من
.
گویا حرام گشته به این بنده زندگی
بی نور می شود همه جا چلچراغ من
.
ای شاه آسمان و زمین سوی من ببین!
سرد است بی تو دبدبه ای گرم و داغ من....
.
محرابی_صافی..
❤️🔥❤️🩹💔
عشق" لیاقـت میخواهد و "عاشق" شدن؛جرات؛همیــشه در پـیِ کســــی بـاش کـه بـا تمـــامِ کاستــی ها و کمــی ها
و عیــب هایـت حاضــر باشـد به "تـــو" عشــــق بــورزد💔
❤️🔥❤️🩹💔
و عیــب هایـت حاضــر باشـد به "تـــو" عشــــق بــورزد💔
❤️🔥❤️🩹💔
👍1
حتی وقتی ازش دوری مثل مولانا بهش یادآوری کن: «نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست گوش کن، نبضِ دلم زمزمه اش با تو یکیست..
❤️🔥❤️🩹💔
❤️🔥❤️🩹💔
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز خورشید شادمانه ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت
قلب ها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت
۲۸ بهمن ، سالروز زمینی شدنت مبارک . . .🎉
❤️🩹❤️🔥💔
قلب ها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت
۲۸ بهمن ، سالروز زمینی شدنت مبارک . . .🎉
❤️🩹❤️🔥💔
Forwarded from 🌿نـــــــــــــــور ســان🌞 (𝐍𝐀𝐙𝐀𝐍𝐈𝐍)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
..........🪄 🪄 🪄 🪄 🪄 🪄 🪄 🪄 ....
صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا
ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خِرقِهٔ سالوس
کجاست دِیرِ مُغان و شرابِ ناب کجا
#حافظ
🪄 🪄 🪄 🪄 🪄 🪄 🪄 🪄
🎙 🎤 باصدای :پوریا
@Pesare_paeeez🪄 🪄
🍃 🍁 Pesare🍁 paeez🍁 🪄 🪄
🪄 🪄 🪄 🪄 🪄 🪄 🪄 🪄
📌 لینک چنل ✅
🔤 https://t.me/noorsan_pesare_paeez
صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا
ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خِرقِهٔ سالوس
کجاست دِیرِ مُغان و شرابِ ناب کجا
#حافظ
@Pesare_paeeez
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 🌿نـــــــــــــــور ســان🌞 (𝐍𝐀𝐙𝐀𝐍𝐈𝐍)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لحظه ای کردم نظر بر سوی او
محو گشتم بر جمال روی او
دسته دسته بر دل خونم نشست
تیر مژگان از کمان ابروی او
🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁
❤️🔥 🎶 تیر مژگان 🎶 ❤️🔥
🎙️ باصدای :پوریا
@Pesare_paeeez
🍂🍁Pesare🍁paeez🍁🍂
🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 🍁
⭕️ فایل صوتی زیر همین پست 👇 👇
🔡 🔡 🔡 🔡 🔡 🔡 🔡 🔡 🔡
🟠 لینک چنل 👇 👇
https://t.me/noorsan_pesare_paeez
محو گشتم بر جمال روی او
دسته دسته بر دل خونم نشست
تیر مژگان از کمان ابروی او
@Pesare_paeeez
🍂🍁Pesare🍁paeez🍁🍂
https://t.me/noorsan_pesare_paeez
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
برای لذتبردن از زندگی نباید
منتظر کاملشدن و بینقصبودن آن باشیم،
چرا که جهان زودگذرتر از آن است که بتوانیم بسیاری از شرایط را دوباره تجربه کنیم.
❤️🔥❤️🩹❤️🩹
منتظر کاملشدن و بینقصبودن آن باشیم،
چرا که جهان زودگذرتر از آن است که بتوانیم بسیاری از شرایط را دوباره تجربه کنیم.
❤️🔥❤️🩹❤️🩹
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمیرود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد
حافظ....
❤️🔥❤️🩹💔
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمیرود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد
حافظ....
❤️🔥❤️🩹💔
درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم
جهان، گو بی صفا شو، من صفای دیگری دارم
اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز
درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم
درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی، از آن شادم
که با خیل ِ غمش خلوتسرای دیگری دارم
پسندم مرغ ِ حق را، لیک با حقگویی و عزلت
من اندر انزوای خود، نوای دیگری دارم
شنیدم ماجرای هر کسی، نازم به عشق خود
که شیرینتر ز هر کس، ماجرای دیگری دارم
اگر روزم پریشان شد، فدای تاری از زلفش
که هر شب با خیالش خوابهای دیگری دارم
من این زندان به جرم ِ مرد بودن میکشم، ای عشق
خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم
اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است-
- و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم
سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن
جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم
صباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندم
ولی پاییز را در دل، عزای دیگری دارم
غمین باغ ِ مرا باشد بهار ِ راستین: پاییز
که با این فصل، من سر ّ و صفای دیگری دارم
من این پاییز در زندان، به یاد باغ و بستانها
سرود ِ دیگر و شعر و غنای دیگری دارم
هزاران را بهاران در فغان آرد، مرا پاییز
که هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارم
چو گرید های های ابر ِ خزان، شب، بر سر ِ زندان
به کنج ِ دخمه من هم های های دیگری دارم
عجایب شهر ِ پر شوری ست، این قصر ِ قجر، من نیز
درین شهر ِ عجایب، روستای دیگری دارم
دلم سوزد، سری چون در گریبان ِ غمی بینم
برای هر دلی، جوش و جلای دیگری دارم
چو بینم موج ِ خون و خشم ِ دلها، میبرم از یاد
که در خون غرقه، خود خشم آشنای دیگری دارم
چرا؟ یا چون نباید گفت؟ گویم، هر چه بادا باد!
که من در کارها چون و چرای دیگری دارم
به جان بیزار ازین عقل ِ زبونم، ای جنون، گُل کن
که سودا و سَرِ زنجیرهای دیگری دارم
بهایی نیست پیش ِ من نه آن مُس را نه این بَه را
که من با نقد ِ مَزدُشتَم، بهای دیگری دارم
دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند
حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم
خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد
ولیکن من برای خود، خدای دیگری دارم
ریا و رشوه نفریبد، اهورای مرا، آری
خدای زیرک بی اعتنای ِ دیگری دارم
بسی دیدم "ظلمنا" خوی ِ مسکین"ربنا"گویان
من اما با اهورایم، دعای دیگری دارم
ز "قانون" عرب درمان مجو، دریاب اشاراتم
نجات ِ قوم خود را من "شفای" دیگری دارم
بَرَد تا ساحل ِ مقصودت، از این سهمگین غرقاب
که حیران کشتیت را ناخدای دیگری دارم
ز خاک ِ تیره برخیزی، همه کارت شود چون زر
من از بهر ِ وجودت کیمیای دیگری دارم
تملک شأن ِ انسان وَز نجابت نیست، بینا شو
بیا کز بهر چشمت توتیای دیگری دارم
همه عالم به زیر خیمهای، بر سفرهای، با هم
جز این هم بهر جان تو غذای ِ دیگری دارم
محبت برترین آیین، رضا عقد است در پیوند
من این پیمان ز پیر ِ پارسای دیگری دارم
بهین آزادگر مزدشت میوهٔ مزدک و زردشت
که عالم را ز پیغامش رهای ِ دیگری دارم
شعورِ زنده این گوید، شعار زندگی این است
امید! اما برای شعر، رای دیگری دارم
سنایی در جنان نو شد، به یادم ز آن طهوری می
که بیند مستم و در جان سنای دیگری دارم
سلامم میکند ناصر، که بیند در سخن امروز
چنین نصرٌ من اللهی لوای دیگری دارم
مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا
فغان هر چند در فصل و فضای دیگری دارم
نصیبم لاجرم باشد، همان آزار و حرمانها
همان نسج است کز آن من قبای دیگری دارم
سیاست دان شناسد کز چه رو من نیز چون مسعود
هر از گاهی مکان در قصر و نای دیگری دارم
سیاست دان نکو داند که زندان و سیاست چیست
اگرچ این بار تهمت ز افترای دیگری دارم
چه باید کرد؟ سهم این است، و من هم با سخن باری
زمان را هر زمان ذ َمّ و هجای دیگری دارم
جواب ِ های باشد هوی - میگوید مثل - و این پند
من از کوه ِ جهان با هوی و های دیگری دارم
مهدی_اخوان_ثالث...
❤️🔥❤️🩹💔
جهان، گو بی صفا شو، من صفای دیگری دارم
اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز
درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم
درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی، از آن شادم
که با خیل ِ غمش خلوتسرای دیگری دارم
پسندم مرغ ِ حق را، لیک با حقگویی و عزلت
من اندر انزوای خود، نوای دیگری دارم
شنیدم ماجرای هر کسی، نازم به عشق خود
که شیرینتر ز هر کس، ماجرای دیگری دارم
اگر روزم پریشان شد، فدای تاری از زلفش
که هر شب با خیالش خوابهای دیگری دارم
من این زندان به جرم ِ مرد بودن میکشم، ای عشق
خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم
اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است-
- و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم
سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن
جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم
صباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندم
ولی پاییز را در دل، عزای دیگری دارم
غمین باغ ِ مرا باشد بهار ِ راستین: پاییز
که با این فصل، من سر ّ و صفای دیگری دارم
من این پاییز در زندان، به یاد باغ و بستانها
سرود ِ دیگر و شعر و غنای دیگری دارم
هزاران را بهاران در فغان آرد، مرا پاییز
که هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارم
چو گرید های های ابر ِ خزان، شب، بر سر ِ زندان
به کنج ِ دخمه من هم های های دیگری دارم
عجایب شهر ِ پر شوری ست، این قصر ِ قجر، من نیز
درین شهر ِ عجایب، روستای دیگری دارم
دلم سوزد، سری چون در گریبان ِ غمی بینم
برای هر دلی، جوش و جلای دیگری دارم
چو بینم موج ِ خون و خشم ِ دلها، میبرم از یاد
که در خون غرقه، خود خشم آشنای دیگری دارم
چرا؟ یا چون نباید گفت؟ گویم، هر چه بادا باد!
که من در کارها چون و چرای دیگری دارم
به جان بیزار ازین عقل ِ زبونم، ای جنون، گُل کن
که سودا و سَرِ زنجیرهای دیگری دارم
بهایی نیست پیش ِ من نه آن مُس را نه این بَه را
که من با نقد ِ مَزدُشتَم، بهای دیگری دارم
دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند
حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم
خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد
ولیکن من برای خود، خدای دیگری دارم
ریا و رشوه نفریبد، اهورای مرا، آری
خدای زیرک بی اعتنای ِ دیگری دارم
بسی دیدم "ظلمنا" خوی ِ مسکین"ربنا"گویان
من اما با اهورایم، دعای دیگری دارم
ز "قانون" عرب درمان مجو، دریاب اشاراتم
نجات ِ قوم خود را من "شفای" دیگری دارم
بَرَد تا ساحل ِ مقصودت، از این سهمگین غرقاب
که حیران کشتیت را ناخدای دیگری دارم
ز خاک ِ تیره برخیزی، همه کارت شود چون زر
من از بهر ِ وجودت کیمیای دیگری دارم
تملک شأن ِ انسان وَز نجابت نیست، بینا شو
بیا کز بهر چشمت توتیای دیگری دارم
همه عالم به زیر خیمهای، بر سفرهای، با هم
جز این هم بهر جان تو غذای ِ دیگری دارم
محبت برترین آیین، رضا عقد است در پیوند
من این پیمان ز پیر ِ پارسای دیگری دارم
بهین آزادگر مزدشت میوهٔ مزدک و زردشت
که عالم را ز پیغامش رهای ِ دیگری دارم
شعورِ زنده این گوید، شعار زندگی این است
امید! اما برای شعر، رای دیگری دارم
سنایی در جنان نو شد، به یادم ز آن طهوری می
که بیند مستم و در جان سنای دیگری دارم
سلامم میکند ناصر، که بیند در سخن امروز
چنین نصرٌ من اللهی لوای دیگری دارم
مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا
فغان هر چند در فصل و فضای دیگری دارم
نصیبم لاجرم باشد، همان آزار و حرمانها
همان نسج است کز آن من قبای دیگری دارم
سیاست دان شناسد کز چه رو من نیز چون مسعود
هر از گاهی مکان در قصر و نای دیگری دارم
سیاست دان نکو داند که زندان و سیاست چیست
اگرچ این بار تهمت ز افترای دیگری دارم
چه باید کرد؟ سهم این است، و من هم با سخن باری
زمان را هر زمان ذ َمّ و هجای دیگری دارم
جواب ِ های باشد هوی - میگوید مثل - و این پند
من از کوه ِ جهان با هوی و های دیگری دارم
مهدی_اخوان_ثالث...
❤️🔥❤️🩹💔
.
گـاهـے تـنـهـا مـونـدن بـاعـث مـیـشہ ڪمـتـر ضـربہ بـخـورے..!)
❤️🔥❤️🩹💔
گـاهـے تـنـهـا مـونـدن بـاعـث مـیـشہ ڪمـتـر ضـربہ بـخـورے..!)
❤️🔥❤️🩹💔
هر شب که سر به بسترم آرام می نهم
بینم که روح مادرم آید بخواب من
اشک مرا زدیده زداید به دست خویش
تسکین دهد به این دل پر التهاب من
اونیز داند از غم بی مادری مرا
هرشب بجای خواب بجزاشک وآه نیست
آید به خواب من که بگوید زروی لطف
" از دست من کودک من هیچ راه نیست "
آرم زمان کودکی خویش را به یاد
شب تا سحر کنار من از خود خبر نداشت
بیدار می نشست در آن لحظه های کُند
گوئی برای مادر من شب سحر نداشت
آن لحظه ای که دیده من غرق خواب بود
سر می نهاد خسته به زانوی خویشتن
اکنون کجاست تا که تمنا کنم از او
" مادر ببر دوباره مرا سوی خویشتن "
مادر صدای نغمه لالائی ات دگر
شب ها به وقت خواب نمی آیدم بگوش
مادر نوای دلکش مهر آفرین تو
از خواب وقت صبح نمی آردم به هوش
بینم به " روزمادر " طفلان شادکام
هرگونه بهر مادر خود ارمغان برند
بهر تو چیست هدیه من غیراشک گرم
کی "لعل" بهر مادر خود کودکان برند
آن دستهای گرم پر از مهر خویش را
دیگر نمی کشی به نوازش بموی من
گر نیمه شب لحاف زرویم رود کنار
دیگر نمی کشد کسی آنرا به روی من
یکدسته گل برای تو آورده ام که باز
پرپر کنم به ناله به روی مزار تو
از خاک سر بر آر که با چشم اشکبار
مادر دوباره آمده ام در کنار تو
غفارحسین نژاد "رافغ"
❤️🔥❤️🩹💔
بینم که روح مادرم آید بخواب من
اشک مرا زدیده زداید به دست خویش
تسکین دهد به این دل پر التهاب من
اونیز داند از غم بی مادری مرا
هرشب بجای خواب بجزاشک وآه نیست
آید به خواب من که بگوید زروی لطف
" از دست من کودک من هیچ راه نیست "
آرم زمان کودکی خویش را به یاد
شب تا سحر کنار من از خود خبر نداشت
بیدار می نشست در آن لحظه های کُند
گوئی برای مادر من شب سحر نداشت
آن لحظه ای که دیده من غرق خواب بود
سر می نهاد خسته به زانوی خویشتن
اکنون کجاست تا که تمنا کنم از او
" مادر ببر دوباره مرا سوی خویشتن "
مادر صدای نغمه لالائی ات دگر
شب ها به وقت خواب نمی آیدم بگوش
مادر نوای دلکش مهر آفرین تو
از خواب وقت صبح نمی آردم به هوش
بینم به " روزمادر " طفلان شادکام
هرگونه بهر مادر خود ارمغان برند
بهر تو چیست هدیه من غیراشک گرم
کی "لعل" بهر مادر خود کودکان برند
آن دستهای گرم پر از مهر خویش را
دیگر نمی کشی به نوازش بموی من
گر نیمه شب لحاف زرویم رود کنار
دیگر نمی کشد کسی آنرا به روی من
یکدسته گل برای تو آورده ام که باز
پرپر کنم به ناله به روی مزار تو
از خاک سر بر آر که با چشم اشکبار
مادر دوباره آمده ام در کنار تو
غفارحسین نژاد "رافغ"
❤️🔥❤️🩹💔
دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را .
اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید
آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است . "
او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود .
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد .
این چیزی بود که او نمی دانست .
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .
و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان .
و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت
عرفان نظر آهاری..
❤️🔥❤️🩹💔
اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید
آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است . "
او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود .
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد .
این چیزی بود که او نمی دانست .
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .
و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان .
و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت
عرفان نظر آهاری..
❤️🔥❤️🩹💔