🔱🔆آوای ماندگار🔆🔱
29 subscribers
6 photos
21 videos
207 links
Download Telegram


از من رمیده ای و منِ ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق تو را آرزو کنم


فروغ فرخزاد زاد
‏✧  ‏✧‏  ✧

بعد از اين از تو
دگر هيچ نخواهم

نه درودی، نه پيامی
نه نشانی
ره خود گيرم و ره بر تو گشايم

زآنکه ديگر تو نه آنی
تو نه آنی ...


#فروغ_فرخزاد
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی:

حُکمی که قضا بُوَد ز من می‌دانی؟

در گردشِ خود اگر مرا دست بُدی،

خود را برهاندمی ز سر گردانی.

 #خیام
 

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را


#سعدی
📎

بر زبان افتاده رازِ

بوسه دزدیهای ما

این نمک را ما به چشمِ

پاسبانان بسته ایم

🌹❤️
#صائب_تبریزی
دوباره می نویسمت کنارِ بیت آخرم
وچکه چکه می چکم به سطر های دفترم

تو تازیانه می زنی به زخمه ی خیال من
من آب و دانه می دهم به خوش خیالِ باورم

تو مثل ماهِ برکه ای و من غریق مست شب
دوباره تو دوباره من شناوری، شناورم

شنیده ام ز پنجره سراغ من گرفته ای؟
هنوز مثل قاصدک میانِ کوچه پرپرم

گلایه از قفس کمی،کمی عجیب میرسد
خودم قفس خریده ام  برای این کبوترم

شبی به خواب دیدمت میانِ تنگِ کوچه ها
قدم زنان قدم زنان تو را به خانه می برم

غزل به خواب می رود به انتها رسیده ام
تمام من چکیده شد کنارِ بیت آخرم

حسین منزوی
🔱🔆آوای ماندگار🔆🔱 pinned «احمد شاملو کاش مرا به بوسه‌هاى دهانش ببوسد «- کاش مرا به بوسه‌هاى دهانش ببوسد. عشق ِ تو از هر نوشاک ِ مستى‌بخش گواراتر است. عطر ِ الاولین نشاطى از بوى خوش ِ جان ِ توست و نامت خود حلاوتى دلنشین است چنان چون عطرى که بریزد. خود از این روست که با کره‌گان‌ات دوست…»
🔱🔆آوای ماندگار🔆🔱 pinned «تو را من چشم در راهم شباهنگام که می‌گیرند در شاخِ تَلاجَن سایه‌ها رنگِ سیاهی وزان دِلخَستِگانتْ راستْ اندوهیْ فراهم تو را من چشم در راهم شباهنگام در آن دم که بر جا دره‌ها چون مُردهْ مارانْ خفتگانند در آن نوبت که بندد دستِ نیلوفر به پای سروِ کوهیْ دام گَرَمْ…»
‍ ‌‌‌‌‌ 
🍂🍁
دلم ڪمی تو
میخواهد
در جاده اے
دونفره...
در ڪلبہ ای چوبی
ڪنار شومینہ ی آغوشت
درون چشمہ ی
چشمانم باتو بودن
میخواهد...
کہ صدای شرشر باران
و آواے پرندگان
سحر خیزش
در آغوش یکدیگر
معنا بگیرد
دلم ڪمی بہ
اندازه ی تمام نفسها
با تو بودن می خواهد


ناشناس
شعر منتشر نشده‌ای از  #سیدعلی_صالحی



تحلیلِ حلاوتِ مرگ

دیگر کسی را به یاد نمی‌آورم،
گاهی فقط جنازهٔ خستهٔ خود را
به سختی
از این شانه به آن شانه
جا به جا می‌کنم.

آخر این چه روزگاری‌ست
که حروف از کنار آمدن
با هر کلمه‌ای
احتیاط می‌کنند.

حالا متوجه می‌شوی…
آدمی چرا از آدمی
هراسان است؟!

وقتی که شب
با هزار دست تاریک
تکانم می‌دهد: بیدار شو !
من چطور به روشناییِ لرزانِ این شمعِ مُرده
اعتماد کنم!؟

تنهایی
تنهایی
تنها… تنهایی خوب است،
هر چند تنهایی
تاوانِ هول‌آوری دارد.
حافظ » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۲۸۶
 
 
 
 
 
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِی‌فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع
سخت می‌گردد جهان بر مردمانِ سخت‌کوش
وان گَهَم دَر داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بَرْبَط زنان می‌گفت نوش
با دلِ خونین لبِ خندان بیاور همچو جام
نی گَرَت زخمی رسد، آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشْنا زین پرده رَمزی نشنوی
گوشِ نامحرم نباشد جایِ پیغامِ سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهرِ دنیا غم مَخور
گفتمت چون دُر حدیثی، گر توانی داشت هوش
در حریمِ عشق نَتْوان زد دَم از گفت و شنید
زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساطِ نکته‌دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مردِ عاقل، یا خموش
ساقیا مِی ده که رندی‌هایِ حافظ فهم کرد
آصِفِ صاحب‌قرانِ جرم‌بخشِ عیب‌پوش
‏✧  ‏✧‏  ✧

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه‌ی عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه‌ی عشق


#فروغ_فرخزاد
مکن کاری که بر پا سنگت آیو
جهان با این فراخی تنگت آیو

چو فردا نامه خوانان نامه خواندند
تو را از نامه خواندن ننگت آیو


#بابا_طاهر
Forwarded from ...𓄂موزیک بیکلام زیرصدا𓀛𓆃...
Setar
♡کـلـبـه سـرای مـحـبـت خـوبـان♡
Audio
حافظ » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۲۰۹
 
 
 
 
قتلِ این خسته، به شمشیرِ تو تقدیر نبود
ور نه هیچ, از دلِ بی‌رحمِ تو، تقصیر نبود
منِ دیوانه چو زلفِ تو رها می‌کردم
هیچ، لایق‌ترم از ،حلقهٔ زنجیر ،نبود
یا رب این آینهٔ حُسن ،چه جوهر دارد؟
که در او، آهِ مرا ،قُوَّتِ تأثیر نبود
سر ، ز حسرت؛ به درِ میکده‌ها بَرکردم
چون شناسایِ تو، در، صومعه ،یک پیر نبود
نازنین‌تر ز قَدَت ، در چمنِ ناز نَرُست
خوش‌تر از، نقشِ  تو در عالمِ تصویر نبود
تا مگر، همچو صبا، باز به کویِ تو رَسَم
حاصلم دوش، به جز نالهٔ شبگیر نبود
آن؛ کّشیدم ز تو ای: آتشِ هجران ؛که چو شمع
جز فنای خودم از دستِ تو تدبیر نبود
آیتی بود عذابْ اَنْدُهِ حافظ بی تو
که بَرِ ،هیچ کَسَش ،حاجتِ تفسیر نبود
حافظ » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۳۲۷
 
 
 
 
 
مرا عهدی‌ست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم
صفایِ خلوتِ خاطر از آن شمعِ چِگِل جویم
فروغِ چشم و نورِ دل از آن ماهِ خُتَن دارم
به کام و آرزویِ دل، چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خُبثِ بدگویان، میانِ انجمن دارم؟
مرا در خانه سروی هست کاندر سایهٔ قَدَّش
فَراغ از سروِ بستانی و شمشادِ چمن دارم
گَرَم صد لشکر از خوبان به قصدِ دل کمین سازند
بِحَمْدِ الله و الْمِنَّه بُتی لشکرشِکن دارم
سِزَد کز خاتمِ لَعلَش زَنَم لافِ سلیمانی
چو اسمِ اعظمم باشد، چه باک از اهرِمَن دارم؟
الا ای پیرِ فرزانه، مَکُن عیبم ز میخانه
که من در تَرکِ پیمانه دلی پیمان‌شِکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نِه
که من با لَعلِ خاموشش نهانی صد سخن دارم
چو در گل‌زارِ اِقبالش خرامانم بِحَمْدِالله
نه میلِ لاله و نسرین، نه برگِ نسترن دارم
به رندی شهره شد حافظ میانِ همدمان، لیکن
چه غم دارم که در عالم قَوامُ‌الدّین حَسَن دارم
Audio
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.....
فریدون مشیری
🎤دارا
کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۹۳۴
 
 
 
 
 
دلا بگذر ز دنیا تا ز عقبی عیش جان بینی
در این عالم به چشم دل بهشت جاودان بینی
چه از دنیا گذر کردی و در عقبی نظر کردی
بیا گامی فراتر نِه که اسرار نهان بینی
دو منزل را چه طی کردی سمند عقل پی کردی
بیا با ما به میخانه که تا پیر مغان بینی
به روی پیر ما بنگر که تا چشمت شود روشن
ز دستِ پیر، ساغر گیر تا خود را جوان بینی
چه چشمت گشت از او بینا و شد سرمست از آن صهبا
قدم نه در ره عشاق تا جان جهان بینی
جهان را جان شوی آن گه شوی اقلیم جان را سر
شوی از جانِ جان آگه حقیقت را عیان بینی
شود عرش از برایت فرش و گردد جسم بهرت جان
شود ظلمت همه نور و زمین را آسمان بینی
شوی در عشق حق فانی بمانی جاودان باقی
چه فیض از ما سوای حق نه این بینی نه آن بینی
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

سهراب سپهری