|°•°•آوای مرگ•°•°|
25 subscribers
1 photo
4 files
2 links
|°•°•اوای_مرگ•°•°|

نویسنده:ماهورا

*یه رمان متفاوت و جذاب و خاص،از خوندنش پشیمون نمیشی؛بهت قول میدم.

*کپی و یا حتی ذخیره شخصی حتی با ذکر نام نویسنده حرام و پیگرد قانونی دارد.

لینک چنلمون:


https://t.me/joinchat/WvoQW8Esm-1lMmZk
Download Telegram
سری تکون میده و به روبه روش نگاه میکنه؛دلم ضعف میره چقد گرسنمه،مجری شروع به صحبت کردن میکنه و من باز هم به خاطر اکو شدن صدا نمیفهمم چی میگه،فقط گه گداری میفهمم که چی میگه؛اول از اسپانسرای مسابقه تشکر میکنه و بعد از داورای مسابقه دل تو دلم نبود که زودتر برنده اعلام کنه که کی برنده میشه بعد از چند دقیقه صحبت مجری،بلاخره نوبت اعلام برنده میرسه.
_خب میخوام که برنده رو اعلام کنم،از بین سی و سه شرکت کننده فقط سه کار به عنوان بهترین میکاپ اعلام میشه و اولین کار و برنده مسابقه با فاصله یک امتیاز با نفر دوم کسی نیست جز...
باز هم همون طرفند اذیت کردن و طولانی کردن برنامه که ادم دوست داره بزنه لهشون کنه،صدای اعتراض همه دراومد که مجری گفت.
_باشه میگم؛نفر اول مسابقه با اختلاف کمی با نفر دوم،کسی نیست جز...جورج بگنیس.
صدای تشویق و همهمه ها بلند میشه و من تو شوکم که اخه چراما اول نشدیم،سرم درد گرفت به اقای علوی نگاه میکنم انگار میدونست که نمیخواد اول شه چون برعکس من اصلا تعجب نکرد.
نفر اول به صحنه میره،لوح و تندیس شیشه ای طلایی رو دستش میگیره؛مجری میخواد اینبار نفر دوم رو اعلام کنه که پکر و پنجر شده روی صندلی میشینم؛اخه چرا،چرا! تو فکر بودم که با اعلام نفر دوم از جام بلند شدم.
_خب خب،نفر دوم با اختلاف یک امتیاز با نفر اول به این مقام میرسه تشویق کنین...مهام علوی رو.
انگار بهم برق وصل کردن با شنیدن اسم اقای علوی لبخندی میزنم و اون با غرور تمام به سمت صحنه میره،لوح و تندیسشو دریافت میکنه و از داورا تشکر میکنه نفس عمیقی میکشم و رو صندلی میشینم.
مجری نفر سوم رو هم اعلام میکنه و بعد از گرفتن چند عکس از برنده ها بلاخره اقای علوی پایین میاد چهرش خوشحاله ولی چیزی نشون نمیده؛بچه ها به ترتیب بهش تبریک میگن؛لبخندی میزنم و بهش میگم.
_تبریک میگم بهتون.
سری تکون میده و میگه.
_ممنون.
بعد روبه رضا میگه.
_از خانم ملکی چندتا عکس بگیرین،از گریمش داشته باشم.
رضا سری تکون میده و با هم به قسمت خلوت سالن میریم،رضا از تو کیفش دوربین عکاسیشو درمیاره و بهم و بهم میگه که ژست بگیرم؛بالای صدتا عکس گرفتیم تا بلاخره تموم شد.
به یه اتاقک خالی میرم و لباسامو عوض میکنم،میخوام ارایشمو پاک کنم اما نظرم عوض شد؛خوشحال بودم چون بلاخره جزو دو نفره اول شدیم؛خوشحالم چون تونستم امروز همه گندایی که زدمو جمع کنم.
از اتاق میام بیرون همه جلو در واستادن و منتظر منن،میرم پیششون وایمیستم یه ون جلومون وایمیسته سوارش میشیم و به سمت هتل میریم.







-----------------------------
@Avayeh_Marg
خوندین چیشد؟!
نفر دوم شدن،ببین کارش چه قدر خوب بوده که از بین سی تا میکاپ کار ایشون دوم شدن
اشکالی نداره مهام جان سال دیگه مقام اول رو شاخته😈😇
نظر فراموش نشه🖤🤍
بچه ها راجع به روال رمان نظر و ایده بگین؛بگین چی بشه که رمان جذاب شه!😎
یا اول کدومشون عاشق اون یکی بشه بهم برسن یا نرسن?!🤔🤔
بگین که چی بشه!🤔
هرچه قدر که از پارت خوشتون اومده قلب بنفش بفرستین💜💜
نظرات برن بالای0⃣6⃣پارت بعدی گذاشته میشه😉
بچه ها تو کامنتایی که داشتم می‌خوندم نوشته بودین غرور مهام بشکنیم.
منظورتون چیه از این حرف یه نفر کامل توضیح بده منم بفهمم😢🖤🤍
بچه ها یه سوال؟!
کمکم کنین گیر کردم تو یه تیکه رمان🤦‍♀







#پارت_75
#اوای_مرگ

سوار ون میشم خسته خودمو میندازم رو صندلی و به بیرون نگاه میکنم؛که با صدای فرزین چشم از بیرون میگیرم و به فرزین نگاه میکنم که گوشیو بهم میده و میگه.
_بیا دختر خوب،برات شارژش کردم؛حالا میتونی به خونوادت زنگ بزنی.
لبخندی میزنم سریع گوشیمو ازش میگیرم و تشکر میکنم؛هنذفریمو تو گوشم میزارم بهتره وقتی رفتم هتل به مامانم زنگ بزنم،سرمو تکیه به صندلی میدم و چشمامو میبندم که الناز میگه.
_مگه نمیخواستیم بریم برج؟!.
چشمامو باز میکنم وای خدا الان نه،اونم با این وضعیت من اخه لباسام.
_امشب نه،فردا شب قبل از رفتنمون میریم.
خدایا شکرت ممنونم؛الناز کلافه میشینه و من دوباره چشمامو میبندم،در کمتر از ده دقیقه به هتل میرسیم،ماشین وایمیسته و زود پیاده میشم با دخترا به سمت لابی میریم،اقای علوی و رضا و فرزین موندن تو ماشین؛اسانسورو زدیم اومد،سوارش شدیم رفتیم بالا که هلیا گفت.
_اوا؛ما میریم اتاقمون خواستی بیا پیشمون خوشحال میشیم،بیا با هم جشن بگیریم.
_برم بالا به مامانم زنگ بزنم؛اگه شد میام پیشتون.
سری تکون میده واسانسور میرسه به طبقه اتاقشون پیاده میشن؛گوشیمو روشن میکنم و اسانسور به طبقه بالا میره زنگ میزنم به مامانم با رسیدن اسانسور به طبقه اتاقم سریع ازش میام بیرون،با صدای پنجمین بوق مامانم گوشیو برمیداره.
_الو.
چ قدر دلم برای این صدا تنگ شده بود؛چه قدر دلم برای بغل مامانم تنگ شده بود و نمیدونستم.
_الو مامان!.
_سلام.
چه قدر سرد،چه قدر بی روح و بی حس سلام داد.
_خوبی مامان؟!،امیر حالش چه طوره؟!.
_خوبیم.
_مامان چیزی شده؟! چرا اینجوری حرف میزنی؟!.
_اوا دو روزه که رفتی،نه یه زنگی نه یه پیامی؛منم مادرم نگران میشم.
پس از این ناراحت بود؛همون طور که تو راهرو قدم میزنم میگم.
_بخدا شارژ نداشتم،اینجام اصلا مغازه ای تاره که بخوام برم ازش شارژ بگیرم،اینم از یکی از بچه ها گرفتم.
_باشه عیبی نداره دخترم.
_امیر کجاست؟!.
_همین الان خوابید.
_عملش خوب بوده؟!.
_اره تومورو برداشتن،فقط باید چند روز تحت نظر باشه؛دکترش که میگه زود خوب میشه.
_ایشالله زود خوب میشه مواظب خودتم باش.
_اره باشه دخترم.
چه قدر این لحن مربون مامانمو دوست داشتم این دخترم صدا کردناشو با هیچی عوض نمیکنم؛به در اتاقم میرسم میخوام بازش کنم که میبینم کلید ندارم؛همون طور که با مامانم تلفنی حرف میزنم تو جیبامو میگردم اما اثری از کلید نیست،ترس برم میداره یعنی کلیدو کجا گذاشتم که نیست.
_مامان یه لحظه گوشیو نگه دار.
_باشه.
با دقت جیبامو میگردم ولی پیداش نمیکنم؛که یهو یادم میاد با وسایلم دادم دست فرزین و الان کارتم پیششه،نفس اسوده ای میکشم و دوباره با مامانم شروع به حرف زدن میکنم؛حالا بعد از مکالمه با مامانم میرم کارتمو ازش میگیرم.
بعد از کلی حرف زدن با مامانم بلاخره تلفنو قطع میکنم حدود پونزده دقیقه با مامانم حرف زدم و از دلش دراوردم،خدارو شکر حال امیر خوب شده بود و عملشم بدون عوارض بوده.
نفس عمیقی میکشم،حالا بیا و اتاق فرزینو پیدا کن،تکیه به در اتاقم میدم و فکر میکنم؛به حرفای مامانم،به امیر،به اینده؛حالا که حال امیر خوب شده باید زندگیمونو از نو بسازیم زندگی که گذشتمونو از یادمون ببره گذشته ای که سراسر غم و اندوه بود،حالا تو زندگی جدید فقط باید خنده و شادی باشه.
تو همین فکرا بودم که اقای علوی رو میبینم که داره میاد،به راستی که من حال الانمو،خوب شدن امیرو مدیون اقای علویم؛شاید اگه اون نبود من الان اینجا نبودم،اصلا معلوم نبود کجا و با کی بودم شاید اگه تماس اونشبش نبود من الان تو خیابون... ولش کن،گفتم که باید گذشته رو فراموش کنم،از الان فقط زمان حال مهمه.
اقای علوی نزدیکم میاد،کارت کلید اتاقمو سمتم میگیره و میگه.
_دست فرزین بود،فراموش کرده بود بهتون بده.
لبخندی میزنم و میگم.
_خیلی ممنون.
سری تکون میده و میخواد بره که میگم.
_اقای علوی!.
برمیگرده و منتظر نگام میکنه .
_ازتون ممنونم؛شما برا من مثل فرشته نجات بودین.تای اروش بالا میره و میگه.
_از چه نظر؟!چرا فرشته؟!.
سرمو میندازم پایین و میگم.
_راستش شما توی یه موقعیتی بهم کمک کردین،سروکلتون پیدا شد که من احتیاج به کمک داشتم،نمیدونم اگه الان شما نبودید یا اون روز کمکم نمیکردید من الان کجا بودم،به لطف کمک شما حال برادرم خوبه و عملش موفق امیز بوده ای کاش بتونم این کمکتونو جبران کنم.
سری تکون میده وبا لحن سرد و جدیش میگه.
_براتون خوشحالم،خوبه که حال برادرتون خوب شده،ولی امروز ن به کمک شما به این مقام رسیدم با چهره شما تونستم دومین میکاپ کار مطرح جهان شم؛پس نیازی به جبران نیست
به صورتش نگاه میکنم و میگم.
_در هر صورت ممنون.
_خواهش میکنم.
لیخندی میزنم و اون هنوز بهم نگاه میکنه،یکم از نگاهش معذبم سرفه مصلحتی میکنم تا بلکم به جای دیگه ای نگاه کنه و برم تو اتاقم اما عکس العملی نشون نمیده و میگه.
_یه چیزی رو موهاتونه!.
با تعجب نگاش میکنم و میگم.
_چی؟!کجا؟!.
دستمو سمت راست رو موهام میزارم میگم.
_اینجا؟!.
_نه.
سمت چپ میزارم و میگم.
_اینجا؟!.
_نه.
وسط سرم میزارم و میگم.
_اینجا؟!.
_اره ولی تکونش دادی رفت تو موهات.
از ترس اینکه ی وقت سوسکی،حشره مشره ای نباشه سریع دست کرد تو موهامو تکونش دادم که گفت.
_بزار برات درش بیارم.
سری تکون میدم و اون دستشو تو موهام میبره و اروم یه چیزی برمیداره،که همزمان صدای رعد و برق میاد ترسیده سرمو بلند میکنم و به اقای علوی نگاه میکنم و میگم.
_چی بود؟!.
_برگ درخت.
به برگ کوچیک قرمز تو دستش نگاه میکنه و بعد میگه.
_فکر کنم داره بارون میاد.
سری تکون میدم و اروم میگم.
_بارون میاد.
که یهو چشمام گرد میشه.
_وای خدا بارون؛الان نقاشیم خیس میشه.
سریع با کارت در اتاقمو باز میکنم و بی توجه به تعجب اقای علوی از کارام به داخل میرم؛به بالکن میرم بارون شدیدی میاد سریع تابلو رو میارم داخل،خداروشکر که خیس نشده.
نفس عمیقی میکشم به سمت در اتاق میرم تا ببندمش،خبری از اقای علوی نیست درو میبندم خسته خودمو رو تخت میندازم به ساعت نگاه میکنم ساعت دوازده و نیمه لباسامو عوض میکنم و ارایش صورتمو میشورم.
وسایل نقاشی رو میچینم کنارم رو به پنجره بخاطر این که نور چراغ اتاق رو پنجره انعکاس داره ونمیزاره خوب بیرونو ببینم چراغارو خاموش میکنم و اتاق با چراغ و نور کوچه و خیابون روشن میشه؛یه اهنگ ملایم میزارم و شروع به کشیدن میکنم.
بلاخره بعد از چهار ساعت تلاش بی وقفه تو تاریکی بلاخره تمومش میکنم؛خستم خیلی خسته،خسته تر از اونی که بخوام از نقاشیم لذت ببرم.
به سمت تخت میرم به ساعت نگاه میکنم ساعت پنج و پنج دقیقه صبح بود،اروم سرمو میذارم رو بالشو میخوابم.








-----------------------------
@Avayeh_Marg
خوندین چیشد؟!🤭🤫
مادر اوا چه قدر دلش از اوا پر بوده نمیدونستیم😇😇
خداروشکر حال امیرم خوب شده😊☺️
بنظرتون زندگی جدید اوا چه شکلی میشه؟!🤔
مهامو دیدین چه جنتلمن شده واسه خودش برگ درخت از تو موی دخترمون درمیاره😈😵
خداروشکر حداقل نقاشیشو تونست بکشه♣️♠️
اوا جون موفق باشی هم تو زندگی جدیدت و هم تو کارت🤲😉
نظرات برن بالای0⃣5⃣
اگه از پارت خوشتون اومده برام قلب سبز بفرستین💚
پارت فردا از زبون کی باشه؟!
Anonymous Poll
85%
مهام😈
15%
آوا😁
پروف چنلو عوض کنم؟!
Anonymous Poll
71%
اره عوضش کن☺️
29%
نه خوبه😐
امشب پارت داریم عشقا😍🖤🤍
پروف چنلو شب عوض میشه
بچه ها متاسفانه لپ تاپم کیبوردش خراب شده امشب نمیتونم بزارم اگه درست شد شاید دیر وقت بزارم براتون شرمنده🖤🤍
خب امشب پارت داریم🤍🖤
اونم چه پارتی نگم براتون از زبان مهامه🥺🥺
و سعی کردم یکم غرورشو جریحه دار کنم😁😁
که برای آوا غیرتی بشه😁😁






#پارت_76
#اوای_مرگ
به اتاقش می اید،اتاق غرق در سکوت است؛این ارامش را دوست دارد،ارامشی که با هیچ چیزی عوض نخواهد کرد؛ وسایلش را بر روی تخت میگذارد و به سمت حمام میرود،بعد از یک روز سخت و پرتنش،یک دوش میتواند سر حالش بیارد.
بعد از یک دوش،تمام اتفاقات روزش را فراموش میکند و به مغزش استراحت میدهد؛لباس هایش را میپوشد موهای خیس ریخته بر روی پیشانی و نامرتبش جذابش کرده است.
به سمت تخت میرود؛میخواهد وسایلش را بردارد که ناگهان چشمش به برگ روی تخت می افتد،برش میدارد؛برگی که چند دقیقه پیش از روی موهای ان دختر برداشته بود.
به راستی که چه کاری کرده بود،این کارها از او بعید بود؛اینکه یکهویی دست در داخل موهای دختری کند و به او کمک کند.
تا الان با دختر های زیادی کار کرده است،دختران زیادی را میکاپ کرده؛دخترانی با چهره های طبیعی و دخترانی با چهره های عملی،عمل هایی که گاها زیبایی را به ارمغان نیاورده بود؛دخترانی که هر کاری میکردند تا با او همکار شوند یا بتوانند حداقل مدل او بشوند،اما نتوانستند که نظر اورا به خود جلب کنند.
اما این دختر کمی با بقیه فرق دارد،حداقل از دخترانی که تا کنون دیده؛ادم شناس است دیگر بلاخره بعد از عمری کار در این حرفه میشناسد ادم ها را؛از همان لحظه اول از رفتارهایش او را شناخت که چه طور ادمیست.
به یاد گونه های گل انداخته دختر می افتد،نیشخندی میزند،زمانی که به سمت لب های دختر میرفت،گونه هایش سرخ میشد سعی در پنهان کردنش را داشت اما موفق نمیشد،سعی در بیشتر کردن فاصله یا فرار کردن از این موقعیت را داشت اما نمیتوانست.
اگر دختر دیگری جای ان بود،قطعا از این فرصت برای نزدیکی با او استفاده میکرد؛چه دخترها بودند که از این موقعیت سوء استفاده کرده اند و فاصله شان را با او شکستن و خط قرمز های او را رد کرده اند.
اما ان دختر همانند دیگر دختران نیست،اسمش را زمزمه میکند.
_اوا ملکی.
اسمش زیباست و کوتاه،اما بر خلاف اسمش که کوتاه است،شخصیت شلوغی دارد،شخصیتی که انسان هارا جذب خود میکند؛چه نامی بر روی او گذاشته است.
"فرشته نجات!"
تا به حال کسی او را چنین صدا نکرده بود،او دربین دختران شخصیتی جدی و خشک همانند هیولا دارد؛مگر چه کرده است که ان دختر او را چنین میخواند.
شاید به دلیل کمکش برای هزینه عمل برادرش او را اینگونه صدا میکند؛بعضی از کارهای دختر برایش جذاب است،اینکه میخواهد رو پای خودش بایستد؛اینکه از دیگران کمک نخواهد و مشکلاتش را خودش حل کند؛اما.....
اما با یاداوری کار دیشب دختر و بالا اوردن روی او،اخم هایش در هم میرود برگ را کنار شب خواب کنار تخت میگذارد،روی تخت دراز میکشد و برای لحظه ای چشمانش را می بندد؛اما طولی نمیکشد که با صدای زنگ تلفن همراهش چشمانش را باز میکند.
پدرش است،لابد زنگ زده تا نتیجه کار پسرش را بپرسد؛پدر است دیگر هر چه نباشد حق بزرگی به گردن او دارد،پاسخ میدهد؛پدرو مادرش را در کنار هم میبیند،دلش برای ان ها تنگ شده؛مادرش شروع میکند به قربان صدقه پسر رفتن.
_سلام خوبی پسرم؟! قربونت برم،فداتشم؛چه خبرا؟!.
لبخندش عمیق تر میشود.
_خوبم مامان تو خوبی؟!خدانکنه مامان من فداتشم.
قند در دل مادر اب میشود و میگوید.
_منم خوبم عزیزم.
_خیله خب،نمیخوادلوسش کنی دیگه بزرگ شده.
پدرش است که این را میگوید؛بلاخره ان هم مرد است دیگر،گاهی حسودی میکند که همسرش اینگونه با کسی صحبت میکند؛چه میخواهد با پسرش باشد چه فرد دیگری؛مادر ارام ضربه ای به بازوی همسرش میزند و میخندند.
همیشه دوست داشت که اگر همسری برای خود انتخاب کرد؛عشقی همانند والدینش بینشان جاری باشد.
_خب مهام چی کردی؟!سخت بود؟!.
سری به راست تکان میدهد و میگوید.
_سخت که بود ولی تونستم از پسش بربیام.
لبخند رضایت بر روی صورت پدر میاید،همان جوابی که انتظار داشت را از پسرش شنید.
_خب چی کردی؟!.
_متاسفانه میکاپم دوم شد،چیزی که میخواستم نبود ولی شد.
لبخند رضایت پدر دو برابر میشود،چون میداند که پسرش تلاشش را دو چندان میکند تا به ان چیزی که میخواهد برسد، پدرست دیگر چه ارزو ها که برای فرزندش ندارد.
_بازم خوبه،ایشالله سال بعد میتونی.
سری تکان میدهد،بعد از چند دقیقه گفتگو بلاخره مکالمه پایان میابد،تلفنش را خاموش میکند و ارام میخوابد.
با صدای در چشم هایش را باز میکند خسته روی تخت میشیند،و با شنیدن صدای دوباره در از از جایش بلند میشود و به سمت در میرود،رضاست که جلو در ایستاده است.
_سلام.
خسته سری تکان میدهد؛هنوز از خوابش سیر نشده.
_مهام اماده شو باید بریم.
تای ابرویی بالا میدهد و میگوید.
_کجا؟!.
_سالن فشن شو باید با هم بریم،یه سری کار هست یه جاهایی باید امضا کنی و مدارک ببریم.
سری تکان میدهد و به ساعت نگاه میکند،ساعت هشت است.
_باشه برو پایین میام.
رضا سری تکان میدهد و میرود در را میبندد و سعی میکند که سریع اماده شود،بعد از پنج دقیقه اماده جلو اینه می ایستد دیگر از ان چهره خسته و خواب الود خبری نیست،اماده پایین میرود و با رضا به سمت سالن مد و فشن میروند.
بعد از دوساعت انجا ماندن و انجام کارهای مربوطه بلاخره به هتل برمیگردند،میخواهند به سمت اتاقشان بروند اما با فرزین روبه رو میشوند فرزینی که میخواهد به سمت استخر رود جایی که همه انجا هستند.
به همراه فرزین به سمت استخر و حیاط میروند،امروز بر خلاف باران دیشب هوا افتابی و اسمان صاف است، به نظر روز خوبی برای شنا می اید.
از دور بچه ها را میبیند،سامان و امیر در حال شنا هستند،هلیا و الناز هم مایویی برتن دارند که نشان میدهد ان ها هم میخواهند شنا کنند؛سارا و اوا هم با پوششی مناسب بر روی صندلی نشسته اند و درحال گفتگو با هم هستند.
به سمت کافه میروند و روی صندلی مینشینند اسپرسویی سفارش میدهد،گاهی نگاه زوم دختران اطرافش را روی خود حس میکند اما بی تفاوت به هرکدام فقط قهوه اش را میخورد.
فرزین و رضا از او جدا میشوند و هر کدام به سمت اتاق هایشان میروند،به اطرافش نگاه میکند و قهوه اش را مینوشد،که ناگهان چشمش به دو مردی می افتد که کمی با فاصله از آوایی که حال تنها نشسته میخورد،مردی که خیلی بد دارد به دخترک تنها نشسته نگاه میکند.
کمی به ان مرد که لبه استخر نشسته نگاه میکند،تا شاید دست از این کارش بر دارد،اما او به کار خود ادامه میدهد؛بلاخره همجنس خود را بهتر میشناسد.
پوفی میکشد و ارام به سمت ان دو حرکت میکند،میخواهد از کنارشان بگذرد که ناگهان با زانو به کمر مرد محکم ضربه ای وارد میکند و مرد به درون استخر می افتد.
توجه همه به ان ها جمع میشود،مرد از اب بالا میاید و شروع میکند به فرانسوی صحبت کردن و فوش دادن که او با گفتن کلمه.
_من متاسفم.
سرش را کج میکند و به راهش ادامه میدهد؛لبخند شیطانی میزند و راضی از کارش به سمت دخترک که با تعجب به او نگاه میکند میرود.








-----------------------------
@Avayeh_Marg
خوندین چیشد؟!😏😧
دیدین راجع به اوا چه نظری میداد؟!😎😎
دیدین چه بلایی سر اون مرده اورد🥺😏
چه کنیم مَرده میخواست هیز بازی درنیاره که مهام حلش بده تو استخر😁😅
عاشق لبخند شیطانیت شدم پسر،خیلی خوب حسابشونو گذاشتی کف دستشون😈😈
خب نظر فراموش نشه 🧡💛
کامنتا برن بالای0⃣8⃣
پارت بعدی گذاشته میشه؛هر چه قدر از پارت خوشتون اومده قلب سفید برام بزارین🤍🤍
بچه ها نظرتون چیه هرشب یه فایل رمان بزاریم؟
اگه درخواستی هم بود جواب میدیم
Anonymous Poll
85%
اره خوبه
15%
نه دوست ندارم
@romane_ghachaghi اجازه نمیدم.pdf
1.4 MB
⛔️رمان #اجازه_نمیدم

⛔️ نویسنده : #مهسا_مقدم

⛔️ خلاصه :
بیتا... دختری درسخون و ورزشکار که با شرایطی سخت زندگی میکنه و توسط پدر و برادرش شکنجه روحی میشه ولی تحمل میکنه و می سوزه و میسازه. یه روز که خونه ی دوستش نغمه است مجبور میشه با اون و دخترخاله و پسرخاله هاش بره بیرون و این میشه سرآغاز آشناییش با پارسا و پرهام و پریسا و این آشنایی سرآغاز ماجراهایی در زندگیش میشه که روال زندگیشو به کل تغییر میده...
@romane_ghachaghi عشق بی انتها.pdf
16.7 MB
⛔️نام رمان: #عشق_بی_انتها

⛔️ ژانر: #عاشقانه #آرام

⛔️نویسنده: #آمنه_احمدی

⛔️خلاصه:
سان دکتر معروف و پولدار سی ساله‌ای که عاشق یه دخترشونزده ساله میشه و اونو برا خودش میکنه ولی سارینا اول راضی نیستو...
@romane_ghachaghi هرمیس.pdf
90.6 MB
⛔️ رمان : #هرمیس

⛔️ژانر : #عاشقانه #انتقامی

⛔️ نویسنده : #پگاه_رستمی_فرد

⛔️خلاصه :
بازگشت هرمیس، یک پسر بیست و هشت ساله، مبتلا به بیماری دو شخصیتی به ایران و سایه انداختن برنامه ی طولانی مدتش برای انتقام، روی زندگی یک خانواده، داستان ساز میشه و در این مسیر کم کم پرده از معما های پنهان برداشته میشه که هرمیس می فهمه نقشش در این بازی، تنها قربانی بودنه!
#فصل_اول
@romane_ghachaghi ماهور.pdf
1.5 MB
⛔️ نام کتاب: #ماهور

⛔️مجموعه: جلد 1
1️⃣ #ماهور
2️⃣ جلد دوم فعلا موجود نیست

⛔️ نویسنده: #تینا_دولت_آبادی

⛔️ ژانر: #رمان_ایرانی #عاشقانه #فانتزی

⛔️تعداد صفحات: 706

⛔️ خلاصه:
ماهور دختری مهربون و جسور که پدر و مادرش رو توی تصادف از دست میده و ۲ سال تنها بدون هیچ تکیه گاهی به زندگی ادامه میده.اما ارثیه عجیب ماهور سرنوشت این دختر رو برای همیشه عوض می کنه.خونه باغ قدیمی و خالی در حاشیه تهران که ماهور کودکیش رو اونجا سپری کرده یک ارث معمولی نیست.
و درست تو زمستونی ترین شب سال که ماهور دلتنگ تصمیم می گیره بعد از سال ها به خونه باغ برگرده و خاطرات پدر و مادر و کودکیش رو مرور کنه اتفاقات عجیب و غیر قابل باوری می افته که آینده و زندگی ماهور رو تحت تاثیر قرار میده.