اینکه من حوصلهی هیچکس را ندارم، دلیل بر دوست نداشتنِ آدمها نیست!
اتفاقاتی بر من گذشته و مشغولیتهایی داشتهام و مسیرهایی را پیمودهام که خستهام، همین!
آدمها دو نوع خسته میشوند: یکی خستگی جسمی، یکی هم خستگی روانی و ذهنی... خستگی جسمی را میتوان با استراحت و مدارا بهبود بخشید، اما امان از خستگیهای روانی و امان از وقتی که هر دوی اینها برای یک نفر، باهم اتفاق میافتند!
@autumn86
اتفاقاتی بر من گذشته و مشغولیتهایی داشتهام و مسیرهایی را پیمودهام که خستهام، همین!
آدمها دو نوع خسته میشوند: یکی خستگی جسمی، یکی هم خستگی روانی و ذهنی... خستگی جسمی را میتوان با استراحت و مدارا بهبود بخشید، اما امان از خستگیهای روانی و امان از وقتی که هر دوی اینها برای یک نفر، باهم اتفاق میافتند!
@autumn86
یه چیزی مال شماست درون شماست مختص شماست و شما را از دیگران متمایز میکنه
باید اونو پیدا کنید و پرورش بدین و به تکامل برسونید.
وگرنه یکی میشین مثل دیگران که واقعا حیفه چون برای شما نیست.
زندگی تون فقط تو قلب و مغز خودتون جریان داره.
کاش میتونستم بیام و به تک تکتون اینو بگم
@autumn86
باید اونو پیدا کنید و پرورش بدین و به تکامل برسونید.
وگرنه یکی میشین مثل دیگران که واقعا حیفه چون برای شما نیست.
زندگی تون فقط تو قلب و مغز خودتون جریان داره.
کاش میتونستم بیام و به تک تکتون اینو بگم
@autumn86
مادر خطاب به کودک خردسالش: هیچ میدونستی وقتی که اون شیرینی رو یواشکی بر میداشتی در تمام مدت خدا داشت تو رو نگاه میکرد ؟ کودک: آره مامان جونم !
مادر: و فکر میکنی به تو چی میگفت ؟ کودک: میگفت غیر از ما دو نفر کسی نیست، پس میتونی دو تا برداری !
خداوند امید شجاعان است، نه بهانه ترسوها ...
نورمن وینست پیل اهل امریکا و نویسنده کتابهای انگیزشی
@autumn86
مادر: و فکر میکنی به تو چی میگفت ؟ کودک: میگفت غیر از ما دو نفر کسی نیست، پس میتونی دو تا برداری !
خداوند امید شجاعان است، نه بهانه ترسوها ...
نورمن وینست پیل اهل امریکا و نویسنده کتابهای انگیزشی
@autumn86
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا رادیو “دل” است، صدای مرا از عمق “قلبم” میشنوید.
این یک پیامک نیست، یک “احساس” پاک است که میگوید:
فراموشی در مرام ما نیست.
بلندی یلدا فقط یک دقیقه است، اما ارادت ما به شما بی انتهاست…
@autumn86
این یک پیامک نیست، یک “احساس” پاک است که میگوید:
فراموشی در مرام ما نیست.
بلندی یلدا فقط یک دقیقه است، اما ارادت ما به شما بی انتهاست…
@autumn86
شما عشق میورزید نه به خاطر آن که آن فرد از خانوادهی شما است. شما عشق میورزید نه به خاطر آن که آن فرد از دین یا اعتقاد شما است. شما عشق میورزید نه به خاطر آن که آن فرد پسر، دختر یا همسر شما است. شما عشق میورزید به این علت که آن فرد احتیاج به دوستداشتهشدن دارد ــ تمامش همین است.
شما بدون شرط و شروط عشق میورزید. این معنای عشقِ بیقید و شرط است.
شما عشق میورزید تا مایهی آسودگی شوید، تا رنج و درد را تسکین دهید و جایگزین کنید، تا موجب لذت و شادی شوید ــ به این علت که به آن نیاز دارد. شما در عوض این کار چیزی نمیخواهید.
تیچ_نات_هان
@autumn86
شما بدون شرط و شروط عشق میورزید. این معنای عشقِ بیقید و شرط است.
شما عشق میورزید تا مایهی آسودگی شوید، تا رنج و درد را تسکین دهید و جایگزین کنید، تا موجب لذت و شادی شوید ــ به این علت که به آن نیاز دارد. شما در عوض این کار چیزی نمیخواهید.
تیچ_نات_هان
@autumn86
✍شعبان راه ورود به ماه مبارک رمضان🔻
🔸مرحوم علامه رحمة الله علیه:
🔹سَرور گراميم ماه مبارك رمضان ماه اِمساك و سحر خيزى و شبزندهدارى و قدر يافتن و قرآن شنيدن و قرآن شدن و سرمشق گرفتن در پيش است، از هم اكنون كه ماه شعبان و ميقاتِ شهر الله است غسل توبه كن و به لباس وفا و وِلاء از دل و جان مُحرم شو و از صميم قلب لَبيك لبيك گو و در خويشتن سفرى كن و گِرد كعبه عشق طواف كن كه دستى از غيب برون آيد و كارى بكند.
@autumn86
🔸مرحوم علامه رحمة الله علیه:
🔹سَرور گراميم ماه مبارك رمضان ماه اِمساك و سحر خيزى و شبزندهدارى و قدر يافتن و قرآن شنيدن و قرآن شدن و سرمشق گرفتن در پيش است، از هم اكنون كه ماه شعبان و ميقاتِ شهر الله است غسل توبه كن و به لباس وفا و وِلاء از دل و جان مُحرم شو و از صميم قلب لَبيك لبيك گو و در خويشتن سفرى كن و گِرد كعبه عشق طواف كن كه دستى از غيب برون آيد و كارى بكند.
@autumn86
اسفند، اردیبهشتیترین حالتِ زمستان است...
از همان ماه های خوبِ خدا که جان میدهند برای دل را به خیابان زدنهای بیهوا و قدم زدنهای طولانی ...
انگار تمامِ آدمها، تنپوشی از مهربانی به تن کرده اند و لبهای تمام عابران شهر، در صمیمانه ترین حالتِ لبخند است .
اسفند، به گرگ و میشِ صبح میمانَد،
به خورشیدی در آستانهی طلوع،
و به رنگهای بنفش و سرد و بی روحی، در آستانهی سبز شدن ...
اسفند یعنی زمستان رفتنیست ،
یعنی بهار، در راه است ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
@autumn86
از همان ماه های خوبِ خدا که جان میدهند برای دل را به خیابان زدنهای بیهوا و قدم زدنهای طولانی ...
انگار تمامِ آدمها، تنپوشی از مهربانی به تن کرده اند و لبهای تمام عابران شهر، در صمیمانه ترین حالتِ لبخند است .
اسفند، به گرگ و میشِ صبح میمانَد،
به خورشیدی در آستانهی طلوع،
و به رنگهای بنفش و سرد و بی روحی، در آستانهی سبز شدن ...
اسفند یعنی زمستان رفتنیست ،
یعنی بهار، در راه است ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
@autumn86
ما در هر لحظه در حال تصمیم گیری هستیم، تصمیمات لحظه به لحظه و مداومی که می گیریم کل جهت گیری زندگی ما را تشکیل می دهد اینکه به چه سمت و سویی می رویم مجموعه ایی از تصمیمات کوچکی است که در هر موقعیت می گیریم و بر مبنای این تصمیم کاری انجام می دهیم.
به تصمیمیاتی که می گیرید هوشیار باشید و مهارتهای تصمیم گیری را یاد بگیرید، چون تصمیم گیری اکتسابی است و احتیاج به یک محیط غنی دارد میحطی که با الگوهایی که می گیرد که بر چه مبنایی چه چیزی را انتخاب کند.
کسی که تصمیم گیری بلد است یعنی تفکر کردن، تجزیه و تحلیل و ارزیابی بلد است.
برای خودتان وقت بگذارید.
@autumn86
به تصمیمیاتی که می گیرید هوشیار باشید و مهارتهای تصمیم گیری را یاد بگیرید، چون تصمیم گیری اکتسابی است و احتیاج به یک محیط غنی دارد میحطی که با الگوهایی که می گیرد که بر چه مبنایی چه چیزی را انتخاب کند.
کسی که تصمیم گیری بلد است یعنی تفکر کردن، تجزیه و تحلیل و ارزیابی بلد است.
برای خودتان وقت بگذارید.
@autumn86
دنیا خیلی جای عجیبیه..
یکی داره وحشتناک ترین روزای زندگیشو میگذرونه. یکی دیگه داره بهترین روزای زندگیشو میگذرونه.
یکی نمیدونه چجوری با غم از دست دادن خانواده اش کنار بیاد. یکی نمیدونه خانواده چیه اصلاً!
یکی نفساش بنده به یه دستگاه..
یکی نفساش بنده به یه انسان.
زندگی هر آدمی متفاوت تر از دیگری ..
آدمی که باهاش حرف میزنیم ، چه تو کوچه چه خیابون، یا هرجا
نمیدونیم داره چه روزایی رو میگذرونه و با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنه
انقدر به هم سخت نگیریم .!.
@autumn86
یکی داره وحشتناک ترین روزای زندگیشو میگذرونه. یکی دیگه داره بهترین روزای زندگیشو میگذرونه.
یکی نمیدونه چجوری با غم از دست دادن خانواده اش کنار بیاد. یکی نمیدونه خانواده چیه اصلاً!
یکی نفساش بنده به یه دستگاه..
یکی نفساش بنده به یه انسان.
زندگی هر آدمی متفاوت تر از دیگری ..
آدمی که باهاش حرف میزنیم ، چه تو کوچه چه خیابون، یا هرجا
نمیدونیم داره چه روزایی رو میگذرونه و با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنه
انقدر به هم سخت نگیریم .!.
@autumn86
جنایتكاری كه آدم كشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهكده رسید.
چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت. دودل بود كه سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى كند. توى جیبش چاقو را لمس مى كرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها كرد... سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.»
روزها، آدمكش فرارى جلوى دكه میوه فروشى ظاهر میشد. وبى آنكه كلمه اى ادا كند، صاحب دكه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت .یک شب، صاحب دكه وقتى كه مى خواست بساط خود را جمع كند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد .عكس توى روزنامه را شناخت .زیر عكس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.
میوه فروش شماره پلیس را گرفت... موقعی که پلیس او را مى برد،به میوه فروش گفت : «آن روزنامه را من جلو دكه تو گذاشتم . دیگر از فرار خسته شدم. هنگامى كه داشتم براى پایان دادن به زندگى ام تصمیم مى گرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
"بگذار جایزه پیدا كردن من، جبران زحمات تو باشد"
#گابریل_گارسیا_مارکز
@autumn86
چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت. دودل بود كه سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى كند. توى جیبش چاقو را لمس مى كرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها كرد... سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.»
روزها، آدمكش فرارى جلوى دكه میوه فروشى ظاهر میشد. وبى آنكه كلمه اى ادا كند، صاحب دكه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت .یک شب، صاحب دكه وقتى كه مى خواست بساط خود را جمع كند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد .عكس توى روزنامه را شناخت .زیر عكس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.
میوه فروش شماره پلیس را گرفت... موقعی که پلیس او را مى برد،به میوه فروش گفت : «آن روزنامه را من جلو دكه تو گذاشتم . دیگر از فرار خسته شدم. هنگامى كه داشتم براى پایان دادن به زندگى ام تصمیم مى گرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
"بگذار جایزه پیدا كردن من، جبران زحمات تو باشد"
#گابریل_گارسیا_مارکز
@autumn86
ببخش چون :
تا وقتی نبخشیدهای انرژی حیاتیات را صرف آن اتفاق میکنی.
تا وقتی به آن فکر میکنی، در جایی از وجودت نیرویی تو را بسته است که امکان حرکت را از تو میگیرد.
وقتی نمی بخشی لیاقت دریافت خودت را از هستی پایین میآوری.
وقتی نبخشیده ای، نمیتوانی گذر کنی و در همان جا از هستی باقی میمانی.
ببخش تا آزاد شوی.
هیچ جا ارزش ماندن ندارد. همه جا فقط مکانی برای گذر است تا رسیدن به لا مکان.
به خاطر خودت ببخش نه هیچکس دیگر.
چون میخواهی خودت را دوست داشته باشی و نهایت خودت را ببینی.
@autumn86
تا وقتی نبخشیدهای انرژی حیاتیات را صرف آن اتفاق میکنی.
تا وقتی به آن فکر میکنی، در جایی از وجودت نیرویی تو را بسته است که امکان حرکت را از تو میگیرد.
وقتی نمی بخشی لیاقت دریافت خودت را از هستی پایین میآوری.
وقتی نبخشیده ای، نمیتوانی گذر کنی و در همان جا از هستی باقی میمانی.
ببخش تا آزاد شوی.
هیچ جا ارزش ماندن ندارد. همه جا فقط مکانی برای گذر است تا رسیدن به لا مکان.
به خاطر خودت ببخش نه هیچکس دیگر.
چون میخواهی خودت را دوست داشته باشی و نهایت خودت را ببینی.
@autumn86
گر به هرزخمي تو پركينه شوي
پس كجا بي صيقل، آيينه شوي
مولانای_جان
📘گاهي بايد از كنار يكسري مسائل جزئي گذشت.
خيلي از طعنه ها و كنايه ها و شكست ها را بايد در همان زمان دفن كرد مسائلي را كه چون خوره به جان آدمي مي افتد و به تدريج سراسر روح فرد را پر از كينه مي كند.
دنياي ما دنياي گلايه هاست دنياي برخوردها و تشويش ها دنيايي كه هركداممان در روز در معرض هزاران زخمهاي روحي هستيم كه مارا بي رحمانه هدف قرار مي دهند.
اينجاست كه مولانا مي فرمايد: اگر قرار است عارف در سلوك خويش از هر برخورد و از هر زخم كينه اي به دل گيرد كجا ميتواند مانند آيينه صاف و بي زنگار شود تا نور حقيقت در آن منعكس گردد بايد كه عارف قلب آيينه سان خويش را از زنگار بزدايد و چشمانش را به زيباييهاي زندگي عادت دهد....
زندگیتون سراسر از زیبایی ها.....
@autumn86
پس كجا بي صيقل، آيينه شوي
مولانای_جان
📘گاهي بايد از كنار يكسري مسائل جزئي گذشت.
خيلي از طعنه ها و كنايه ها و شكست ها را بايد در همان زمان دفن كرد مسائلي را كه چون خوره به جان آدمي مي افتد و به تدريج سراسر روح فرد را پر از كينه مي كند.
دنياي ما دنياي گلايه هاست دنياي برخوردها و تشويش ها دنيايي كه هركداممان در روز در معرض هزاران زخمهاي روحي هستيم كه مارا بي رحمانه هدف قرار مي دهند.
اينجاست كه مولانا مي فرمايد: اگر قرار است عارف در سلوك خويش از هر برخورد و از هر زخم كينه اي به دل گيرد كجا ميتواند مانند آيينه صاف و بي زنگار شود تا نور حقيقت در آن منعكس گردد بايد كه عارف قلب آيينه سان خويش را از زنگار بزدايد و چشمانش را به زيباييهاي زندگي عادت دهد....
زندگیتون سراسر از زیبایی ها.....
@autumn86
*دارم به خانه سالمندان ميروم*
این متن توسط یک خانم نویسنده بازنشسته نوشته شده که احساسش را زمان انتقال به خانه سالمندان به نگارش در آورده است:
*دارم به خانه سالمندان میروم،مجبورم.*
وقتی زندگی به نقطه ای میرسد که دیگر قادر به حمایت از خودت نیستی، بچه هایت به نگهداری از فرزندان خودشان مشغول اند و نمی توانند ازتو نگهداری کنند،
این تنها راه باقیمانده است.
خانه سالمندان شرایط خوبی دارد: اتاقی ساده، همه نوع وسایل سرگرمی، غذای خوشمزه، خدمات هم خوب است.
فضا هم بسیار زیباست اما قیمتش ارزان نیست.
حقوق بازنشستگی من به سختی می تواند این هزینه را پوشش دهد.
البته اگر خانه ی خودم را بفروشم به راحتی از پس هزینه اش برمی آیم.
می توانم در بازنشستگی خرجش کنم؛ تازه ارث خوبی هم برای پسرم بگذارم.
پسرم میگوید : «پول ها و اموالت باید به خودت لذت بدهد. ناراحتِ ما نباش.»
حالا من باید برای رفتن به خانه سالمندان آماده شوم.
به هم ریختن خانه خیلی چیزها را دربرمی گیرد:
1⃣ جعبه ها، چمدان ها، کابینت و کشوها که پر از لوازم زندگی است، لباس ها و لوازم خواب برای تمام فصول.
2⃣ از جمع کردن خوشم می آمد.
کلکسیون تمبر، ده ها نوع قوری دارم. کلکسیون های کوچک زیاد، مثل گردنبندهایی از سنگ کهربا و چوب گردو و از این قبیل.
3⃣ عاشق کتابم. کتابخانهام پر از کتاب است. انواع شیشه بطری مرغوب خارجی.
از هر نوع وسایل آشپزخونه چند ست دارم.
4⃣ دیگ و قابلمه و بشقاب و هر چه که می شود دریک آشپزخانه پر تصور کرد.
ده ها آلبوم پر از عکس و...
به خانه پر از لوازم نگاه میکنم و نگران می شوم.
خانه سالمندان تنها یک اتاق با یک کابینت، یک میز، یک تخت، یک کاناپه، یک یخچال، یک تلویزیون، یک گاز و ماشین لباسشویی دارد.
دیگر جایی برای آن همه وسایلی که یک عمر جمع کرده ام ندارد.
یک لحظه فکر می کنم مالی که جمع کرده ام، دیگر متعلق به من نیست.
در واقع این مال متعلق به دنیاست.
به این ها نگاه می کنم، با آن ها بازی می کنم، از آن ها استفاده می کنم، ولی نمی توانم آن ها را با خودم به خانه سالمندان ببرم.
می خواهم همه اموالم را ببخشم، ولی نمی توانم؛ هضمش برایم مشکل است.
از طرفی بچه ها و نوه هایم برای کارهایم و این همه چیز جمع آوری شده ارزش آنچنانی قائل نیستند.
به راحتی می توانم تصور کنم که آن ها با این همه چیزی که با سختی جمع کرده ام، چطور برخورد می کنند:
همه لباس ها و پوشاک گران قیمت دور ریخته می شود. عکس های با ارزش نابود می شود، کتاب ها، فلهای فروخته می شود.
کلکسیون هایم چه ؟؟!!!!
مبلمان هم با قیمتی بسیار کم فروخته می شود.
از بین کوه لباسی که جمع کرده بودم، چند تکه برداشتم، چند تا وسیله آشپزخانه، چند تا از کتاب های مورد علاقهام و چند تا قوری چای.
کارت شناسایی و شهروندی، بیمه، سند خانه و البته کارت بانکی، تمام.
این همه متعلقات من است. میروم و با همسایهها، خداحافظی میکنم....
سه بار سرم را به طرف درب خانه خم می کنم و آن را به دنیا می سپارم.
*بله در زندگی، شما روی یک تخت می خوابید و در یک اتاق زندگی می کنید بقیه اش برای تماشا و بازی است.*
بالاخره مردم بعد از یک عمر زندگی می فهمند:
ما واقعا چیز زیادی نیاز نداریم.
1⃣ دور خودتان را برای خوشحال شدن، خیلی شلوغ نکنید.
2⃣ رقابت برای شهرت و ثروت خنده دار است.
3⃣ زندگی بیشتر از یک تختخواب نیست.
4⃣ افسوس
که هر چه برده ایم، باختنی است.
5⃣ برداشته ها، تمام گذاشتنی است.
پس در لحظه و حال زندگی کنید.
زیاد در گیر تجملات، خانه، ماشین و.... نباشید.
*در یک کلام انبار دار نباشید.*
*سبکبال باشید، از زندگی لذت ببرید، خوب باشید، با خودتان، با دیگران، با همه.*
« خوب بخورید ، خوب بپوشید ، خوب سفر کنید ، زندگی را زیاد سخت نگیرید
@autumn86
این متن توسط یک خانم نویسنده بازنشسته نوشته شده که احساسش را زمان انتقال به خانه سالمندان به نگارش در آورده است:
*دارم به خانه سالمندان میروم،مجبورم.*
وقتی زندگی به نقطه ای میرسد که دیگر قادر به حمایت از خودت نیستی، بچه هایت به نگهداری از فرزندان خودشان مشغول اند و نمی توانند ازتو نگهداری کنند،
این تنها راه باقیمانده است.
خانه سالمندان شرایط خوبی دارد: اتاقی ساده، همه نوع وسایل سرگرمی، غذای خوشمزه، خدمات هم خوب است.
فضا هم بسیار زیباست اما قیمتش ارزان نیست.
حقوق بازنشستگی من به سختی می تواند این هزینه را پوشش دهد.
البته اگر خانه ی خودم را بفروشم به راحتی از پس هزینه اش برمی آیم.
می توانم در بازنشستگی خرجش کنم؛ تازه ارث خوبی هم برای پسرم بگذارم.
پسرم میگوید : «پول ها و اموالت باید به خودت لذت بدهد. ناراحتِ ما نباش.»
حالا من باید برای رفتن به خانه سالمندان آماده شوم.
به هم ریختن خانه خیلی چیزها را دربرمی گیرد:
1⃣ جعبه ها، چمدان ها، کابینت و کشوها که پر از لوازم زندگی است، لباس ها و لوازم خواب برای تمام فصول.
2⃣ از جمع کردن خوشم می آمد.
کلکسیون تمبر، ده ها نوع قوری دارم. کلکسیون های کوچک زیاد، مثل گردنبندهایی از سنگ کهربا و چوب گردو و از این قبیل.
3⃣ عاشق کتابم. کتابخانهام پر از کتاب است. انواع شیشه بطری مرغوب خارجی.
از هر نوع وسایل آشپزخونه چند ست دارم.
4⃣ دیگ و قابلمه و بشقاب و هر چه که می شود دریک آشپزخانه پر تصور کرد.
ده ها آلبوم پر از عکس و...
به خانه پر از لوازم نگاه میکنم و نگران می شوم.
خانه سالمندان تنها یک اتاق با یک کابینت، یک میز، یک تخت، یک کاناپه، یک یخچال، یک تلویزیون، یک گاز و ماشین لباسشویی دارد.
دیگر جایی برای آن همه وسایلی که یک عمر جمع کرده ام ندارد.
یک لحظه فکر می کنم مالی که جمع کرده ام، دیگر متعلق به من نیست.
در واقع این مال متعلق به دنیاست.
به این ها نگاه می کنم، با آن ها بازی می کنم، از آن ها استفاده می کنم، ولی نمی توانم آن ها را با خودم به خانه سالمندان ببرم.
می خواهم همه اموالم را ببخشم، ولی نمی توانم؛ هضمش برایم مشکل است.
از طرفی بچه ها و نوه هایم برای کارهایم و این همه چیز جمع آوری شده ارزش آنچنانی قائل نیستند.
به راحتی می توانم تصور کنم که آن ها با این همه چیزی که با سختی جمع کرده ام، چطور برخورد می کنند:
همه لباس ها و پوشاک گران قیمت دور ریخته می شود. عکس های با ارزش نابود می شود، کتاب ها، فلهای فروخته می شود.
کلکسیون هایم چه ؟؟!!!!
مبلمان هم با قیمتی بسیار کم فروخته می شود.
از بین کوه لباسی که جمع کرده بودم، چند تکه برداشتم، چند تا وسیله آشپزخانه، چند تا از کتاب های مورد علاقهام و چند تا قوری چای.
کارت شناسایی و شهروندی، بیمه، سند خانه و البته کارت بانکی، تمام.
این همه متعلقات من است. میروم و با همسایهها، خداحافظی میکنم....
سه بار سرم را به طرف درب خانه خم می کنم و آن را به دنیا می سپارم.
*بله در زندگی، شما روی یک تخت می خوابید و در یک اتاق زندگی می کنید بقیه اش برای تماشا و بازی است.*
بالاخره مردم بعد از یک عمر زندگی می فهمند:
ما واقعا چیز زیادی نیاز نداریم.
1⃣ دور خودتان را برای خوشحال شدن، خیلی شلوغ نکنید.
2⃣ رقابت برای شهرت و ثروت خنده دار است.
3⃣ زندگی بیشتر از یک تختخواب نیست.
4⃣ افسوس
که هر چه برده ایم، باختنی است.
5⃣ برداشته ها، تمام گذاشتنی است.
پس در لحظه و حال زندگی کنید.
زیاد در گیر تجملات، خانه، ماشین و.... نباشید.
*در یک کلام انبار دار نباشید.*
*سبکبال باشید، از زندگی لذت ببرید، خوب باشید، با خودتان، با دیگران، با همه.*
« خوب بخورید ، خوب بپوشید ، خوب سفر کنید ، زندگی را زیاد سخت نگیرید
@autumn86
🔴متن محسن چاوشی پیرامون آهنگ جدیدش
به نام خدا
از اول اعتراضات و نزدیک به دو ماه است فکر میکنم و رصد میکنم تا نکتهای را در آنسوی مرزها بیابم که جذبم کند و حرف حق باشد اما به وجدانم قسم که هرچه گشتم ناامیدتر شدم، پس سکوت کردم!
و در این سکوت دیدم حق با بعضی از شماست: من «وسطم»
«وسط» مثل عابری که دی ماه در خیابان به گران شدن گوشت فکر میکرد و از پشت تیر به سرش خورده بود
وسط مثل پیرزنی روستایی که نه تلویزیون دارد و نه گوشی موبایل؛ فقط آلزایمر دارد و پسری که بیکار شده و چند ماه است قرصهایش را به موقع نمیرساند…
و این «وسط»خیلی جای بزرگی است و خیلیها در آن جا میشوند
اصلا جریانی که این «وسط» را ندارد نمیتواند انقلابی را رقم بزند یا حکومتش را حفظ کند!
در این دو ماه قلبم سوخت برای کشتهشدگان…
اما دست خودم نبود!
من به عنوان کسی در وسط، قلبم برای پلیس و معترض و عابر با هم میسوخت و برای هر هموطنی که ناچار به خیابان آمده بود و دیگر به خانه برنگشت…
در خانهی من نه صدا وسیما یکریز جمهوری اسلامی را تبیین میکند نه اینترنشنال و منو تو مجال حضور دارند
در خانه من اما هنوز چراغ منطق روشن است و ذهن جستجوگرم آزاد است به هر مباحثهای وارد شود و هر حرف حقی، مهر تایید دریافت کند و مهم نباشد که این حرف از دهان چه کسی خارج شده است.
در این دو ماه خیلی فکر کردم و کسانی را دیدم که حتی یک دقیقه فرصت آزادانه و در خلوت فکر کردن را نداشتهاند و هرچه از رسانه به خوردشان داده بودند را پشت هم تکرار میکردند ؛ آنچنان مسخ و مسحور که از کینهی حاکمیت حاضرند شب را روز بنامند و روز را شب…
و ایران امروز ما چقدر در فضای رسانه باخته است.
به این فکر کردم که اگر برای هر کشوری حتی سوییس هم دهها شبکه اپوزیسیون به زبان خودشان سالها و شبانه روز محتوا تولید میکردند که “سوییس کشور خوبی نیست” اکنون درصدی از همین کسانی که در رفاه مطلق هستند نیز به دنبال براندازی بودند…
آری همین رسانه کاری با کشور ِساموراییهای متعصب کرد که در خیابانها به سربازان آمریکایی لبخند گرم بزنند بیآنکه یادشان بیاید در هیروشیما و ناکازاکی چه بلایی به سرشان آوردهاند…
به هر حال هر چه فکر کردم دیدم نمیتوانم از بیگانه بخواهم به کشورم حمله کند!
دیدم نمیتوانم کنار سلبریتیهایی باشم که به اعتقادات لااقل نیمی از مردم کشورم ناسزا میگویند و تهدید به قرآنسوزی میکنند و بدون اینکه خندهشان بگیرد، بشارت آزادی میدهند!
دیدم حتی نمیتوانم از اهالی جزیرهی اپستین بخواهم به جان کودکان و دختران بیگناه وطنم کاری نداشته باشند!!
تا اینکه جنگ شروع شد و کمکها رسیدند،همچنان که قبل از ما کمکها به ویتنام و افغانستان و عراق و لیبی و… رسیده بودند
دیدم جنگ است و فقط میتوانم بخوانم!
که اگر در زمان پهلوی و قاجار هم بودم و بیگانهای به کشورم یورش میبرد همین کار را میکردم…
برای دلگرمی مردم و کسانی که از مردمم دفاع میکنند خواندم…
«حسبی الله» گفتگوی من با مولایم علی (ع) است
و براستی خدا برای ما بس است…
اکنون به عنوان کسی در وسط، حاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم نقایص خود را برطرف کند تا اینکه با عدهای همصدا شوم و پوریم دیگری را در تقویم اسراییل رقم بزنم که در فردای به اصطلاح آزادی با چکمه روی سنگ قبر هموطنانم سرود شادی بخوانند!
و آن عده!
آن عده خیلی دیر میفهمند که در جهان هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمیکند و علاج واقعی در وطنهاست!
این را هم به آن عدهای که سمت درست تاریخ را به من گوشزد میکنند میگویم:
اصلا سمت درست تاریخ و هرچه میبافید ارزانی خودتان…
من ترجیحم این است که
در همین وسط بایستم و بمیرم
وسط مدرسه میناب
وسط خانههایی که سفرههایشان کوچک شد
وسط صدای اذان در حیاط مسجدی فرو ریخته…
وسط خیابانهای شهرم…
محسن چاوشی/ اسفند ۱۴۰۴
@autumn86
به نام خدا
از اول اعتراضات و نزدیک به دو ماه است فکر میکنم و رصد میکنم تا نکتهای را در آنسوی مرزها بیابم که جذبم کند و حرف حق باشد اما به وجدانم قسم که هرچه گشتم ناامیدتر شدم، پس سکوت کردم!
و در این سکوت دیدم حق با بعضی از شماست: من «وسطم»
«وسط» مثل عابری که دی ماه در خیابان به گران شدن گوشت فکر میکرد و از پشت تیر به سرش خورده بود
وسط مثل پیرزنی روستایی که نه تلویزیون دارد و نه گوشی موبایل؛ فقط آلزایمر دارد و پسری که بیکار شده و چند ماه است قرصهایش را به موقع نمیرساند…
و این «وسط»خیلی جای بزرگی است و خیلیها در آن جا میشوند
اصلا جریانی که این «وسط» را ندارد نمیتواند انقلابی را رقم بزند یا حکومتش را حفظ کند!
در این دو ماه قلبم سوخت برای کشتهشدگان…
اما دست خودم نبود!
من به عنوان کسی در وسط، قلبم برای پلیس و معترض و عابر با هم میسوخت و برای هر هموطنی که ناچار به خیابان آمده بود و دیگر به خانه برنگشت…
در خانهی من نه صدا وسیما یکریز جمهوری اسلامی را تبیین میکند نه اینترنشنال و منو تو مجال حضور دارند
در خانه من اما هنوز چراغ منطق روشن است و ذهن جستجوگرم آزاد است به هر مباحثهای وارد شود و هر حرف حقی، مهر تایید دریافت کند و مهم نباشد که این حرف از دهان چه کسی خارج شده است.
در این دو ماه خیلی فکر کردم و کسانی را دیدم که حتی یک دقیقه فرصت آزادانه و در خلوت فکر کردن را نداشتهاند و هرچه از رسانه به خوردشان داده بودند را پشت هم تکرار میکردند ؛ آنچنان مسخ و مسحور که از کینهی حاکمیت حاضرند شب را روز بنامند و روز را شب…
و ایران امروز ما چقدر در فضای رسانه باخته است.
به این فکر کردم که اگر برای هر کشوری حتی سوییس هم دهها شبکه اپوزیسیون به زبان خودشان سالها و شبانه روز محتوا تولید میکردند که “سوییس کشور خوبی نیست” اکنون درصدی از همین کسانی که در رفاه مطلق هستند نیز به دنبال براندازی بودند…
آری همین رسانه کاری با کشور ِساموراییهای متعصب کرد که در خیابانها به سربازان آمریکایی لبخند گرم بزنند بیآنکه یادشان بیاید در هیروشیما و ناکازاکی چه بلایی به سرشان آوردهاند…
به هر حال هر چه فکر کردم دیدم نمیتوانم از بیگانه بخواهم به کشورم حمله کند!
دیدم نمیتوانم کنار سلبریتیهایی باشم که به اعتقادات لااقل نیمی از مردم کشورم ناسزا میگویند و تهدید به قرآنسوزی میکنند و بدون اینکه خندهشان بگیرد، بشارت آزادی میدهند!
دیدم حتی نمیتوانم از اهالی جزیرهی اپستین بخواهم به جان کودکان و دختران بیگناه وطنم کاری نداشته باشند!!
تا اینکه جنگ شروع شد و کمکها رسیدند،همچنان که قبل از ما کمکها به ویتنام و افغانستان و عراق و لیبی و… رسیده بودند
دیدم جنگ است و فقط میتوانم بخوانم!
که اگر در زمان پهلوی و قاجار هم بودم و بیگانهای به کشورم یورش میبرد همین کار را میکردم…
برای دلگرمی مردم و کسانی که از مردمم دفاع میکنند خواندم…
«حسبی الله» گفتگوی من با مولایم علی (ع) است
و براستی خدا برای ما بس است…
اکنون به عنوان کسی در وسط، حاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم نقایص خود را برطرف کند تا اینکه با عدهای همصدا شوم و پوریم دیگری را در تقویم اسراییل رقم بزنم که در فردای به اصطلاح آزادی با چکمه روی سنگ قبر هموطنانم سرود شادی بخوانند!
و آن عده!
آن عده خیلی دیر میفهمند که در جهان هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمیکند و علاج واقعی در وطنهاست!
این را هم به آن عدهای که سمت درست تاریخ را به من گوشزد میکنند میگویم:
اصلا سمت درست تاریخ و هرچه میبافید ارزانی خودتان…
من ترجیحم این است که
در همین وسط بایستم و بمیرم
وسط مدرسه میناب
وسط خانههایی که سفرههایشان کوچک شد
وسط صدای اذان در حیاط مسجدی فرو ریخته…
وسط خیابانهای شهرم…
محسن چاوشی/ اسفند ۱۴۰۴
@autumn86
🔷️”در سپیده دم روز معلم، درودے به بلندای آسمان بر شما که دانایے را با ما قسمت کردید و نادانے را از ما زدودید. دستان پر مهرتان، سرچشمه ے جویبار علم بود و اندیشه ے تابناکتان، روشنگر راه. تقدیر از شما، به وسعت تمام واژگان ناتوان است.”