• دیگری وجود ندارد. هرچه هست، یک «منِ» ممتد است و سایههایی از اشخاصْ که بنظر میرسد وجود دارند.
چیزها را نمیدانم…
@authors_editor
چیزها را نمیدانم…
@authors_editor
👍2🤯2❤1
رمان و سکس.pdf
53.4 KB
• اساساً، بدنْ روایتمند است؛ همانطور که هر روایتی بدن دارد.
—-
شرحِ مفصلی را به اختصار کشاندن، چنین حاصلی دارد! جستاری باشد، شاید.
@authors_editor
—-
شرحِ مفصلی را به اختصار کشاندن، چنین حاصلی دارد! جستاری باشد، شاید.
@authors_editor
❤🔥3👍3👏2🔥1🤔1😎1
• تمام ادبیات
هیچ نویسندهای تمام ادبیات را نمیشناسد؛ هر نویسندهٔ بزرگ، تنها چند قلمرو را چنان عمیق میشناسد که گویی آنها را زیسته است.
@authors_editor
هیچ نویسندهای تمام ادبیات را نمیشناسد؛ هر نویسندهٔ بزرگ، تنها چند قلمرو را چنان عمیق میشناسد که گویی آنها را زیسته است.
@authors_editor
👍5❤3🐳2
ویراستارِ نویسنده
سرخ.pdf
با نهایت احترام، تقدیم به زندهنام رها بهلولیپور؛ که در آن روز هجدهم از ماه خون به ضرب گلولهٔ نامردمی بر زمین افتاد و فرداش جان سپرد.
🖤
@authors_editor
🖤
@authors_editor
❤3💔3🕊1
دیگر منی در جهان نخواهد بود.pdf
50.5 KB
پیش از تاریکی، من بودم و چیزی در من بود و من در چیزی بودم. و من جان نداشت و هر چیز سراسر جان بود.
@authours_editor
@authours_editor
❤4🗿3
• تمدنِ وابسته به نوشتار
به رغم توسعهٔ بازنمودهای تصویری، اکنون ما حتی بیش از پیش به یک تمدنِ وابسته به نوشتار دچاریم. و سرانجام آنکه درک یک نظام تصویری، و ابژههایی که مدلولهای مستقل از زبان داشته باشند، هر چه بیشتر ناممکن میشود. برای درک دلالتهای محتوا، ناچار از فردی کردنِ زبان هستیم: هیچ معنایی که تعینیافته نباشد امکان وجود ندارد و جهانِ مدلولها چیزی جدا از جهانِ زبان نیست.
• مبانی نشانهشناسی، رولان بارت، با ترجمهٔ صادق رشیدی و فرزانه دوستی، انتشارات علمی و فرهنگی.
@authors_editor
به رغم توسعهٔ بازنمودهای تصویری، اکنون ما حتی بیش از پیش به یک تمدنِ وابسته به نوشتار دچاریم. و سرانجام آنکه درک یک نظام تصویری، و ابژههایی که مدلولهای مستقل از زبان داشته باشند، هر چه بیشتر ناممکن میشود. برای درک دلالتهای محتوا، ناچار از فردی کردنِ زبان هستیم: هیچ معنایی که تعینیافته نباشد امکان وجود ندارد و جهانِ مدلولها چیزی جدا از جهانِ زبان نیست.
• مبانی نشانهشناسی، رولان بارت، با ترجمهٔ صادق رشیدی و فرزانه دوستی، انتشارات علمی و فرهنگی.
@authors_editor
👍2🔥1
Forwarded from Aliasghar Takaloo
• یک حکایت کوچک، فرانتس کافکا
یک حکایت کوتاه، یک قصۀ کوتاه و دیگر اسمهایی که برای این داستانک، تمثیل، یادداشت یا هر چیز دیگر در نظر گرفتهاند، در سال 1917 نگاشته شده است. در این زمان کافکا 37 ساله بوده است و با زمان مرگ تنها چهار سال فاصله داشته.
قطعات کوتاهکوتاه محمل خوبی برای گریز از رنج آفرینش یک اثر هنری ناب هستند و در عین حال میتوانند ظرفیتهای بیمانندی برای بیان وجوهی از زندگی داشته باشند که معمولاً در تفصیل و توصیف از نظر پنهان میماند.
• از کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل 2، ترجمه و تحلیل: شادمان شکروی، انتشارات هیلا.
• موسیقی: A tale, Javier navarrete
• گوینده: علی اصغر تکلو
@authors_editor
یک حکایت کوتاه، یک قصۀ کوتاه و دیگر اسمهایی که برای این داستانک، تمثیل، یادداشت یا هر چیز دیگر در نظر گرفتهاند، در سال 1917 نگاشته شده است. در این زمان کافکا 37 ساله بوده است و با زمان مرگ تنها چهار سال فاصله داشته.
قطعات کوتاهکوتاه محمل خوبی برای گریز از رنج آفرینش یک اثر هنری ناب هستند و در عین حال میتوانند ظرفیتهای بیمانندی برای بیان وجوهی از زندگی داشته باشند که معمولاً در تفصیل و توصیف از نظر پنهان میماند.
• از کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل 2، ترجمه و تحلیل: شادمان شکروی، انتشارات هیلا.
• موسیقی: A tale, Javier navarrete
• گوینده: علی اصغر تکلو
@authors_editor
❤8
• دیوانه نویسنده!
«ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما»
حافظ
و اما...
-گروتفسکی، آن کارگردان بزرگ تئاتر، آموزههایی دارد دربارۀ بدن بازیگر و راه و روش هدایت و پرورش آن. اهل فن میدانند که گاهی بازیگرانش را با تمرینهای بدنی سنگین خسته میکرد و سپس شروع میکرد. ناگفته نماند، پیادهسازی آنچه آن مرد بزرگ پیش میبرد و چیزهای زیادی که احتمالاً در ذهن داشت، آن هم در قالب و نوعی دیگر از هنر، به همین سادگیها هم نیست؛ اما... قصدم این است پی خستگی را در نوشتن بگیرم...
اکنون که به اندازۀ کافی خستهام؛ بیخواب ماندهام شبی را که نبایست و با وجودی که هزار نطق و گلۀ دیگر از زندگی دارم، میخواهم با تکیه بر متد گروتفسکی، داستان کوتاهی بنویسم.
این نه کاریست آسوده و نه کاریست معقول. باری بر من است تا آنچه بر من حادث شده را روی کاغذ بیاورم؛ همانطور که ما در «مثلث ادبی کُنه» پیاش را میگرفتیم.
فقدان همیشه یکی از گزارههای پربحث ما بود؛ فقدان در اثر، در هنرمند و در... باری ابراز!
اگر موفق شدم به داستانی برسم، اطلاعرسانی میکنم و اگر شکست در پیام آمد نیز صداقت به اعتراف میکشم.
دیگر اینکه ما متفکرانی داریم و داشتهایم که «متفکرانِ ژست»شان مینامند؛ از آن دستهاند: نیچه، سارتر، کامو و شاید سوزان سانتاگ و سیمون دوبووار. این ژست نه البته توضیحی ساده دارد. پیچیدهتر از ادابازیست. باری، بروم پی کارم. تا سحر چه زاید باز...
• علیاصغر تکلو
@authors_editor
«ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما»
حافظ
و اما...
-گروتفسکی، آن کارگردان بزرگ تئاتر، آموزههایی دارد دربارۀ بدن بازیگر و راه و روش هدایت و پرورش آن. اهل فن میدانند که گاهی بازیگرانش را با تمرینهای بدنی سنگین خسته میکرد و سپس شروع میکرد. ناگفته نماند، پیادهسازی آنچه آن مرد بزرگ پیش میبرد و چیزهای زیادی که احتمالاً در ذهن داشت، آن هم در قالب و نوعی دیگر از هنر، به همین سادگیها هم نیست؛ اما... قصدم این است پی خستگی را در نوشتن بگیرم...
اکنون که به اندازۀ کافی خستهام؛ بیخواب ماندهام شبی را که نبایست و با وجودی که هزار نطق و گلۀ دیگر از زندگی دارم، میخواهم با تکیه بر متد گروتفسکی، داستان کوتاهی بنویسم.
این نه کاریست آسوده و نه کاریست معقول. باری بر من است تا آنچه بر من حادث شده را روی کاغذ بیاورم؛ همانطور که ما در «مثلث ادبی کُنه» پیاش را میگرفتیم.
فقدان همیشه یکی از گزارههای پربحث ما بود؛ فقدان در اثر، در هنرمند و در... باری ابراز!
اگر موفق شدم به داستانی برسم، اطلاعرسانی میکنم و اگر شکست در پیام آمد نیز صداقت به اعتراف میکشم.
دیگر اینکه ما متفکرانی داریم و داشتهایم که «متفکرانِ ژست»شان مینامند؛ از آن دستهاند: نیچه، سارتر، کامو و شاید سوزان سانتاگ و سیمون دوبووار. این ژست نه البته توضیحی ساده دارد. پیچیدهتر از ادابازیست. باری، بروم پی کارم. تا سحر چه زاید باز...
• علیاصغر تکلو
@authors_editor
👍1👏1
ویراستارِ نویسنده
• دیوانه نویسنده! «ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما» حافظ و اما... -گروتفسکی، آن کارگردان بزرگ تئاتر، آموزههایی دارد دربارۀ بدن بازیگر و راه و روش هدایت و پرورش آن. اهل فن میدانند که گاهی بازیگرانش را با تمرینهای بدنی سنگین…
طرحِ داستان در آمد. خوابم برد.
😅🤦♂️
😅🤦♂️
👀2🥱1🤣1
• …
نزدیک به پنجاه دفتر دارم، بهعلاوهٔ بیش از دو هزار نوشته که شامل روزنوشت و تحقیق و پژوهش و جزوهٔ تحقیقی و داستان و شعر و گاهی مقاله و جستار میشه.
بیش از همهچیز در این نوشتهها، ایدههای من هستن.
و بسیار زیادن در این نوشتهها: شرحِ فقدان!
اما بگذریم؛ مسئله این نیست که چه کارهایی انجام دادهم و چی دارم.
فقط…
اینروزها خیلی تلاش میکنم که همهٔ هرچیزی رو که دارم، به علاوهٔ کتابهام رو آتش نزنم و خودم رو هم در کنارشون... .
خلاصه کنم: کار در نمیاد. دارم در نمیام. دارم تقلا میکنم و هیچ اتفاقی -که باید- نمیافته.
تا باد چه میخواهد
Sent.
نزدیک به پنجاه دفتر دارم، بهعلاوهٔ بیش از دو هزار نوشته که شامل روزنوشت و تحقیق و پژوهش و جزوهٔ تحقیقی و داستان و شعر و گاهی مقاله و جستار میشه.
بیش از همهچیز در این نوشتهها، ایدههای من هستن.
و بسیار زیادن در این نوشتهها: شرحِ فقدان!
اما بگذریم؛ مسئله این نیست که چه کارهایی انجام دادهم و چی دارم.
فقط…
اینروزها خیلی تلاش میکنم که همهٔ هرچیزی رو که دارم، به علاوهٔ کتابهام رو آتش نزنم و خودم رو هم در کنارشون... .
خلاصه کنم: کار در نمیاد. دارم در نمیام. دارم تقلا میکنم و هیچ اتفاقی -که باید- نمیافته.
تا باد چه میخواهد
Sent.
❤5✍1😨1
ویراستارِ نویسنده
• … نزدیک به پنجاه دفتر دارم، بهعلاوهٔ بیش از دو هزار نوشته که شامل روزنوشت و تحقیق و پژوهش و جزوهٔ تحقیقی و داستان و شعر و گاهی مقاله و جستار میشه. بیش از همهچیز در این نوشتهها، ایدههای من هستن. و بسیار زیادن در این نوشتهها: شرحِ فقدان! اما بگذریم؛…
📝 اشکال نداره. دوباره از نو…
👊🏼✍🏼
👊🏼✍🏼
❤🔥2❤2🔥1
از بساط فلک آن سوی بود بازی ما
شش جهت کیست به ششدر فکند بازی ما؟
ما حریفان کهنسال جهان ازلیم
طفل شش روزه عالم ندهد بازی ما
تخته نقش مرادست دل ساده دلان
بازی خود دهد آن کس که دهد بازی ما
قوت بازوی اقبال، رسا افتاده است
نیست محتاج به تعلیم و مدد بازی ما
خانه پرداختگانیم درین بازیگاه
دل ز بازیچه گردون نخورد بازی ما
پیری و طفل مزاجی به هم آمیخته ایم
تا شب مرگ به آخر نرسد بازی ما
روزگاری است به گردون دغا هم نردیم
عجبی نیست اگر پخته بود بازی ما
چون زر قلب نداریم به خود امیدی
در شب تار جهان تا که خورد بازی ما؟
ظاهر و باطن ما آینه یکدگرند
خاک در چشم حریفی که دهد بازی ما
بود ما محض نمودست، سرابیم سراب
جای رحم است بر آن کس که خورد بازی ما
جامه را پرده درویشی خود ساخته ایم
ندهد فقر به تشریف نمد، بازی ما
چه خیال است که از پای نشیند صائب
تا به هر کوچه چو طفلان ندود بازی ما
• صائبِ عزیز
__
پیآمد: ممنون از دوستی که محبت خود را به پیامِ ناشناس وامیگذارد.
__
نویسنده مردنیست؛ بیدارم کنید.
@authors_editor
شش جهت کیست به ششدر فکند بازی ما؟
ما حریفان کهنسال جهان ازلیم
طفل شش روزه عالم ندهد بازی ما
تخته نقش مرادست دل ساده دلان
بازی خود دهد آن کس که دهد بازی ما
قوت بازوی اقبال، رسا افتاده است
نیست محتاج به تعلیم و مدد بازی ما
خانه پرداختگانیم درین بازیگاه
دل ز بازیچه گردون نخورد بازی ما
پیری و طفل مزاجی به هم آمیخته ایم
تا شب مرگ به آخر نرسد بازی ما
روزگاری است به گردون دغا هم نردیم
عجبی نیست اگر پخته بود بازی ما
چون زر قلب نداریم به خود امیدی
در شب تار جهان تا که خورد بازی ما؟
ظاهر و باطن ما آینه یکدگرند
خاک در چشم حریفی که دهد بازی ما
بود ما محض نمودست، سرابیم سراب
جای رحم است بر آن کس که خورد بازی ما
جامه را پرده درویشی خود ساخته ایم
ندهد فقر به تشریف نمد، بازی ما
چه خیال است که از پای نشیند صائب
تا به هر کوچه چو طفلان ندود بازی ما
• صائبِ عزیز
__
پیآمد: ممنون از دوستی که محبت خود را به پیامِ ناشناس وامیگذارد.
__
نویسنده مردنیست؛ بیدارم کنید.
@authors_editor
❤5
• دیْرِ خراب
در یک بازهٔ تعریف نشده از هستیِ زمان، من، نشسته کنار پنجره سیگار میکشد.
«زمین را از دورتر که بنگریم، نیستیمان بیشتر هست.
این، آغاز و پایان آنچه -به سهو- پوچیاش مینامیم نیست. این «هیچ» نیست؛ بازهای نامکشوف از هستیِ هیچ است.»
خیام را دریابیم:
«گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی
ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی؟
بِهْ زان نَبُدی که اندر این دیْرِ خراب
نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی!»
• علی اصغر تکلو
یازدهمِ مرداد است.
@authors_editor
در یک بازهٔ تعریف نشده از هستیِ زمان، من، نشسته کنار پنجره سیگار میکشد.
«زمین را از دورتر که بنگریم، نیستیمان بیشتر هست.
این، آغاز و پایان آنچه -به سهو- پوچیاش مینامیم نیست. این «هیچ» نیست؛ بازهای نامکشوف از هستیِ هیچ است.»
خیام را دریابیم:
«گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی
ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی؟
بِهْ زان نَبُدی که اندر این دیْرِ خراب
نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی!»
• علی اصغر تکلو
یازدهمِ مرداد است.
@authors_editor
❤3👍3
این روزها دچار توام، چارهام تویی
یکپاره من به یاد تو یکپارهام تویی
آتشگرفته از دم عیسائیت منم
شمعی که میسوزد، و پروانهام تویی
پایم بهغیر کوی تو راهم نمیبرد
بیخانمانِ شهر تو من، خانهام تویی
جریان من! موج منی در تو جاریام
دریای بیصدف من و دردانهام تویی
جمعی سپر گرفته و جمعی بهدست تیغ
تنها دلیل جنگ دلیرانهام تویی
«یک دست جام باده و یک دست زلف یار»
خواب شراب و صحبت مستانهام تویی
• علی اصغر تکلو
به دستور استاد منتشر شد.
@authors_editor
یکپاره من به یاد تو یکپارهام تویی
آتشگرفته از دم عیسائیت منم
شمعی که میسوزد، و پروانهام تویی
پایم بهغیر کوی تو راهم نمیبرد
بیخانمانِ شهر تو من، خانهام تویی
جریان من! موج منی در تو جاریام
دریای بیصدف من و دردانهام تویی
جمعی سپر گرفته و جمعی بهدست تیغ
تنها دلیل جنگ دلیرانهام تویی
«یک دست جام باده و یک دست زلف یار»
خواب شراب و صحبت مستانهام تویی
• علی اصغر تکلو
به دستور استاد منتشر شد.
@authors_editor
❤3❤🔥2😍1🌚1
❤6