قبلها فكر ميكردم رِسيدن به يك رويا، به معني برآورده شدنشِ، ولي خب اينم يه فكر اشتباه بود.
من تازه فهميدم كه مغزم از شكنجه كردن روحم لذت ميبره، چون دقيقا وقتي كه همه ميگن بي خيال باش ميگذره درست ميشه، من ميرم يه گوشه و كنار تو تنهايي ساعتها خودمو با فكر كردن به همون چيزي كه گفتن ولش كن، حبس ميكنم.
اونقدرام كه به نظر مياد آسون نيست، نه حداقل براي من كه دارم تجربهش ميكنم، نه فقط از دور نگاه.
۱۸بَهمن
جدي جدي كاش پروانه بودم، زيبا و كمعمر و دوست داشتني.
كاش تو واقعيت هم مثل تو روياهام بودي؛ همنقدر سِمِج و دست برندار.
۱۸بَهمن
من كه ميدونستم منو تو هيچ وقت ما نميشديم؛ ولي اون داستاني كه من تو سَرم ساخته بودم و هنوزم هرشب مرورش ميكنم، نقش اولش و دادم به تو.
همچنان خيال موردعلاقم بودي - هستي و خواهي ماند.
آدميزاد پُر از باگِ، خيلي يهويي وقتي چنگال ميوفته پايين و خم ميشي كه برداري يه جرقه تو ذهنت ميخوره كه چقدر حيف شدي واسه اون اتفاقات، يهو چشمات باز ميشن و حقيقت و ميبيني.
۱۸بَهمن
من كه ميدونستم منو تو هيچ وقت ما نميشديم؛ ولي اون داستاني كه من تو سَرم ساخته بودم و هنوزم هرشب مرورش ميكنم، نقش اولش و دادم به تو.
و قطعا روزي ميميرم و تو هيچوقت نميفهمي كه آخرين آرزوي قلبم رسيدن به تو بود؛ هيچوقت نميفهمي من چقدر فكر كردم - غصه خوردم - غمگين شدم،
و حتما اينم نميفهمي كه هرشب چقدر به سقف نگاه كردم و روياهامو با ياد تو تصور كردم.
و حتما اينم نميفهمي كه هرشب چقدر به سقف نگاه كردم و روياهامو با ياد تو تصور كردم.
درسته من قبول دارم كه هميشه توي همهچيز زياده روي كردم؛
توي دوست داشتن، تو فكر و خيال كردن، تو تلاش كردن و حتي غصه خوردن..
ولي اگه هربار براي همهي اينا تمام قلبم و وسط نميزاشتم كه ديگه من نبودم؛ درسته؟
توي دوست داشتن، تو فكر و خيال كردن، تو تلاش كردن و حتي غصه خوردن..
ولي اگه هربار براي همهي اينا تمام قلبم و وسط نميزاشتم كه ديگه من نبودم؛ درسته؟