عطاری رضوی
5 subscribers
6.72K photos
517 videos
31 files
496 links
انواع داروهای گیاهی🍀
عرقیات🍵🍶
ادویه جات🌱🌿
ظروف مسی🍳🍽
وسایل شیرینی پزی🍰🍩
حجامت👳👷
زالو درمانی🐛🐛
ارتباط با ادمین @razavi444
Download Telegram
Forwarded from عطاری رضوی
🔴برخلاف تصور رایج مصرف هندوانه اصلا درماه رمضان مناسب نیست زیرا باعث تکرر ادرار میشود و زودتر تشنگی ایجاد میکند. کاهو،خیار،گوجه، زردآلو میتواند از تشنگی در این ماه جلوگیری کند.
🔻هندوانه برای تب سوزان کودک آب روی آتش است. هندوانه مرهم گلودرد، سرفه و سرماخوردگی است.
🔻تخم هندوانه برای کودک اشتهاآورست و کرم و انگل را نابود میکند!
🔻برای زنان باردار، ورم بارداری را به طرز عجیبی کم میکند!
🔻برای مادران شیرده، هندوانه بشرطی که قبل از غذا خورده شودشیر را زیاد میکند! البته هندوانه را باید با دانه اش خورد تا نفخش گرفته شود!
🔴 با توجه به اینکه امروزه همه ما درمعرض امواج وای فای هستیم، قسمت سفیدی هندوانه راحتما بخورید! سفیدی هندوانه با افزایش قدرت سیستم ایمنی، از بدن(بخصوص بدن کودک) دربرابر عوامل سرطانزا محافظت میکند!
@atari_razavi 🍉
Forwarded from عطاری رضوی
با خوردن این 5 نوشیدنی در ماه رمضان تشنه نمی‌شوید

🔸شربت گلاب
مقداری گلاب را با آب مخلوط کنید و این شربت را بنوشید. نوشیدن گلاب خنک، گرمی درون را از بین می‌برد و بدن را تقویت می‌کند. بوییدن گلاب برای تقویت قلب و رفع بیهوشی و تقویت حواس باطنی مفید است.


🔸شربت آبلیمو
آبلیمو، کمی شکر و آب؛ با همین ترکیب ساده می‌توانید آب زیادی در بدنتان ذخیره کنید.

🔸شربت خیار و سکنجبین
تعدادی خیار را رنده کنید، کمی سکنجبین داخل لیوان بریزید، خیارهای رنده شده را به آن اضافه کنید و سپس آب و لیموترش بریزید

🔸شربت بیدمشک
عرق بیدمشک را با مقداری آب مخلوط کنید و معجزه آن را ببینید؛ بی‌شک تفاوت‌اش را با روزهایی که آن را نخورده بودید خواهید دید.

🔸شربت خاکشیر و آبلیمو
ابتدا خاکشیر را بشویید و سپس با آبلیموی تازه و کمی شکر مخلوط کنید. شربت آماده است و می‌توانید از افطار تا سحر آن را میل کنید. اگر دوست داشتید می‌توانید تخم شربتی هم به این مخلوط اضافه کنید

@atari_razavi
Forwarded from عطاری رضوی
🔺توصیه‌هایی برای لاغری در ماه رمضان

@atari_razavi
Forwarded from عطاری رضوی
🌴🌻 #ضماد_سیاهی_مو

روغن اسفند+روغن آمله+روغن هلیله سیاه+سبوس برنج

👌داروی گیاهی خوردنی جهت سیاهی مو

ترکیب پودر هلیله سیاه+سبوس برنج+گلاب
با روغن زیتون و آب میل شود.

📚 دانش افزایی های خانم مجد
Forwarded from عطاری رضوی
پاکسازی بدن در افطار💯

💧🍯🍋یک لیوان اب ولرم،یک قاشق چایخوری عسل و کمی لیموی تازه برای افطار
🔸بدن را پاکسازی میکند.
🔸به از بین بردن بوی دهان کمک میکند.
🔸به کاهش وزن کمک میکند.
@atari_razavi
Forwarded from عطاری رضوی
Razavi:
تشنگی در ماه مبارک رمضان

برای پیشگیری از تشنگی زیاد هنگام روزه داری رعایت چند نکته ضروری است:

1⃣ هنگام سحر و افطار پرخوری نکنید

2⃣ تند تند غذا نخورید و غذا را به مدت زیاد و در کمال آرامش بجوید

3⃣ هنگام غذا خوردن و بلافاصله بعد از غذا آب و سایر مایعات ننوشید. باز کردن افطار با آب گرم تشنگی را از بین می برد اما افطار با آب سرد یا شربت های سرد باعث عطش و همچنین ناراحتی معده می شود

4⃣ هنگامی که آب می خورید یکباره حجم زیادی آب را وارد معده نکنید که همین کار باعث عطش بیشتر می شود

5⃣ از غذاهای چرب و سرخکردنی و هر غذای دیر هضم و سنگین بپرهیزید

6⃣ بیشترین غذای شما از میوه و سبزیجات باشد. در فصول گرم بیشتر از سبزی های خنک مانند خرفه، کاسنی و از میوه های خنک و آبدار استفاده کنید چرا که این ها باعث ذخیره آب در بدن می شوند و از تخلیه سریع آب از طریق ادرار و عرق جلوگیری می کنند

7⃣ بلافاصله بعد ار افطار یا سحری نخوابید که این کار باعث سوء هضم و ناراحتی معده و عطش و خستگی و کسالت می گردد

8⃣ هر قدر در طول روز بیشتر وضو بگیرید از تشنگی و عطش شما کاسته می شود

استاد سیدمحمد_موسوی (اصفهان)
@atari_razavi
Forwarded from عطاری رضوی
برای پیشگیری از یبوست در روزهای ماه مبارک رمضان قبل از صرف سحری یا زمان افطار، ۵ عدد آلو یا انجیر خیس کرده بخورید.
@atari_razavi
Forwarded from عطاری رضوی
مصرف گوشت در ماه رمضان (👆🏻)

@atari_razavi
Forwarded from عطاری رضوی
توجه : ٢٢ گروه زير ، درطول عمر خود ، از گرفتن
" روزه " ، معاف هستند. !

سلام دوستان.
از آنجا كه مكررا از طرف بيماران ، در مورد "اجازه روزه داري در ماه رمضان" از پزشكان سوال ميشود ، در متن زير مي توانيد از تكليف
"روزه داري در بيماران " اطلاع حاصل فرماييد. .
با سپاس بسيار؛. #دكترغيور


:؛ در ماه رمضان چه كساني بايد روزه
بگيرند ؟

اصولا روزه مربوط به افراد سالم است و هر نوع بيماري طولاني مثل فشارخون ، ديابت ، ناراحتي قلبي و كليوي و سابقه عملهاي جراحي سنگين ، فرد را از گرفتن روزه معاف مي سازد.بطور قطع ، روزه گرفتن در اين افراد با خسارت بسيار زياد بدني همراه
خواهد بود.

توجه فرماييد :
🍀🍀🍀همان خدايي كه دستور روزه داري را داده اند ، اين جمله رانيز فرموده اند كه اگر مريض و يا مسافر هستيد روزه گرفتن براي شما ممنوع است. !
🌺🍃🍂🌺🍃🍂🌺


🌺🌸افراد زير به طور كلي از گرفتن روزه در طول زندگي معاف هستند :
.
١- #ديابت از هر نوع و به هر ميزان

٢- #فشارخون به هر ميزان كه نياز به مصرف دارو داشته باشد.

٣- سابقه سكته قلبي ويا عمل جراحي #قلب

٤- سابقه بيماري مزمن كبدي ، كليوي ، قلبي و ريوي مثل #هپاتيت ، نارسايي كليه و نفروپاتي ها ، نارسايي قلبي و #آسم ريوي مزمن و موارد مزمن ديگر

٥- بيماران مبتلا به مشكلات روده اي شديد مثل #كوليت خونريزي دهنده و يا سندروم روده تحريك پذير

٦- بيماران با ضعف بينايي بالا

٧- لاغري مفرط

٨- بيماران با عملهاي جراحي بزرگ مثل عمل #كبد ، كيسه صفرا ، #روده ، #ريه و #استخوان و بيماران #پيوندي ( كليه ، كبد و قرنيه و ..)

٩- بيماران با سابقه طولاني ناراحتي معده يا #زخم معده و #اثني عشر و داراي يبوست شديد

١٠- بيماران روحي شديد كه تحت درمان داروهاي #اعصاب هستند .

١١- بيماراني كه #كليه سنگ ساز متعدد دارند.

١٢- مادران شيرده و زنان #حامله و كودكان ريزجثه بخصوص دختران زير ١٥ سال كه وضع جسمي بسيار ضعيفي دارند .

١٣-بيماران صرعي ويا مبتلا به #؜ميگرن طولاني و بيماران داراي #افسردگي شديد

١٤-بيماران با سابقه سرگيجه مداوم و اختلالات تعادلي

١٥- بيماران سرطاني و تحت شيمي درماني

١٦- بيماران داراي ريفلاكس شديد معده به مري و افراد مبتلا به فتق معده

١٧- بيماران داراي يك كليه

١٨- بيماران عمل شده هموروييد ( بواسير )
و يا فيشر مقعد شديد و زخمهاي منفرد ركتوم كه از يبوست نيز رنج ميبرند.

١٩- بيماران با سابقه عمل روده و چسبندگي در روده ها

٢٠-بيمارانيكه سابقه لخته شدن خون در بدن دارند و يا درحال مصرف داروي ضد انعقاد هستند.

٢١-بيماران مبتلا به اختلالات خودايمني مثل روماتيسم مفصلي ، اسكلرودرمي ، بيماري بهجت و هر بيماري خودايمني و مزمن ديگر

٢٢- بيماران با سابقه ورم لوزالمعده


🍀لازم به ذكر است كه در همه ٢٢ مورد بالا ، بيماراني كه اصرار در روزه داري نموده اند ، به كرات با مشكلات شديد بدني مراجعه داشته اند و در بسياري موارد به بستري هاي طولاني و حتي مرگ منجر شده است .!

روزه داري تنها در انسان سالم مجاز است .
@atari_razavi
Forwarded from عطاری رضوی
خیلی از افراد تمایل و عادت به مصرف روزانه قهوه دارند ولی این سوال پیش می آید که آیا می توان از کافی میکس یا کاپوچینو استفاده کرد یا خیر؟
پودر آماده کافی میکس چون حاوی شکر، خامه و چربی است کالری بالایی داشته و مصرف زیاد آن به دلیل افزایش وزن و چاقی توصیه نمی شود.
کافی میکس انواع مختلف دارد:
علامت سه در یک(1*3) این محصول نشان از وجود شکر در آن و علامت دو در یک (1*2) آن نشان از عدم وجود شکر است.
اگرچه نوع بدون شکر نسبت به نوع شکر دار کالری کمتری دارد با این حال باید از مصرف روزانه آن خودداری شود.
علاوه بر کافی میکس، کاپوچینو و هات چاکلت نیز کالری بالایی داشته و مصرف آنها موجب افزایش وزن می شود.

پ.ن: مصرف پودر قهوه بصورت خالص و بدون اضافه کردن شکر (نسکافه، قهوه ترک و ..) محدودیتی نداشته و باعث افزایش وزن نمی شود بلکه بدلیل افزایش میزان سوخت و ساز بدن و ایجاد حس سیری می تواند به کاهش وزن کمک کند.
@atari_razavi
Forwarded from عطاری رضوی
توصیه هایی برای ماه مبارک رمضان:
📃در وعده سحر موارد زیر را مصرف نمایید:
حبوبات و غلات سبوس دار
سالاد و سبزیجات
میوجاتی مثل سیب، پرتقال، زردآلو(ترجیحا میوه های آبدار مثل هندوانه استفاده نکنید)
📃در وعده سحر موارد زیر را مصرف نکنید:
غذاهای سرخ کردنی و چرب
غذاهای پر ادویه و شور
غذاهای حاوی قند زیاد
خوردن چای زیاد هنگام سحر
📃در وعده افطار موارد زیر را رعایت نمایید:
غذاهای چرب و سنگین مصرف نکنید.
در فاصله افطار تا سحر آب کافی بنوشید.
سبزیجات و میوجات کافی مصرف کنید.
از خاکشیر و تخم شربتی استفاده کنید.
مصرف شیرینیجات را محدود کنید.

@atari_razavi
Forwarded from عطاری رضوی
‌بیدار شو
امروز از خدا
از زندگی
از خنده ی گل
از عطر صبح لذت ببر
گلایه و تلخی را بسپار به نسیم
تا با خودش ببرد زندگی پر است
ازشادی های کوچک آنها را دریاب

صبحتون سرشار از زیبایی


@atari_razavi
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎬مستند تلویزیونی توان پلاس
📌گزیده مصاحبه با اعضای انجمن


💡با ما همراه باشید...
🌐
@Game_Box_Channel
این داستان بماند به یادگار از تمام زنهای قوی کشورم❤️
این داستان واقعي بانوی ایرانی است که در طول تاریخ  مورد ظلم تعصبات مذهبی قرار داشته است.
*داستان شنیدنی و آموزنده زری خانم*
زری خانم داستانی واقعی از یک دختر یزدي است كه الان رئیس یکی از دانشگاه های آمریکاست
  برگرفته از کتاب  شازده حمام دکتر محمد حسین پاپلی یزدی

زری دختر مومنی بود.
همیشه نمازش را سر موقع می خواند،
صد رقم هم دعا بلد بود،
همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود.
آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند.
سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند.
بقیه سال شادی و خنده بود.
اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد.
زری حدود ۱۴ سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد.
زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند.
بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری باردار است!
آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۸ بود.
توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه.
نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم.
گفت: حسین حرفهایی که درباره من میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم: همه میدانند.
گریه کرد و گفت: به خدا من کار بدی نکرده ام.
بعد گفت: دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام.

چند روز بعد، از خانه آنها سر و صدا بلند شد.
برادر ۱۸ ساله اش عباس نعره می زد که می کشمش.
من زری را با رفیقش می کشم. باید بگویی که این نامرد کیست. آن بی پدر، پدر سوخته کیست.

عباس نعره می زد: مادر، من خودم را می کشم.
من نمی توانم توی محل راه بروم، نمی توانم سر بلند کنم. اول این دختره را می کشم، بعد فاسق پدر سوخته اش را، بعد خودم را.
خواهر کوچک زری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من، گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست.

زنهای همسایه می خواستند بروند به زری کمک کنند ولی در خانه بسته بود.

زری جیغ می زد که من بیگناهم
ولی عباس ۱۸ ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد و می خواست او را بکشد.
چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند.
با سر و صدای عباس داستان بارداری زری رو شد.
زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد.
چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد.
برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود.
سلطان – مادر زری- هم توی سر می زد و می گفت: دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد.

رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود.
من و چند تا بچه دیگر هم لب بام ناظر کتک خوردن زری بودیم.
زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت: ننه غریبم بازی در نیاور، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود رفیقش را پیدا می کند
اگر مواظبش بودی اینطور نمیشد من نمی بایست گاوم را ۵۵ تومان ارزانتر بفروشم.

من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری بود و چرا او گاوش را ۵۵ تومان کمتر فروخته است.

ننه سلطان به رسول گفت: ننه حالا تو به ده برو، من و عباس و بقیه بچه ها به حرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرفی این کار را کرده.
معصومه خواهر ۱۷ ساله زری که ۴ سال بود شوهر کرده بود و ۲ تا بچه داشت گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟
تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم.

مادرش گفت: نمی دانم کیست، چندبار به من هم گفته.
یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند.
معصومه گفت: ننه احتمالاً این فخر رازی کلید معماست باید توی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد.
چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد.

کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند.
آن روز ملا نباتی ۶۰ ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمی آید.
عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت.
ملا نباتی به سلطان گفت: در خانه را باز کن، پای دخترت سوخته، باید ببریمش دکتر.
رسول نعره زد که همین مانده بود که او را به دکتر ببریم.
حتماً دکتر را هم از راه بدر می کند.
رسول بلند شد و گفت: ننه من دارم به ده می روم.
این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند.
من هر سال در تعزیه عاشورا نقش داشتم، امسال به خاطر این بی آبرویی نقش را از من گرفتند.

گاوی را که چند روز قبل ۴۵۵ تومان می خواستم معامله کنم امروز از
من ۴۰۰ تومان بیشتر نخریدند. من می روم تمام زندگیم را می فروشم و از این شهر می روم. شما خود دانید. اگر هم این دختره را به دکتر ببرید خدا شاهد است می آیم خون راه می اندازم و خودم را می کشم. بعد هم رو کرد به برادر کوچکش عباس و گفت: تو مواظب باش او را به دکتر نبرند که دیگر در همه شهر بی آبرو می شویم.

در خانه باز شد و ملا نباتی با یک لیوان آب قند وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت.
ملا ضمن آنکه به زری آب قند می داد گفت: خدا را خوش نمی آید.
اینقدر این دختره را اذیت نکنید.
رسول گفت: شما همسایه ها دخالت نکنید، خواهرمان است می خواهیم او را بکشیم.
به شما چه؟
ملا گفت:

آهای رسول بی حیا، تو شاگرد من بودی من به تو قرآن یاد دادم، تو بالای حرف من حرف می زنی؟
شما نادان ها که می خواهید بروید دنبال فخر رازی توی مرغ فروشی لرد محله بگردید،
فخر رازی یک شاعری است که چند صد سال است مرده است و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته،
تازه این شعرها را هم من یادش دادم.
عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود و می خواست برود و شکم فخر رازی را بدرد هاج و واج شده بود.
عباس گفت: ملا، تو قسم بخور که فخر رازی شاعر بوده و چند صد سال است که مرده.
ملا گفت: بخدا، به پیر به پیغمبر، به قرآن قسم که فخر رازی شاعر بوده و مفسر قرآن و صدها سال پیش مرده است.
عباس گفت: دروغ می گویی. ملا گفت: چرا دروغ بگویم؟ عباس گفت: برای اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی؟
به خدا قسم خوردی.
ملا گفت: سه بار به دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازی که تو می خواهی بروی شکمش را پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده.

حالا هم شما دو تا برادر بلند شوید از خانه بروید، تا زنها موضوع خواهرت را معلوم کنند.

رسول گفت: به ده می روم ولی اگر بفهمم که او را دکتر برده اید او را می کشم خودم را هم می کشم.
عباس دوباره داغ کرد،
عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد.
بزن بزن.
عباس به رسول می گفت: تو اصلاً داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی، به شهر نیا و فضولی نکن.
من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همه جوانهای محل مرا که می بینند، نگاهشان را بر می گردانند.
دیروز اصغر رضا به من گفت: عباس کلاهت را بالاتر بگذار.
همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت: ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم.
تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی.
تو اصلاً به فکر شکم صاحب مرده او نیستی.
از این ناراحتی که گاوت را ۵۵ تومان کمتر خریده اند.
دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت: همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می کنم.
ملا گفت: بچه ها بروید کمک بیاورید.
همه جیغ و فریاد کردیم که کمک کمک!
حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی حوض بیرون کشید.

عباس و رسول هر دو به گریه افتادند که دیدی کلاً آبرویمان رفت.
ملا گفت: من که گفتم داد و فریاد نکنید تا زنها قضیه را حل کنند.
حسین آقای همسایه دست رسول را گرفت و گفت: آقا رسول، شما بیا برو به سر خانه و زندگی ات،
ما همسایه ها مواظب عباس هستیم.
رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه میکرد و میگفت آبرویمان رفت.
با این بچه حرامزاده چه کنیم؟

حسین اقا گفت رسول اقا بگذار خیالت را راحت کنم از هر ده تا ادم یکیش حرامزادست ولی هیچکس نمیداند چون هیچکس سر وصدا نکرده است.
شما با سروصدای خودتان باعث ابروریزیتان شده اید.
این دختر هم که اسم طرف را نمیگوید ببریدش یک جای دیگر تا بزاید.
بچه اش را هم بگذارید سر راه.
رسول از خانه زد بیرون و رفت و من تا دو سال بعد رسول را ندیدم.
رسول به ده رفت دار و ندارش را فروخت و از یزد رفت.گویا در یزد نو خوزستان کشاورزی میکرد.
سالهای سال انجا ماند و در سال ۱۳۷۸ همانجا مرد.
بالاخره هر روز یکی زری را کتک میزد .
یک روز دایی هایش می امدند و او را میزدند.
یک روز چند تا برادر دیگرش او را میزدند و زری روز به روز زردتر میشد و شکمش گنده تر.
زن ها انواع معجون ها را درست میکردند و به خوردش میدادند تا بچه سقط شود ولی شکم زری بزرگتر میشد.
یک روز دوباره از خانه زری سر و صدا شنیدم دویدم پشت بام.دیدم زری لب باغچه خانه شان دارد استفراغ میکند.
میگوید مادر جگرم سوخت.
دارم میسوزم.
تنم از درد دارد میسوزد
بخدا این دوا از سیخ داغ عباس بدتر است،
هیچکس توی خانه شان نبود.
سلطان بود و زری .
من رفتم پیش ملانباتی (در قدیم به کسی که قران یاد میداد با اسم ملا شناخته میشد)گفتم زری دارد میمیرد.
ملا گفت دیگر چرا؟
گفتم نمیدانم.
بی بی آمد لب بام گفت سلطان داری چکارش میکنی؟
گفت پیرزن یهودی دوره گرد یک دوایی به من داده گفته اگر بخورد بچه اش می افتد.
من هم دوا را به خورد او دادم.
حالا حالش به هم خورده است.
بی بی ملا گفت زن ،این بچه حداقل حالا هفت ماه دارد اگر قرار بود بیافتد با اینهمه کتک و دعا و دوا افتاده بود.
بی بی ملا از راه پله بام توی حیاط سلطان رفت و من هم پشت سرش رفتم.
زری خیلی زرد و مردنی شده بود اما شکمش حسابی بزرگ بود.
من نشستم پهلوی زری.
بی بی ملا گفت دوا را بده ببینم.
سلطان یک تکه از دوا را به ملا داد و گفت پیرزن یهودی گفت این دوا را سه روز پشت سر هم بسایم و با اب مخلوط کنم و به او بدهم.ولی دوا را که به او دادم خورد حالش خیلی خراب شد.

بی بی گفت این دوا آدم را میکشد فوری یک کاری بکنیم که استفراغ کند.
انگشتش را توی حلق زری کرد و زری پشت سر هم استفراغ کرد.
بی بی گفت سلطان بیا ببریمش دکتر .
سلطان گفت اگر ببریمش دکتر خون راه میفتد.عباس همه را میکشد.
ملا به من گفت ؛ حسین زری را دوست داری؟
گفتم خیلی.
گفت بدو برو دم حمام شیر بگیر بیاور.
من به دو رفتم دم حمام  به زن اوستا گفتم شیر داری؟
گفت امروز گاومان کم شیر داد و شیر مال بچه هاست.
گفتم تورا به خدا هر چه شیر داری به من بده زری دارد میمیرد.
زن اوستا گفت بیچاره دختره.
ظرف را پر از شیر کرد و من سه ریال به او دادم و به سرعت برق به خانه زری برگشتم.(ان موقع ها در یزد فقط حمامی ها شیر داشتند انها با گاو اب میکشیدند و گاودار شهر همانها بودند از جای دیگر شیر پیدا نمیشد)
بی بی شیر را به زور در حلق زری کرد.
زری مدام مایعات زردی را استفراغ میکرد.
بی بی چند بار اینکار را تکرار کرد.
زری بی حال روی حیاط افتاده بود.
پاچه زیر شلوارش بالا رفته بود تمام دور ساق پایش جای سیخ کباب بود.
بی بی گفت چرا اینقدر پاهایش سوخته است؟
سلطان گفت هر روز عباس میکشدش توی زیرزمین و داغش میکند تا اسم طرف را بگوید.این بی پدر هم که اسم هیچکس را نمیگوید.
بی بی گفت این بچه را اینقدر اذیت نکنید از کجا معلوم است که در شکمش بچه باشد.
شما حتی یکبار هم او را به دکتر نبرده اید.
هفت ماه است او را میزنید.
سلطان گفت اگر او را به دکتر ببریم رسول و دایی هایش او را میکشند.
بی بی گفت غلط میکنند.
من میروم و دکتر میاورم.
بی بی ملا سرش را روی شکم زری گذاشت .
کمی از روی شکم او را معاینه کرد و بعد به من گفت حسین تو بیرون برو....
من رفتم توی راهرو دیدم بی بی بلند گفت سلطان به خدا قسم که این بچه نیست اگر هست مرده است.
بیا حالا که کسی نیست او را به دکتر ببریم.
در همین گیر و دار علیرضا برادر ۱۲ساله غیرتی خبرکش زری رسید.
نعره زد این عفریته را میخواهید به دکتر ببرید من شکمش را پاره میکنم.
بی بی گفت برو تو دیگر غلط نکن.
علیرضا گفت الان میروم عباس را میاورم و از خانه بیرون دوید و بالاخره کسی زری را دکتر نبرد.
دو ماه از این ماجراها گذشت`

سر و صداها کمتر شده بود.

عباس زری را در زیر زمین زندانی کرده بود و همانجا کتکش میزد.
یک روز دم غروب جیغ سلطان درامد که بچه ام مرد.
زن ها دویدند
مادرم گفت این بچه را کشتند.
زن های همسایه به زیر زمین خانه سلطان رفتند.
من هم رفتم.
زری توی زیر زمین افتاده بود.
لاغر و مردنی با شکم گنده.
عباس امد سر و صدا راه انداخت که چرا خانه ما را شلوغ کرده اید زری مرد که مرد.
همین موقع بی بی زینب مادر مادربزرگ زری از راه رسید.
پیرزن هشتاد ساله زبر و زرنگ یک سیلی محکم زد توی صورت عباس.
گفت مرتیکه خر احمق من چهار ماه پیش گفتم که توی شکم زری بچه نیست ببریدش دکتر.
شما مردهای احمق حسود پدر سوخته این بچه را دکتر نبردید و هر روز کتکش زدید.
بی بی زینب گفت این چه جور بچه ای هست که دوازده ماه شده و دنیا نیامده.
تو مرتیکه لندهور با آن دایی حرمله ات که از هر حرمله ای بدتر است نمیگذارید این بچه را دکتر ببرند.
با شایع شدن مرگ زری مردهای همسایه هم به زیر زمین آمده بودند.
بی بی زینب چادر را به کمر بست و گفت ای مردهای محله جلو این کله خرها را بگیرید این بچه را ببریم به بیمارستان،
بی بی زینب به احمد اقای همسایه گفت مادر برو پاسبان بیاور.
عباس آمد حرف بزند که معصوم زن قاسم با لنگه کفش زد توی سرش و گفت احمق خفه شو.
زن ها زری را که غش کرده بود از زیر زمین به روی حیاط اوردند.

اقا رجب ماشینش را اورد و بی بی زینب هشتاد ساله زری را به بیمارستان هراتی برد.
زری را عمل کردند یک غده ۹/۵کیلویی از شکمش در اوردند.
من خودم رفتم و غده را که کرده بودند توی یک ظرف گنده شیشه ای دیدم.
زری حدود چهل روز در بیمارستان بود تا حالش بهتر شد.
من هفت هشت بار به دیدنش رفتم.
یک بار دست مرا گرفت و گفت مردم درباره من چه میگویند؟گفتم بی بی سکینه همسایه که تو را برای پسرش که کارگر بناییست خواستگاری کرده بود و جواب رد داده بودی بیشتر از همه از تو بد میگفت.
حالا او هم میگوید خدا از سر تقصیراتم بگذرد.
همه زن های محله برای دیدن غده ۹/۵کیلویی به دیدن زری میرفتند
زری بعد از چهل روز به خانه آمد.
کم کم من دوازده سالم شده بود.
زری هم ۱۶ساله بود.
بعضی روزها میرفتم از زری سوالات درسی میپرسیدم.
زری به من میگفت حسین تو هر چه از انشا و املا و حافظ و سعدی و مولوی و فخر رازی و صایب بخواهی من به تو میگویم تو هم به من حساب یاد بده.
من کلاس پنجم بودم و به زری حساب یاد میدادم.
خیلی زود در ظرف دو سه ماه این او بود که به من حساب و هندسه یاد میداد.
زری در عرض هفت هشت ماه همه کتاب های دوره ابتدایی را خواند،
زری میخواست برای تصدیق شش ابتدایی ثبت نام کند و امتحان متفرقه بدهد.
باز دعوا شروع شد.
عباس دعوا میکرد.
علیرضا هم بزرگتر شده بود و ادعای برادری داشت.
فقط دو روز دیگر فرصت بود که مدت ثبت نام تمام شود.
زری هنوز ثبت نام نکرده بود و کلافه بود.
من رفتم از او سوالی بکنم عباس دم در خانه بود.
گفت حسین کجا؟
گفتم میروم از زری درس بپرسم.
گفت تو هم دیگر بزرگ شده ای و نباید به خانه ما بیایی.
زری از پشت سر عباس مرا دید و به طرف پشت بام اشاره کرد.
من گفتم عباس اقا به چشم و به خانه رفتم و از انجا خود را به پشت بام رساندم.
زری امد پشت بام گفت حسین خانه مادر بزرگم بی بی زینب را بلدی؟
گفتم بله.
گفت برو بگو زری با تو کار فوری دارد همین امروز بیا.
بدو بدو به در خانه بی بی رفتم.
دم غروب بود رفتم داخل منزل بی بی زینب.
حیاط آب و جارو کرده و باغچه گلکاری شده قشنگی داشت.
یک تخت بزرگ روی حوض بود و روی تخت یک قالی پهن
بی بی روی یک تشکچه مخمل قرمز نشسته بود و به یک پشتی تکیه داده بود.
پیراهن سفید رنگی با گلهای قرمز درشت بر تن داشت.
موهای سرش را هم شانه زده بود.
قیافه اش به زنهای ۵۰ساله محله ما میخورد.
یک سینی بزرگ پر از چند رقم میوه هم جلویش بود.
بی بی گفت حسین اینجا چه عجب؟
ولی یک کمی هراسان شد.
گفتم زری گفته حتما امروز بروید خانه شان.
گفت چی شده؟
دوباره کتک خورده؟
گفتم نه
میخواهد ثبت نام متفرقه ششم ابتدایی کند مادرش و علیرضا و عباس نمیگذارند.
بی بی گفت حسین بپر ماشین پیدا کن.
رفتم ماشین اوردم و بی بی به خانه زری آمد، بی بی توی راه به من گفت اینها حسودند نمیتوانند ببینند خواهرشان بیشتر از انها میفهمد.
گفت ننه با هر ادمی میشود کنار امد
با لات چاقوکش قاتل دزد دغل باز الا با ادم حسود.
خدا گرفتار حسودت نکند.
بی بی شب را در خانه سلطان ماند.
فردا دست زری را گرفت و او را به اموزش و پرورش برد و ثبت نامش کرد.
برادرهایش گفته بودند ما نمیگذاریم زری به مدرسه برود.
بی بی هم دست زری را گرفته بود و به خانه خودش برده بود.
یک روز سلطان مرا دید و گفت چند تا از کتابهای زری مانده است علیرضا هم برایش نمیبرد تو برای او میبری؟
من کتابها را گرفتم و به دو به
خانه بی بی رفتم.
زری کتاب ها را کار نداشت انها را خوانده بود من هم میدانستم با کتابها کار ندارد اما دلم میخواست زری را ببینم.
وقتی کتابها را به زری دادم او خندید  و گفت میخواستی بیایی مرا ببینی گفتم بله.
گفتم زری پاهایت خوب شد؟ گفت بله.
وقتی خداحافظی کردم زری پشت سرم به راهروی خانه امد و گفت حسین میخواهی پاهایم را ببینی؟ و بدون اینکه من جواب بدهم پاچه زیر شلوارش را تا زانو بالا اورد.
تمام ساق پایش جای داغ بود.
جای سیخ کباب داغ.
پایش خیلی زشت شده بود.

زری در امتحان متفرقه کلاس ششم اول شد.
بعد از قبولی برایش چند تا خواستگار آمد اما قبول نکرد.
یک سال و نیم بعد زری سیکل اول را متفرقه امتحان داد و از من جلو افتاد.
من کلاس ده بودم که زری در سن ۱۹سالگی دیپلم متفرقه گرفت.
زری کلا در خانه مادربزرگش بود.
او دیگر بزرگ شده بود
من هم ۱۵ سالم شده بود و میدانستم نباید زیاد به دیدنش بروم.
بی بی زینب ۸۶ ساله شده بود که زری کنکور داد او در پزشکی دانشگاه شیراز قبول شد.
سال ۴۴بود.
آن سال در یزد فقط دو نفر پزشکی قبول شدند.
حالا عباس داماد شده بود و دو بچه داشت و علیرضا میخواست در سن ۱۷ سالگی زن بگیرد و خواهر کوچکتر از زری هم عروس شده بود.
مادرش گفت من پول تحصیل تو را ندارم.
عباس گفت برای چکار میخواهد برود شیراز؟
بیخود کرده است.
حرمله هم گفته بود من جلویش را میگیرم.
بی بی زینب گفته بود:شما مردها سه هزار سال است نگذاشته اید ما زن ها به جایی برسیم حالا که دولت گفته زنها هم میتوانند به دانشگاه بروند من ۸۶ ساله هم درس میخوانم و به دانشگاه میروم

رأی هم میدهم دعا هم میکنم بر پدر و مادر کسی که برای ما دانشگاه ساخت،خرج زری را هم من میدهم تا درسش را بخواند.

در این حال و هوا بی بی زینب چند روزی گم شد.
همه دنبالش میگشتند.
سلطان ناراحت بود.
من گم شدن بی بی را بهانه کردم تا بروم احوال زری را بپرسم.
دیدم زری از گم شدن مادربزرگش ناراحت نیست.
او فهمید من چه فکر میکنم.
گفت حسین تو همیشه راز دارم بودی
بی بی به اردکان رفته یک تکه ملکش را بفروشد پول تحصیل مرا بدهد.
بعد از پنج روز بی بی پیدا شد.
بی بی به همه گفته بود نذر کرده بودم بروم امامزاده بنافت السادات و در آنجا بودم.
بی بی یواشکی ۸۸۰۰۰تومان پول به زری داد.
این را خود زری به من گفت.( قدرت خرید ۸۸۰۰۰تومان سال ۱۳۴۴ حداقل معادل چهارصد میلیون تومان سال ۱۳۹۰ بود).
زری به شیراز رفت.
در سال اول پنج نامه به من نوشت که هنوز دارم.
نوروز هم به یزد نیامد و بی بی به شیراز رفت.
تابستان هم ده روز بیشتر به یزد نیامد.
مرا که دید گفت در شیراز یک خانه ۳۵۰ متری چهار اتاقه به ۴۲۰۰۰تومان خریده ام.
دو اتاقش دست خودم است و دو اتاقش دست همکلاسی هایم اجاره است.
با بقیه پول ها هم سه مغازه خریده ام و انها را اجاره داده ام.
وضعم خوب است.
امسال هم شاگرد اول شده ام.
دانشگاه هم به من بورس میدهد....
زری سال سوم پزشکی را تمام کرده بود که من در دانشگاه قبول شدم.
بی بی زینب در سن ۹۰ سالگی مرد.
زری به یزد آمد
من میخواستم برای شروع دانشگاه به مشهد بروم.
زری به من گفت مادربزرگش یک ماه قبل به او تلفن کرده و گفته است یک جعبه برایت گذاشته ام توی سوراخ بادگیر پشت بام.
آن جعبه مال توست برو آن را بردار.
زری گفت حسین میروی برایم برداری؟
گفتم بله و رفتم
جعبه را به خانه خودمان بردم.
زری شب به خانه ما آمد.
جعبه را گرفت و همانجا درش را باز کرد.
حدود ۵ کیلو طلا و جواهرات بود با یک نامه .
بی بی زینب نوشته بود؛
عزیزم من ۷۳ تا بچه و نوه و نتیجه دارم همه بی سوادند.
بعضی هایشان هم عرقی و تریاکی هستند.

این جواهرات را برای تو گذاشتم خرج تحصیلت کن و اگر روزی پولدار شدی یک درمانگاه برای فقرا بساز.
زری جعبه را به من داد و گفت پیشت باشد هر وقت خواستم به شیراز بروم از تو میگیرم.
سه روز بعد زری آمد.
گفت حسین بیا با من به شیراز برویم.
گفتم میخواهم بروم مشهد.
گفت از شیراز به مشهد برو.
گفتم پول ندارم گفت مهمان من.
فردا صبح از گاراژ اتوتاج اتوبوس گرفتیم و به شیراز رفتیم.
زری در راه گفت یکی از اساتید آمریکایی اش از او خواستگاری کرده و او هم بدش نمی آید.
مرا به دانشگاه شیراز برد و آن استاد آمریکایی را به من نشان داد.
بعد از چند روز من از شیراز به مشهد رفتم....
وقتی من لیسانس گرفتم زری دکترای پزشکی اش را گرفت.
در سال ششم پزشکی با استاد آمریکایی اش ازدواج کرد.
گاهی برای هم نامه مینوشتیم.
موقع سربازی ام دو ماه شیراز بودم و هر هفته زری و شوهرش را میدیدم.
زری با شوهرش به آمریکا رفت و فوق تخصص خون را در آنجا گرفت.
من برای ادامه تحصیل در پاریس بودم که زری رئیس بخش خون دانشگاه ماساچوست آمریکا بود.
برایش نامه نوشتم و گفتم که پاریس هستم.
سال بعد با شوهرش و دو بچه اش به پاریس آمد و چند روزی باهم بودیم.
مرا دعوت به آمریکا کرد که نتوانستم بروم.
زری با پول های مادربزرگش و خودش پولدار شد.
در اواسط سال ۱۳۸۱برایم نامه نوشت که به مرز ۶۰ سالگی میرسد.
یک اکیپ بزرگ پزشکی زیر نظر او درباره ایدز تحقیق میکنند و یک درمانگاه به یاد مادربزرگش به نام بی بی زینب در بنگلادش ساخته است.

درمانگاه بی بی زینب روزانه
حداقل ۵۰۰ مریض را میپذیرد.

چند تا زری قربانی ظلم و ستم نادانان شدند؟
اگر بی بی ۸۰ ساله نبود علیرضا ۱۲ ساله چه بر سر زری می آورد؟
و اما علیرضا با پول زری در یزد مغازه کت و شلوار فروشی دارد.
عباس در خیابان ستار خان تهران با پول زری مغازه لوازم آرایشی دارد.
خواهر زری همان که لب حوض نشست و گفت اسم طرف فخر رازیست یک پایش یزد است و یک پایش آمریکا.
پسرش با مخارج زری در آمریکا در رشته سخت افزار در دوره دکترا درس میخواند.
سلطان مادر زری یک سال یزدست یک سال آمریکا.
میگویند سلطان جلو اتاقش یک سیخ کباب آویزان کرده بود و گاه گاه با نگاه به آن گریه میکرد.
حرمله در اوایل انقلاب با پول زری در آمریکا رستوران زد.
علیرضا به من گفت مجموعا ۲۹ نفر از فامیل با پول زری در آمریکا شاغلند.
سال ۸۳ از علیرضا پرسیدم الان در ایل بزرگ شما اگر دختری شکمش بالا بیاید باز هم داغش میکنید؟
گفت ما حالا عقلمان میرسد که اورا به دکتر ببریم .
این آدم ها که چهل سال پیش جهانشان محله پشت باغ یزد بود حالا کره خاکی را وطن خود میدانند.
تحول یعنی این
از زری پرسیدم میتوانم آدرس ایمیلش را در کتابم چاپ کنم گفت انشاءالله پس از بازنشستگی.
حالا وقت پاسخ دادن ندارم.💐💐این داستان واقعی صرفا جهت احترام به شخصیت والای بانوی ایرانی است که در طول تاریخ  مورد ظلم تعصبات مذهبی قرار داشته است.
داستان شنیدنی و آموزنده زری خانم
زری خانم داستانی واقعی از یک دختر یزدی که الان رئیس یکی از دانشگاه های آمریکاست
  برگرفته از کتاب  شازده حمام دکتر محمد حسین پاپلی یزدی