𝕬𝖘𝖙𝖆𝖗𝖙𝖊 𝕷𝖎𝖇🕸️
Photo
و کتابخوان بودنش هم بُعد دیگری به این تصویر اضافه میکند. علاقه به کتابهای مختلف یعنی همیشه میتوان گوشهی تازهای از یک دنیا را کشف کرد؛ از قصهای که آدم را به خنده میاندازد تا داستانی که مدتها بعد از تمام شدنش، هنوز چیزی برای فکر کردن باقی میگذارد.
برای من، ختمی سیاه شبیه کسی است که لازم نیست میان خوشپوش بودن و دوستداشتنی بودن، یا میان ظاهر چشمگیر و قلب مهربان، یکی را انتخاب کند. میتواند همهی اینها را با هم داشته باشد، بدون اینکه مجبور باشد خودش را در یک تعریف ساده جا بدهد.
او مثل گلی با گلبرگهای تیره و حضوری گرم؛ ترکیبی از آنچه در نگاه اول میبینی و آنچه فقط با شناختن کشف میکنی. 🖤🌺
𝕬𝖘𝖙𝖆𝖗𝖙𝖊 𝕷𝖎𝖇🕸️
Photo
چند حقیقت کوتاه دربارهی ختمی سیاه:
ختمی سیاه از خانوادهی پنیرکیانه و با ختمیهای باغچهای معمولی خویشاوندی داره.
رنگش سیاهِ مطلق نیست؛ گلبرگها معمولاً تهرنگ زرشکی و بنفشِ بسیار تیره دارن که در نور کم سیاه به نظر میرسه.
گیاه ختمی میتونه بلندقد بشه و گلهاش در امتداد ساقه شکوفا میشن؛ برای همین در باغها حضوری برجسته و قابلتشخیص داره.
ختمیها معمولاً گلهای تابستانیان و زنبورها و دیگر گردهافشانها رو جذب میکنن.
💜🪷Love in a Mist — عشق در مه
بعضی پیوندها را نمیشود با واژههای معمولی توضیح داد. نه دقیقاً دوستیاند، نه صرفاً شباهت؛ بیشتر شبیه ایناند که یک نفر در گوشهای از دنیا زندگی میکند و بیآنکه بداند، به همان زبان عجیب و مخصوصی فکر میکند که تو سالهاست در ذهنت با آن حرف میزنی.
او من همین است؛ همدستِ تمام جنونهای دوستداشتنیام، شریک خندههایی که احتمالاً هیچ آدم عاقلی دلیلشان را نمیفهمد، و آن نیمهی گمشدهای که اگر قرار بود به شکل یک موجود افسانهای ظاهر شود، احتمالاً یک خفاش کوچک با اخلاقی مشکوک و قلبی بیشازحد مهربان بود.
اگر او یک گل بود، Love-in-a-Mist را انتخاب میکردم؛ گلی که انگار میان رشتههای یک طلسم قدیمی گرفتار شده، اما بهجای آنکه از این پیچیدگی بترسد، همانجا شکوفا شده است. چیزی در ظاهرش هست که آدم را یاد تصویرسازیهای عجیب کتابهای قدیمی، افسانههای جادوگری و دنیاهایی میاندازد که قوانینشان را فقط نویسنده میداند.
💘1
𝕬𝖘𝖙𝖆𝖗𝖙𝖊 𝕷𝖎𝖇🕸️
Photo
اما اسمش از ظاهرش هم جالبتر است: عشق در مه.
شاید چون بعضی آدمها را نمیشود بهسادگی تعریف کرد. باید با آنها وقت گذراند، به شوخیهای بیمعنیشان خندید، دربارهی چیزهایی حرف زد که برای بقیه عجیباند و کمکم فهمید که چطور ممکن است کسی اینهمه با تو فرق داشته باشد و درعینحال، اینهمه شبیه تو باشد.
او میتواند عاشق تاریکترین قصهها، عجیبترین شخصیتها و دنیاهایی باشد که از دل خیال بیرون آمدهاند؛ اما آنچه او را برای من عزیز میکند، هیچ ارتباطی به تاریکی ندارد. مهربانیاش چیزی نیست که زیر علایقش پنهان شده باشد؛ بخشی از خودِ اوست، درست بهاندازهی آن همه شیطنت و دیوانگی.
و اگر روزی کسی از من بپرسد چطور میشود یک نفر را پیدا کرد که انگار از همان جنسِ عجیبوغریبِ روح خودت ساخته شده، احتمالاً فقط به او اشاره میکنم.
چون بعضی آدمها وارد زندگیات نمیشوند که شبیه تو باشند؛ میآیند تا بفهمی آن قسمتهای عجیب وجودت، از اول هم قرار نبوده تنها بمانند.🖤
❤🔥1
𝕬𝖘𝖙𝖆𝖗𝖙𝖊 𝕷𝖎𝖇🕸️
Photo
چند حقیقت کوتاه دربارهی عشق در مه:
برگهای باریک و رشتهمانندش دور گل رو میگیرن و ظاهری شبیه مه یا تور جادویی میسازن.
گلهاش میتونن آبی، سفید، صورتی یا بنفش کمرنگ باشن.
بعد از ریختن گلبرگها، کپسولهای بذر بادکرده و عجیبی تشکیل میده که ظاهر خاصی دارن.
چرخهی رشدش رو معمولاً در یک فصل کامل میکنه و میشه دوباره از بذر پرورشش داد.
با اینکه Nigella damascena به سیاهدانه (Nigella sativa) شباهت اسمی داره، گونهی متفاوتیه و بیشتر بهعنوان گیاه زینتی شناخته میشه.
🍓1
🧡👑Yellow Crown Imperial — لاله واژگون شاهانه
بعضی آدمها انگار سهم بیشتری از رنگهای گرم دنیا رو با خودشون حمل میکنن؛ نه فقط در لباسهاشون، بلکه در طرز خندیدن، حرف زدن و حتی در جزئیاتی که از دیگران به خاطر میسپارن.
او برای من رنگ زرده؛ چیزی میان درخشش آفتاب و گرمای خردل، با کمی شیطنت هنری که هیچوقت نمیذاره ظاهرش برای مدت زیادی قابل پیشبینی بمونه. هر بار میتونه با استایلی متفاوت ظاهر بشه؛ انگار لباس پوشیدن براش فقط انتخاب چند تکه پارچه نیست، بلکه راهیه برای نشان دادن یکی دیگه از شکلهای وجودش.
اگر قرار بود به شکل یک گل ظاهر بشه، لالهی واژگون شاهانه رو انتخاب میکردم؛ گلی با گلهای زنگولهای و تاج سبزی بالای سرش، انگار طبیعت تصمیم گرفته برای یکی از مخلوقاتش لباس مخصوص طراحی کنه. ظاهرش هم بهاندازهی کافی غیرمعمول هست که توی ذهن بمونه، هم رنگهایی داره که نمیشه از گرماشون چشم پوشید.
𝕬𝖘𝖙𝖆𝖗𝖙𝖊 𝕷𝖎𝖇🕸️
🧡👑Yellow Crown Imperial — لاله واژگون شاهانه بعضی آدمها انگار سهم بیشتری از رنگهای گرم دنیا رو با خودشون حمل میکنن؛ نه فقط در لباسهاشون، بلکه در طرز خندیدن، حرف زدن و حتی در جزئیاتی که از دیگران به خاطر میسپارن. او برای من رنگ زرده؛ چیزی میان درخشش آفتاب…
چشمهای درشت و قشنگ او و خندهای که به دل میشینه، به این تصویر یه جور سرزندگی اضافه میکنن؛ همون چیزی که باعث میشه زیبایی یک نفر فقط در ظاهرش خلاصه نشه، بلکه در لحظههایی که باهاش میگذرونی هم خودش رو نشون بده.
و پشت این همه رنگ و تنوع، آدمی هست که حواسش به اطرافشه. کسی که دوستهاش رو میبینه، جزئیات رو از دست نمیده و به آدمهایی که براش مهماند، توجه میکنه. شاید همین بخش از شخصیتش از هر استایلی ماندگارتر باشه؛ اینکه آدمها در حضورش احساس کنن دیده میشن.
از طرفی، معلم زبان بودن و عشقش به انگلیسی هم انگار یه دنیای دیگه بهش اضافه میکنه؛ دنیایی از واژهها، صداها و راههای مختلف برای گفتن یک چیز. درست مثل خودش که برای ظاهر شدن، فقط به یک شکل بسنده نمیکنه.
برای کسی که شبیه زنگولهای طلایی زیر آفتابه؛ پر از رنگ، خلاقیت و گرمایی که حتی بعد از تمام شدن خندههاش هم، کمی در فضا باقی میمونه. 💛🌼
𝕬𝖘𝖙𝖆𝖗𝖙𝖊 𝕷𝖎𝖇🕸️
🧡👑Yellow Crown Imperial — لاله واژگون شاهانه بعضی آدمها انگار سهم بیشتری از رنگهای گرم دنیا رو با خودشون حمل میکنن؛ نه فقط در لباسهاشون، بلکه در طرز خندیدن، حرف زدن و حتی در جزئیاتی که از دیگران به خاطر میسپارن. او برای من رنگ زرده؛ چیزی میان درخشش آفتاب…
چند حقیقت کوتاه دربارهی لاله واژگون شاهانه:
گلهاش به شکل زنگوله از ساقه آویزون میشن و بالای اونها دستهای از برگها شبیه تاج قرار میگیره.
بومی مناطقی از ترکیه، ایران و بخشهایی از غرب آسیاست.
برخلاف ظاهر ظریفش، گیاه پیازدار نسبتاً بلند و چشمگیریه و در بهار گل میده.
گلهاش علاوه بر زرد، در گونهها و رقمهای مختلف نارنجی و قرمز هم هستن.
𝕬𝖘𝖙𝖆𝖗𝖙𝖊 𝕷𝖎𝖇🕸️
Photo
خب عزیزانم رسما اعلام پارگی می کنم و بالاخره چالش تموم شد.😂😂❤️🩹
𝕬𝖘𝖙𝖆𝖗𝖙𝖊 𝕷𝖎𝖇🕸️
خب عزیزانم رسما اعلام پارگی می کنم و بالاخره چالش تموم شد.😂😂❤️🩹
یعنی گسسته شدم. چطوری بگم که مودبانه به نظر برسه؟(البته خیلی خوشحالم که تونستم انجامش بدم ولی رفت تا سال بعد.)🥲😂🩷
𝕬𝖘𝖙𝖆𝖗𝖙𝖊 𝕷𝖎𝖇🕸️ pinned «خب عزیزانم رسما اعلام پارگی می کنم و بالاخره چالش تموم شد.😂😂❤️🩹»
من امروز اینقدر تو دیوار بودم نفهمیدم روز پسره.
روزتون مبارککک.✨✨
روزتون مبارککک.✨✨
☃1
𝕬𝖘𝖙𝖆𝖗𝖙𝖊 𝕷𝖎𝖇🕸️
📖 Title: My Darling God: An MM Romance ✍️ Author: Hunter Bailey ⭐️ Rating: 3.98 / 5 (315 ratings) 📓 666 📋 Summary Benjamin has always been alone. The only salvation he knows is the one given by his own hands. So when Aaron offers him a glimpse of something…
Even though I couldn't read more(I'm at 30% of the book), I made another collage for it :))✨
#my_darling_god
#aesthetic
🍓1
It's a strange feeling, realizing that, for the first time in my life, I am no longer waiting for someone to come and take my hand. I'm no longer waiting for someone to recognize the love I've kept tucked away in my heart, to understand the language of my tenderness, or to take everything I've offered them and shatter it simply because I failed to resemble the beautiful illusion they had spent days, perhaps weeks, falling in love with inside their own heads.
For once, I am not standing at the edge of my own life, waiting to be chosen.
And strangely enough, it doesn't feel hollow. It doesn't even feel lonely. It feels grounding, almost unfamiliar in its quietness, like finding my footing after spending so long mistaking the anticipation of someone else's arrival for the beginning of my life. There is a certain kind of power in realizing how much of myself I've left untouched, how many doors I've kept closed, simply because I was too afraid to discover who I might become if I stopped waiting for someone else to open them.
I didn't realize how much control I'd surrendered to the possibility of something happening. How often I'd let the prospect of being loved dictate the shape of my days, how easily I'd mistake uncertainty for excitement and anticipation for hope. I was so preoccupied with what might come that I hardly noticed all the things already within my reach.
But now, for once, there is nothing I'm desperately looking toward. No particular message I'm hoping to receive, no hand I'm aching to hold, no future I'm trying to coax into existence before it's ready to arrive.
And God, how peaceful that feels.
Not waiting. Not anticipating. Not constantly searching the horizon for something—or someone—that might finally make everything fall into place.
It turns out that there is a quiet kind of freedom in allowing life to remain unfinished, in letting tomorrow arrive without demanding that it bring someone with it. I can exist without making myself a promise of love, without turning every passing moment into a question of whether I am wanted, remembered, or chosen.
For now, I am simply here.
And perhaps that's enough.
I don't know how long this feeling will last. Perhaps one day, I'll find myself longing again, reaching again, allowing someone to become important enough to unsettle the peace I've only just begun to understand. I'm not foolish enough to believe that I've outgrown the desire to be loved, nor do I wish to convince myself that I must never want it again.
But for now, this is my little piece of the world, untouched by expectation and unburdened by the promise of another person's arrival.
And I'm going to keep it for as long as I can.
Not because I've stopped believing in love, but because, for the first time, I'm learning that I don't have to wait for it to begin living.
For once, I am not standing at the edge of my own life, waiting to be chosen.
And strangely enough, it doesn't feel hollow. It doesn't even feel lonely. It feels grounding, almost unfamiliar in its quietness, like finding my footing after spending so long mistaking the anticipation of someone else's arrival for the beginning of my life. There is a certain kind of power in realizing how much of myself I've left untouched, how many doors I've kept closed, simply because I was too afraid to discover who I might become if I stopped waiting for someone else to open them.
I didn't realize how much control I'd surrendered to the possibility of something happening. How often I'd let the prospect of being loved dictate the shape of my days, how easily I'd mistake uncertainty for excitement and anticipation for hope. I was so preoccupied with what might come that I hardly noticed all the things already within my reach.
But now, for once, there is nothing I'm desperately looking toward. No particular message I'm hoping to receive, no hand I'm aching to hold, no future I'm trying to coax into existence before it's ready to arrive.
And God, how peaceful that feels.
Not waiting. Not anticipating. Not constantly searching the horizon for something—or someone—that might finally make everything fall into place.
It turns out that there is a quiet kind of freedom in allowing life to remain unfinished, in letting tomorrow arrive without demanding that it bring someone with it. I can exist without making myself a promise of love, without turning every passing moment into a question of whether I am wanted, remembered, or chosen.
For now, I am simply here.
And perhaps that's enough.
I don't know how long this feeling will last. Perhaps one day, I'll find myself longing again, reaching again, allowing someone to become important enough to unsettle the peace I've only just begun to understand. I'm not foolish enough to believe that I've outgrown the desire to be loved, nor do I wish to convince myself that I must never want it again.
But for now, this is my little piece of the world, untouched by expectation and unburdened by the promise of another person's arrival.
And I'm going to keep it for as long as I can.
Not because I've stopped believing in love, but because, for the first time, I'm learning that I don't have to wait for it to begin living.
💋1
لطفا بچه های ۵، ۶ سالتون رو که با کلی ذوق و شوق دارن راجب چیزی حرف میزنن، با کلمه «ساکت» و یا جمله «حرف نباشه.» دعوا نکنید، چون نمیتونم بگیرم جرواجرتون کنم و بعد اعصابم به هم میریزه. :)))
بعضی از والدین تصورشون از بچهی اون سن، یه فرد بالغه که همه چیز رو میفهمه و متوجه و از تنبیه هایی واسش استفاده می کنن که حتی معنیشونم نمیفهمه و فقط قراره جواب عکس بده و تصورشونم اینه که چون ما والدش هستیم، بی نقصیم و نیاز به تغییر رفتار و شیوه تربیت بچه نداریم.
یعنی جلوی من، سر بچه الکی داد زده بشه، حرف چرند زده بشه، کل ارزش اون شخصی که به اصطلاح پدر و مادر ش باشن برای من از بین میره، چه بخواد عضوی از خانواده باشه چه آشنا. واقعا اون لحظه دلم میخواد مرتکب قتل شم. متنفرم از صدای داد، از بالا بردن صدا برای نشون برتری به بچه ای که نه اشتباهی کرده نه هیچی.
طرف برگشته میگه نه نباید فلان چیزو میگفته از دهنش پریده پس فردا نباید بیاد بیرون نمیدونم فلان کار و نمیشه کنه، فکر کردین بچه همسن خودتونه؟! تشخیص میده رازداری چیه؟ بچه برگشته دو ساعت بعدش زنگ زده به من میگه من کارای خوب کردم میشه فردا بیای بریم بیرون؟ گفتم فداتشم تو نیازی نیست کار خوب کنی تا بریم بیرون، کار یدم میکردی میبردمت بیرون.
خستم. واقعا از تماشای بچه ها و پدر مادرا و این چرخه معیوب تلاش نکردن برای والد بهتری بودن خستم.
بعضی از والدین تصورشون از بچهی اون سن، یه فرد بالغه که همه چیز رو میفهمه و متوجه و از تنبیه هایی واسش استفاده می کنن که حتی معنیشونم نمیفهمه و فقط قراره جواب عکس بده و تصورشونم اینه که چون ما والدش هستیم، بی نقصیم و نیاز به تغییر رفتار و شیوه تربیت بچه نداریم.
یعنی جلوی من، سر بچه الکی داد زده بشه، حرف چرند زده بشه، کل ارزش اون شخصی که به اصطلاح پدر و مادر ش باشن برای من از بین میره، چه بخواد عضوی از خانواده باشه چه آشنا. واقعا اون لحظه دلم میخواد مرتکب قتل شم. متنفرم از صدای داد، از بالا بردن صدا برای نشون برتری به بچه ای که نه اشتباهی کرده نه هیچی.
طرف برگشته میگه نه نباید فلان چیزو میگفته از دهنش پریده پس فردا نباید بیاد بیرون نمیدونم فلان کار و نمیشه کنه، فکر کردین بچه همسن خودتونه؟! تشخیص میده رازداری چیه؟ بچه برگشته دو ساعت بعدش زنگ زده به من میگه من کارای خوب کردم میشه فردا بیای بریم بیرون؟ گفتم فداتشم تو نیازی نیست کار خوب کنی تا بریم بیرون، کار یدم میکردی میبردمت بیرون.
خستم. واقعا از تماشای بچه ها و پدر مادرا و این چرخه معیوب تلاش نکردن برای والد بهتری بودن خستم.