بخشی از یک نوشتهی پیشین:
خوشباوریِ سیستم این است که تصور میکند واقعیتْ ثابت و منجمد برجای میماند تا ایشان بهآن برسند و بر آن مسلط شوند. فراموش میکنند که این رسیدن و مستقر شدن در وضع جدید، خود با تغییر واقعیت و درگیر شدن با آن رخ میدهد، و این درگیری خودش واقعیت تازهای خلق میکند، و این واقعیت تازه یا با وجوه دیگر اجتماع هماهنگ است یا علیه آنها عمل میکند، ناسازگاری و ناهماهنگی با وجوه دیگر تنشزا خواهد بود و این تنش ناپدید نمیشود، بلکه با هیبت و اشکال تازهی معلولهای نو ظاهر خواهد شد.
و بدینسان، پیچیدگیِ هستی همچون همیشه در کار است و صبورانه مشغول چکاندن قطرات آب بر سنگهای عظیم، تا کی و کجا سنگ سترگ و ظاهراً بیخلل سوراخ شود و سیلی بزرگ راه بیفتد.
👍5❤4
دربارهی آگاهی تاریخی
زیاد میشنوم که «تغییر ضروری شده» اما منظور از این عبارت دقیقا چیست؟
اغلب این جمله جوری گفته میشود که انگار تاریخ دیگر راه خودش را پیش گرفته و کاری هم از دست هیچکس برنمیآید؛ گویی کنش انسانی، در بهترین حالت، فقط حاشیهای بر متنی از پیش نوشتهشده است.
شخصا هرچه بیشتر بهاین تعبیر فکر میکنم بیشتر به نظرم میرسد که مفهوم «ضرورت» بد فهمیده شده است. برای من، ضرورت تاریخی شبیه قوانین طبیعی نیست. این ضرورت نشان نمیدهد که چه خواهد شد؛ بلکه حداکثر تنها مشخص میکند که چهچیز دیگر نمیتواند ادامه یابد. در واقع، در آستانهی تغییرات بزرگ یا فرارسیدن ضرورتِ تغییر، آنچه واقعا رخ میدهد این است که گزینهها محدود و محدودتر میشوند.
دربارهی ایران امروز نیز شواهد فراوانی هست مبنی بر اینکه وضع موجود تداومپذیر نیست. اقتصاد، جمعیت، محیطزیست، نهادها و صد البته نظام ارزشها؛ همهچیز به نوعی به بنبست رسیده. اما این بنبست که خودش نقشهی راه نیست. این فروبستگی صرفا وصفی دربارهی گذشته است و مشخص نمیکند که گذارِ پیش رو چگونه یا به چه سمتی اتفاق خواهد افتد، پرسشِ آیندهی ایران پرسشی همچنان باز است.
حتی اگر بپذیریم که تغییر حقیقتا اجتنابناپذیر است، پرسشهایی دشوار و دشوارتر آشکار میشوند: این تغییر تدریجی خواهد بود یا دفعی و انفجاری؟ کمهزینه یا پرخشونت؟ به فروپاشی میانجامد یا به بازساخت؟ پرسشهایی که وقتی زیر ذرهبین وارسی میشوند هیچکدام پاسخی ساده و آماده ندارند.
با همین مقدمات من بهاین نتیجه رسیدهام که نقش کنش انسانی در تعیین آیندهی ما همچنان جدی است.
آری، عوامل ساختاری مشخص میکنند چه چیز دیگر ممکن نیست؛ اما اینکه کدام امکانِ باقیمانده بالفعل شود، به تصمیمها، امیال، تردیدها و افقهای اخلاقی و جهات کنشگری ما نیز بستگی تامی دارد. حتی تصمیم به کاری نکردن هم، در چنین موقعیتی، خودش نوعی انتخاب اثرگذارست.
نکتهی دیگر که مایلم اضافه کنم این است که مثلِ همیشه در همین بحبوحه است که سروکلهی پنددهندگان و نصیحتگران هم پیدا میشود، و راستش شخصا این گروه را هم درک نمیکنم.
آخر چه سود از نصایحی که شرایط را نمیبینند، که صرفا از فرد میخواهند «درست» انتخاب کند، بیآنکه وزن تنگناهای واقعی را به رسمیت بشناسند، اندرزهایی که اغلب علاوه بر اینکه غیرمنصفانه هستند، اثربخشی خاصی هم ندارند. چیزی گفته میشود که گفته شده باشد، نوعی رفع تکلیف غیرمسؤلانه.
اما در کنار این اندرزهای اخلاقی، جایگزین دیگری هم هست که فکر میکنم هنوز و همچنان معنا و ارزشی دارد: دعوت به آگاهی تاریخی، دعوت به دوستداری حقیقت و باز نگاه داشتن چشمها!
برای من، آگاهی تاریخی یعنی دانستنِ گذشته بهعلاوهی دیدنِ اکنون. یعنی فهم اینکه وضعیت فعلی نه صرفا تقدیر است و نه نقطهی آغاز، بلکه محصول انباشت تصمیمها، شرایط و گریز از تصمیمهاست.
آگاهی تاریخی یعنی درک تشخیص مرز میان امکان و آرزو. اینکه بدانیم همهی آنچه میخواهیم ممکن نیست، و هر آنچه ممکن است الزاماً خوب نیست. یعنی سنجیدن کنشها نه فقط بر اساس نیات کنشگران، بلکه همینطور بر مبنای پیامدها و هزینههایشان.
آگاهی تاریخی یعنی وصل کردن امروز به فردا: اینکه بپرسیم این تصمیم، این کنش، این سکوت، چه امکانهایی را برای آینده باز یا بسته میکند. حداقلش این است که ببینیم کدام انتخاب ما را به سوی وضعی بدتر یا بهتر هل میدهد؟
و در نهایت، آگاهی تاریخی جنسی از آگاهی است که با نوعی فروتنی همراه است. با این پذیرش که آینده را نمیدانیم، نسخهی قطعی در دسترس نیست و بنابراین باید با دوراندیشی و گفتگو و احترام به خرد جمعی تصمیم بگیریم. و دقیقا بر مبنای همین فقدانِ آینده در اکنون است که باید مسئولیتمان را هم بپذیریم و همهچیز را به گردن «تاریخ» نیندازیم.
۱۱ دی ۱۴۰۴
علی مسعودی | آسیمگی
زیاد میشنوم که «تغییر ضروری شده» اما منظور از این عبارت دقیقا چیست؟
اغلب این جمله جوری گفته میشود که انگار تاریخ دیگر راه خودش را پیش گرفته و کاری هم از دست هیچکس برنمیآید؛ گویی کنش انسانی، در بهترین حالت، فقط حاشیهای بر متنی از پیش نوشتهشده است.
شخصا هرچه بیشتر بهاین تعبیر فکر میکنم بیشتر به نظرم میرسد که مفهوم «ضرورت» بد فهمیده شده است. برای من، ضرورت تاریخی شبیه قوانین طبیعی نیست. این ضرورت نشان نمیدهد که چه خواهد شد؛ بلکه حداکثر تنها مشخص میکند که چهچیز دیگر نمیتواند ادامه یابد. در واقع، در آستانهی تغییرات بزرگ یا فرارسیدن ضرورتِ تغییر، آنچه واقعا رخ میدهد این است که گزینهها محدود و محدودتر میشوند.
دربارهی ایران امروز نیز شواهد فراوانی هست مبنی بر اینکه وضع موجود تداومپذیر نیست. اقتصاد، جمعیت، محیطزیست، نهادها و صد البته نظام ارزشها؛ همهچیز به نوعی به بنبست رسیده. اما این بنبست که خودش نقشهی راه نیست. این فروبستگی صرفا وصفی دربارهی گذشته است و مشخص نمیکند که گذارِ پیش رو چگونه یا به چه سمتی اتفاق خواهد افتد، پرسشِ آیندهی ایران پرسشی همچنان باز است.
حتی اگر بپذیریم که تغییر حقیقتا اجتنابناپذیر است، پرسشهایی دشوار و دشوارتر آشکار میشوند: این تغییر تدریجی خواهد بود یا دفعی و انفجاری؟ کمهزینه یا پرخشونت؟ به فروپاشی میانجامد یا به بازساخت؟ پرسشهایی که وقتی زیر ذرهبین وارسی میشوند هیچکدام پاسخی ساده و آماده ندارند.
با همین مقدمات من بهاین نتیجه رسیدهام که نقش کنش انسانی در تعیین آیندهی ما همچنان جدی است.
آری، عوامل ساختاری مشخص میکنند چه چیز دیگر ممکن نیست؛ اما اینکه کدام امکانِ باقیمانده بالفعل شود، به تصمیمها، امیال، تردیدها و افقهای اخلاقی و جهات کنشگری ما نیز بستگی تامی دارد. حتی تصمیم به کاری نکردن هم، در چنین موقعیتی، خودش نوعی انتخاب اثرگذارست.
نکتهی دیگر که مایلم اضافه کنم این است که مثلِ همیشه در همین بحبوحه است که سروکلهی پنددهندگان و نصیحتگران هم پیدا میشود، و راستش شخصا این گروه را هم درک نمیکنم.
آخر چه سود از نصایحی که شرایط را نمیبینند، که صرفا از فرد میخواهند «درست» انتخاب کند، بیآنکه وزن تنگناهای واقعی را به رسمیت بشناسند، اندرزهایی که اغلب علاوه بر اینکه غیرمنصفانه هستند، اثربخشی خاصی هم ندارند. چیزی گفته میشود که گفته شده باشد، نوعی رفع تکلیف غیرمسؤلانه.
اما در کنار این اندرزهای اخلاقی، جایگزین دیگری هم هست که فکر میکنم هنوز و همچنان معنا و ارزشی دارد: دعوت به آگاهی تاریخی، دعوت به دوستداری حقیقت و باز نگاه داشتن چشمها!
برای من، آگاهی تاریخی یعنی دانستنِ گذشته بهعلاوهی دیدنِ اکنون. یعنی فهم اینکه وضعیت فعلی نه صرفا تقدیر است و نه نقطهی آغاز، بلکه محصول انباشت تصمیمها، شرایط و گریز از تصمیمهاست.
آگاهی تاریخی یعنی درک تشخیص مرز میان امکان و آرزو. اینکه بدانیم همهی آنچه میخواهیم ممکن نیست، و هر آنچه ممکن است الزاماً خوب نیست. یعنی سنجیدن کنشها نه فقط بر اساس نیات کنشگران، بلکه همینطور بر مبنای پیامدها و هزینههایشان.
آگاهی تاریخی یعنی وصل کردن امروز به فردا: اینکه بپرسیم این تصمیم، این کنش، این سکوت، چه امکانهایی را برای آینده باز یا بسته میکند. حداقلش این است که ببینیم کدام انتخاب ما را به سوی وضعی بدتر یا بهتر هل میدهد؟
و در نهایت، آگاهی تاریخی جنسی از آگاهی است که با نوعی فروتنی همراه است. با این پذیرش که آینده را نمیدانیم، نسخهی قطعی در دسترس نیست و بنابراین باید با دوراندیشی و گفتگو و احترام به خرد جمعی تصمیم بگیریم. و دقیقا بر مبنای همین فقدانِ آینده در اکنون است که باید مسئولیتمان را هم بپذیریم و همهچیز را به گردن «تاریخ» نیندازیم.
۱۱ دی ۱۴۰۴
علی مسعودی | آسیمگی
Telegram
آسیمگی
تلاشی برای فهم ایران
نویسنده: علی مسعودی
نقد و نظر:
asimegi.ir@gmail.com
نویسنده: علی مسعودی
نقد و نظر:
asimegi.ir@gmail.com
👍8❤7👏1🕊1
در واقع اینکه امپریالیسم و سلطهگری چیز بدی است، هرگز چندان محل اختلاف نبوده است. حتی این هم که حقوق بینالملل در مجموع رعایت نمیشود، خیلی پیشتر از اینها دانسته شده بود.
مسئله از ابتدا این نبود که «آیا سلطه بد است یا خوب» بلکه این بود که چگونه باید با آن سروکله زد؛ اینکه ایران چگونه ایران بماند و منافع ملیاش در جهانی ناعادلانه بهتر حفظ شود.
دستکم برای ما ایرانیان این پرسش پیشینهای طولانی دارد. از پیش از مشروطه، تاریخ ما آکنده از درگیری با همین مسئله بوده است.
ناصرالدینشاه و بعدتر دولت مشروطه، هر دو با همین گرفتاری دستوپنجه نرم میکردند.
مجلس اول مشروطه با حمایت روسها به توپ بسته و منحل شد. مجلس دوم، همزمان درگیر قرارداد ۱۹۰۷ و جنگ با شاه مخلوعی بود که باز با اتکای به روسها به کشور حمله کرده بود.
کمی بعدتر هم که ماجرای مورگان شوستر و اولتیماتوم صریح روسها برای اشغال ایران پیش آمد.
این خط درگیری را میتوان با صورتبندیهای متفاوت تا امروز هم ادامه داد.
بنابراین مسئلهی سلطهطلبی قدرتهای بزرگ برای ما آنقدر قدیمی است که نه باید مایهی تعجبمان باشد و نه غافلگیرمان کند.
آنچه واقعاً آزاردهنده است، این است که پس از بیش از یک قرن پرسش ما هنوز همان پرسش مشروطهخواهان مانده است:
چگونه در جهانی ناعادلانه منافع ملی را حفظ کنیم؟
و شاید ناراحتکنندهتر از خودِ پرسشْ این باشد که چرا هنوز پاسخی درخور و کارآمد برای آن نیافتهایم.
مسئله از ابتدا این نبود که «آیا سلطه بد است یا خوب» بلکه این بود که چگونه باید با آن سروکله زد؛ اینکه ایران چگونه ایران بماند و منافع ملیاش در جهانی ناعادلانه بهتر حفظ شود.
دستکم برای ما ایرانیان این پرسش پیشینهای طولانی دارد. از پیش از مشروطه، تاریخ ما آکنده از درگیری با همین مسئله بوده است.
ناصرالدینشاه و بعدتر دولت مشروطه، هر دو با همین گرفتاری دستوپنجه نرم میکردند.
مجلس اول مشروطه با حمایت روسها به توپ بسته و منحل شد. مجلس دوم، همزمان درگیر قرارداد ۱۹۰۷ و جنگ با شاه مخلوعی بود که باز با اتکای به روسها به کشور حمله کرده بود.
کمی بعدتر هم که ماجرای مورگان شوستر و اولتیماتوم صریح روسها برای اشغال ایران پیش آمد.
این خط درگیری را میتوان با صورتبندیهای متفاوت تا امروز هم ادامه داد.
بنابراین مسئلهی سلطهطلبی قدرتهای بزرگ برای ما آنقدر قدیمی است که نه باید مایهی تعجبمان باشد و نه غافلگیرمان کند.
آنچه واقعاً آزاردهنده است، این است که پس از بیش از یک قرن پرسش ما هنوز همان پرسش مشروطهخواهان مانده است:
چگونه در جهانی ناعادلانه منافع ملی را حفظ کنیم؟
و شاید ناراحتکنندهتر از خودِ پرسشْ این باشد که چرا هنوز پاسخی درخور و کارآمد برای آن نیافتهایم.
👍13❤2👎1
فارغ از اینکه کسی به حرف چون منی گوش نمیدهد و اهمیتی نداریم، به این فکر میکردم که حرفی هم اگر داشتهام خیلی قبلترها گفتهام. در ۸۸ و ۹۸ و ۴۰۱.
و واقعا نمیدونم در این لحظه چه چیز تازهای میتونم اضافه کنم.
این یادداشت زیر رو که مربوط به ۱۴۰۱ است نگاه میکردم و بهنحو غمانگیزی تقریبا همهی حرفهام هنوز همونه.
وضعیت بیرونی هم چندان فرقی نکرده، فقط هر چه بوده آنچنانتر شده!
یادداشتی به تاریخ ۲۹ مهر ۱۴۰۱:
دربارهی گرههای وضعیت و اصل و فرع امور
(یک صورتبندی از وضعیت و چند موضعگیری شخصی.)
https://t.me/asimegi/648
و واقعا نمیدونم در این لحظه چه چیز تازهای میتونم اضافه کنم.
این یادداشت زیر رو که مربوط به ۱۴۰۱ است نگاه میکردم و بهنحو غمانگیزی تقریبا همهی حرفهام هنوز همونه.
وضعیت بیرونی هم چندان فرقی نکرده، فقط هر چه بوده آنچنانتر شده!
یادداشتی به تاریخ ۲۹ مهر ۱۴۰۱:
دربارهی گرههای وضعیت و اصل و فرع امور
(یک صورتبندی از وضعیت و چند موضعگیری شخصی.)
https://t.me/asimegi/648
Telegram
آسیمگی
🔸 دربارهی گرههای وضعیت و اصل و فرع امور
(یک صورتبندی از وضعیت و چند موضعگیری شخصی.)
🔹 (بخش اول)
راستش برایم چندان مهم نیست که بیبیسی و بقیه رسانههای جریاناصلی چه میگویند، یا اینکه کسانی پتیشنی برای فشار به سفارتخانههای ایران (کارزار) را امضا…
(یک صورتبندی از وضعیت و چند موضعگیری شخصی.)
🔹 (بخش اول)
راستش برایم چندان مهم نیست که بیبیسی و بقیه رسانههای جریاناصلی چه میگویند، یا اینکه کسانی پتیشنی برای فشار به سفارتخانههای ایران (کارزار) را امضا…
❤11
دلم میخواهد بنویسم، خیلی بنویسم، چندان و چندانتر. ممتد و مریض و جنونزده. مغشوش و بیتلاش، لایعقل و بیواهمه. بنویسم، تا آنجا که گفتهها تمام شود، کلمات به پایان برسند و حرفی نماند، نه حرفی بماند، نه کلمهای، نه جمله و نه گفتهای. سخن گم شود، سخن خاک شود، سخن به ناسخن بدل شود، من به غیرِ من، هستی به نیستی.
تمام شود کلمه، تمامِ تمام. سپس کمالی ظاهر شود، سخنی کامل، مجموعِ پریشانیها، نظمِ آشوبها، و آنگاه سخن آغاز شود، سخنی که حقیقتا چیزی بگوید، گفتنیها را بگوید، واقعیت را بگوید. شرحِ حال دهد، خبر دهد، خبر را برساند، برساند که چه بر ما گذشت، چه میگذرد.
چه میگذرد بر غریقی که شباهنگام در بحری بیمرز زیر وزن امواج هول کوبیده میشود، پرتاب میشود، چون کشتی بیلنگر، تختهپارهای بیاختیار، بیاختیار و آگاه از بیاختیاری، آگاه از بیاختیاری و در عذاب وجدان که چرا چنین ناتوان. ناتوان و آگاه از ناتوانی. آگاه و در عذاب از آگاهی.
آن کلمهی کامل، آن زبانِ تام لابد باید بتواند توصیف کند، لابد بهدردی خواهد خورد، مرهمی بر زخمی تواند بود، نوری بر کوچهای تاریک، آغوشی پیشکش به جداافتادهای، دستی درازشده سوی گودنشینی. جانی برای جوانی بیجان.
آنگاه بنویسم. بسیار بنویسم. سطرها و صفحهها، ببارم بر خشکروزگارِ آدمخوار.
بنویسم از همهی آنها که مردهاند.
بنویسم و ببارم، آنقدر که خون بجوشد از زمین، خونی که یادگارِ دوران است، یادگار دورانها.
بنویسم از خون میرزاجهانگیر خانها، از ملکالمتکلمینها، بنویسم و پیش بیایم، نام ببرم، نامها ببرم، نامِ آدمها را یکبهیک، صدا بزنم رفتگان را، یاد آورم ز شمع مرده.
شمع مرده را به سخن وادارم، بسوزم و ببارم، ببارم و سبک شوم، بالا روم، برسم به دورترها، برسم به ابتدا، به شروع همهی چیزها، برسم و بپرسم «این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمتست کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست».
بپرسم که این همه خون چرا جاریست بر زمین؟ این دریا چرا سرخ است؟ بپرسم که نام من چیست؟ نامِ مغروقِ دریای خون؟
۶ بهمن ۱۴۰۴ - تهران
آسیمگی | علی مسعودی
تمام شود کلمه، تمامِ تمام. سپس کمالی ظاهر شود، سخنی کامل، مجموعِ پریشانیها، نظمِ آشوبها، و آنگاه سخن آغاز شود، سخنی که حقیقتا چیزی بگوید، گفتنیها را بگوید، واقعیت را بگوید. شرحِ حال دهد، خبر دهد، خبر را برساند، برساند که چه بر ما گذشت، چه میگذرد.
چه میگذرد بر غریقی که شباهنگام در بحری بیمرز زیر وزن امواج هول کوبیده میشود، پرتاب میشود، چون کشتی بیلنگر، تختهپارهای بیاختیار، بیاختیار و آگاه از بیاختیاری، آگاه از بیاختیاری و در عذاب وجدان که چرا چنین ناتوان. ناتوان و آگاه از ناتوانی. آگاه و در عذاب از آگاهی.
آن کلمهی کامل، آن زبانِ تام لابد باید بتواند توصیف کند، لابد بهدردی خواهد خورد، مرهمی بر زخمی تواند بود، نوری بر کوچهای تاریک، آغوشی پیشکش به جداافتادهای، دستی درازشده سوی گودنشینی. جانی برای جوانی بیجان.
آنگاه بنویسم. بسیار بنویسم. سطرها و صفحهها، ببارم بر خشکروزگارِ آدمخوار.
بنویسم از همهی آنها که مردهاند.
بنویسم و ببارم، آنقدر که خون بجوشد از زمین، خونی که یادگارِ دوران است، یادگار دورانها.
بنویسم از خون میرزاجهانگیر خانها، از ملکالمتکلمینها، بنویسم و پیش بیایم، نام ببرم، نامها ببرم، نامِ آدمها را یکبهیک، صدا بزنم رفتگان را، یاد آورم ز شمع مرده.
شمع مرده را به سخن وادارم، بسوزم و ببارم، ببارم و سبک شوم، بالا روم، برسم به دورترها، برسم به ابتدا، به شروع همهی چیزها، برسم و بپرسم «این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمتست کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست».
بپرسم که این همه خون چرا جاریست بر زمین؟ این دریا چرا سرخ است؟ بپرسم که نام من چیست؟ نامِ مغروقِ دریای خون؟
۶ بهمن ۱۴۰۴ - تهران
آسیمگی | علی مسعودی
💔21🕊2😭2❤1👌1
چه درد کشدار و خستهکنندهای است که معضلی در طول تاریخ دائما با تو همراه باشد و هر بار مجبور باشی دوباره و دوباره با همان گرفتاری از نو سروکله بزنی، حرفهات را تکرار کنی و سر خودت و دیگری را درد بیاوری.
اما چه کنیم؟
این حرفهای پست بعدی را اول بار من در ۱۴۰۱ منتشر کردم، ولی خب چه کنم که این گرفتاری و طرز فکر همچنان باقیست.
خلاصه بر من ببخشید این تکرارها را.
ببخشید، اما لطفا بخوانید.
اما چه کنیم؟
این حرفهای پست بعدی را اول بار من در ۱۴۰۱ منتشر کردم، ولی خب چه کنم که این گرفتاری و طرز فکر همچنان باقیست.
خلاصه بر من ببخشید این تکرارها را.
ببخشید، اما لطفا بخوانید.
🙏3👍1
Forwarded from آسیمگی (علی مسعودی)
تفکر اسطورهای و عملیات قطعیِ نجات
میل شدیدی هست برای یکسره کردن کار، کارهای مختلف، از جمله کارِ تاریخ.
ذهنیتی که شرایط و مسیر رو در نظر نمیگیره، حوصله و علاقه نداره که در نظر بگیره، ذهنیتی که آرزواندیش است و فکر میکنه چون آرزو داره چنان بشه پس حتما چنان خواهد شد.
این شکلی از منجیگرایی پنهان است که یقین داره بالاخره یه موجود قوی میاد و نجاتش میده، دستِ یاریگری از راه میرسه حتما.
این تصور از *موجود قوی* گاهی ماهیتی ماورائی داره، گاهی هم شبهماورائی.
نوع ماورائی این نگاه ریشه در اسطوره و مذهب داره؛ شکل دیگرش یعنی نوع شبهماورائی ظاهرا خودش رو از مذهب و اسطوره جدا کرده، اما در واقع منطق درونیاش همونجوری کار میکنه و اساسش همون سازوکار ذهنی است اما سوژهاش عوض شده.
نگاه شبهماورائی یعنی خود موضوعی که بهش امید داری واقعی (ملموس، مادی، عینی) است و ریشه در همین جهان داره، اما در عین حال توقعی که ازش داری ربطی به واقعیات و شرایط و مناسبات نداره. مثل بچهای که به پدرش که آدمی واقعی است امیدی غیرواقعی داره و فکر میکنه این پدر قدرت خیلی زیادی داره و میتونه هر مشکلی در دنیا رو حل کنه.
زندگی ما پره از این امیدهای واهی که فرمولشون اینه: بالاخره یکی میاد و نجاتمون میده، گاهی حتی این: بالاخره خودش درست میشه!
مثلا یه عده ازدواج میکنند چون فکر میکنند خاصیتی جادویی در ازدواج هست و قدرتی داره که به شکلی که اینا نمیدونند زندگیشون رو معنیدار میکنه و بهبود میبخشه.
بعدتر که از ازدواج ناامید میشن میگن خب بچه بیاریم که این اتفاق جادویی رو رقم بزنه.
و خب معلومه که این منطق کار نمیکنه اما این آدما بههرحال ادامه میدهند، ستون به ستون تا آخر عمر.
نمیخوام بزرگنمایی کنم، اما واقعا این ذهنیت خیلی جاها مشغول به کاره و رواج داره و یکی از ابزارهای مهم ما برای خودفریبی است.
هیچکس هم از این ذهنیت مصون نیست و چه در زندگی فردی و چه اجتماعی میشه ردپاهای این طرز فکر رو پیدا کرد.
در تاریخ زیاد میبینیم که حتی یک ملت هم اسیر این ذهنیت شده و رفتارهای غلط پیش گرفته، فرهنگ قهرمانگرا از همین سرچشمه میاد، امید بستن به قهرمانی که گاهی یک شخصه، گاهی یک ابرقدرت، گاهی یک اتفاق. یک اتفاق خوب! امید بستن به آرزوها.
یه پرانتز باز کنم: بخشی از شگفتی پدیدهای مثل فوتبال هم همینه که انگار این جادو رو واقعی میکنه! و مثلا وقتی مراکش در جام جهانی پیروز میشه همین ذهنیت به کار میافته مشعوف میشه که بهبه نظم جهانی عوض شد. یعنی دوست داره نظم جهانی عوض بشه، پس خودش رو متقاعد میکنه که یه نشونه پیدا کرده و دیگه کار تمومه. ترکیب خلسهآوری از آرزواندیشی، منجیگرایی و ذهنیت جادویی. پرانتز بسته.
چون زندگی پیچیده است و بالا-پایین زیاد داره، گاهی فرد یا گروه شانس میاره و واقعیت بیرونی هم شبیه آرزوش میشه، بله غیرممکن نیست و گاهی پیش میاد. اما چیزی که واضحه اینه که این شانس نمیتونه یک دستاورد بلندمدت، پایدار و جدّی رو رقم بزنه.
یه اتفاقه که گاهی میافته، اما برای سعادت یه اتفاق کافی نیست، سعادت و رستگاری نیاز به یک نظمِ سعادتمندانه داره، یک مجموعهی منسجم از امور که در هماهنگی با هم کار کنند و به شیوهی زیست ما شکل بدهند.
اینجاست که لازمه آدم دست برداره از آرزواندیشیِ خلسهآور و منجیگراییِ منفعلکننده.
اینجاست که باید بین امیدِ کاذب و امید حقیقی و اصیل فرق گذاشت.
کلید ماجرا و راه مقاومت علیه این ذهنیتِ فریبنده هم اینه که به شکل افراطی دائما بر *چگونه رسیدنها* و مسئولیت دقیق و جزئی هر کسی در اینجا و اکنون تأکید کنیم.
ذهن انتقادی داشتن یعنی همین که راضی نشیم و جزئی و جزئیتر بپرسیم از خودمون که چگونه قراره به فلان هدف برسیم؟ با چه امکاناتی؟ از چه مسیری؟
(یه پرانتز دیگه باز کنم: حالا فکر کن این آرزواندیشی و تفکر جادویی در کشور ما اینقدر برای عدهای جذابه که به خیلی از جزئینگریها، پرسشگریها و دقتهای اصولی اسم وسطبازی میدهند و اینجوری خودشان رو راحت میکنند. آیا اینجا من نوشتهام که آدم وسطباز و منفعتطلب وجود ندارد؟ زیروروکش سیاسی نداریم؟ نه! من نوشتهام: پرسشگر همان وسطباز نیست!)
خلاصه، همانطور که شیطان در جزئیات است، و دقیقا بههمین علت مسیر رستگاری هم از میان جزئیات میگذرد.
تفکرِ اسطورهای میخواهد که از روی این جزئيات جهش کند، میانبر بزند، ناگهان بیفتد وسط خوشبختی.
اما خب این نگاه به زندگی کار نمیکند و در نهایت همهچیز به بخت و اقبال واگذار خواهد شد.
اما چه بخت و اقبالی؟ آدم دنیادیده میداند که اینجا در خاورمیانه ستارهی بخت چندان اهل شفقت نیست و لاجرم بهتر است تا جایی که میشود خودش اختیار امور را بهدست گیرد.
https://t.me/asimegi
میل شدیدی هست برای یکسره کردن کار، کارهای مختلف، از جمله کارِ تاریخ.
ذهنیتی که شرایط و مسیر رو در نظر نمیگیره، حوصله و علاقه نداره که در نظر بگیره، ذهنیتی که آرزواندیش است و فکر میکنه چون آرزو داره چنان بشه پس حتما چنان خواهد شد.
این شکلی از منجیگرایی پنهان است که یقین داره بالاخره یه موجود قوی میاد و نجاتش میده، دستِ یاریگری از راه میرسه حتما.
این تصور از *موجود قوی* گاهی ماهیتی ماورائی داره، گاهی هم شبهماورائی.
نوع ماورائی این نگاه ریشه در اسطوره و مذهب داره؛ شکل دیگرش یعنی نوع شبهماورائی ظاهرا خودش رو از مذهب و اسطوره جدا کرده، اما در واقع منطق درونیاش همونجوری کار میکنه و اساسش همون سازوکار ذهنی است اما سوژهاش عوض شده.
نگاه شبهماورائی یعنی خود موضوعی که بهش امید داری واقعی (ملموس، مادی، عینی) است و ریشه در همین جهان داره، اما در عین حال توقعی که ازش داری ربطی به واقعیات و شرایط و مناسبات نداره. مثل بچهای که به پدرش که آدمی واقعی است امیدی غیرواقعی داره و فکر میکنه این پدر قدرت خیلی زیادی داره و میتونه هر مشکلی در دنیا رو حل کنه.
زندگی ما پره از این امیدهای واهی که فرمولشون اینه: بالاخره یکی میاد و نجاتمون میده، گاهی حتی این: بالاخره خودش درست میشه!
مثلا یه عده ازدواج میکنند چون فکر میکنند خاصیتی جادویی در ازدواج هست و قدرتی داره که به شکلی که اینا نمیدونند زندگیشون رو معنیدار میکنه و بهبود میبخشه.
بعدتر که از ازدواج ناامید میشن میگن خب بچه بیاریم که این اتفاق جادویی رو رقم بزنه.
و خب معلومه که این منطق کار نمیکنه اما این آدما بههرحال ادامه میدهند، ستون به ستون تا آخر عمر.
نمیخوام بزرگنمایی کنم، اما واقعا این ذهنیت خیلی جاها مشغول به کاره و رواج داره و یکی از ابزارهای مهم ما برای خودفریبی است.
هیچکس هم از این ذهنیت مصون نیست و چه در زندگی فردی و چه اجتماعی میشه ردپاهای این طرز فکر رو پیدا کرد.
در تاریخ زیاد میبینیم که حتی یک ملت هم اسیر این ذهنیت شده و رفتارهای غلط پیش گرفته، فرهنگ قهرمانگرا از همین سرچشمه میاد، امید بستن به قهرمانی که گاهی یک شخصه، گاهی یک ابرقدرت، گاهی یک اتفاق. یک اتفاق خوب! امید بستن به آرزوها.
یه پرانتز باز کنم: بخشی از شگفتی پدیدهای مثل فوتبال هم همینه که انگار این جادو رو واقعی میکنه! و مثلا وقتی مراکش در جام جهانی پیروز میشه همین ذهنیت به کار میافته مشعوف میشه که بهبه نظم جهانی عوض شد. یعنی دوست داره نظم جهانی عوض بشه، پس خودش رو متقاعد میکنه که یه نشونه پیدا کرده و دیگه کار تمومه. ترکیب خلسهآوری از آرزواندیشی، منجیگرایی و ذهنیت جادویی. پرانتز بسته.
چون زندگی پیچیده است و بالا-پایین زیاد داره، گاهی فرد یا گروه شانس میاره و واقعیت بیرونی هم شبیه آرزوش میشه، بله غیرممکن نیست و گاهی پیش میاد. اما چیزی که واضحه اینه که این شانس نمیتونه یک دستاورد بلندمدت، پایدار و جدّی رو رقم بزنه.
یه اتفاقه که گاهی میافته، اما برای سعادت یه اتفاق کافی نیست، سعادت و رستگاری نیاز به یک نظمِ سعادتمندانه داره، یک مجموعهی منسجم از امور که در هماهنگی با هم کار کنند و به شیوهی زیست ما شکل بدهند.
اینجاست که لازمه آدم دست برداره از آرزواندیشیِ خلسهآور و منجیگراییِ منفعلکننده.
اینجاست که باید بین امیدِ کاذب و امید حقیقی و اصیل فرق گذاشت.
کلید ماجرا و راه مقاومت علیه این ذهنیتِ فریبنده هم اینه که به شکل افراطی دائما بر *چگونه رسیدنها* و مسئولیت دقیق و جزئی هر کسی در اینجا و اکنون تأکید کنیم.
ذهن انتقادی داشتن یعنی همین که راضی نشیم و جزئی و جزئیتر بپرسیم از خودمون که چگونه قراره به فلان هدف برسیم؟ با چه امکاناتی؟ از چه مسیری؟
(یه پرانتز دیگه باز کنم: حالا فکر کن این آرزواندیشی و تفکر جادویی در کشور ما اینقدر برای عدهای جذابه که به خیلی از جزئینگریها، پرسشگریها و دقتهای اصولی اسم وسطبازی میدهند و اینجوری خودشان رو راحت میکنند. آیا اینجا من نوشتهام که آدم وسطباز و منفعتطلب وجود ندارد؟ زیروروکش سیاسی نداریم؟ نه! من نوشتهام: پرسشگر همان وسطباز نیست!)
خلاصه، همانطور که شیطان در جزئیات است، و دقیقا بههمین علت مسیر رستگاری هم از میان جزئیات میگذرد.
تفکرِ اسطورهای میخواهد که از روی این جزئيات جهش کند، میانبر بزند، ناگهان بیفتد وسط خوشبختی.
اما خب این نگاه به زندگی کار نمیکند و در نهایت همهچیز به بخت و اقبال واگذار خواهد شد.
اما چه بخت و اقبالی؟ آدم دنیادیده میداند که اینجا در خاورمیانه ستارهی بخت چندان اهل شفقت نیست و لاجرم بهتر است تا جایی که میشود خودش اختیار امور را بهدست گیرد.
https://t.me/asimegi
Telegram
آسیمگی
تلاشی برای فهم ایران
نویسنده: علی مسعودی
نقد و نظر:
asimegi.ir@gmail.com
نویسنده: علی مسعودی
نقد و نظر:
asimegi.ir@gmail.com
❤9👍8
رستگاری در آینده از طریق بازگشت به گذشته
بسیاری از ما دلبستهی بازگشتیم.
این دلبستگی مدتهاست که همراه ماست و بر فکر سیاسی و اجتماعیمان اثری جدی گذاشته است.
از همان شمارهی اول نشریهی صوراسرافیل در هنگامهی مشروطیت تا همین امروز که از توئیتها و مناظرههای بیپایان شبهتئوریسینهای خودخوانده بهرهمندیم، این فکر همواره وسوسهای بوده است سمج و دردسرساز.
این شیوهی تفکرْ منطقی اسطورهای دارد و شخصی که بدان دچار است، آگاهانه یا ناآگاهانه باور دارد که «سعادت» در «آینده» ساخته نمیشود، بلکه در «لحظهای خاص در آن ابتداهای تاریخ» ظاهر شده و سپس—با تأسف بسیار—گم شده و از دست رفته است.
فلذا برای کامروا شدن در اینجا و اکنون هم کافیست به هر لطائفالحیلی که شده آن گذشتهی طلایی را به اکنون فرابخوانیم.
این آموزهای است که باور به آن باعث میشود شخص نه به دنبال «تغییر» (به معنای تأسیس آیندهای دیگر) بلکه تشنه و چشمبهراه «نجات/رستگاری» باشد، نجاتی که به واسطهی طرحی برای ساخت آینده بهدست نمیآید، بلکه باید از طریق ارتباطی صحیح با گذشتهای—کامل و محض و یکدست—از دل تاریخ بیرون کشیده شود.
برای تحقق چنین رؤیای شیرینی هم تنها یک کار مهم ضروریست: بازگشتن به اصل خود.
از اینروست که میبینیم اکنون دعوای کانونی نه معطوف به آینده، که دقیقا بر سر این است که عصر طلایی گمشدهی ما کدامین گذشته و در کجای تاریخ ماست؟
و بدینگونه است که این میل مهارناپذیر برای «رستگاری در آینده از طریق بازگشت به گذشته» باعث شده حتی مدرنترین وقایع (مثل سیاست و ملت-دولت) را هم در قالبهایِ کهنه بازتولید کنیم.
و شگفتا که این فرار رو سوی گذشته برای رسیدن به آینده چه تصاویر و لحظهها و رفتارهای غریبی که رقم نمیزند.
علی مسعودی | آسیمگی
بسیاری از ما دلبستهی بازگشتیم.
این دلبستگی مدتهاست که همراه ماست و بر فکر سیاسی و اجتماعیمان اثری جدی گذاشته است.
از همان شمارهی اول نشریهی صوراسرافیل در هنگامهی مشروطیت تا همین امروز که از توئیتها و مناظرههای بیپایان شبهتئوریسینهای خودخوانده بهرهمندیم، این فکر همواره وسوسهای بوده است سمج و دردسرساز.
این شیوهی تفکرْ منطقی اسطورهای دارد و شخصی که بدان دچار است، آگاهانه یا ناآگاهانه باور دارد که «سعادت» در «آینده» ساخته نمیشود، بلکه در «لحظهای خاص در آن ابتداهای تاریخ» ظاهر شده و سپس—با تأسف بسیار—گم شده و از دست رفته است.
فلذا برای کامروا شدن در اینجا و اکنون هم کافیست به هر لطائفالحیلی که شده آن گذشتهی طلایی را به اکنون فرابخوانیم.
این آموزهای است که باور به آن باعث میشود شخص نه به دنبال «تغییر» (به معنای تأسیس آیندهای دیگر) بلکه تشنه و چشمبهراه «نجات/رستگاری» باشد، نجاتی که به واسطهی طرحی برای ساخت آینده بهدست نمیآید، بلکه باید از طریق ارتباطی صحیح با گذشتهای—کامل و محض و یکدست—از دل تاریخ بیرون کشیده شود.
برای تحقق چنین رؤیای شیرینی هم تنها یک کار مهم ضروریست: بازگشتن به اصل خود.
از اینروست که میبینیم اکنون دعوای کانونی نه معطوف به آینده، که دقیقا بر سر این است که عصر طلایی گمشدهی ما کدامین گذشته و در کجای تاریخ ماست؟
و بدینگونه است که این میل مهارناپذیر برای «رستگاری در آینده از طریق بازگشت به گذشته» باعث شده حتی مدرنترین وقایع (مثل سیاست و ملت-دولت) را هم در قالبهایِ کهنه بازتولید کنیم.
و شگفتا که این فرار رو سوی گذشته برای رسیدن به آینده چه تصاویر و لحظهها و رفتارهای غریبی که رقم نمیزند.
علی مسعودی | آسیمگی
👍14❤4👎3
فرض اساسی:
مسول اصلی وضعیت مشخص است، مخاطب و طرف حساب اصلی ما هم اوست.
مابقی تزئینات و حواشی و پاورقی است.
اما بعد.
صد البته که من هم از همهی رویکردهایی که جان و زندگی ما شهروندان معمولی ایرانی را هزینهی ناگزیر مقاومت و تغییر و گوشت جلوی سرب و بمب میدانند دلزده و غمگین و عصبانیام و با آن مرزگذاری هم میکنم.
آخر چه کسی دوست دارد همچون ابژهی بیاختیار تغییرات دیده شود؟ چه کسی میخواهد آزمایشگاه خشونتها و هزینههای ناشی از جاهطلبیهای سیاسی از یکسو و دعوت به مداخله در کشور از طریق حملهی نظامی خارجی از سوی دیگر باشد؟
تکرار میکنم: به نظر من کلید تغییر وضع موجود اولا بهدست کسانی است که «زمین سیاست» در اینجا و اکنون را بیاعتبار و بیاثر کردهاند و بر سبیل گذشته پافشاری میکنند، آنها باید تغییر جهت دهند تا بحران کنترل شود.
اما ضمنا این فرض اساسی نباید باعث شود به دو مسیر استدلالی غلط تن دهیم:
مسیر اول:
تفکری که میگوید همهی ما مقصریم. این گزاره در واقع به این معنیست که هیچکس حقیقتا مقصر نیست و بنابراین عملا مسؤلیتی هم ندارد.
مسیر دوم:
همهی تقصیر گردن یک فرد یا یک گروه است.
این هم خطایی تحلیلیست، چرا که فرض میگیرد «شر» پدیده و رفتاری انحصاری است و صرفا از یک فاعل سر میزند و دشمنان این شر همواره و با هر رفتاری خیر هستند.
در واقع پیدا کردن مقصر اصلی رافع مسولیت هر یک از عوامل درگیر و اثرگذار نیست.
مسئلهی کلیدی دقت به تناسب قدرت و مسولیت هر عاملی است.
ما با طیفی از شرارت مواجهیم و با گستردهای از مسؤلیتها.
بهاین دقت کنیم که حتی در مثالهای حداکثری مثل مورد هیتلر و نازیسم هم پروتکلهای اخلاقی و قانونی معلق نشد. یعنی اینکه هیتلر شری عظیم بود مسؤلیتهای اخلاقی و قانونی دیگران را معلق نمیکرد.
باقی موارد که دیگر جای خود دارد.
برای حفظ عقلانیتمان طیفی ببینیم و طیفی داوری کنیم.
این سخن نیچه را یادآوریم:
«ای عاشق حقیقت، بر این مطلقخواهانِ زورآور رشک مَوَرز! شاهباز حقیقت هرگز بر ساعِدِ هیچ مطلقخواه ننشسته است.ازین ناگهانیان به پناهگاهِ خویش بازگرد. تنها در بازار است که با «آری؟» یا «نه؟» ناگهان بر انسان میتازند.»
[ارادتمند علی، یک شهروند و ساکن ایران.]
آسیمگی
مسول اصلی وضعیت مشخص است، مخاطب و طرف حساب اصلی ما هم اوست.
مابقی تزئینات و حواشی و پاورقی است.
اما بعد.
صد البته که من هم از همهی رویکردهایی که جان و زندگی ما شهروندان معمولی ایرانی را هزینهی ناگزیر مقاومت و تغییر و گوشت جلوی سرب و بمب میدانند دلزده و غمگین و عصبانیام و با آن مرزگذاری هم میکنم.
آخر چه کسی دوست دارد همچون ابژهی بیاختیار تغییرات دیده شود؟ چه کسی میخواهد آزمایشگاه خشونتها و هزینههای ناشی از جاهطلبیهای سیاسی از یکسو و دعوت به مداخله در کشور از طریق حملهی نظامی خارجی از سوی دیگر باشد؟
تکرار میکنم: به نظر من کلید تغییر وضع موجود اولا بهدست کسانی است که «زمین سیاست» در اینجا و اکنون را بیاعتبار و بیاثر کردهاند و بر سبیل گذشته پافشاری میکنند، آنها باید تغییر جهت دهند تا بحران کنترل شود.
اما ضمنا این فرض اساسی نباید باعث شود به دو مسیر استدلالی غلط تن دهیم:
مسیر اول:
تفکری که میگوید همهی ما مقصریم. این گزاره در واقع به این معنیست که هیچکس حقیقتا مقصر نیست و بنابراین عملا مسؤلیتی هم ندارد.
مسیر دوم:
همهی تقصیر گردن یک فرد یا یک گروه است.
این هم خطایی تحلیلیست، چرا که فرض میگیرد «شر» پدیده و رفتاری انحصاری است و صرفا از یک فاعل سر میزند و دشمنان این شر همواره و با هر رفتاری خیر هستند.
در واقع پیدا کردن مقصر اصلی رافع مسولیت هر یک از عوامل درگیر و اثرگذار نیست.
مسئلهی کلیدی دقت به تناسب قدرت و مسولیت هر عاملی است.
ما با طیفی از شرارت مواجهیم و با گستردهای از مسؤلیتها.
بهاین دقت کنیم که حتی در مثالهای حداکثری مثل مورد هیتلر و نازیسم هم پروتکلهای اخلاقی و قانونی معلق نشد. یعنی اینکه هیتلر شری عظیم بود مسؤلیتهای اخلاقی و قانونی دیگران را معلق نمیکرد.
باقی موارد که دیگر جای خود دارد.
برای حفظ عقلانیتمان طیفی ببینیم و طیفی داوری کنیم.
این سخن نیچه را یادآوریم:
«ای عاشق حقیقت، بر این مطلقخواهانِ زورآور رشک مَوَرز! شاهباز حقیقت هرگز بر ساعِدِ هیچ مطلقخواه ننشسته است.ازین ناگهانیان به پناهگاهِ خویش بازگرد. تنها در بازار است که با «آری؟» یا «نه؟» ناگهان بر انسان میتازند.»
[ارادتمند علی، یک شهروند و ساکن ایران.]
آسیمگی
❤11👌4🔥2
در همهی این سالها مبارزهی اصلی بر سر زندگی بود.
امیدوارم که پس از این شبهای طولانی، سرانجام، زیستی آزاد و محترمانه برای ایرانیان مقدور شود.
این شعر عزت ابراهیمنژاد (از پرپرشدگان تیر ۷۸) در سرم میچرخد:
ما را به خاطر بیاور!
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم.
شور عشق در سینه داشتیم و
پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم.
ما را به خاطر بیاور! ما را که سینهسرخانی خنیاگر بودیم و دَه به دَه
نه در آسمان و نه در کوهسار و نه برشاخسار
که در بازار پیش از آنکه آوازهخوان شویم
بر شاخهای تکیده از تکیهگاه خویش
جان واسپردیم
به خاطر دارم پیامشان را، سرنوشتشان را،
آری…
و همیشه درگذرگاه خاطرم درگذر است
آوازهای صامت سینهسرخان سینه برسیخ و
تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان شاید پیش از آن که شاعر شوم
بیست و دو ساله بمیرم.
آمین!
امیدوارم که پس از این شبهای طولانی، سرانجام، زیستی آزاد و محترمانه برای ایرانیان مقدور شود.
این شعر عزت ابراهیمنژاد (از پرپرشدگان تیر ۷۸) در سرم میچرخد:
ما را به خاطر بیاور!
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم.
شور عشق در سینه داشتیم و
پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم.
ما را به خاطر بیاور! ما را که سینهسرخانی خنیاگر بودیم و دَه به دَه
نه در آسمان و نه در کوهسار و نه برشاخسار
که در بازار پیش از آنکه آوازهخوان شویم
بر شاخهای تکیده از تکیهگاه خویش
جان واسپردیم
به خاطر دارم پیامشان را، سرنوشتشان را،
آری…
و همیشه درگذرگاه خاطرم درگذر است
آوازهای صامت سینهسرخان سینه برسیخ و
تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان شاید پیش از آن که شاعر شوم
بیست و دو ساله بمیرم.
آمین!
💔13❤8👍1🥴1
رویکرد تجویز جنگ بهعنوان راهحلْ وقتی از دور—و خارج از میدان واقعی درگیری—طرح میشود نهتنها یک موضع ظاهرا سیاسی بلکه امری معرفتی و اخلاقی است و بهویژه ما را با این پرسش روبرو میکند که چه کسی حق دارد از مثلا «ویران کردن یک نظم سیاسیـاجتماعی مستقر از طریق جنگ و بمباران» حرف بزند و داشتن چنین حقی چه نسبتی با متأثر شدن از پیامدهای واقعی همین تجویزها دارد.
با وامگیری از مفهوم «پوست در بازی» که نسیم نیکلاس طالب مطرح میکند میتوان صورتبندی تأملبرانگیزی از این وضعیت ارائه داد. ایده کانونی او این است: در مسائل کلان و پیچیده هرگونه تجویزِ مداخلهجویانه (یا راهحلِ پرخطری) که هزینه و ریسکِ آن را شخصی غیر از خودِ تجویزگر بپردازد از نظر ساختاری و معرفتی مشکوک است.
از نظر او، اینجا با نوعی عدمتقارنِ ریسک مواجهیم، بهاین معنا که:
پیشنهاددهنده یا تجویزگر، در بهترین حالت، از موفقیتِ ایده اعتبار میگیرد؛ اما در صورت شکست این او نیست که در معرض ویرانی، ناامنی یا فروپاشی قرار خواهد گرفت.
این عدمتقارن، صرفا نشانهی یک بیعدالتی ساده در تأثیرپذیری از تجویزها نیست بلکه مستقیماً کیفیتِ قضاوت را هم تغییر میدهد.
در واقع، وقتی فردی در معرض پیامدهای منفی تصمیمها، تجویزها و نسخههایی که میپیچد نیست تمایلش به پذیرش ریسکهای بزرگتر افزایش پیدا میکند.
به بیان دیگر، فاصله از میدان میل به رادیکالیسم را تقویت میکند.
در سطحی عمیقتر، این وضعیت به یک خطای شناختی هم دامن میزند: توهمِ کنترل
جوامع انسانی سیستمهایی پیچیدهاند نه سازوکارهایی خطی. در سیستم پیچیده، حذف یک جزء لزوماً به «اصلاح کل» منجر نمیشود،
بلکه اغلب زنجیرهای از پیامدهای پیشبینیناپذیر ایجاد میکند که میتواند از وضع اولیه هم مخربتر باشد.
تحلیلگری که بیرون از این پیچیدگی ایستاده معمولاً با یک مدل سادهشده کار میکند، مثلا: یک رژیم سیاسی داریم، یک حذف بهوسیلهی جنگ راهحل خوبی است، و نتیجهی آن هم یک جایگزینی عالی خواهد بود که مشکل نامطلوبیت اولیه را حل و فصل خواهد کرد.
اما آنچه در واقعیت رخ میدهد برهمکنش و انفجار شبکهای از نیروها، منافع و واکنشهای غیرخطی است که در هیچ نسخهی انتزاعی جا نمیگیرد و بنابراین نادیده میماند.
نکتهی دیگر این است که نبود «پوست در بازی» مکانیسم یادگیری را هم مختل میکند.
در شرایط عادی هزینه دادنْ فرد را وادار به بازنگری میکند اما وقتی هزینهای در کار نیست خطا تکرار میشود بدون آنکه اصلاحی در کار باشد.
به همین دلیل است که برخی از رادیکالترین نسخهها دقیقاً از سوی کسانی مطرح میشود که کمترین تماس را با واقعیت میدان دارند.
در نهایت، مسئله دامنگیر اخلاق هم میشود.
شجاعت، در این چارچوب، نه به معنای بیان مواضع تند بلکه به معنای پذیرش ریسکِ متناسب با آن موضع است.
اگر کسی دیگران را به مسیری پرهزینه دعوت میکند اما خود در معرض آن هزینه نیست این دیگر شجاعت نیست بلکه نوعی برونسپاریِ خطر یا ریسک است.
از این منظر، دفاع از حملهی نظامی و مداخله از طریق بمبارانهای هوایی خصوصا وقتی از موضعی بیهزینه (یا در اینجا غیرمتقارن از منظر ریسک) صورت میگیرد، نهتنها از نظر تحلیلی قابل اتکا نیست بلکه از منظر اخلاقی نیز محل تردیدهایی بسیار جدی است.
علی مسعودی | آسیمگی
با وامگیری از مفهوم «پوست در بازی» که نسیم نیکلاس طالب مطرح میکند میتوان صورتبندی تأملبرانگیزی از این وضعیت ارائه داد. ایده کانونی او این است: در مسائل کلان و پیچیده هرگونه تجویزِ مداخلهجویانه (یا راهحلِ پرخطری) که هزینه و ریسکِ آن را شخصی غیر از خودِ تجویزگر بپردازد از نظر ساختاری و معرفتی مشکوک است.
از نظر او، اینجا با نوعی عدمتقارنِ ریسک مواجهیم، بهاین معنا که:
پیشنهاددهنده یا تجویزگر، در بهترین حالت، از موفقیتِ ایده اعتبار میگیرد؛ اما در صورت شکست این او نیست که در معرض ویرانی، ناامنی یا فروپاشی قرار خواهد گرفت.
این عدمتقارن، صرفا نشانهی یک بیعدالتی ساده در تأثیرپذیری از تجویزها نیست بلکه مستقیماً کیفیتِ قضاوت را هم تغییر میدهد.
در واقع، وقتی فردی در معرض پیامدهای منفی تصمیمها، تجویزها و نسخههایی که میپیچد نیست تمایلش به پذیرش ریسکهای بزرگتر افزایش پیدا میکند.
به بیان دیگر، فاصله از میدان میل به رادیکالیسم را تقویت میکند.
در سطحی عمیقتر، این وضعیت به یک خطای شناختی هم دامن میزند: توهمِ کنترل
جوامع انسانی سیستمهایی پیچیدهاند نه سازوکارهایی خطی. در سیستم پیچیده، حذف یک جزء لزوماً به «اصلاح کل» منجر نمیشود،
بلکه اغلب زنجیرهای از پیامدهای پیشبینیناپذیر ایجاد میکند که میتواند از وضع اولیه هم مخربتر باشد.
تحلیلگری که بیرون از این پیچیدگی ایستاده معمولاً با یک مدل سادهشده کار میکند، مثلا: یک رژیم سیاسی داریم، یک حذف بهوسیلهی جنگ راهحل خوبی است، و نتیجهی آن هم یک جایگزینی عالی خواهد بود که مشکل نامطلوبیت اولیه را حل و فصل خواهد کرد.
اما آنچه در واقعیت رخ میدهد برهمکنش و انفجار شبکهای از نیروها، منافع و واکنشهای غیرخطی است که در هیچ نسخهی انتزاعی جا نمیگیرد و بنابراین نادیده میماند.
نکتهی دیگر این است که نبود «پوست در بازی» مکانیسم یادگیری را هم مختل میکند.
در شرایط عادی هزینه دادنْ فرد را وادار به بازنگری میکند اما وقتی هزینهای در کار نیست خطا تکرار میشود بدون آنکه اصلاحی در کار باشد.
به همین دلیل است که برخی از رادیکالترین نسخهها دقیقاً از سوی کسانی مطرح میشود که کمترین تماس را با واقعیت میدان دارند.
در نهایت، مسئله دامنگیر اخلاق هم میشود.
شجاعت، در این چارچوب، نه به معنای بیان مواضع تند بلکه به معنای پذیرش ریسکِ متناسب با آن موضع است.
اگر کسی دیگران را به مسیری پرهزینه دعوت میکند اما خود در معرض آن هزینه نیست این دیگر شجاعت نیست بلکه نوعی برونسپاریِ خطر یا ریسک است.
از این منظر، دفاع از حملهی نظامی و مداخله از طریق بمبارانهای هوایی خصوصا وقتی از موضعی بیهزینه (یا در اینجا غیرمتقارن از منظر ریسک) صورت میگیرد، نهتنها از نظر تحلیلی قابل اتکا نیست بلکه از منظر اخلاقی نیز محل تردیدهایی بسیار جدی است.
علی مسعودی | آسیمگی
👍11👏2❤1
Forwarded from آسیمگی
ایران باید بماند!
✍🏼 علی مسعودی
من شهروندی هستم معمولی، ساکن ایرانم، موضعم همواره روشن بودهاست: منتقد بودهام، صریح و با امضای خود. پنهان نشدم، در بزنگاهها سکوت نکردم، و بار این ایستادگی را هم کموبیش به دوش کشیدهام.
من حامی جنشهای مدنی ایران و آرمانهایی مثل دموکراسی و حقوق بشر هستم و سالهاست در اینباره مینویسم.
اکنون و در میانهی جنگ و هیجانات نیز وظیفه دارم موضعم را شفاف بگویم.
پیشنهاد من یک چیز است: اولویتبندی.
و در این اولویتبندی، باید از یک تشخیص ساده آغاز کرد: *ایران ظرف است*.
در تحلیلهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، آنچه گاهی نادیده میماند، خودِ امکان زیست، بستر حیات، خاک و مرزهای ملموسی است که اگر فروبپاشند، اگر زیر آوار جنگ یا فروپاشی یا بیثباتی نابود شوند، دیگر از اصلاح و انقلاب و مقاومت و حتی اعتراض و انتقاد هم خبری نخواهد بود.
ما محتواهای خوش و ناخوش این ظرف را دیدهایم، دردها کم نیست، رنجها، فسادها، سرکوبها، تبعیضها.
اما بدون این ظرف، محتوا نه تنها تغییر نمیکند، بلکه در بیشکلیِ کامل، به سونامی بحران و نابودی بدل میشود و میتواند اساس زیستپذیری سرزمینمان را بهخطر اندازد.
مسئله ترجیح این یا آن جناح نیست، توجیه قدرت یا نادیدهگرفتن زخمها هم نیست.
مسئله این است که اگر کشتی غرق شود، دیگر دعوا بر سر جهت حرکت یا سهم ما از عرشه و مدیریت کشتی موضوعیتی ندارد.
در لحظهی تهدید وجودی، وظیفهی عقل سیاسی، نه دامنزدن به تفرقه و نه دعوت به بیتفاوتی است، بلکه دعوت به حفظ امکانهای بقا و تداوم است.
ما میتوانیم و باید نقد کنیم، اما نقدِ بیزمین، بیزبان، بیپناهگاه فقط پژواکی است در خلاء.
اگر امروز سخن از حفظ ظرف میگویم، نه از سر مصلحتجویی است، نه محافظهکاری، بلکه از سر درکی است ناشی از تجربهی تاریخی و واقعبینی دربارهی حداقلهاییست که ممکن است برای همیشه از دست بروند.
اول ایران!
این اولویتبندی نه شعارزده است، نه عقبنشینی از آرمانها، بلکه شرط لازم هر نوع حرکت معنادارِ رو به آینده است.
#پایدار_وطن_همیشه
۳۱ خرداد ۱۴۰۴
https://t.me/asimegi
✍🏼 علی مسعودی
من شهروندی هستم معمولی، ساکن ایرانم، موضعم همواره روشن بودهاست: منتقد بودهام، صریح و با امضای خود. پنهان نشدم، در بزنگاهها سکوت نکردم، و بار این ایستادگی را هم کموبیش به دوش کشیدهام.
من حامی جنشهای مدنی ایران و آرمانهایی مثل دموکراسی و حقوق بشر هستم و سالهاست در اینباره مینویسم.
اکنون و در میانهی جنگ و هیجانات نیز وظیفه دارم موضعم را شفاف بگویم.
پیشنهاد من یک چیز است: اولویتبندی.
و در این اولویتبندی، باید از یک تشخیص ساده آغاز کرد: *ایران ظرف است*.
در تحلیلهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، آنچه گاهی نادیده میماند، خودِ امکان زیست، بستر حیات، خاک و مرزهای ملموسی است که اگر فروبپاشند، اگر زیر آوار جنگ یا فروپاشی یا بیثباتی نابود شوند، دیگر از اصلاح و انقلاب و مقاومت و حتی اعتراض و انتقاد هم خبری نخواهد بود.
ما محتواهای خوش و ناخوش این ظرف را دیدهایم، دردها کم نیست، رنجها، فسادها، سرکوبها، تبعیضها.
اما بدون این ظرف، محتوا نه تنها تغییر نمیکند، بلکه در بیشکلیِ کامل، به سونامی بحران و نابودی بدل میشود و میتواند اساس زیستپذیری سرزمینمان را بهخطر اندازد.
مسئله ترجیح این یا آن جناح نیست، توجیه قدرت یا نادیدهگرفتن زخمها هم نیست.
مسئله این است که اگر کشتی غرق شود، دیگر دعوا بر سر جهت حرکت یا سهم ما از عرشه و مدیریت کشتی موضوعیتی ندارد.
در لحظهی تهدید وجودی، وظیفهی عقل سیاسی، نه دامنزدن به تفرقه و نه دعوت به بیتفاوتی است، بلکه دعوت به حفظ امکانهای بقا و تداوم است.
ما میتوانیم و باید نقد کنیم، اما نقدِ بیزمین، بیزبان، بیپناهگاه فقط پژواکی است در خلاء.
اگر امروز سخن از حفظ ظرف میگویم، نه از سر مصلحتجویی است، نه محافظهکاری، بلکه از سر درکی است ناشی از تجربهی تاریخی و واقعبینی دربارهی حداقلهاییست که ممکن است برای همیشه از دست بروند.
اول ایران!
این اولویتبندی نه شعارزده است، نه عقبنشینی از آرمانها، بلکه شرط لازم هر نوع حرکت معنادارِ رو به آینده است.
#پایدار_وطن_همیشه
۳۱ خرداد ۱۴۰۴
https://t.me/asimegi
👏7👍3
«بهترین روزگار و بدترین ایام بود. دوران عقل و زمان جهل بود. روزگار اعتقاد و عصر بیباوری بود. موسم نور و ایام ظلمت بود. بهار امید بود و زمستان ناامیدی. همهچیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبود، همه به سوی بهشت میشتافتیم و همه در جهت عکس ره میسپردیم.»
(داستان دو شهر، دیکنز، ترجمهی ابراهیم یونسی)
انسان، به ماهو انسان، موجودی است در جستجوی معنا؛ و «اصول و ارزشها» ستونهایی هستند که خیمهی این معنا بر آنها استوار میشود. در عرصه حیات فردی و مدنی، همواره تنشی بنیادین میان دو قطب وجود دارد: از یک سو لغزش به ورطه نسبیگرایی و بیتفاوتی، و از سوی دیگر، انجماد در دامان تعصب و دگماتیسم. یافتن نقطهی تعادل در این میان، نه یک اتفاق، بلکه دستاوردی مهم در مسیر بلوغ فکری یک شهروند است.
لنگرگاههای وجودی: چرا به خطوط قرمز نیازمندیم؟
از منظر فلسفهی اخلاق، اصول و خطوط قرمز کارکردی شبیه به قطبنمایی درونی دارند. در غیاب این لنگرگاهها، سوژهی انسانی در برابر هر موجِ گذرای اجتماعی یا سیاسی دچار استحاله میشود. داشتن خط قرمز، مرزهای «خویشتن» را واضح میکند و ضامن حفظ یکپارچگی، شرافت و عزت نفس است.
از منظر جامعهشناختی و مدنی، جامعه تنها زمانی میتواند به مثابه یک کلِ ارگانیک عمل کند که شهروندانش بر سر اصولی بنیادین (همچون کرامت انسانی، عدالت و آزادی) توافق داشته باشند. شهروندی که هیچ خط قرمزی ندارد، در برابر شرور اجتماعی و بیعدالتیها منفعل است. بنابراین، پایبندی به اصولْ شرط پیشنیاز برای کنشگریِ مسؤلانه و مقاومت در برابر زوالِ اخلاقیِ جامعه است.
استبداد حقیقت: دگردیسی اصول به تعصب
یکی از لحظات تراژیک سفرِ انسان اندیشهگر زمانی است که یک فضیلت، در اثر افراط، به ضدِ خود بدل میگردد. هنگامی که اصول از جایگاه «ارزشهای راهنما» به «دگمهای مقدس و اسطورههای غیرقابل پرسش» تنزل (یا به ظاهر ارتقا) مییابند، تعصبورزی شکل میگیرد و عجیب آنکه ماشین تعصبورزی وقتی روشن شد سر توقف ندارد و پله پله تا مسخ کامل پیش میرود.
تعصب، در واقع، انسداد راهروهای تفکر است. فرد متعصب دیگر در جستجوی حقیقت نیست، بلکه خود را مالک مطلق آن میپندارد. در این نقطه، دیگری—یعنی هر آنکس که خارج از دایرهی باورهای او میاندیشد—دیگر یک «انسانِ صاحبرأی» نیست، بلکه به یک «تهدید»، «جاهل» یا «دشمن» تقلیل مییابد. تعصبْ دیالکتیک و گفتگو را که شرط بنیادین حیات مدنی است، به مونولوگ (تکگویی) و میل به غلبه تبدیل میکند.
دیالکتیکِ ثبات و تغییر: فروتنی معرفتی به مثابه راهِ میانه
چگونه میتوان هم اصولی استوار داشت و هم از حصار تعصب در امان ماند؟ کلید این معما در مفهومی نهفته است که فلاسفه آن را «فروتنی معرفتی» (Epistemic Humility) مینامند.
فروتنی معرفتی به معنای شکاکیت مطلق نیست؛ بلکه پذیرش این واقعیتِ بنیادین است که اگرچه ارزشهایی پایهای چون عدالت یا حقیقت، اصیل و لایتغیرند، اما «درک و تفسیر» ما از آنها به عنوان انسانهایی با تواناییهای فکری و فیزیکی محدود، همواره خطاپذیر و نیازمند تکامل است. این آگاهی، به شهروند اجازه میدهد که بین «هدف» (اصول بنیادین) و «روش» (چگونگی تحقق اهداف) تفکیک قائل شود. او بر سر اهداف انسانی پافشاری میکند، اما در برابر نقدِ روشها و باورهایشْ گشوده و آماده است. در این ساحت، گفتگو نه میدانی برای اثبات حقانیت بلکه بستری برای کشف افقهای مشترک و صیقل دادنِ ادراکات است.
استعارهی درخت: تصویری از شهروندِ متعادل
برای تجسم این تعادل ظریف میتوان به استعارهی متوسل شد: انسانِ آگاه، همچون یک «درخت» است. درختی که ریشه در خاک ندارد (انسان فاقد اصول و خط قرمز) با نخستین طوفانِ عوامفریبی یا بحران از جای کنده میشود. از دیگر سو، درختی که تنه و شاخههایش کاملاً خشک و صُلب شدهاند (انسانِ متعصب) در برابر تندبادها یارای مقاومت نداشته و دیر یا زود میشکند. اما درختی زنده میماند، میبالد و سایه میگستراند که ریشههایش در اعماقِ خاکِ ارزشها محکم و استوار باشد، اما شاخههایش در برابر وزشِ بادهایِ نقد و اندیشههایِ نو، منعطف و رقصان بمانند.
شهروندِ آرمانی تجلیِ همین درخت است: ریشهدار در اصول، و گشوده بر گسترهی بیکرانِ آگاهی.
علی مسعودی | آسیمگی @asimegi
(داستان دو شهر، دیکنز، ترجمهی ابراهیم یونسی)
انسان، به ماهو انسان، موجودی است در جستجوی معنا؛ و «اصول و ارزشها» ستونهایی هستند که خیمهی این معنا بر آنها استوار میشود. در عرصه حیات فردی و مدنی، همواره تنشی بنیادین میان دو قطب وجود دارد: از یک سو لغزش به ورطه نسبیگرایی و بیتفاوتی، و از سوی دیگر، انجماد در دامان تعصب و دگماتیسم. یافتن نقطهی تعادل در این میان، نه یک اتفاق، بلکه دستاوردی مهم در مسیر بلوغ فکری یک شهروند است.
لنگرگاههای وجودی: چرا به خطوط قرمز نیازمندیم؟
از منظر فلسفهی اخلاق، اصول و خطوط قرمز کارکردی شبیه به قطبنمایی درونی دارند. در غیاب این لنگرگاهها، سوژهی انسانی در برابر هر موجِ گذرای اجتماعی یا سیاسی دچار استحاله میشود. داشتن خط قرمز، مرزهای «خویشتن» را واضح میکند و ضامن حفظ یکپارچگی، شرافت و عزت نفس است.
از منظر جامعهشناختی و مدنی، جامعه تنها زمانی میتواند به مثابه یک کلِ ارگانیک عمل کند که شهروندانش بر سر اصولی بنیادین (همچون کرامت انسانی، عدالت و آزادی) توافق داشته باشند. شهروندی که هیچ خط قرمزی ندارد، در برابر شرور اجتماعی و بیعدالتیها منفعل است. بنابراین، پایبندی به اصولْ شرط پیشنیاز برای کنشگریِ مسؤلانه و مقاومت در برابر زوالِ اخلاقیِ جامعه است.
استبداد حقیقت: دگردیسی اصول به تعصب
یکی از لحظات تراژیک سفرِ انسان اندیشهگر زمانی است که یک فضیلت، در اثر افراط، به ضدِ خود بدل میگردد. هنگامی که اصول از جایگاه «ارزشهای راهنما» به «دگمهای مقدس و اسطورههای غیرقابل پرسش» تنزل (یا به ظاهر ارتقا) مییابند، تعصبورزی شکل میگیرد و عجیب آنکه ماشین تعصبورزی وقتی روشن شد سر توقف ندارد و پله پله تا مسخ کامل پیش میرود.
تعصب، در واقع، انسداد راهروهای تفکر است. فرد متعصب دیگر در جستجوی حقیقت نیست، بلکه خود را مالک مطلق آن میپندارد. در این نقطه، دیگری—یعنی هر آنکس که خارج از دایرهی باورهای او میاندیشد—دیگر یک «انسانِ صاحبرأی» نیست، بلکه به یک «تهدید»، «جاهل» یا «دشمن» تقلیل مییابد. تعصبْ دیالکتیک و گفتگو را که شرط بنیادین حیات مدنی است، به مونولوگ (تکگویی) و میل به غلبه تبدیل میکند.
دیالکتیکِ ثبات و تغییر: فروتنی معرفتی به مثابه راهِ میانه
چگونه میتوان هم اصولی استوار داشت و هم از حصار تعصب در امان ماند؟ کلید این معما در مفهومی نهفته است که فلاسفه آن را «فروتنی معرفتی» (Epistemic Humility) مینامند.
فروتنی معرفتی به معنای شکاکیت مطلق نیست؛ بلکه پذیرش این واقعیتِ بنیادین است که اگرچه ارزشهایی پایهای چون عدالت یا حقیقت، اصیل و لایتغیرند، اما «درک و تفسیر» ما از آنها به عنوان انسانهایی با تواناییهای فکری و فیزیکی محدود، همواره خطاپذیر و نیازمند تکامل است. این آگاهی، به شهروند اجازه میدهد که بین «هدف» (اصول بنیادین) و «روش» (چگونگی تحقق اهداف) تفکیک قائل شود. او بر سر اهداف انسانی پافشاری میکند، اما در برابر نقدِ روشها و باورهایشْ گشوده و آماده است. در این ساحت، گفتگو نه میدانی برای اثبات حقانیت بلکه بستری برای کشف افقهای مشترک و صیقل دادنِ ادراکات است.
استعارهی درخت: تصویری از شهروندِ متعادل
برای تجسم این تعادل ظریف میتوان به استعارهی متوسل شد: انسانِ آگاه، همچون یک «درخت» است. درختی که ریشه در خاک ندارد (انسان فاقد اصول و خط قرمز) با نخستین طوفانِ عوامفریبی یا بحران از جای کنده میشود. از دیگر سو، درختی که تنه و شاخههایش کاملاً خشک و صُلب شدهاند (انسانِ متعصب) در برابر تندبادها یارای مقاومت نداشته و دیر یا زود میشکند. اما درختی زنده میماند، میبالد و سایه میگستراند که ریشههایش در اعماقِ خاکِ ارزشها محکم و استوار باشد، اما شاخههایش در برابر وزشِ بادهایِ نقد و اندیشههایِ نو، منعطف و رقصان بمانند.
شهروندِ آرمانی تجلیِ همین درخت است: ریشهدار در اصول، و گشوده بر گسترهی بیکرانِ آگاهی.
علی مسعودی | آسیمگی @asimegi