عشق آمد... مثل نسیمی بی صدا که از لای درختان بهاری میگذرد و از پنجرهی قلبم گذشت و همهچیز رو زیر و رو کرد. اما با خودش سایههای سنگین نفرت رو هم می آورد؛ نفرتی که نابودم کرد. نفرت از خودم، از روزهایی که بیهوده گذشتند، از دستهایی که رها کردم و از قلب بیقرارم که بیگناهانه تاوان این عشق رو میدهد. تاوانی که هر روز سنگینتر میشود، مثل سنگی که به پاهایم بستهاند و مرا به اعماق ناامیدی میکشاند.
و پشیمونی...، پشیمونی! مثل ابری سیاه و بیرحم بالای سرم چرخ میزند. هر لحظه فریاد میزنم: "ای کاش ای کاش راهی دیگر برایم بود." اما در این تاریکی، من ماندم و قلبم؛ عشقی که مرد. عشقی که هنوز با وجود همهی زخمها و درد ها هنوز در گوشهای از قلبم زندهست و آرام میدرخشد و میخواهم با تمام وجود حفظش کنم. شاید این خاطرات، تنها چیزیست که مرا از فروپاشی نجات میدهد... شاید.
و پشیمونی...، پشیمونی! مثل ابری سیاه و بیرحم بالای سرم چرخ میزند. هر لحظه فریاد میزنم: "ای کاش ای کاش راهی دیگر برایم بود." اما در این تاریکی، من ماندم و قلبم؛ عشقی که مرد. عشقی که هنوز با وجود همهی زخمها و درد ها هنوز در گوشهای از قلبم زندهست و آرام میدرخشد و میخواهم با تمام وجود حفظش کنم. شاید این خاطرات، تنها چیزیست که مرا از فروپاشی نجات میدهد... شاید.
زمانی که آسمان پژواک میکند برای بارید و دلتنگ دیدن معشوقاش هست ...آدم هایی را میبینم که در زیر عزایش آرام راه میروند و به آسمان مینگرند،گویی آنان بیشتر دلتنگند...
ایکاش کودکی بودم که فهمی از این ها نداشت و دنبال پناهی میگشت برای فرار از آن عذاب...اما اکنون بر دل آسفالت سخت دراز میکشم و با او عزاداری میکنم؛ و بعد از آن همچو با لبخند به زندگی ادامه میدهم گویی که آن کسی که صدایش به گوش ساکنان خانه های دور رسید من نبودم...
اما آیا بعد از آن عزاداری همچو من همان آدم سابق هستم....
آسمانی که در بعضی شب ها خون میگریستد و در بعضی زمان ها تنها فقط غرش میکند...
مانند انسان هایی که در زیر عزایش میایستند و آنانی که دراز میکشند و همراهش خون میگریستند....
همه دلتنگ هستند...
ایکاش کودکی بودم که فهمی از این ها نداشت و دنبال پناهی میگشت برای فرار از آن عذاب...اما اکنون بر دل آسفالت سخت دراز میکشم و با او عزاداری میکنم؛ و بعد از آن همچو با لبخند به زندگی ادامه میدهم گویی که آن کسی که صدایش به گوش ساکنان خانه های دور رسید من نبودم...
اما آیا بعد از آن عزاداری همچو من همان آدم سابق هستم....
آسمانی که در بعضی شب ها خون میگریستد و در بعضی زمان ها تنها فقط غرش میکند...
مانند انسان هایی که در زیر عزایش میایستند و آنانی که دراز میکشند و همراهش خون میگریستند....
همه دلتنگ هستند...
هنگامی که میرفت به طبیعت ساعت ها به درختان و گل ها خیره میشد و نفس های عمیق میکشید...
هنگامی که به ساحل میرفت ساعت ها روی شن ها مینشست و به آبی زلال دریا و خورشید زیبا خیره میشد...
هنگامی که شب فرا میرسید در کف پشتبام دراز میکشید و ستاره ها و ماه را در دل تاریکی تماشا میکرد...
حتی اگر در خانه هم بود؛ساعت ها به دیوار سفید زل میزد یا با چشمان بسته ساعت ها بیدار بود...
ازش پرسیدم چرا؟گفت هر جا نشانه ای ازش هست ،هر مکان وجودش را احساس میکنم،هر زمان خاطراتش همراهم هست،جوری که اگر حواسم به خودم نباشه بلند بلند شروع میکنم باهاش سخن گفتن و خندیدن آن زمان مردم فکر میکنند که دیوانهای پیش نیستم.
اما همان مردم نمیدانند که من همین زمان هم دیوانهای بیش نیستم.
صدای خنده هایش و حرف زدن هایش در میان درختان طنین میاندازد و انگار در حال جست و گریخت هست ولی هر چقدر مینگریستم پیدایش نمیکنم.
آرامیاش و حس امنیت آرامش کنارش و وجودش مانند دریای آرام و خورشید گرم ولی هر چقدر اطرافم را نگاه میکنم نیست و آن زمان برایم بسیار سرد است جوری که استخوان هایم میسوزند.
زیبایی رخشش و وجودش مانند ستاره ها است و ماه دربرابرش کم میآورد و به ماه خنده میکنم گویی که فکر میکرد انگار میتواند به گرد پایش برسد.
من همه جا و هر لحظه میبینمش و دارمش ولی ندارمش....
هنگامی که به ساحل میرفت ساعت ها روی شن ها مینشست و به آبی زلال دریا و خورشید زیبا خیره میشد...
هنگامی که شب فرا میرسید در کف پشتبام دراز میکشید و ستاره ها و ماه را در دل تاریکی تماشا میکرد...
حتی اگر در خانه هم بود؛ساعت ها به دیوار سفید زل میزد یا با چشمان بسته ساعت ها بیدار بود...
ازش پرسیدم چرا؟گفت هر جا نشانه ای ازش هست ،هر مکان وجودش را احساس میکنم،هر زمان خاطراتش همراهم هست،جوری که اگر حواسم به خودم نباشه بلند بلند شروع میکنم باهاش سخن گفتن و خندیدن آن زمان مردم فکر میکنند که دیوانهای پیش نیستم.
اما همان مردم نمیدانند که من همین زمان هم دیوانهای بیش نیستم.
صدای خنده هایش و حرف زدن هایش در میان درختان طنین میاندازد و انگار در حال جست و گریخت هست ولی هر چقدر مینگریستم پیدایش نمیکنم.
آرامیاش و حس امنیت آرامش کنارش و وجودش مانند دریای آرام و خورشید گرم ولی هر چقدر اطرافم را نگاه میکنم نیست و آن زمان برایم بسیار سرد است جوری که استخوان هایم میسوزند.
زیبایی رخشش و وجودش مانند ستاره ها است و ماه دربرابرش کم میآورد و به ماه خنده میکنم گویی که فکر میکرد انگار میتواند به گرد پایش برسد.
من همه جا و هر لحظه میبینمش و دارمش ولی ندارمش....
وقتی باران یادت را میشوید
در زیر باران ایستادهام بدون آنکه ذرهای تکان بخورم.
گویا پاهایم همچون بتنی صد کیلویی بی زمین چسبیده است.
خاطراتی که باران دارد با هر قطرهای که بر رویم میریزد،میشوید و میبرد.
درد دارد مرور خاطرات هنگامی که دستانم در زیر باران بیشتر از همه یخ زده اند و به گز گز افتادن و خالی هستن.
میترسم از آنکه فردایی بیدار شوم و تو دیگر در خاطرم نباشی.
گویی حفرهای در من ایجاد شده که تا اخر هر جا را بگردم پیدایت نمیکنم.
باران میبارد و با داغی اشکهایم به هم آمیخته.
داغی اشکانی که نمیدانم کی راهشان را پیدا کردهاند.
چشمانی که با درد به جلو خیره است گویی با کمی قدم برداشتن میتواند تو را در آغوش بگیرد....
و تو میخندی همون کهکشانی بی پایان زیبا...
اندوهی جاودانه در قاب خاطره
کلید سنگین، خانهای قفل، بارانی غمناک
فردی خسته از تمام دنیا و آدمهایش،
خیره به تصویر فرشتهگونهای که دیگر...
"رفته."
کلیدی که صاحبش را گم کرده،
بارانی که از درد و غم لبریز شده،
خانهای که دیگر صدای صاحبش را نمیشنود—
"صدای خندهای که دیگر نیست."
ولی تصویرش بر روی دیوارهای خانه،
همچون روز روشن جای دارد...
غمی نهفته، و بغضی خفهشده،
تنی کرختشده، و چشمانی لبریز.
میخندد، همراه با اشک،
چون فرشته در مقابل چشمانش
"میخندد"...
ولی دردناک است که نمیتواند
"خندههایش را ببوسد."
توصیف تو
از من خواستند عشق را توصیف کنم و من تو را توصیف کردم، اما نمیدانستم که من در جنگ میان قلب و ذهنم هر دو را آخر به تو باختم.
ذهنم دلیل و منطق میآورد برای نخواستن تو و از درد آخرش سخن میگفت ولی این قلب بود که مهر خاموشی و سکوت میزد بر لبانش.
مغز چیزهایی میدید و میدانست که قلب حتی با تمام آنها همچنان عاشقانه معشوقش را میپرستید.
در انتها مغز هم تسلیم تو شد....
به چه توصیفت کنم که گویای تو باشد.
عشقی که به زیبایی آبشاری در دل جنگل تاریک بود و همواره به دردمندی فرو کردن خنجر در بدن.
مانند درخت هزار ساله ای که ریشه هایش را در اعماق زمین محکم کرده در قلبم نفوذ کردی و جایگاهت را مادام العمر کردی.
مثل نت موسیقی بودی که سکوتت هم برای خودش عالمی داشت سکوتی که درونش هزاران کلمه جاری بود و پیوند محکمی به نت دیگری بود.
مثل سیاهچالهای بودی که هر چقدر درونت غرق میشدم به انتهایش نمیرسیدم و هر چقدر برایش تلاش میکردم باز هم کم بود.
مثل طغیان دریاچهای بودی که اهمیتی به نگهبان فانوست نمیدادی و موج هایت را با خروشان تمام به دیوار هایش میکوبیدی.
در آخرش مغزی برنده شد که خودش را هم به تو در توصیفت باخته بود و رشته افکار و کلامش را گم کرده بود.....