مدتی پیش که پروندهٔ یکی از دانشآموزان مدرسه را برای مشاوره میخواندم نوشته شده بود که پدرش سال گذشته به خاطر کرونا فوت کرده و این پسر همچنان از سوگ بیرون نیامده. آنجا بود که با تجربه سوگ و زیست با آن آشنا شدم.
حالا اما دارم پی میبرم از هفته گذشته تا الان (دقیقتر: از چهارشنبه تا امروز، پنج روز) سوگ دارم، سوگوارم، و از آن بیرون نیامدهام. طبیعی است که بیرون هم نیایم فعلاً، چون «آنچه از قلب و چشم بیرون بیاید از خداست». خوشبختیام شاید تنها این باشد که به این مسأله آگاهم، همین.
دو تا از نمودهای سوگ (جایش فقدان هم میتوان گذاشت) پرخاشگری و بیحوصلگی است. این دو را سه چهار روز اخیر به شدت داشتهام. طوریکه منی که در عصبانیت خود را خودساخته میدانستم رواداری و تابآوریام متمایل به هیچ شده.
اگر وصیت خود آقای حاجی برای ادامهٔ درسهای حوزه نبود که دیگر زندگی زهر هلاهل میشد. این البته از نفس مقدسشان است، چون درحالیکه شور و اشتیاق برای درسهای حوزه، قبل از اذان صبح، است برای درسهای مدرسه هیچ انگیزهای نیست، ندارم، نمیتوانم داشته باشم.
انگار در سیلابم، که نه ناگاه، بلکه آرام آرام دارد میربایدم.
#نوشتن
#سوگ
حالا اما دارم پی میبرم از هفته گذشته تا الان (دقیقتر: از چهارشنبه تا امروز، پنج روز) سوگ دارم، سوگوارم، و از آن بیرون نیامدهام. طبیعی است که بیرون هم نیایم فعلاً، چون «آنچه از قلب و چشم بیرون بیاید از خداست». خوشبختیام شاید تنها این باشد که به این مسأله آگاهم، همین.
دو تا از نمودهای سوگ (جایش فقدان هم میتوان گذاشت) پرخاشگری و بیحوصلگی است. این دو را سه چهار روز اخیر به شدت داشتهام. طوریکه منی که در عصبانیت خود را خودساخته میدانستم رواداری و تابآوریام متمایل به هیچ شده.
اگر وصیت خود آقای حاجی برای ادامهٔ درسهای حوزه نبود که دیگر زندگی زهر هلاهل میشد. این البته از نفس مقدسشان است، چون درحالیکه شور و اشتیاق برای درسهای حوزه، قبل از اذان صبح، است برای درسهای مدرسه هیچ انگیزهای نیست، ندارم، نمیتوانم داشته باشم.
انگار در سیلابم، که نه ناگاه، بلکه آرام آرام دارد میربایدم.
#نوشتن
#سوگ
کمی لوسبازی
کلمۀ «انسان» را از «نَسِیَ» هم، به معنای فراموشی، گرفتهاند. از این فراموشی هم تعبیر و تفسیر کردهاند در غفلت هم است. میتوان خطاهای شناختی و، در رأس آن، سوگیریهای شناختی را از جنسِ همین غفلت نام برد. انسان مدام در اشتباه است، مدام امور بر او پوشیده میشود، ناخودآگاه به سمتی میرود، پیشداوری میکند، ناخواسته پیش از ورود به بحث طرفی را در صدر مجلس مینشاند. این را چند بار به تناسب بحث به دانشآموزان مدرسه گفتهام، خیال نکنید هر چه فکر میکنید، به ذهنتان میرسد یا به زبان میآورید حق است، خیر، سوگیریهای شناختیتان را دست کم نگیرید.
اما اینها را از این جهت نوشتم که اعتراف کنم، اعترافی که مدتهاست در دلم مانده. این مدت که کارکرد بیش از حد مغزم (در اثر علل و عوامل مختلف) به ریزش و سفیدی بیشتر مو منجر شده خطاهای شناختیام و مشخصتریناش سوگیریها بیشتر عیان شده. هر روز خود را میان چند سوگیری مییابم و به اینها طبیعتاً آگاهم، اما از سوی دیگر بعضیها را همچنان نمیبینم. دنبال این هستم که همهام را مدلل کنم، به صورتِ حداکثری از سوگیریها پالوده شوم، اما اعتراف میکنم که انسانم، ناقصم، با خطاهای شناختی همراهم، اشتباه میکنم، نقطه.
اما خوبیاش اینست که آگاه میشوی و، تا نمردی، همچنان وقت داری.
#نوشتن
کلمۀ «انسان» را از «نَسِیَ» هم، به معنای فراموشی، گرفتهاند. از این فراموشی هم تعبیر و تفسیر کردهاند در غفلت هم است. میتوان خطاهای شناختی و، در رأس آن، سوگیریهای شناختی را از جنسِ همین غفلت نام برد. انسان مدام در اشتباه است، مدام امور بر او پوشیده میشود، ناخودآگاه به سمتی میرود، پیشداوری میکند، ناخواسته پیش از ورود به بحث طرفی را در صدر مجلس مینشاند. این را چند بار به تناسب بحث به دانشآموزان مدرسه گفتهام، خیال نکنید هر چه فکر میکنید، به ذهنتان میرسد یا به زبان میآورید حق است، خیر، سوگیریهای شناختیتان را دست کم نگیرید.
اما اینها را از این جهت نوشتم که اعتراف کنم، اعترافی که مدتهاست در دلم مانده. این مدت که کارکرد بیش از حد مغزم (در اثر علل و عوامل مختلف) به ریزش و سفیدی بیشتر مو منجر شده خطاهای شناختیام و مشخصتریناش سوگیریها بیشتر عیان شده. هر روز خود را میان چند سوگیری مییابم و به اینها طبیعتاً آگاهم، اما از سوی دیگر بعضیها را همچنان نمیبینم. دنبال این هستم که همهام را مدلل کنم، به صورتِ حداکثری از سوگیریها پالوده شوم، اما اعتراف میکنم که انسانم، ناقصم، با خطاهای شناختی همراهم، اشتباه میکنم، نقطه.
اما خوبیاش اینست که آگاه میشوی و، تا نمردی، همچنان وقت داری.
#نوشتن
مدخل
مدتی پیش که پروندهٔ یکی از دانشآموزان مدرسه را برای مشاوره میخواندم نوشته شده بود که پدرش سال گذشته به خاطر کرونا فوت کرده و این پسر همچنان از سوگ بیرون نیامده. آنجا بود که با تجربه سوگ و زیست با آن آشنا شدم. حالا اما دارم پی میبرم از هفته گذشته تا الان…
یادداشتِ یکی از اساتیدِ رفیق پایین این نوشته
سوگ .... و تو چه میدانی که سوگ چیست.....آنجا که تو را به تشییعِ خودِ شخصِ «حضرت صبر » برده اند ... و می بینی ، نه با چشم خود ، بلکه با تمام هستی ات بلکه با تمام نیستی ات ، میبینی که «خدایا تمامِ مرا میبرند....» آنجا دیگر سخن از شکیب و بردباری ، شوخی تلخی بیش نیست .... راهی نمانده جز آنکه حافظانه ،دیده دریا کنی و صبر به صحرا فکنی
....
چرا که حضرت ساقی که قرارمان بود که به هم آییم و لشکر غم را بنیاد برافکنیم ، خرامان برفت و ما ماندیم کران تا به کران لشکر غم و ماتم ....
و اکنون ای چرخ بد کردار و پر کین که نه دین داری و نه آیین بیا و ببین..... فصل پریشان شدنم را ببین .... بی سر و سامان شدنم را ببین .... که بی «او» فرو ریخته ام در خودم.... بیا و بیا.......لحظه ویران شدنم را ببین.....ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا
سوگ .... و تو چه میدانی که سوگ چیست.....آنجا که تو را به تشییعِ خودِ شخصِ «حضرت صبر » برده اند ... و می بینی ، نه با چشم خود ، بلکه با تمام هستی ات بلکه با تمام نیستی ات ، میبینی که «خدایا تمامِ مرا میبرند....» آنجا دیگر سخن از شکیب و بردباری ، شوخی تلخی بیش نیست .... راهی نمانده جز آنکه حافظانه ،دیده دریا کنی و صبر به صحرا فکنی
....
چرا که حضرت ساقی که قرارمان بود که به هم آییم و لشکر غم را بنیاد برافکنیم ، خرامان برفت و ما ماندیم کران تا به کران لشکر غم و ماتم ....
و اکنون ای چرخ بد کردار و پر کین که نه دین داری و نه آیین بیا و ببین..... فصل پریشان شدنم را ببین .... بی سر و سامان شدنم را ببین .... که بی «او» فرو ریخته ام در خودم.... بیا و بیا.......لحظه ویران شدنم را ببین.....ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا
أمیرالمومنین علی علیهالسلام
براي عاقل شايسته است كه خود را از
مستی مال
مستی قدرت
مستی علم
مستی مدح و ستايش
و مستی جوانی
نگه دارد؛
زيرا هر كدام از اينها بادهای پليدی دارد كه عقل را بربايد، و وقار و سنگيني را سبك كند
«ينبغي للعاقل ان يحترس من سكر المال و سكر القدرة و سكر العلم، و سكر المدح و سكر الشّباب، فانّ لكلّ ذلك رياحا خبيثة تسلب العقل و تستخفّ الوقار»
براي عاقل شايسته است كه خود را از
مستی مال
مستی قدرت
مستی علم
مستی مدح و ستايش
و مستی جوانی
نگه دارد؛
زيرا هر كدام از اينها بادهای پليدی دارد كه عقل را بربايد، و وقار و سنگيني را سبك كند
«ينبغي للعاقل ان يحترس من سكر المال و سكر القدرة و سكر العلم، و سكر المدح و سكر الشّباب، فانّ لكلّ ذلك رياحا خبيثة تسلب العقل و تستخفّ الوقار»
نظرورزی باید رو به عمل داشته باشد
این جمله را مرحوم فیرحی در نقد روشنفکران دینی میگفت. زیاد تکرار میکرد. میگفت «نظرورزی روشنفکران دینی عمل را در نظر نمیگیرد». آنها با مبناگرایی شدید در پایههای دین ضمن اینکه ادبیات تکفیر را، ناخواسته، تقویت میکنند نمیتوانند از آن بیرون بیایند و بنابراین برای زندگی عملی مومنان آوردهای ندارند. به تعبیر دیگر نقد آنها در مرحلهٔ اول گیر میکند و مرحله مهمترش، ارائهٔ راهکار را ندارد.
جالب است که مسأله را پیچیده نیز میدید. میگفت دیانت دیندارها صرفاً اخلاق نیست. اخلاق ضمانت اجرا ندارد و نمیشود با آن قانون نوشت. در ایران، با مطالعهٔ تاریخ، درمییابیم که فقه عهدهدار چنین کاری است. از طرفی در مواجهه با فقه به یک نکته مهم باید توجه کرد، اینکه پتانسیل و انعطافپذیری بالایی برای تغییر شکل دارد، و این از ماهیت صوریبودن فقه است.
رحمت خداوند به او که روشناندیش بود، و اینقدر با ذکاوت به عملینگریستن به امور توجه ویژه داشت.
#مطالعات_اسلامی
#نوشتن
این جمله را مرحوم فیرحی در نقد روشنفکران دینی میگفت. زیاد تکرار میکرد. میگفت «نظرورزی روشنفکران دینی عمل را در نظر نمیگیرد». آنها با مبناگرایی شدید در پایههای دین ضمن اینکه ادبیات تکفیر را، ناخواسته، تقویت میکنند نمیتوانند از آن بیرون بیایند و بنابراین برای زندگی عملی مومنان آوردهای ندارند. به تعبیر دیگر نقد آنها در مرحلهٔ اول گیر میکند و مرحله مهمترش، ارائهٔ راهکار را ندارد.
جالب است که مسأله را پیچیده نیز میدید. میگفت دیانت دیندارها صرفاً اخلاق نیست. اخلاق ضمانت اجرا ندارد و نمیشود با آن قانون نوشت. در ایران، با مطالعهٔ تاریخ، درمییابیم که فقه عهدهدار چنین کاری است. از طرفی در مواجهه با فقه به یک نکته مهم باید توجه کرد، اینکه پتانسیل و انعطافپذیری بالایی برای تغییر شکل دارد، و این از ماهیت صوریبودن فقه است.
رحمت خداوند به او که روشناندیش بود، و اینقدر با ذکاوت به عملینگریستن به امور توجه ویژه داشت.
#مطالعات_اسلامی
#نوشتن
مدتی هست که احساس خستگیای با منشأ ناپیدا دارم
و مشخص نبود از کجا آمده، و داستاناش چیه
تا اینکه امروز بزرگی سرِ درس گفت، علم اگر منفعت نداشته باشد خستگی میآورد!
من چقدر باید کتابها را زیر و رو کنم و آخرش هم نرسم به این قضیهٔ شرطی متصل، که طبق تعاریف منطق، قضیه اتفاقی هم حساب میآید، اما خب، به تجربه آمده به دست که حقیقتِ حقیقتِ حقیقت است.
أعوذ بک من علمٍ که نفع نمیدهد هیچ، خستگی هم ارزانیمان میکند.
امروز، استاد کلاس درس، ملاک به دستمان داد، این علم باید قابل یاد دهی باشد.
و مشخص نبود از کجا آمده، و داستاناش چیه
تا اینکه امروز بزرگی سرِ درس گفت، علم اگر منفعت نداشته باشد خستگی میآورد!
من چقدر باید کتابها را زیر و رو کنم و آخرش هم نرسم به این قضیهٔ شرطی متصل، که طبق تعاریف منطق، قضیه اتفاقی هم حساب میآید، اما خب، به تجربه آمده به دست که حقیقتِ حقیقتِ حقیقت است.
أعوذ بک من علمٍ که نفع نمیدهد هیچ، خستگی هم ارزانیمان میکند.
امروز، استاد کلاس درس، ملاک به دستمان داد، این علم باید قابل یاد دهی باشد.
خاطرات قاچ سیبِ گازخورده (1)
مقدمه- دوِ خردادِ یک
دیشب، قبل خواب، داشتم به این فکر میکردم که بنشینم داستان خودم را بنویسم، داستان شخصیام را نه، داستان «خود»ام. تفاوت ظریفی بین این دو هست. گاهی داستان آدمی داستان شخصی است، یعنی اتفاقات جزئی و خاص زندگیاش گفته میشود، مثل اینکه دیشب چه خورده یا در 25 آذر 1395 وقتی داشت از خیابان رد میشد چه اتفاق عجیبی برایش افتاد. اما گاهی داستان داستانِ خود است، یعنی تاریخچهای از محاذات وجودی طرف واگویی میشود، سیر اتفاقات و رخدادهایی که شخصیتاش را بالا آورده مطرح است. مانند اینکه وی به بیسکوئیت ساقهطلایی در حین نوشیدن قهوۀ صبحگاهی علاقه داشت. این علاقه وقتی بیشتر میشد که روز قبل یک ساعت و چهل و پنج دقیقه ورزش کرده باشد، آخر دید صبح که چشمانش را باز میکند تا شب یا پشت لپتاپ است یا دارد برای کسی یا کسی برایش حرف میزند و تقریباً دارد سی سال را رد میکند. پس تصمیم گرفت جدیجدی ورزش کند. حالا ورزش چه؟ بماند.
این مدل خاطره از خود و سیر ترتیبی و علّی و معلولیِ یک انسان متفاوت است با وقتی که مثلاً در خاطرات ناصرالدین شاه میخوانیم: امروز سوار طیاره شدیم، رفتیم فرنگ. سر راه در یکی از قلیانسراهای یکی از دروازههای تهران، که حضرت اعلیحضرت همایونی از فرط ملعبه با یکی از جمیلههای دربار دیر خوابید و نمازش هم داشت قضا میشد و بالاخره ندانست این قلیانسرا کجا بود، املت و پیاز خود. راستی فرهنگ هم جالب است.
این آخری را همان ناصر گفته بود. طبیعی است که نمیخواهم مثل شخصیشده بنویسم. مثل این مدل حرفزدن آقا ناصر، حاکم تنوعطلب گذشتهمان، که از خودم هم ساختمش. اصلاً این نوع نوشته سئومحور نیست، یعنی الان من اینطوری بنویسم و داخل سایت بگذارم جناب گوگل به هیچجایش هم نمیگیرد تا به شما نشان دهد. نوشتههای ناصر، حاکم تنوعطلبمان، هم به حکم حاکم و دربار همهجا طالب داشت و زیراکساش میلیونی بود.
این همه نوشتم که بگویم دیشب قبل خواب داشتم به این فکر میکردم که از «خود»ام بنویسم، از سیر علّی و معلولی و ترتیبی این حدود سیسال، چون به قول آن نویسندۀ ژاپنیِ دوستداشتنی بعد از سیسال دیگر به آدم «جوان» نمیگویند. دیشب برای این سلسله نوشته دنبال اسم بودم، اما یادم نمیآید چه بود. قلم نداشتم، حوصله هم نداشتم گوشی را بردارم و یادداشت کنم. اما الان دیدم شاید این عبارت حق مطلب را برساند: خاطرات قاچِ سیب گازخورده.
#نوشتن
#خود
مقدمه- دوِ خردادِ یک
دیشب، قبل خواب، داشتم به این فکر میکردم که بنشینم داستان خودم را بنویسم، داستان شخصیام را نه، داستان «خود»ام. تفاوت ظریفی بین این دو هست. گاهی داستان آدمی داستان شخصی است، یعنی اتفاقات جزئی و خاص زندگیاش گفته میشود، مثل اینکه دیشب چه خورده یا در 25 آذر 1395 وقتی داشت از خیابان رد میشد چه اتفاق عجیبی برایش افتاد. اما گاهی داستان داستانِ خود است، یعنی تاریخچهای از محاذات وجودی طرف واگویی میشود، سیر اتفاقات و رخدادهایی که شخصیتاش را بالا آورده مطرح است. مانند اینکه وی به بیسکوئیت ساقهطلایی در حین نوشیدن قهوۀ صبحگاهی علاقه داشت. این علاقه وقتی بیشتر میشد که روز قبل یک ساعت و چهل و پنج دقیقه ورزش کرده باشد، آخر دید صبح که چشمانش را باز میکند تا شب یا پشت لپتاپ است یا دارد برای کسی یا کسی برایش حرف میزند و تقریباً دارد سی سال را رد میکند. پس تصمیم گرفت جدیجدی ورزش کند. حالا ورزش چه؟ بماند.
این مدل خاطره از خود و سیر ترتیبی و علّی و معلولیِ یک انسان متفاوت است با وقتی که مثلاً در خاطرات ناصرالدین شاه میخوانیم: امروز سوار طیاره شدیم، رفتیم فرنگ. سر راه در یکی از قلیانسراهای یکی از دروازههای تهران، که حضرت اعلیحضرت همایونی از فرط ملعبه با یکی از جمیلههای دربار دیر خوابید و نمازش هم داشت قضا میشد و بالاخره ندانست این قلیانسرا کجا بود، املت و پیاز خود. راستی فرهنگ هم جالب است.
این آخری را همان ناصر گفته بود. طبیعی است که نمیخواهم مثل شخصیشده بنویسم. مثل این مدل حرفزدن آقا ناصر، حاکم تنوعطلب گذشتهمان، که از خودم هم ساختمش. اصلاً این نوع نوشته سئومحور نیست، یعنی الان من اینطوری بنویسم و داخل سایت بگذارم جناب گوگل به هیچجایش هم نمیگیرد تا به شما نشان دهد. نوشتههای ناصر، حاکم تنوعطلبمان، هم به حکم حاکم و دربار همهجا طالب داشت و زیراکساش میلیونی بود.
این همه نوشتم که بگویم دیشب قبل خواب داشتم به این فکر میکردم که از «خود»ام بنویسم، از سیر علّی و معلولی و ترتیبی این حدود سیسال، چون به قول آن نویسندۀ ژاپنیِ دوستداشتنی بعد از سیسال دیگر به آدم «جوان» نمیگویند. دیشب برای این سلسله نوشته دنبال اسم بودم، اما یادم نمیآید چه بود. قلم نداشتم، حوصله هم نداشتم گوشی را بردارم و یادداشت کنم. اما الان دیدم شاید این عبارت حق مطلب را برساند: خاطرات قاچِ سیب گازخورده.
#نوشتن
#خود
«دویدم و دویدم»
نمیدانم چرا ولی سالها طول کشید تا به ورزش رو بیاورم. الان در آستانۀ سیسالگی دو ورزش را شروع کردهام، بوکس و دو. بوکس را حدود سه ماه و دویدن را دو هفته. بوکس که در سطحی پایینتر از آماتور پیش میرود، خودم داخل خانه کیسه میزنم، با این حال یک ماهی است با کسی که تشویقم کرد به اصل بوکس تمرین میکنیم.
اما دویدن با رژیم غذایی شروع شد. باید روزی 45 دقیقه، بدون حتی یک ثانیه توقف، راه میرفتم. روی پشتبام، آخر شبها به صورت 8 میچرخیدم. تا اینکه تصمیم گرفتم زندگینامۀ تحلیلی هاروکی موراکامیِ ژاپنی را بخوانم، کتابی که هشت سال طول کشید تا دستش بگیرم و بخوانمش. داستانِ دویدنهای موراکامی است. دویدن و نوشتن. زندگینامهای نامتعارف است، اما طوری است که شخصیتاش را نه بهشیوۀ وقایعنگاری و شخصینویسی بلکه به شیوهای سرگرمکننده و عمومی میشناسی.
شروع دویدن دو هفته پیش بود، وقتی داشتم راه میرفتم. با خودم گفتم بگذار حالا که ورزش تقریباً استقامتیِ بوکس را پیش میرم ببینم استقامتِ دویدنام چقدر شده. دیدم بیشتر از ده دقیقه شد. یکی دو روز بعد پیادهرویها را به صبح منتقل کردم و بیشترش تبدیل شد به دویدن. از روزی دو کیلومتر رسیدهام به شش کیلومتر، بیوقفه، یکنفس، حالتی نیمهماراتن، عالی نیست؟ صبحها هندزفری در گوش دارم، مثل شبهای پیادهروی. تمرکزم بر سخنرانیهای مرحوم فیرحی است، ناظری به احتمالاً دورۀ دکتری.
حتی گاهی حین دویدن یادداشت هم بر میدارم. نه، نگرفتمان، میشود با سرعت 8 کیلومتر بر ساعت یادداشت برداشت، حتی با گوشی پیزوریای مثل مال خودم. کافی است حین دویدن، وقتی دارید دستهایتان را با ضربِ گامهایتان تنظیم میکند دستتان را ببرید در جیبتان، گوشی را بردارید، ضبط صوت گوشیتان را باز کنید، با اعتماد چیزی را که به ذهنتان میرسد شمرده شمرده بگویید. فقط یک نکتۀ فنی، اگر ماشینی، سگی، کامیونی از کنارتان رد شد بلندتر صحبت کنید تا صدایتان واضح باشد.
بگذریم. اما راستش هرچقدر این حالت دویدن جذاب باشد بدیهای خودش را دارد. مثلاً گرسنگیِ بیشتری با خود دارد، مجاز به خوردن هر چیزی نیستی، وقتی اعضاء بدنت در حال وفقدادن خودشان با حالت جدیدند بیشتر استراحت میکنند، خوابت بیشتر میشود. اینها را بگذارید کنار عرقکردنها. تنظیمات کارخانۀ من با عرقکردنهایی همراه است که معمولاً غریبههایی که سلام و علیک دارند تعجب میکنند. سعی میکنم با انواع کلاهها و بادگیر خودم را بپوشانم که عرق بدنم را بگیرد و چشمانم خدای ناکرده عرقآلود نشود. اما واقعاً هر روز دوشگرفتن سخت است. تصور کنید اگر بخواهم کیسه هم بزنم، دوبار باید دوش بگیرم. راستش این مدت از بس بدنم آب خورده موهایش زیادی رشد کرده است.
این روزها درگیر مشکل بانمکِ دیگری هم هستم. با کفشهای پیادهروی میدوم. فقط اسمش فرق نمیکند، در قسمت درونی پاهایم هر روز صبح تاولی که روزهای اول پدیدار شد عهدش را تازه میکند، مجدداً پف میکند، هر روز تازه میشود. تا شب خوب میشود، صبح قبراق و سرزنده آمادهاند که دوباره پف کنند. روزهای اول وقتی کفشهایم را در میآوردم نمیشد با آنها شوخی کرد. اما خب، میشود با آن بچه را آرام کرد. چند روز پیش آقا پسرم را، که داشت گریه میکرد، با آنها میخنداندم. ساکت هم شد، اما این بار دیگر آقا پسرجان عهدش را با پفِ تاول تازه میکرد.
با این حال، دویدن خیلی امکانات پیش روی شما میگذارد. همین که صبحها چهل و پنج دقیقه، یک ساعت وقت میکنی و یک فایل سخنرانی را گوشی میدهی، و حتی حین دویدن با سرعت هفت هشت کیلومتر بر ساعت چیزهایی را که به ذهنت میرسد ثبت هم کنی، و اینها همراه شود با ترشح چیزی که یا مورفین طبیعی بدن است یا شبیه به آن عمل میکند چیز کمی نیست. (این آخری همان چیزی است که ورزشکاران را معتاد به ورزش میکند، یعنی ورزشکاری که سالها در حال ورزش است همان چیزی در مغزش ترشح میشود که معتاد به مواد مخدر در مغزش ترشح میشود، جالب نیست؟) این کمتر از یک ساعت خیلی سخت شروع شد، هر روز صبح برای ندویدن دو سه جین دلیل دارم، اما یکی دو دلیلِ دویدن فعلاً قویتر است. این کمتر از یک ساعت خستگی میآورد، اما خستگیهای زیادی را میشوید، خستگی ناشی از نداری را خیلی خوب میشوید، شکر، که در سیسالگی، بالاخره، دویدم.
#نوشتن
نمیدانم چرا ولی سالها طول کشید تا به ورزش رو بیاورم. الان در آستانۀ سیسالگی دو ورزش را شروع کردهام، بوکس و دو. بوکس را حدود سه ماه و دویدن را دو هفته. بوکس که در سطحی پایینتر از آماتور پیش میرود، خودم داخل خانه کیسه میزنم، با این حال یک ماهی است با کسی که تشویقم کرد به اصل بوکس تمرین میکنیم.
اما دویدن با رژیم غذایی شروع شد. باید روزی 45 دقیقه، بدون حتی یک ثانیه توقف، راه میرفتم. روی پشتبام، آخر شبها به صورت 8 میچرخیدم. تا اینکه تصمیم گرفتم زندگینامۀ تحلیلی هاروکی موراکامیِ ژاپنی را بخوانم، کتابی که هشت سال طول کشید تا دستش بگیرم و بخوانمش. داستانِ دویدنهای موراکامی است. دویدن و نوشتن. زندگینامهای نامتعارف است، اما طوری است که شخصیتاش را نه بهشیوۀ وقایعنگاری و شخصینویسی بلکه به شیوهای سرگرمکننده و عمومی میشناسی.
شروع دویدن دو هفته پیش بود، وقتی داشتم راه میرفتم. با خودم گفتم بگذار حالا که ورزش تقریباً استقامتیِ بوکس را پیش میرم ببینم استقامتِ دویدنام چقدر شده. دیدم بیشتر از ده دقیقه شد. یکی دو روز بعد پیادهرویها را به صبح منتقل کردم و بیشترش تبدیل شد به دویدن. از روزی دو کیلومتر رسیدهام به شش کیلومتر، بیوقفه، یکنفس، حالتی نیمهماراتن، عالی نیست؟ صبحها هندزفری در گوش دارم، مثل شبهای پیادهروی. تمرکزم بر سخنرانیهای مرحوم فیرحی است، ناظری به احتمالاً دورۀ دکتری.
حتی گاهی حین دویدن یادداشت هم بر میدارم. نه، نگرفتمان، میشود با سرعت 8 کیلومتر بر ساعت یادداشت برداشت، حتی با گوشی پیزوریای مثل مال خودم. کافی است حین دویدن، وقتی دارید دستهایتان را با ضربِ گامهایتان تنظیم میکند دستتان را ببرید در جیبتان، گوشی را بردارید، ضبط صوت گوشیتان را باز کنید، با اعتماد چیزی را که به ذهنتان میرسد شمرده شمرده بگویید. فقط یک نکتۀ فنی، اگر ماشینی، سگی، کامیونی از کنارتان رد شد بلندتر صحبت کنید تا صدایتان واضح باشد.
بگذریم. اما راستش هرچقدر این حالت دویدن جذاب باشد بدیهای خودش را دارد. مثلاً گرسنگیِ بیشتری با خود دارد، مجاز به خوردن هر چیزی نیستی، وقتی اعضاء بدنت در حال وفقدادن خودشان با حالت جدیدند بیشتر استراحت میکنند، خوابت بیشتر میشود. اینها را بگذارید کنار عرقکردنها. تنظیمات کارخانۀ من با عرقکردنهایی همراه است که معمولاً غریبههایی که سلام و علیک دارند تعجب میکنند. سعی میکنم با انواع کلاهها و بادگیر خودم را بپوشانم که عرق بدنم را بگیرد و چشمانم خدای ناکرده عرقآلود نشود. اما واقعاً هر روز دوشگرفتن سخت است. تصور کنید اگر بخواهم کیسه هم بزنم، دوبار باید دوش بگیرم. راستش این مدت از بس بدنم آب خورده موهایش زیادی رشد کرده است.
این روزها درگیر مشکل بانمکِ دیگری هم هستم. با کفشهای پیادهروی میدوم. فقط اسمش فرق نمیکند، در قسمت درونی پاهایم هر روز صبح تاولی که روزهای اول پدیدار شد عهدش را تازه میکند، مجدداً پف میکند، هر روز تازه میشود. تا شب خوب میشود، صبح قبراق و سرزنده آمادهاند که دوباره پف کنند. روزهای اول وقتی کفشهایم را در میآوردم نمیشد با آنها شوخی کرد. اما خب، میشود با آن بچه را آرام کرد. چند روز پیش آقا پسرم را، که داشت گریه میکرد، با آنها میخنداندم. ساکت هم شد، اما این بار دیگر آقا پسرجان عهدش را با پفِ تاول تازه میکرد.
با این حال، دویدن خیلی امکانات پیش روی شما میگذارد. همین که صبحها چهل و پنج دقیقه، یک ساعت وقت میکنی و یک فایل سخنرانی را گوشی میدهی، و حتی حین دویدن با سرعت هفت هشت کیلومتر بر ساعت چیزهایی را که به ذهنت میرسد ثبت هم کنی، و اینها همراه شود با ترشح چیزی که یا مورفین طبیعی بدن است یا شبیه به آن عمل میکند چیز کمی نیست. (این آخری همان چیزی است که ورزشکاران را معتاد به ورزش میکند، یعنی ورزشکاری که سالها در حال ورزش است همان چیزی در مغزش ترشح میشود که معتاد به مواد مخدر در مغزش ترشح میشود، جالب نیست؟) این کمتر از یک ساعت خیلی سخت شروع شد، هر روز صبح برای ندویدن دو سه جین دلیل دارم، اما یکی دو دلیلِ دویدن فعلاً قویتر است. این کمتر از یک ساعت خستگی میآورد، اما خستگیهای زیادی را میشوید، خستگی ناشی از نداری را خیلی خوب میشوید، شکر، که در سیسالگی، بالاخره، دویدم.
#نوشتن
ایدهای داشتم سالها پیش، یک جور ریویو نوشتن به فیلمها از منظر علوم انسانی. اوایل، که به نظرم از آخر دورهٔ لیسانس بود، این ایده بیشتر حول سایت و نوشتن جُستار بود، اما یکنفره نمیشد.
گذشت و گذشت تا اینکه سال گذشته توی مدرسه مشغول تدریس «هم» شدم. از همان اول سه جلسه رو بهصورت آنلاین پیش بردم که تحلیل فیلم بود، با تکیه بر چند مسألهٔ علوم انسانی. مثلاً با فیلم گلادیاتور بحث معنای زندگی رو طرح کردم یا با ماتریکس ۱ از نگاه تقلیلگرایانه و صفر و یکی به انسان گفتم.
از امروز اولین جلسهٔ حضوری رو تشکیل دادیم، فیلم هم نمایش دادیم، با حدود پانزده نفر. به این صورت که اول فیلم رو دیدیم، بعد حدود یک ساعت من تدریس داشتم، با عنوانی که در پوستر هست. اما تدریس به #استراتژی نیاز دارد، پس از همان جلسات آنلاین شروع کرده بودم به نوشتن #لسن_پلن (چرا نمیگویم طرح درس؟ در جای خودش صحبت شده). اما امروز دیگه نوشتم لسن پلن خیلی جدی بود، طوریکه در عکسهای آخر میبینید.
تمرکزم روی چیه؟ امروز دنبال این بودم که زیاد صحبت نکنم، و بچهها خودشون کشف کنند، من فقط یک سری مسیر چیدم. عکسهایی که دور هم نشستن هم کلاس درسه، بله، دقیقاً خود کلاس درسه. قبل از این، مدرسه کمی بهصورت پنهانی گیر داده بود که آیا این کلاس است؟ ولی امروز خود مدیر مدرسه هم توی کلاسمان شرکت کرد.
دیروز اما تونستم جلسه رو ضبط کنم، البته کیفیت نداره، کلاس هم شلوغه، طبیعت کلاس همین بود. ولی یه چیزهایی معلومه.
#تدریس
#مدرسه
https://www.instagram.com/p/ChVN_LIqraU/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
گذشت و گذشت تا اینکه سال گذشته توی مدرسه مشغول تدریس «هم» شدم. از همان اول سه جلسه رو بهصورت آنلاین پیش بردم که تحلیل فیلم بود، با تکیه بر چند مسألهٔ علوم انسانی. مثلاً با فیلم گلادیاتور بحث معنای زندگی رو طرح کردم یا با ماتریکس ۱ از نگاه تقلیلگرایانه و صفر و یکی به انسان گفتم.
از امروز اولین جلسهٔ حضوری رو تشکیل دادیم، فیلم هم نمایش دادیم، با حدود پانزده نفر. به این صورت که اول فیلم رو دیدیم، بعد حدود یک ساعت من تدریس داشتم، با عنوانی که در پوستر هست. اما تدریس به #استراتژی نیاز دارد، پس از همان جلسات آنلاین شروع کرده بودم به نوشتن #لسن_پلن (چرا نمیگویم طرح درس؟ در جای خودش صحبت شده). اما امروز دیگه نوشتم لسن پلن خیلی جدی بود، طوریکه در عکسهای آخر میبینید.
تمرکزم روی چیه؟ امروز دنبال این بودم که زیاد صحبت نکنم، و بچهها خودشون کشف کنند، من فقط یک سری مسیر چیدم. عکسهایی که دور هم نشستن هم کلاس درسه، بله، دقیقاً خود کلاس درسه. قبل از این، مدرسه کمی بهصورت پنهانی گیر داده بود که آیا این کلاس است؟ ولی امروز خود مدیر مدرسه هم توی کلاسمان شرکت کرد.
دیروز اما تونستم جلسه رو ضبط کنم، البته کیفیت نداره، کلاس هم شلوغه، طبیعت کلاس همین بود. ولی یه چیزهایی معلومه.
#تدریس
#مدرسه
https://www.instagram.com/p/ChVN_LIqraU/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
دو جلسه دیگه از جلسات فیلم مدرسه
البته کمی بیکیفیته طبیعتاً
امیدوارم تو جلسات بعدی بهتر بشه
البته کمی بیکیفیته طبیعتاً
امیدوارم تو جلسات بعدی بهتر بشه
چرا یاغی اثر خوبی نیست
در دو پست
1/2
(نوشتۀ زیر داستان سریال رو لو میدهد)
اگر این روزها سریال یاغی را دنبال کنید یا از اخبار حول آن آگاه باشید احتمالاً با خودتان میگویید یاغی سریال موفقی است. اما در اینجا میخواهم به نکاتی اشاره کنم و بگویم یاغی، در مجموع، اثر قابلقبول و خوبی نیست. روایت یاغی منسجم نیست، بازیگران آن هم استثمار شدهاند. بازیگر دارد جور سوراخها و شکافهای روایت را میکشد. نوع خاصِ سانتیمانتالیسماش را کنار سکانسهای مهیج و پرطمطراقش که بگذارید لذتی دفعهای به ما میدهد که ما را از نقصهای روایت داستانی غافل میکند. اما واژۀ «خوب» کمی مبهم است؛ سعی میکنم با تمرکز بر دو نکته خوب را از ابهام به در آورم و روشناش کنم: نقص روایت داستانی و استثمار بازیگر.
یک سوال عمومی و خارج از سریال، از فیلم چه انتظاری داریم؟ در فیلم چه چیزی است که ما را سرگرم میکند؟ شاید بتوان تمام «روایت و قصهای» را که سازنده به ما میدهد فرایندی دانست که نتیجۀ آن برای ما سرگرمی (entertainment) به همراه دارد. شکل و شمایلِ روایت داستانی نیز متنوع است. روایت گاهی معمایی برای ما طرح میکند، گاهی ما را میخنداند، گاهی میترساندمان و از این دست ترفندها. اما چرا با روایت داستانی سرگرم میشویم؟ چه دارد؟ به نظر میرسد عامل موفقیت یک داستان نزدیکی به داستان زندگیِ ما انسانهاست. چرا نزدیک؟ به این علت که داستان قصه معمولاً کمی بالاتر از تجربۀ زیستۀ ماست، همین است که ما با دیدن کسانی که یک سر و گردن از ما بالاترند سرگرم میشویم. یعنی اگر شخصیت داستان شکست میخورد شکستی عمیقتر از چیزی است که «بیشترِ» ما در زندگی تجربه کردهایم.
اما آیا ما با صرفِ شنیدن و دیدنِ داستان با یک فیلم سرگرم میشویم؟ بیایید کمی دقیقتر شویم. با توجه به نکتهای که گذشت ما پای روایتی مینشینیم که به تجربۀ زیستۀ ما شبیه و البته سر و گردنی از اتفاقات روزمرۀ ما بالاتر هم باشد. از سوی دیگر زندگیِ ما عرصۀ علت و معلولها و کنشها و واکنشهاست. اگر برای شما اتفاق بسیار ناگواری رخ دهد بعید است به همین راحتیها از اثرات آن به در آیید. تصور کنید بخواهید برای دوستتان تجربۀ ناگواری را که مدتی پیش برای شما رخ داده تعریف کنید و بگویید چه شد و چه کار کردید که حالتان بهتر شد. در اینجا جزئیات اهمیت دارد. اگر دوستتان برای شما عزیز باشد به احتمال زیاد ذرهذرۀ کارهایی را که برای خلاصی از آن انجام دادید یا برایتان رخ داد برایش شرح میدهید.
حال، روایت داستانی هم چنین است. آنچه در داستان اهمیت دارد جزئیات است. پس میتوان روایت داستانی را چنین تعریف کرد که آنچه قصهای شبیه قصۀ زندگی ما را با جزئیات و منطقی که در حوادث زندگی ما رخ میدهد تعریف میکند. به نظرم با این تعریف ابزاری بتوان روایتهای داستانیای که فیلمها به ما میدهد ارزیابی کرد. با این ابزار بیایید کمی از سریال «یاغی» بگوییم.
اگر دقیق بنگریم بزرگترین نقیصۀ یاغی همین گسست در روایت است. در بعضی از اتفاقاتی که در سریال رخ داده، حال چه اتفاقات اصلی و چه فرعی، سازنده بر خود نمیبیند که جزئیات بیشتری از قصه به ما بدهد، جزئیاتی که در مسیر فهمِ منطق روایت داستانی اثرگذار است. جالب است که بدانید ما هر چه بیشتر با جزئیات روبرو باشیم و از قصه بیشتر بدانیم منطق رفتار شخصیتهای داستان را بیشتر میفهمیم و اتفاقاً شخصیتهای فیلم برای ما باورپذیرتر میشوند. برای نمونه، به اتفاقی که برای «عاطی» افتاد دقت کنید. زنی دیوانه برای انتقام از بهمن خواهر یکی از اعضاءِ باشگاه کشتیاش را گروگان میگیرد، عاطی سه شبانهروز در خطر سوختهشدن صورتش با اسید است، تفنگ را هر لحظه جلوِ خود میبیند. حال، به هر ترفندی عاطی را پیدا میکنند. آن قسمت با فروپاشی عصبی و روانی عاطی تمام میشود. همه را تهدید میکند، از پلیس اسم میآورد. جاوید با او حرف میزند اما به نظر میرسد بیفایده است. اما سکانس بعد چه؟ طلا، زن بهمن، میآید دنبال عاطی و با هم میروند تا عاطی را عضوی از بند موسیقی رضا صادقی کند.
در دو پست
1/2
(نوشتۀ زیر داستان سریال رو لو میدهد)
اگر این روزها سریال یاغی را دنبال کنید یا از اخبار حول آن آگاه باشید احتمالاً با خودتان میگویید یاغی سریال موفقی است. اما در اینجا میخواهم به نکاتی اشاره کنم و بگویم یاغی، در مجموع، اثر قابلقبول و خوبی نیست. روایت یاغی منسجم نیست، بازیگران آن هم استثمار شدهاند. بازیگر دارد جور سوراخها و شکافهای روایت را میکشد. نوع خاصِ سانتیمانتالیسماش را کنار سکانسهای مهیج و پرطمطراقش که بگذارید لذتی دفعهای به ما میدهد که ما را از نقصهای روایت داستانی غافل میکند. اما واژۀ «خوب» کمی مبهم است؛ سعی میکنم با تمرکز بر دو نکته خوب را از ابهام به در آورم و روشناش کنم: نقص روایت داستانی و استثمار بازیگر.
یک سوال عمومی و خارج از سریال، از فیلم چه انتظاری داریم؟ در فیلم چه چیزی است که ما را سرگرم میکند؟ شاید بتوان تمام «روایت و قصهای» را که سازنده به ما میدهد فرایندی دانست که نتیجۀ آن برای ما سرگرمی (entertainment) به همراه دارد. شکل و شمایلِ روایت داستانی نیز متنوع است. روایت گاهی معمایی برای ما طرح میکند، گاهی ما را میخنداند، گاهی میترساندمان و از این دست ترفندها. اما چرا با روایت داستانی سرگرم میشویم؟ چه دارد؟ به نظر میرسد عامل موفقیت یک داستان نزدیکی به داستان زندگیِ ما انسانهاست. چرا نزدیک؟ به این علت که داستان قصه معمولاً کمی بالاتر از تجربۀ زیستۀ ماست، همین است که ما با دیدن کسانی که یک سر و گردن از ما بالاترند سرگرم میشویم. یعنی اگر شخصیت داستان شکست میخورد شکستی عمیقتر از چیزی است که «بیشترِ» ما در زندگی تجربه کردهایم.
اما آیا ما با صرفِ شنیدن و دیدنِ داستان با یک فیلم سرگرم میشویم؟ بیایید کمی دقیقتر شویم. با توجه به نکتهای که گذشت ما پای روایتی مینشینیم که به تجربۀ زیستۀ ما شبیه و البته سر و گردنی از اتفاقات روزمرۀ ما بالاتر هم باشد. از سوی دیگر زندگیِ ما عرصۀ علت و معلولها و کنشها و واکنشهاست. اگر برای شما اتفاق بسیار ناگواری رخ دهد بعید است به همین راحتیها از اثرات آن به در آیید. تصور کنید بخواهید برای دوستتان تجربۀ ناگواری را که مدتی پیش برای شما رخ داده تعریف کنید و بگویید چه شد و چه کار کردید که حالتان بهتر شد. در اینجا جزئیات اهمیت دارد. اگر دوستتان برای شما عزیز باشد به احتمال زیاد ذرهذرۀ کارهایی را که برای خلاصی از آن انجام دادید یا برایتان رخ داد برایش شرح میدهید.
حال، روایت داستانی هم چنین است. آنچه در داستان اهمیت دارد جزئیات است. پس میتوان روایت داستانی را چنین تعریف کرد که آنچه قصهای شبیه قصۀ زندگی ما را با جزئیات و منطقی که در حوادث زندگی ما رخ میدهد تعریف میکند. به نظرم با این تعریف ابزاری بتوان روایتهای داستانیای که فیلمها به ما میدهد ارزیابی کرد. با این ابزار بیایید کمی از سریال «یاغی» بگوییم.
اگر دقیق بنگریم بزرگترین نقیصۀ یاغی همین گسست در روایت است. در بعضی از اتفاقاتی که در سریال رخ داده، حال چه اتفاقات اصلی و چه فرعی، سازنده بر خود نمیبیند که جزئیات بیشتری از قصه به ما بدهد، جزئیاتی که در مسیر فهمِ منطق روایت داستانی اثرگذار است. جالب است که بدانید ما هر چه بیشتر با جزئیات روبرو باشیم و از قصه بیشتر بدانیم منطق رفتار شخصیتهای داستان را بیشتر میفهمیم و اتفاقاً شخصیتهای فیلم برای ما باورپذیرتر میشوند. برای نمونه، به اتفاقی که برای «عاطی» افتاد دقت کنید. زنی دیوانه برای انتقام از بهمن خواهر یکی از اعضاءِ باشگاه کشتیاش را گروگان میگیرد، عاطی سه شبانهروز در خطر سوختهشدن صورتش با اسید است، تفنگ را هر لحظه جلوِ خود میبیند. حال، به هر ترفندی عاطی را پیدا میکنند. آن قسمت با فروپاشی عصبی و روانی عاطی تمام میشود. همه را تهدید میکند، از پلیس اسم میآورد. جاوید با او حرف میزند اما به نظر میرسد بیفایده است. اما سکانس بعد چه؟ طلا، زن بهمن، میآید دنبال عاطی و با هم میروند تا عاطی را عضوی از بند موسیقی رضا صادقی کند.
2/2
اگر به شما سریال را نشان ندهند و حالت فوق را ترسیم کنند آیا میپذیرید کسی که چنین بلاهایی سرش آمده باشد بعد از چند روز نهفقط خوشخرامان شود و اثری از سه شبانهروز به گروگان گرفته شدن و تهدید به اسید نباشد؟ به نظر میرسد این نوع داستانگفتن با تجربۀ زیستۀ ما فاصله داشته باشد. در سریال یاغی مثالهای متعددی از این دست میتوان آورد. برای نمونه هنگامی که شستِ جاوید خبردار میشود که بهمنخان چنان که مینماید آدم خوبی هم نیست، بلکه کارهای خطرناکی هم میکند و پیشینۀ بدی هم داشته است. حال، در بزنگاه اعزام به مسابقات جهانی باید محمولۀ داروی کمیابی را بهصورت غیرقانونی بیاورد. جاوید «بچهزرنگ» است، شک میکند، نمیدانیم از کجا، ولی فوری با چاقویش پیچ گوشی آیفون را باز میکند و متوجه میکروفون میشود. اما بعدش چه؟ سکانس بعد شاد و خرامان میرود که «ابرا» را ببیند.
اما چه میشود که با این گسستها در روایت همچنان یاغی پربیننده باشد؟ اتفاقی را که اینجا رخ میدهد میتوان «استثمار بازیگر» نامید. بیشترِ بازیگرانی که در یاغی حضور دارند توانایی بالایی در بازیگری دارند. نهفقط پارسا پیروزفر و طناز طباطبایی و علی شادمان، بلکه حتی نقشهای فرعی هم یک سر و گردن از بسیاری دیگر بالاترند. کافی است به امیر جعفری، عباس جمشیدیفر و، کسی که حقیقتاً پدیده است، مهدی حسینینیا نگاهی بیندازید. مجموعۀ این بازیگرها در کنار هم تضمینی برای دیدهشدن و فروش بالاست. زمانی فریدون جیرانی از محسن تنابنده دربارۀ فیلم سینمایی «گینس» پرسید. تنابنده یک پاسخ جالب را با خنده داد: عطاران را انتخاب کردیم، چون میدانستیم فروش فیلم بالا میرود.»
اتفاقی در سالهای اخیر در سینما و شبکۀ نمایش خانگی رخ داده که در باطن خیانت به بازیگر است. سازندگان فیلمها، آگاهانه یا ناآگاهانه، میکوشند گسست قصهشان را با بازیگران توانا و مبتکر پر کنند. اما آیا چنین شکافی پر میشود و روایت داستانی به تجربۀ زیستۀ ما نزدیکتر میشود؟ بدون شک خیر. انگار ما با دیدن چنین فیلمهایی گرفتار یک نوع لذت دوپامینی و زودگذر میشویم، لذتی که همانند ترشح دوپامین در مغز ما خیلی زود حاصل میشود و خیلی زود هم از بین میرود و تأثیری بلندمدت در زندگی ما ندارد.
یاغی اثر خوبی نیست. در قصهگوییاش شکافهایی میبینیم که کم هم نیست. شکافها در قصهگویی سبب میشود آنچه میبینیم، دانسته یا نادانسته، از تجربۀ زیستۀ ما جدا شود. اما بالاخره خیلی از ما مانند یاغی را میبینیم. به این دلیل که سازندگان شکاف در روایت را با بازیگرانی میپوشانند که نهتنها اسم دارند بلکه قابلیتهای ستودنیای در بازیگری دارند.
#نوشتن
#فیلم
اگر به شما سریال را نشان ندهند و حالت فوق را ترسیم کنند آیا میپذیرید کسی که چنین بلاهایی سرش آمده باشد بعد از چند روز نهفقط خوشخرامان شود و اثری از سه شبانهروز به گروگان گرفته شدن و تهدید به اسید نباشد؟ به نظر میرسد این نوع داستانگفتن با تجربۀ زیستۀ ما فاصله داشته باشد. در سریال یاغی مثالهای متعددی از این دست میتوان آورد. برای نمونه هنگامی که شستِ جاوید خبردار میشود که بهمنخان چنان که مینماید آدم خوبی هم نیست، بلکه کارهای خطرناکی هم میکند و پیشینۀ بدی هم داشته است. حال، در بزنگاه اعزام به مسابقات جهانی باید محمولۀ داروی کمیابی را بهصورت غیرقانونی بیاورد. جاوید «بچهزرنگ» است، شک میکند، نمیدانیم از کجا، ولی فوری با چاقویش پیچ گوشی آیفون را باز میکند و متوجه میکروفون میشود. اما بعدش چه؟ سکانس بعد شاد و خرامان میرود که «ابرا» را ببیند.
اما چه میشود که با این گسستها در روایت همچنان یاغی پربیننده باشد؟ اتفاقی را که اینجا رخ میدهد میتوان «استثمار بازیگر» نامید. بیشترِ بازیگرانی که در یاغی حضور دارند توانایی بالایی در بازیگری دارند. نهفقط پارسا پیروزفر و طناز طباطبایی و علی شادمان، بلکه حتی نقشهای فرعی هم یک سر و گردن از بسیاری دیگر بالاترند. کافی است به امیر جعفری، عباس جمشیدیفر و، کسی که حقیقتاً پدیده است، مهدی حسینینیا نگاهی بیندازید. مجموعۀ این بازیگرها در کنار هم تضمینی برای دیدهشدن و فروش بالاست. زمانی فریدون جیرانی از محسن تنابنده دربارۀ فیلم سینمایی «گینس» پرسید. تنابنده یک پاسخ جالب را با خنده داد: عطاران را انتخاب کردیم، چون میدانستیم فروش فیلم بالا میرود.»
اتفاقی در سالهای اخیر در سینما و شبکۀ نمایش خانگی رخ داده که در باطن خیانت به بازیگر است. سازندگان فیلمها، آگاهانه یا ناآگاهانه، میکوشند گسست قصهشان را با بازیگران توانا و مبتکر پر کنند. اما آیا چنین شکافی پر میشود و روایت داستانی به تجربۀ زیستۀ ما نزدیکتر میشود؟ بدون شک خیر. انگار ما با دیدن چنین فیلمهایی گرفتار یک نوع لذت دوپامینی و زودگذر میشویم، لذتی که همانند ترشح دوپامین در مغز ما خیلی زود حاصل میشود و خیلی زود هم از بین میرود و تأثیری بلندمدت در زندگی ما ندارد.
یاغی اثر خوبی نیست. در قصهگوییاش شکافهایی میبینیم که کم هم نیست. شکافها در قصهگویی سبب میشود آنچه میبینیم، دانسته یا نادانسته، از تجربۀ زیستۀ ما جدا شود. اما بالاخره خیلی از ما مانند یاغی را میبینیم. به این دلیل که سازندگان شکاف در روایت را با بازیگرانی میپوشانند که نهتنها اسم دارند بلکه قابلیتهای ستودنیای در بازیگری دارند.
#نوشتن
#فیلم
Se7en.mp4
8.4 MB
جلسهٔ چهارم تابستونه فیلم، که تو مدرسه پخش میشه
با حضور فیلم Se7en
یه اتود خیلی خیلی ریز خورد به مسأله ابتذال شر
تهش هم که میخواستیم برسیم به تفکر نقادانه دیگه
با حضور فیلم Se7en
یه اتود خیلی خیلی ریز خورد به مسأله ابتذال شر
تهش هم که میخواستیم برسیم به تفکر نقادانه دیگه
پردۀ اول
در دفتر نشسته بودیم، گفتند: «کلاسهات شلوغه، مزاحم دیگرانی، تصمیم گرفتیم ساعت درسهای دینی رو ازت بگیریم». کمیاش را قبول داشتم، اما در نهایت بهم برخورد، توی هر جلسۀ درسدادن یا ریزِ جزئیات رو داشتم یا یک سری اصول کلی رو حتماً رعایت میکردم. همینها باعث شد یه کم شیر شم: «ببینید چند تا چالش پیش پاتون میگذارم...» و شروع کردم به تفاوت درسی مثل فیزیک و دینی و شرایط این روزا و دغدغۀ دینداری و درس گفتگومحور و معلم دینی و کنکور و اینکه یادگیری کجا و چگونه و چطور اتفاق میفته و اینها. دو سه نفری ظاهراً قانع شدند اما قضیۀ وحدت رویه و سازمان و نظم و مزاحمت و اینها باقی ماند
پردۀ دوم
هی با خودم کلنجار میرفتم که «هنوز سی سالت نشده، میتونی تغییر بدی، میتونی شاخهات رو عوض کنی، یا نه! میتونی کارت رو سبک کنی و وارد کار دیگهای هم بشی.» جایی دیدم حسابوکتابهام عوض شده، نه اینکه محافظهکار شده باشمها، نه، حساب کردم و دیدم اگر با این آگاهی نسبت به تدریس و درس دینی برم کنار، شانه خالی کنم، ممکن نیست فردا چه حالی پیدا میکنم. این همه تو این شرایط بد و بیراه خوردم تا صد و پنجاه تا دانشآموز رو پای صحبت بیارم و دربارۀ دید بهتری نسبت به شرایط این روزها و دین و ایمان صحبت کنیم. از طرف دیگه هم میدیدم اگر برای کارت ارزش قائل نباشی و این ارزش رو با برندسازی از خودت همراه نکنی فکر میکنند چیزی حالیت نیست. آخه واقعاً هم نمیشه! شما فرض کن بری یک کافۀ لوکس و آمریکانو رو بهت بده هفت هزار تومان، یعنی حتی اگر لذیذترین قهوهای باشه که بهت بدند و بهت بچسبه باز میگی یه جای کار میلنگه، این قهوهْ قهوه نیست.
پردۀ سوم
مثل هر روز صبح پیش از اذان قهوه را دستم میگیرم، از خانه میزنم بیرون، حرکت میکنم به سمت حوزه. از عجایب حوزۀ محصورشده در باغِ ما، جدای سیستمِ سنتی تدریس و ادارۀ حوزه، اینست که میتوانیم موقع صبحانه با یک پسر ۱۶ سالۀ هنرستانی درباره آهنگ «The Wall» گروه «پینک فلوید» صحبت کنی. دست بر قضا، صبح باید میرفتم بیرون، مسافر هم داشتم، همان پسر ۱۶ سالۀ پای صبحانه، که راجر واترز هم حضور داشت. روی ضبط ماشین آهنگ مشهور «Another Brick In The Wall» را پخش کردیم، خیلی اتفاقی.
پرده آخر اتفاقات این روزها همین ابیات این آهنگ بود:
We don't need no education
We don't need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teacher, leave them kids alone
این روزها انگار به یک گروه پینک فلوید نیاز داریم، در شرایط این روزها که همه باید بنشینیم و صحبت کنیم، در کلاسها مهارتافزایی کنیم دیگر واقعاً جا ندارد به اولیاتِ گفتگو پایبند نباشیم. میدانید مسأله چیست؟ صدر تا ذیل آموزشِ کشور دارد در یک زمین فوتبال بازی میکند.
پردۀ آخر
در غربِ دهۀ هفتاد تدریس معنای جدیدی پیدا میکند، پینک فلوید هم یک دهه بعد «دیوار» را میسازد، از کنترل، یکسانسازی از خیلی چیزهای دیگه صحبت میکند. نمی خواهم بدبین باشم یا بنشینم و غر بزنم، ناله کنم، میخواهم این بینشی را که در این یک هفته بهش رسیدم با شما در میان بگذارم. آهنگ امروزِ صبح پینک فلوید برای من بیشتر از یک تسکین دارد، تلنگر هم میدهد، اینکه وحدت رویه در شلوغبودن و آرامبودن کلاس نیست، بلکه در یادگیری، تداوم یادگیری، توجه به تفاوتِ محتواها، شلوغبودن و گفتگوست. اینکه بتوانی یک تریلر، و یک فراری و یک موتور را همزمان به مقصد برسانی و دم از وحدت رویه بزنی هنر است.
#نوشتن
#تدریس
در دفتر نشسته بودیم، گفتند: «کلاسهات شلوغه، مزاحم دیگرانی، تصمیم گرفتیم ساعت درسهای دینی رو ازت بگیریم». کمیاش را قبول داشتم، اما در نهایت بهم برخورد، توی هر جلسۀ درسدادن یا ریزِ جزئیات رو داشتم یا یک سری اصول کلی رو حتماً رعایت میکردم. همینها باعث شد یه کم شیر شم: «ببینید چند تا چالش پیش پاتون میگذارم...» و شروع کردم به تفاوت درسی مثل فیزیک و دینی و شرایط این روزا و دغدغۀ دینداری و درس گفتگومحور و معلم دینی و کنکور و اینکه یادگیری کجا و چگونه و چطور اتفاق میفته و اینها. دو سه نفری ظاهراً قانع شدند اما قضیۀ وحدت رویه و سازمان و نظم و مزاحمت و اینها باقی ماند
پردۀ دوم
هی با خودم کلنجار میرفتم که «هنوز سی سالت نشده، میتونی تغییر بدی، میتونی شاخهات رو عوض کنی، یا نه! میتونی کارت رو سبک کنی و وارد کار دیگهای هم بشی.» جایی دیدم حسابوکتابهام عوض شده، نه اینکه محافظهکار شده باشمها، نه، حساب کردم و دیدم اگر با این آگاهی نسبت به تدریس و درس دینی برم کنار، شانه خالی کنم، ممکن نیست فردا چه حالی پیدا میکنم. این همه تو این شرایط بد و بیراه خوردم تا صد و پنجاه تا دانشآموز رو پای صحبت بیارم و دربارۀ دید بهتری نسبت به شرایط این روزها و دین و ایمان صحبت کنیم. از طرف دیگه هم میدیدم اگر برای کارت ارزش قائل نباشی و این ارزش رو با برندسازی از خودت همراه نکنی فکر میکنند چیزی حالیت نیست. آخه واقعاً هم نمیشه! شما فرض کن بری یک کافۀ لوکس و آمریکانو رو بهت بده هفت هزار تومان، یعنی حتی اگر لذیذترین قهوهای باشه که بهت بدند و بهت بچسبه باز میگی یه جای کار میلنگه، این قهوهْ قهوه نیست.
پردۀ سوم
مثل هر روز صبح پیش از اذان قهوه را دستم میگیرم، از خانه میزنم بیرون، حرکت میکنم به سمت حوزه. از عجایب حوزۀ محصورشده در باغِ ما، جدای سیستمِ سنتی تدریس و ادارۀ حوزه، اینست که میتوانیم موقع صبحانه با یک پسر ۱۶ سالۀ هنرستانی درباره آهنگ «The Wall» گروه «پینک فلوید» صحبت کنی. دست بر قضا، صبح باید میرفتم بیرون، مسافر هم داشتم، همان پسر ۱۶ سالۀ پای صبحانه، که راجر واترز هم حضور داشت. روی ضبط ماشین آهنگ مشهور «Another Brick In The Wall» را پخش کردیم، خیلی اتفاقی.
پرده آخر اتفاقات این روزها همین ابیات این آهنگ بود:
We don't need no education
We don't need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teacher, leave them kids alone
این روزها انگار به یک گروه پینک فلوید نیاز داریم، در شرایط این روزها که همه باید بنشینیم و صحبت کنیم، در کلاسها مهارتافزایی کنیم دیگر واقعاً جا ندارد به اولیاتِ گفتگو پایبند نباشیم. میدانید مسأله چیست؟ صدر تا ذیل آموزشِ کشور دارد در یک زمین فوتبال بازی میکند.
پردۀ آخر
در غربِ دهۀ هفتاد تدریس معنای جدیدی پیدا میکند، پینک فلوید هم یک دهه بعد «دیوار» را میسازد، از کنترل، یکسانسازی از خیلی چیزهای دیگه صحبت میکند. نمی خواهم بدبین باشم یا بنشینم و غر بزنم، ناله کنم، میخواهم این بینشی را که در این یک هفته بهش رسیدم با شما در میان بگذارم. آهنگ امروزِ صبح پینک فلوید برای من بیشتر از یک تسکین دارد، تلنگر هم میدهد، اینکه وحدت رویه در شلوغبودن و آرامبودن کلاس نیست، بلکه در یادگیری، تداوم یادگیری، توجه به تفاوتِ محتواها، شلوغبودن و گفتگوست. اینکه بتوانی یک تریلر، و یک فراری و یک موتور را همزمان به مقصد برسانی و دم از وحدت رویه بزنی هنر است.
#نوشتن
#تدریس
درباره درس از تاریخ
وقتی «ایران بین دو انقلاب» را به دست گرفتم این ایده را داشتم که برای شرایط این روزها (شهریور و مهر 1401) چیزی به دستم دهد. رفتهرفته این سوال برایم جدیتر شد: «واقعاً از تاریخ و از این کتاب چه چیزی میتواند عایدمان شود؟». این تصور داشت پدید میآمد که نکند کلیشهای بیشتر نیست. تا اینکه بالاخره به نکتهای جالب رسیدم، چیزی که تابهحال بهش چندان فکر نکرده بودم.
همانطور که از عنوان کتاب معلوم است داستان بین دو انقلاب ایران است، مشروطه و 1357. آبراهامیان دست گذاشته روی علل، عوامل، و اسبابی بروز انقلابها. نکتۀ جالب برای من تا اینجای کتاب، که دارم به قدرت رسیدن رضاشاه را میخوانم، پررنگشدن «مردم» است. آرامآرام ایرانیان نقشهای جدید و دستهبندیهای تازه میگیرند. مذهبیها گسترده میشوند، در جایی با بخشی از بازاریان یک گروه میشوند. دستهبندیهای تندرو و محافظهکار داریم، گروهی با ملیت و نژاد دستهبندی میشوند.
هر چیزی که من و شما و چندین نفر دیگر را با یک برچسب جدا کند یک بهانه است برای تحرک اجتماعی. منظورم از تحرک اجتماعی آن چیزی است که حکومت مرکزی باید به آن واکنش داشته باشد، یا پذیرش یا ردّ. اکنون تصور کنید از سال 1300 شمسی تا امروز چقدر ملاکهای دیگر داشتهایم برای دستهبندی جدید از مردم. انگار دنیا که جدید میشود و مفاهیمی جدید میآید و شکل میگیرد نهادهای اجتماعی هم همراهشان هست.
مشکل کجاست؟ در واقع مشکلی نیست، بلکه کژفهمی بعضی از حکمرانان است که نمیدانند باید این آدمهای سابق با دستهبندیها و برچسبهای جدید را حساب کنند. روی کاغذ بخشی از پردازندۀ حکومت مرکزی باید این «مردم» جدید را به حساب آورد، اما نمیآورد. در برهههایی بعضی از حکمرانان، آن هم در زمانهایی که عقلشان به دلایل نامعلوم سر جایشان است به این نکتۀ ظریف توجه میکنند، اما در نهایت این نکته تنها روی کاغذ ماند و نهادینه نشد.
پ.ن: اهمّیّت حزب اینجا روشن میشود.
وقتی «ایران بین دو انقلاب» را به دست گرفتم این ایده را داشتم که برای شرایط این روزها (شهریور و مهر 1401) چیزی به دستم دهد. رفتهرفته این سوال برایم جدیتر شد: «واقعاً از تاریخ و از این کتاب چه چیزی میتواند عایدمان شود؟». این تصور داشت پدید میآمد که نکند کلیشهای بیشتر نیست. تا اینکه بالاخره به نکتهای جالب رسیدم، چیزی که تابهحال بهش چندان فکر نکرده بودم.
همانطور که از عنوان کتاب معلوم است داستان بین دو انقلاب ایران است، مشروطه و 1357. آبراهامیان دست گذاشته روی علل، عوامل، و اسبابی بروز انقلابها. نکتۀ جالب برای من تا اینجای کتاب، که دارم به قدرت رسیدن رضاشاه را میخوانم، پررنگشدن «مردم» است. آرامآرام ایرانیان نقشهای جدید و دستهبندیهای تازه میگیرند. مذهبیها گسترده میشوند، در جایی با بخشی از بازاریان یک گروه میشوند. دستهبندیهای تندرو و محافظهکار داریم، گروهی با ملیت و نژاد دستهبندی میشوند.
هر چیزی که من و شما و چندین نفر دیگر را با یک برچسب جدا کند یک بهانه است برای تحرک اجتماعی. منظورم از تحرک اجتماعی آن چیزی است که حکومت مرکزی باید به آن واکنش داشته باشد، یا پذیرش یا ردّ. اکنون تصور کنید از سال 1300 شمسی تا امروز چقدر ملاکهای دیگر داشتهایم برای دستهبندی جدید از مردم. انگار دنیا که جدید میشود و مفاهیمی جدید میآید و شکل میگیرد نهادهای اجتماعی هم همراهشان هست.
مشکل کجاست؟ در واقع مشکلی نیست، بلکه کژفهمی بعضی از حکمرانان است که نمیدانند باید این آدمهای سابق با دستهبندیها و برچسبهای جدید را حساب کنند. روی کاغذ بخشی از پردازندۀ حکومت مرکزی باید این «مردم» جدید را به حساب آورد، اما نمیآورد. در برهههایی بعضی از حکمرانان، آن هم در زمانهایی که عقلشان به دلایل نامعلوم سر جایشان است به این نکتۀ ظریف توجه میکنند، اما در نهایت این نکته تنها روی کاغذ ماند و نهادینه نشد.
پ.ن: اهمّیّت حزب اینجا روشن میشود.
behkhaan
بهخوان
در بهخوان، کتابهایی را که دوست دارید ببینید و به اشتراک بگذارید. به جامعهی بزرگ کتابدوستان بهخوان بپیوندید.
Forwarded from تئوکست | پادکست و ویدیو
منظور از گسترۀ الاهیات چیست؟
وقتی از الاهیات و گسترۀ آن حرف میزنیم دقیقاً منظورمان چیست؟ آیا میتوان مرز قاطعی اطراف الاهیات کشید و مرز آن را با علوم دیگر (خواه علوم انسانی، مانند جامعهشناسی، روانشناسی، فلسفه و ...، خواه علوم طبیعی مانند فیزیک، عصبشناسی و ...) مشخص کرد؟ یا اینکه الاهیات چندان مرز مشخصی ندارد و علاوهبر یک هستۀ مرکزی رگههایی از آن در هر علم و معرفتی میتوان یافت؟ برای پاسخ به این پرسش بهتر است مقصود از الاهیات را اندکی روشن کنیم و سپس با چند نمونه به پاسخ و نظر نهایی نزدیک شویم.
نخستین بار ردپای الاهیات را به صورت منسجم در آثار ارسطو میبینیم، آنجا که علوم را به دو بخش نظری و عملی و نظری را به طبیعیات، ریاضیات و الاهیات تقسیم کرد. این تقسیمبندی وارد اندیشۀ اسلامی شد (البته این آموزۀ ارسطو وارد اندیشۀ قرون وسطا نیز شد که در اینجا به آن نمیپردازیم). اندیشمندان مسلمان این آموزۀ ارسطو را حفظ کردند و به مباحث الاهیات رنگ و بوی متفاوتی بخشیدند. (1) البته این نکته را نیز باید یادآور شد که مقصود از اندیشمندان مسلمان غالباً فیلسوفان و بعدها گروهی از متکلماناند. موازی با فیلسوفان عالمانِ دیگری مانند متکلمان نخستین و فقیهان بودند که الاهیات را در چنین سیستمی نمیدیدند.
اما این تلقی از الاهیات، در زمینبازیای که ارسطو ساخته بود، هر تفسیر و تعبیری داشته باشد یک نکتۀ کلیدی در فهمیدنِ گسترۀ الاهیات دارد، اینکه در این تصویر، الاهیات از علوم طبیعی (طبیعیات) جداست. همچنین، الاهیات از شاخههای دانش که به عمل توجه دارند نیز جداست. این دانشها شامل «تدبیر منزل» (چیزی شبیه اقتصاد)، «سیاست مُدُن» (چیزی شبیه سیاست) میشوند. اما میتوان گفت امروز این نگاه جایگزینی پیدا کرده است که مرزهای الاهیات را جابجا کرده است.
اگرچه امروزه پایۀ الاهیات در دانشهایی مانند دینشناسی، دینپژوهی، کلام، فلسفۀ دین و مباحث دروندینی ادیان خاص قرار دارد اما با طرحِ مباحثِ بینرشتهای شاخ و برگِ الاهیات در علوم دیگر نیز فربه و تنومند شده است. الاهیات با روانشناسی، جامعهشناسی، اقتصاد، تاریخ و دیگر علوم انسانی گره میخورد و عرصههای پژوهشی جدیدی به روی ما میگشاید. حتی از علوم انسانی نیز میتوان فراتر رفت و به علوم طبیعی و تجربی اشاره کرد که لبهبهلبهشدن الاهیات با علومی مانند فیزیک، فیزیولوژی، عصبشناسی، علوم شناختی و ... یافتهها و دانستههای نوینی از الاهیات به ما عرضه میکند.
تلاقی الاهیات و علوم دیگر در اثر گستردهشدن دین و دینباوری از یک سو و خُردشدن مسائل به ریزمسألهها از سوی دیگر است. اگر پیش از این به نقش دین در جامعه توجهی نشده است اما امروزه «جامعهشناسی دین» عهدهدار این مسأله است. یا اینکه در اثر پیشرفت علوم تجربی و مطرحشدن عصبشناسی زیرشاخهای با عنوان «نوروتئولوژی» (2) پدیده آمده است که در پی توضیح و تبیین تجربه و رفتار دینی با ابزار عصبشناسی است.
مثالهای دیگری میتوان آورد، اما نکتۀ همۀ این مثالها اینست که با مطرحشدن مطالعات بینرشتهای علوم وارد دورۀ جدیدی شده است و دیگر بدون در نظر گرفتن «دیگری» نمیتواند بررسی شود. الاهیات نیز از این قاعده جدا نیست. بنابراین میتوان گفت مطالعات بینرشتهای علتِ «درهمتنیدگی علوم و معرفتهای بشری» است. اما اگر نیک بنگریم جز علت پیشگفته علتِ دیگری نیز مشاهده میشود. زندگیِ انسانِ امروز در وضعیتی متفاوت از انسان چند قرن گذشته است. وضعیتِ انسان امروز (یا به تعبیر برخی از نویسندگان «انسان صنعتی» در مقابل «انسان پیشاصنعتی») تحت تأثیر پیچیدگیِ امور اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، و فرهنگی تغییر کرده است. «دین» نیز از این قاعده جدا نیست، به بیان دیگر انسان صنعتی تلقیای از زندگی دارد که دین را نیز نزد او متفاوت و پیچیده میکند. (3) این امر ما را به این نتیجه میرساند که زندگی انسان نیز مستلزم تغییر نگاه او به دین و در نتیجه الاهیات شده است.
بنابراین برخلاف تصور ارسطو و در ادامۀ آن حکماء مسلمان محدودۀ دین و الاهیات مرز ثابتی ندارد، بلکه به دو علت، یکی بینرشتهای شدن مطالعات علم در دوران حاضر و دیگری تصور پیچیده از زندگی و در نتیجه دین، الاهیات مرزهای مشخصی ندارد، طوریکه میتوان ردِّ آن را در تمامی علوم دیگر و البته زندگی روزمرۀ انسانها مشاهده کرد.
یادداشت و منابع
1 انواری، محمدجواد، الهیات، مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، 20 خرداد 1399 (قابل مشاهده در: https://cgie.org.ir/fa/article/225675/الهیات)
2 Neurotheology
3 ایدۀ مزبور از کتاب «جامعههای ماقبلصنعتی» نوشتۀ پاتریشیا کرون برداشت شده است. در جستارهای آینده به ایدۀ کتاب او دربارۀ دین میپردازیم.
وقتی از الاهیات و گسترۀ آن حرف میزنیم دقیقاً منظورمان چیست؟ آیا میتوان مرز قاطعی اطراف الاهیات کشید و مرز آن را با علوم دیگر (خواه علوم انسانی، مانند جامعهشناسی، روانشناسی، فلسفه و ...، خواه علوم طبیعی مانند فیزیک، عصبشناسی و ...) مشخص کرد؟ یا اینکه الاهیات چندان مرز مشخصی ندارد و علاوهبر یک هستۀ مرکزی رگههایی از آن در هر علم و معرفتی میتوان یافت؟ برای پاسخ به این پرسش بهتر است مقصود از الاهیات را اندکی روشن کنیم و سپس با چند نمونه به پاسخ و نظر نهایی نزدیک شویم.
نخستین بار ردپای الاهیات را به صورت منسجم در آثار ارسطو میبینیم، آنجا که علوم را به دو بخش نظری و عملی و نظری را به طبیعیات، ریاضیات و الاهیات تقسیم کرد. این تقسیمبندی وارد اندیشۀ اسلامی شد (البته این آموزۀ ارسطو وارد اندیشۀ قرون وسطا نیز شد که در اینجا به آن نمیپردازیم). اندیشمندان مسلمان این آموزۀ ارسطو را حفظ کردند و به مباحث الاهیات رنگ و بوی متفاوتی بخشیدند. (1) البته این نکته را نیز باید یادآور شد که مقصود از اندیشمندان مسلمان غالباً فیلسوفان و بعدها گروهی از متکلماناند. موازی با فیلسوفان عالمانِ دیگری مانند متکلمان نخستین و فقیهان بودند که الاهیات را در چنین سیستمی نمیدیدند.
اما این تلقی از الاهیات، در زمینبازیای که ارسطو ساخته بود، هر تفسیر و تعبیری داشته باشد یک نکتۀ کلیدی در فهمیدنِ گسترۀ الاهیات دارد، اینکه در این تصویر، الاهیات از علوم طبیعی (طبیعیات) جداست. همچنین، الاهیات از شاخههای دانش که به عمل توجه دارند نیز جداست. این دانشها شامل «تدبیر منزل» (چیزی شبیه اقتصاد)، «سیاست مُدُن» (چیزی شبیه سیاست) میشوند. اما میتوان گفت امروز این نگاه جایگزینی پیدا کرده است که مرزهای الاهیات را جابجا کرده است.
اگرچه امروزه پایۀ الاهیات در دانشهایی مانند دینشناسی، دینپژوهی، کلام، فلسفۀ دین و مباحث دروندینی ادیان خاص قرار دارد اما با طرحِ مباحثِ بینرشتهای شاخ و برگِ الاهیات در علوم دیگر نیز فربه و تنومند شده است. الاهیات با روانشناسی، جامعهشناسی، اقتصاد، تاریخ و دیگر علوم انسانی گره میخورد و عرصههای پژوهشی جدیدی به روی ما میگشاید. حتی از علوم انسانی نیز میتوان فراتر رفت و به علوم طبیعی و تجربی اشاره کرد که لبهبهلبهشدن الاهیات با علومی مانند فیزیک، فیزیولوژی، عصبشناسی، علوم شناختی و ... یافتهها و دانستههای نوینی از الاهیات به ما عرضه میکند.
تلاقی الاهیات و علوم دیگر در اثر گستردهشدن دین و دینباوری از یک سو و خُردشدن مسائل به ریزمسألهها از سوی دیگر است. اگر پیش از این به نقش دین در جامعه توجهی نشده است اما امروزه «جامعهشناسی دین» عهدهدار این مسأله است. یا اینکه در اثر پیشرفت علوم تجربی و مطرحشدن عصبشناسی زیرشاخهای با عنوان «نوروتئولوژی» (2) پدیده آمده است که در پی توضیح و تبیین تجربه و رفتار دینی با ابزار عصبشناسی است.
مثالهای دیگری میتوان آورد، اما نکتۀ همۀ این مثالها اینست که با مطرحشدن مطالعات بینرشتهای علوم وارد دورۀ جدیدی شده است و دیگر بدون در نظر گرفتن «دیگری» نمیتواند بررسی شود. الاهیات نیز از این قاعده جدا نیست. بنابراین میتوان گفت مطالعات بینرشتهای علتِ «درهمتنیدگی علوم و معرفتهای بشری» است. اما اگر نیک بنگریم جز علت پیشگفته علتِ دیگری نیز مشاهده میشود. زندگیِ انسانِ امروز در وضعیتی متفاوت از انسان چند قرن گذشته است. وضعیتِ انسان امروز (یا به تعبیر برخی از نویسندگان «انسان صنعتی» در مقابل «انسان پیشاصنعتی») تحت تأثیر پیچیدگیِ امور اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، و فرهنگی تغییر کرده است. «دین» نیز از این قاعده جدا نیست، به بیان دیگر انسان صنعتی تلقیای از زندگی دارد که دین را نیز نزد او متفاوت و پیچیده میکند. (3) این امر ما را به این نتیجه میرساند که زندگی انسان نیز مستلزم تغییر نگاه او به دین و در نتیجه الاهیات شده است.
بنابراین برخلاف تصور ارسطو و در ادامۀ آن حکماء مسلمان محدودۀ دین و الاهیات مرز ثابتی ندارد، بلکه به دو علت، یکی بینرشتهای شدن مطالعات علم در دوران حاضر و دیگری تصور پیچیده از زندگی و در نتیجه دین، الاهیات مرزهای مشخصی ندارد، طوریکه میتوان ردِّ آن را در تمامی علوم دیگر و البته زندگی روزمرۀ انسانها مشاهده کرد.
یادداشت و منابع
1 انواری، محمدجواد، الهیات، مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، 20 خرداد 1399 (قابل مشاهده در: https://cgie.org.ir/fa/article/225675/الهیات)
2 Neurotheology
3 ایدۀ مزبور از کتاب «جامعههای ماقبلصنعتی» نوشتۀ پاتریشیا کرون برداشت شده است. در جستارهای آینده به ایدۀ کتاب او دربارۀ دین میپردازیم.