مرضیه سادات هاشمی (عسس)
76 subscribers
1 photo
2 videos
Download Telegram
Forwarded from ᴍ ʜᴏssᴇɪɴɪ
کبوتران محل آشنای دست تواند
که عطر نان تو در سینه‌ی درختان است


#محبوبه_سادات_حسینی
2
صدات کردم و بینِ دهانِ من پیچید
صدای چهچهِ گنجشک‌های اولِ صبح

#مرضیه_سادات_هاشمی
👏3
دوباره رود به تن کرده‌ای به رود زدی
ببین چه آبِ زلالی در آب می‌بینم

#مرضیه_سادات_هاشمی
👏3
جودانه‌های پوک درو کرده‌‌‌ روزگار
جودانِ هر پرنده، شب انگار خالی است

#مرضیه_سادات_هاشمی
2
می‌دانم چرا هیچگاه یاد من نیستی. من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یادم بیفتی. انسان به زخم‌ها بیشتر می‌اندیشد تا مرهم‌ها.

روح پراگ
ایوان کلیما
4
به ازای هر دوستی که از دست بدم یه خلا وحشتناک درونم به وجود میاد. دوستی که حضورش تو زندگیم جدی نبوده و تهش فقط یه سین به استوری‌هام اضافه می‌کرده.
همون یه نفر وقتی از من می‌رنجه واقعا عذاب می‌کشم.
اینه که سعی دارم فاصله‌ی معقولی رو با همه بزارم. که مبادا رنج بدم و هزاربرابر رنج بکشم
👏4
عرق گرفته سر و صورتِ تو را، چون رود
شبیهِ قایقی آورده ابروانت را


#مرضیه_سادات_هاشمی
از ساقه ی گل کم بکنی خاری ،کاش!
تا من بچشم طعمِ سبکباری، کاش!
ای آنکه سرم به شانه ات سنگین است
تابوت مرا به شانه بگذاری کاش !

#مرضیه_سادات_هاشمی
🔻🔻🔻🔻
@kar471
👏51
قرآن اگر نزول نمی‌کرد و در جایگاه اصلیِ خودش بود
هیچ وقت شناخته‌ نمی‌شد 👌
با تاولِ لبهایِ خودم حرف زدم
با لهجه‌ی مردمِ عَدم حرف زدم
بیرون زدم از عرش و پرم سوخته‌بود
بی‌واسطه با جنابِ غم حرف‌زدم
#مرضیه_سادات_هاشمی

@kar471
5👏4
مرضیه سادات هاشمی (عسس)
با تاولِ لبهایِ خودم حرف زدم با لهجه‌ی مردمِ عَدم حرف زدم بیرون زدم از عرش و پرم سوخته‌بود بی‌واسطه با جنابِ غم حرف‌زدم #مرضیه_سادات_هاشمی @kar471
سرزمین شعر رو در بدحال‌ترین روزهای عمرم رفتم لبهام زخم بود و هر خنده‌‌ی ریزی باعث می‌شد ترک‌ بخوره و خون شره کنه.وقتی باختن تو مرحله ی اول قسمتم شد واقعا غمگین شدم و این رباعی حالِ اون لحظه‌ی من بود.
😢41
آه ای ربات! شاکله‌ی دیگر از تنی
دنیا درست گفته تو آینده‌ی منی

وقتی هویه داغ شود وصل میشویم
بعدش تویی هویتم ای آدم‌آهنی‌!

آن روزهای غورِگیِ ما گذشته‌است
یادم نمانده در تنم از کِی نمی‌تنی

یادم نمانده ساقه‌ی دستانِ داغمان
کی شد بدل به این دو فلز این نرُستنی

چشمک بزن ولی نه به دستورِ هیچ‌کس
لطفا به من بتاب ولو قدرِ روزنی

سر خم کن اتصال کند سیمِ ما بهم
می‌گیری از جرقه‌‌ی لبهام روشنی

‌احیاگر است و فکر نکن چیز ساده‌ایست
نیروی فوق‌العاده‌‌ی بوسیدنِ زنی


#مرضیه_سادات_هاشمی
12
به من آغشته‌‌است، آه آدم!
لایه‌ لایه غشا‌غشایِ تو هم
نفسِ تو پماد سوختگی‌ست
گرچه تلفیق کرده‌‌ای با سَم

#مرضیه_سادات_هاشمی
6
معتصم ، زمانی که به خلافت رسید به "عبدالله بن طاهر" چنین نوشت

خداوند تو و ما را ببخشد .
در دلم رنجشی از تو داشتم که اقتدارِ خلافت آن را از بین برد . با این حال هنوز اندکی از آن باقی است بنابراین تو را از این می‌ترسانم که اگر ببینمت بر تو خشم خواهم گرفت .
اگر از طرف من هزار عدد نامه به دست تو رسید که تو را به حضور خود طلبیدم سزاوار آن است که به دنبال نامه‌هایم خود را به من نشان ندهی و نزدم نیایی و فراموش نکنی آن چیزی را که از تو در قلبِ من وجود دارد والسلام
اگر که اسکلتم پوک شد، نمی‌افتم
که تکیه داده درختم به پیچکِ دُورش

#مرضیه_سادات_هاشمی
6
بینِ بتخانه‌ای شکسته‌بُتم
از خدایان دور و متروکم
هر شب از معبدم شنیده شده
قور قورِ نیایشِ غوکم

خزه‌ها عابدانِ من هستند
سبز‌پوش و نجیب و زیباند
کاج‌ها بانوانِ راهبه‌ام
سالها هم‌نمازِ افرایند

پیچکی را به روی دیوارم
روزگاری به چار‌میخ کشاند
تنش از هم چه شد فروپاشید ؟
ساقه‌ی خشکِ او مرا لرزاند


داستانی به خاطرم آمد
در دلِ شب مرا زمین زد باد
بعد خون شره کرد،از گِل من
جگرِ سنگی‌ام به خاک افتاد

چشمم آنجا به صحنه‌ای افتاد
دیدم از چارچوبِ پنجره‌ای
جنگ‌بود و دوگله‌ اسب آمد
بی‌هوا تاخت رویِ پیکره‌ای

پیشِ آن مردمانِ سر به هوا
سرِ مردی به آسمان می‌رفت
آن سر انگار از خدایان بود
که چه سرزنده در زمان می‌رفت


بعدِ آن روز غصه‌‌ می‌خورَدَم
و شده هم‌عزایِ من مورم
لعن بر ظالمان شده حتی
نغمه‌ی ویز‌ ویزِ زنبورم


#مرضیه_سادات_هاشمی
9
Forwarded from هاشمی
از نسلِ چند جمجمه و استخوانِ خشک
از وارثانِ سفره‌‌ای از خرده‌نانِ خشک

یک دشت‌زاده بودی و زخمی شدی، پرید
از پوستِ ترک‌ترَکت ماهیانِ خشک

شعری ببار دخترِ شوخِ زبان‌دراز
هم‌لهجه‌‌ نیستی تو که با ناودانِ خشک

در کِشته‌‌ی ملخ زده‌‌‌ی پشتِ چینه‌ها
نعش پرنده‌ است که با چینه‌دانِ خشک...

ای رودِ گُنگ! رفت روانخوانی‌ات کند
گنجشک‌‌ هم شبیه به من با زبانِ خشک

با چند قطره‌ مزرعه‌‌‌‌ای دست و پا نشد
یک‌ سیر غله پیشکشِ آسمانِ خشک

#مرضیه_سادات_هاشمی
6
Forwarded from سعید مبشر
حتما که پاسخ مفصله.
اما کوتاهش اینه که ذهن تربیت می‌شه. اگه ذهن رو عادت بدید به نو دیدن و این سختی رو مدتی تحمل کنید بعدش دیگه عادی میشه. نو دیدن میشه اخلاقِ ذهن.

ذهن مثل بدن با ورزش شکل می‌گیره. تربیت و تمرین.