چشمانت همان تاریکیِ پس از روشنی های پیاپی زندگی ام بود .
تو تاریکی بودی و من بنده ی تاریکِ تاریکی ؛ به چشمان سیاه رنگت سوگند خورده بودم که پس از بوسه نشانیدن میان ابروانت و مژگان سیه رنگت، ز دین ها سرباز خواهم زد تنها به شرط دیدن تاریکیِ ماه چشمانت ؛
تاریک و تیره ی چشمانت همان معنای عشق مرا میداد..
همگان عشقِ روشنی بخش دارند و من ؛ بنده ی همان خدای تاریکی ها شدم
دلبستم به مخالف خدایان و خدای جدیدی را یافتم ، دین جدیدی را پرستیدم به نام شبِ چشمانت.
عشقِ تاریک و اغواگر من ؛
سم شیرینِ میان سخنان دلربایت همه و هرکسی را به زانو زدن وا میدارد.
مال من خواهی بود تا ژرفای سیاهیِ ابدی نگاهت .
سیاهِ من ، کدام طناب دار محکمی به استحکام موهای سیاهت میتوان گریبانم را احاطه کنند؟! کدام سردیِ شیرینی میتوان خلسه ی میان لب هایت را تداعی کند؟!
برایت گناه کار میشوم ، همان کافری که روزی مسلمانی دروغین و به اجبار بود ، برای تو میشوم همان فقیه دعوی کننده برای پرستش چشمانت...نه دیگری را!
بلکه خود به طلب داشتنت به پا میخیزم ، و برای آخرین نفس هم تنها مقصد نگاهم تویی اولین نگاهِ من.
صدای قهقه و خندههایش در گوشهایم میپیچید یا به وجودم رخنه کرده بود.
میان بغض هایی غوطه ور بودم که روزی از همان گریبانِ بغض آلود ، صدای خندههایی که دلیلشان همان ستاره خاموش بود شنیده میشد.
برخورد دو ستاره به یکدیگر ؛ جانی که جانِ جانانِ جان آفرین را هم میگرفت.
تکرار نشدنی بود ، تکههای هر یک از آنها به گوشهای از کیهان سفر میکرد؛ آیا این سفرها میتوانست آن سوپرنوآ ی عظیم را به دل سیاهی تبعید کند؟! کدام سیاهی میتوانست با نور آن دو ستاره و برخوردشان مقابله کند؟!
یکی اختر برف و دیگری اختر آتش بود ، برخوردشان اشتباه ولی زیبا بود.
زیبایی که بهایش خاکستر شدن هر دویشان بود؛ خاکسترهایی که تلفیقی ز برف و آتش بودند ، همان خاکسترهایی با ارزشی جاودانه ، که حالا میان غبارهای دیگر و اخترک های دیگری گم گشته بودند.
اختر برف و سرما استخوان شکن بود و اختر آتش هر سو که زبانه میکشید میسوزاند و گذر میکرد ؛ تا همان روزی که برخورد به اختر برفی ، خاکستر شدند .
اگر عشقی میانشان بود ، همان عشق خاکستری که باقی مانده از همان خیانت آفریدهها به خالقشان بود.
و هر دو گناهی نابخشودنی را مرتکب شدند ، قاضی سرنوشت بار دیگری حکم کرد ؛ حکم میکرد که اخترها غرق در کیهان و تکه پارههایشان شاهد برخوردهای دیگر اخترکها باشند ؛ سفرشان تا ابدیت ادامه داشت به امید آن روزی که بخشیده شوند و خاکستری بودنشان معنا و ارزش پیدا کند.
تو ؛ همان تویی که عطر لاوندر ها و لیلیوم ها به رایحه ی تنت غبطه میخورند!
تو همان آرزوی مُحال همه که در خاطراتم جاودانه شدی..همان بار آخری که میانمان تنها یک نگاه شکل گرفت ، چشمانت غربتِ با چشمانم را عربده میکشید.
مگر من چه کردم به جز مُردن برایت ؟ که دلت آرام نگرفت و بار دیگری هم جانم را گرفتی جانم به قُربانت؟!
دلی دادم ، دلم را بردی و دلداده ای شد یک دلِ بی رمقُ دلباخته.
دلبُرده ی دلربای دل برافشان ناز من ، دلبُرده ی تاریکِ دل دزدیده ی روحم مشو!
چون چنین قاتل شدی ، چِشمِ چشمه شد چموش و چهچه بلبل شکست و شد ، غمی غمباده بر غمگویی خود شد همان غمگینِ غمناک سیاه چشمِ غمگینت.
اگر فرهاد تو بودم اگر شیرین من بودی به موهایت قسم یک پیچِشَش بر دور انگشتم محکم تر از یک بیستون میبود ، که آواره بر سرِ فرهادهِ دلداده ؛
گُنَه کاران ز عشقِ فرهاد و شیرینش آوار کردند یک قله را بر سرِ آن عشقِ دلداده.
𝖥𝗅︎𝗈𝗋𝖾𝗇︎𝖼︎𝖾
شـاهـزاده فلـوࢪاڼس؛ – arx
صدای پسرمو مستقیم از بهشت اوردن
𝖥𝗅︎𝗈𝗋𝖾𝗇︎𝖼︎𝖾
شـاهـزاده فلـوࢪاڼس؛ – arx
آرامش بخش ترین صدایی که شنیدم .
نگاهم کن !
معشوقش ز او روی برمیگرداند؟! مگر عهد نبسته بود به چشمانش که نگاهش را هیچگاه ز او نخواهد گرفت؟!
به یاد آورد ، در اوج خاموشی نگاهش هم آنها میان چشمان یکدیگر میدرخشند.
پسری که دلداده ی هیچکس نبود ، حالا دلبسته بود و دلداده بود به آن آشنایِ غریبه.
دیگران میگفتند به معشوقش که او را دوست دارند ؛
دوستت دارند ای قمرِ شب های تاریکم؟!
آنها میگویند که تورا دوست دارند ؛ اما رخصت بده که من بگویم :
معشوقش ز او روی برمیگرداند؟! مگر عهد نبسته بود به چشمانش که نگاهش را هیچگاه ز او نخواهد گرفت؟!
به یاد آورد ، در اوج خاموشی نگاهش هم آنها میان چشمان یکدیگر میدرخشند.
پسری که دلداده ی هیچکس نبود ، حالا دلبسته بود و دلداده بود به آن آشنایِ غریبه.
دیگران میگفتند به معشوقش که او را دوست دارند ؛
دوستت دارند ای قمرِ شب های تاریکم؟!
آنها میگویند که تورا دوست دارند ؛ اما رخصت بده که من بگویم :
از دین و مذهب ها برایت میگویم که هیچکدام مقدس تر از نگاهت نیست.میگویند تورا میخواهند و عاشقت هستند ، اما من به تو میگویم ؛
از آفرینش و نقش و نگار هایش برایت میگویم که هیچکدام رنگین تر از لبخندت نیست.
از دریا و امواجش برایت میگویم که موهایت در مقابلش معنای جاودانگی و زیباییست.
از افسانه ها برایت میگویم ؛ که هیچ اسطوره و شعر و حدیثی مانند سخنانت زرین نیست.
تورا روبروی مقدس و مقدسات هر خدایی خدایِ خود مینامم ، تورا تقدیس میکنم حتی اگر گناه باشی ؛ گناه کار شدن برای تو زیباترین افسانه ی نانوشته ای در تاریخ است.گاهی چشم ها جوری شمارا لمس میکنند که هیچ دستی قادر به انجام آن نمیباشد.
من تورا روبروی هر فقیه و مقدساتی ، میبوسم ، گناه کار بودن برای عشقت که گناهی ندارد!