This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عازم سفر بودم
که در پیش راه به بیراهه رسیدم،
چند شبی میشود که به خواب خودم ، بیابان میبینم
میدویدم پا به پای رد پا ،
تشنه در راه خودم میدیدم
آن سو ،عجیب است ..
بازار شام به خودم میدیدم
گریه ، خنده ، ذوق و نا امیدی
پا به پای راه خودم میدیدم
👤ساهره محمودی نسب
که در پیش راه به بیراهه رسیدم،
چند شبی میشود که به خواب خودم ، بیابان میبینم
میدویدم پا به پای رد پا ،
تشنه در راه خودم میدیدم
آن سو ،عجیب است ..
بازار شام به خودم میدیدم
گریه ، خنده ، ذوق و نا امیدی
پا به پای راه خودم میدیدم
👤ساهره محمودی نسب
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عشق ، گناه می آورد
گناه، حسرت میسازد
حسرت، گریه میسازد
گریه سکوت می آورد ،
و سکوت حرفای نا گفته میسازد
و حرفای نا گفته ، مرده میسازد
و تجسمی از قبر که هیچ مرده ای آسوده نمیخوابد ، هیچ یک نمیخندند، و داد و فریادها چه بسیارند که از قبر مرده ای میشنوند، و ......چاره ای نمیسازند👤ساهره محمودی نسب
گناه، حسرت میسازد
حسرت، گریه میسازد
گریه سکوت می آورد ،
و سکوت حرفای نا گفته میسازد
و حرفای نا گفته ، مرده میسازد
و تجسمی از قبر که هیچ مرده ای آسوده نمیخوابد ، هیچ یک نمیخندند، و داد و فریادها چه بسیارند که از قبر مرده ای میشنوند، و ......چاره ای نمیسازند👤ساهره محمودی نسب
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بارها مرده ام ، در خانه ای که بی تمنا نفس میکشم ، راستی دیگر از مردن نمیترسم و حتی نمیگریزم ، مردن خلاصه ی تمام غم و غصه ادمیزاد است که عمر خود را صرف گریه میگذراند ، و هیچگاه آدمی ، آدم را درک نمیکند به گونه ای که سخت ترین انتخابات یک اشتباه پا میگذارد و نمیتواند دست بکشد و عشق جرم قشنگیست که مبدا و پایانی ندارد ، الآ مردن که روح آدمی باز در پیکر از درد به خود میپیچد
ساهره محمودی نسب
#ساهره_محمودی
#تنهایی_من
ساهره محمودی نسب
#ساهره_محمودی
#تنهایی_من
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خسته ام
خسته تر از راه کوبنده ،
خسته ام از شهر درنده
که قفسه ی آدم را میبرند
و مثل یک حیوان درنده میکشند
شهر نه آشوب بلکه شلوغ است
به جنگ یک عقل و دل همه را میکشند
ترس من از جنگ آتش و هیزم نیست
ترس من از کشتن درنده نیست
ترس من دیوانه شدن نیست
ترس من از غصه و قصه نیست
ترس من از تنهایی نیست
همه آشوبم که محبوب من در کنج این شهر از او نشانی نیست
👤ساهره محمودی نسب🍂🍁
خسته تر از راه کوبنده ،
خسته ام از شهر درنده
که قفسه ی آدم را میبرند
و مثل یک حیوان درنده میکشند
شهر نه آشوب بلکه شلوغ است
به جنگ یک عقل و دل همه را میکشند
ترس من از جنگ آتش و هیزم نیست
ترس من از کشتن درنده نیست
ترس من دیوانه شدن نیست
ترس من از غصه و قصه نیست
ترس من از تنهایی نیست
همه آشوبم که محبوب من در کنج این شهر از او نشانی نیست
👤ساهره محمودی نسب🍂🍁
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لیلای من
شب است ،شب سردیست که تا به حال اینقدر به خودم نلرزیدم ، وچقدر هوای ابرها دلگیر است که انگار قصه ای میگفت که خاطره ای از آن داشتم
هنوز با گریه خودم را سرگرم میکنم
و چقدر گریه باید کرد که سحر پیدایش شود
و من مشغول گریستن از این غم دشوار باشم
نمیدانم در کجای این چهار دیواری میگذرانی ، یا به من تامل میکنی یا که نه ، من هنوز به همان مکان همیشگی سر میزنم با همان پیراهن زمستانی ام که دیگر تنگ شده است و چقدر از رفتن تو گذشته است که اتاق، خانه، کوچه ها ، و حتی شب برایم تنگ شده اند
و لیلای من پیش از همه بگویم حتی دلم تنگ شده است
ساهره محمودی نسب
شب است ،شب سردیست که تا به حال اینقدر به خودم نلرزیدم ، وچقدر هوای ابرها دلگیر است که انگار قصه ای میگفت که خاطره ای از آن داشتم
هنوز با گریه خودم را سرگرم میکنم
و چقدر گریه باید کرد که سحر پیدایش شود
و من مشغول گریستن از این غم دشوار باشم
نمیدانم در کجای این چهار دیواری میگذرانی ، یا به من تامل میکنی یا که نه ، من هنوز به همان مکان همیشگی سر میزنم با همان پیراهن زمستانی ام که دیگر تنگ شده است و چقدر از رفتن تو گذشته است که اتاق، خانه، کوچه ها ، و حتی شب برایم تنگ شده اند
و لیلای من پیش از همه بگویم حتی دلم تنگ شده است
ساهره محمودی نسب
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر خود را از مردم جدا کردم
روزی ز تمنای یک محبت گدا کردم
یک شهر از من برید، من نگاه کردم
نگفتم ،نگفتم که این مردم با من چه کردند
خودم را از خودم جدا کردند
یک عمر دارم و میزنم بر سر
جز این تنهایی ، که دارم رسوا نکردم
ساهره محمودی نسب
روزی ز تمنای یک محبت گدا کردم
یک شهر از من برید، من نگاه کردم
نگفتم ،نگفتم که این مردم با من چه کردند
خودم را از خودم جدا کردند
یک عمر دارم و میزنم بر سر
جز این تنهایی ، که دارم رسوا نکردم
ساهره محمودی نسب
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز که در رخت خود نشسته ام
و گریه را در خودم میفشارم
از دردی سخنی نمیگویم
اینک بزرگ شده ام
و دیگر هیچ خستگی مرا از پا نمی اندازد
و حتی فکری مرا نمی رنجاند
و این تنهایی چه با شکوهست
که هیچ گاه تنهایت نمیگذارد
وتنهایی را بیشتر از هر آدمی دوست دارم
ساهره محمودی نسب
و گریه را در خودم میفشارم
از دردی سخنی نمیگویم
اینک بزرگ شده ام
و دیگر هیچ خستگی مرا از پا نمی اندازد
و حتی فکری مرا نمی رنجاند
و این تنهایی چه با شکوهست
که هیچ گاه تنهایت نمیگذارد
وتنهایی را بیشتر از هر آدمی دوست دارم
ساهره محمودی نسب
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جفا دیدم و از دینم بریدم
ز بس خدا که میگفتم چه دیدم
ز کنج هر حرمی ،طلبتی داشتم
که در آن روای حاجت ندیدم
امشب که جز کفر نگویم
اما خدایی بود و من خدایی ندیدم
کجاست آن صاحب عجل
که دیرست و من از خود بریدم
آن شبی که در سجده به خواب بودم
جز اندر ،کابوس خوف ندیدم
که حقیقت بر من روشن است
و من هنوز در خیال خام خود ،که خدایی هست و خدایی ندیدم
ساهره محمودی نسب
ز بس خدا که میگفتم چه دیدم
ز کنج هر حرمی ،طلبتی داشتم
که در آن روای حاجت ندیدم
امشب که جز کفر نگویم
اما خدایی بود و من خدایی ندیدم
کجاست آن صاحب عجل
که دیرست و من از خود بریدم
آن شبی که در سجده به خواب بودم
جز اندر ،کابوس خوف ندیدم
که حقیقت بر من روشن است
و من هنوز در خیال خام خود ،که خدایی هست و خدایی ندیدم
ساهره محمودی نسب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من رنجیده بسی گریه درمانش میکند
بغض بی صاحب چرا ،دم از من میزند
من بی خانمان چه دیده بسی
خاک و خواب رفته چشمی، آرامش میکند
ساهره محمودی نسب
@art.sahere
بغض بی صاحب چرا ،دم از من میزند
من بی خانمان چه دیده بسی
خاک و خواب رفته چشمی، آرامش میکند
ساهره محمودی نسب
@art.sahere
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفت برم
گفتم بمان
بگذار بیشتر تماشایت کنم
گفت مانده ام
همان لحظه که قلبم ما بین ترس و جاودانگیش موج میزد ،
دوست داشتم در آغوش بکشم
و ای کاش هیچ مرا از او جدا نکند
لبخند ملیحی میزد
آنگاه از عشق لیلایم میگفتم
و چقدر دیوانه کننده است
که کسی را که دوستش داری نماند
چه بخواهد چه نخواهد
اما غم دشواریست
که بخواهی و نخواهد
هر چه دیده ای
هر چه عشق بافتی
هر چه از وعده گرفته ای
هر چه از آغوش گرفته ای
و هر چقدر از او بوسه ای گرفته ای
باید فراموشش کنی
و به روال همیشگیت زندگی کنی
اما فراموش کردن آنها میسر است!
ساهره محمودی نسب
گفتم بمان
بگذار بیشتر تماشایت کنم
گفت مانده ام
همان لحظه که قلبم ما بین ترس و جاودانگیش موج میزد ،
دوست داشتم در آغوش بکشم
و ای کاش هیچ مرا از او جدا نکند
لبخند ملیحی میزد
آنگاه از عشق لیلایم میگفتم
و چقدر دیوانه کننده است
که کسی را که دوستش داری نماند
چه بخواهد چه نخواهد
اما غم دشواریست
که بخواهی و نخواهد
هر چه دیده ای
هر چه عشق بافتی
هر چه از وعده گرفته ای
هر چه از آغوش گرفته ای
و هر چقدر از او بوسه ای گرفته ای
باید فراموشش کنی
و به روال همیشگیت زندگی کنی
اما فراموش کردن آنها میسر است!
ساهره محمودی نسب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Özleminle yok oldu karardi gecelerim
Sönmüş yildizlar gibi tükendi ümitlerim
Bu ne kahreden yangin bu ne zamansiz gidiş
Çildirmak üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Bu ne yalanci sevda bu ne anlamsiz bitiş
Can vermek üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Hasret hasret bitsin hasret
Dayanmaya gücüm yok titriyor avuçlarim
Birer birer kayboldu tükendi umutlarim
Dayanmaya gücüm yok titriyor avuçlarim
Birer birer kayboldu tükendi umutlarim
Bu ne kahreden yangin bu ne zamansiz gidiş
Çildirmak üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Bu ne yalanci sevda bu ne anlamsiz bitis
Can vermek üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Hasret hasret
Sönmüş yildizlar gibi tükendi ümitlerim
Bu ne kahreden yangin bu ne zamansiz gidiş
Çildirmak üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Bu ne yalanci sevda bu ne anlamsiz bitiş
Can vermek üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Hasret hasret bitsin hasret
Dayanmaya gücüm yok titriyor avuçlarim
Birer birer kayboldu tükendi umutlarim
Dayanmaya gücüm yok titriyor avuçlarim
Birer birer kayboldu tükendi umutlarim
Bu ne kahreden yangin bu ne zamansiz gidiş
Çildirmak üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Bu ne yalanci sevda bu ne anlamsiz bitis
Can vermek üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Hasret hasret

