This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز که در رخت خود نشسته ام
و گریه را در خودم میفشارم
از دردی سخنی نمیگویم
اینک بزرگ شده ام
و دیگر هیچ خستگی مرا از پا نمی اندازد
و حتی فکری مرا نمی رنجاند
و این تنهایی چه با شکوهست
که هیچ گاه تنهایت نمیگذارد
وتنهایی را بیشتر از هر آدمی دوست دارم
ساهره محمودی نسب
و گریه را در خودم میفشارم
از دردی سخنی نمیگویم
اینک بزرگ شده ام
و دیگر هیچ خستگی مرا از پا نمی اندازد
و حتی فکری مرا نمی رنجاند
و این تنهایی چه با شکوهست
که هیچ گاه تنهایت نمیگذارد
وتنهایی را بیشتر از هر آدمی دوست دارم
ساهره محمودی نسب
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جفا دیدم و از دینم بریدم
ز بس خدا که میگفتم چه دیدم
ز کنج هر حرمی ،طلبتی داشتم
که در آن روای حاجت ندیدم
امشب که جز کفر نگویم
اما خدایی بود و من خدایی ندیدم
کجاست آن صاحب عجل
که دیرست و من از خود بریدم
آن شبی که در سجده به خواب بودم
جز اندر ،کابوس خوف ندیدم
که حقیقت بر من روشن است
و من هنوز در خیال خام خود ،که خدایی هست و خدایی ندیدم
ساهره محمودی نسب
ز بس خدا که میگفتم چه دیدم
ز کنج هر حرمی ،طلبتی داشتم
که در آن روای حاجت ندیدم
امشب که جز کفر نگویم
اما خدایی بود و من خدایی ندیدم
کجاست آن صاحب عجل
که دیرست و من از خود بریدم
آن شبی که در سجده به خواب بودم
جز اندر ،کابوس خوف ندیدم
که حقیقت بر من روشن است
و من هنوز در خیال خام خود ،که خدایی هست و خدایی ندیدم
ساهره محمودی نسب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من رنجیده بسی گریه درمانش میکند
بغض بی صاحب چرا ،دم از من میزند
من بی خانمان چه دیده بسی
خاک و خواب رفته چشمی، آرامش میکند
ساهره محمودی نسب
@art.sahere
بغض بی صاحب چرا ،دم از من میزند
من بی خانمان چه دیده بسی
خاک و خواب رفته چشمی، آرامش میکند
ساهره محمودی نسب
@art.sahere
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفت برم
گفتم بمان
بگذار بیشتر تماشایت کنم
گفت مانده ام
همان لحظه که قلبم ما بین ترس و جاودانگیش موج میزد ،
دوست داشتم در آغوش بکشم
و ای کاش هیچ مرا از او جدا نکند
لبخند ملیحی میزد
آنگاه از عشق لیلایم میگفتم
و چقدر دیوانه کننده است
که کسی را که دوستش داری نماند
چه بخواهد چه نخواهد
اما غم دشواریست
که بخواهی و نخواهد
هر چه دیده ای
هر چه عشق بافتی
هر چه از وعده گرفته ای
هر چه از آغوش گرفته ای
و هر چقدر از او بوسه ای گرفته ای
باید فراموشش کنی
و به روال همیشگیت زندگی کنی
اما فراموش کردن آنها میسر است!
ساهره محمودی نسب
گفتم بمان
بگذار بیشتر تماشایت کنم
گفت مانده ام
همان لحظه که قلبم ما بین ترس و جاودانگیش موج میزد ،
دوست داشتم در آغوش بکشم
و ای کاش هیچ مرا از او جدا نکند
لبخند ملیحی میزد
آنگاه از عشق لیلایم میگفتم
و چقدر دیوانه کننده است
که کسی را که دوستش داری نماند
چه بخواهد چه نخواهد
اما غم دشواریست
که بخواهی و نخواهد
هر چه دیده ای
هر چه عشق بافتی
هر چه از وعده گرفته ای
هر چه از آغوش گرفته ای
و هر چقدر از او بوسه ای گرفته ای
باید فراموشش کنی
و به روال همیشگیت زندگی کنی
اما فراموش کردن آنها میسر است!
ساهره محمودی نسب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Özleminle yok oldu karardi gecelerim
Sönmüş yildizlar gibi tükendi ümitlerim
Bu ne kahreden yangin bu ne zamansiz gidiş
Çildirmak üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Bu ne yalanci sevda bu ne anlamsiz bitiş
Can vermek üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Hasret hasret bitsin hasret
Dayanmaya gücüm yok titriyor avuçlarim
Birer birer kayboldu tükendi umutlarim
Dayanmaya gücüm yok titriyor avuçlarim
Birer birer kayboldu tükendi umutlarim
Bu ne kahreden yangin bu ne zamansiz gidiş
Çildirmak üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Bu ne yalanci sevda bu ne anlamsiz bitis
Can vermek üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Hasret hasret
Sönmüş yildizlar gibi tükendi ümitlerim
Bu ne kahreden yangin bu ne zamansiz gidiş
Çildirmak üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Bu ne yalanci sevda bu ne anlamsiz bitiş
Can vermek üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Hasret hasret bitsin hasret
Dayanmaya gücüm yok titriyor avuçlarim
Birer birer kayboldu tükendi umutlarim
Dayanmaya gücüm yok titriyor avuçlarim
Birer birer kayboldu tükendi umutlarim
Bu ne kahreden yangin bu ne zamansiz gidiş
Çildirmak üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Bu ne yalanci sevda bu ne anlamsiz bitis
Can vermek üzereyim yetiş sevgilim yetiş
Hasret hasret
روزها میگذشت و روزها سخت تر از دیروز
هر روز مرور گذشته و...... ،
هر چقدر که بزرگ میشدم ، دنیا را تاریک تر از شب میپنداشتم
و از روزهای آتی ، میگریختم
در حوالی ، و در روزهای ، بی مشغله صرف کتاب خواندن میکردم
و خودم را با آن ها مشغول میکردم
بیشتر از کتاب های ، معشوق و عاشق ،لذت میبردم
انگار صحنه ی از آینده که دوستش داشتم و بیخبر بودم سخن میگفت همان قدر زیبا
و پر از رنج
همه احساسات را میتوان در زمزمه چشم ها و لب خوانی زیر زبان لمس کرد
که چقدر دور بود از حوالی خودم
انگار دوست داشتم باز زندگی کنم
و به سالهای قبل بازگردم
تا معشوق خود را بیابم
و امروز ۲۷ ژوئن
۱۹۵۸
من هنوز کتاب خودم را نیافتم
و هرگز زندگی نکرده ام
مدام ،کلمه ها را بهم گره میزدم
تا جمله ی مفقود شده در گودال ،عمیق بی سر و پای این غرفه ام را بیابم
فقط دستانم را بهم فشار میدادم
و احساس میکردم
هیچگاه نمیتوانم
حرف هایم
را باز گو کنم
و بیشتر از اینکه نمیدانستم که میتوانم بنویسم
یا نه
ولی هنگامی که بغض در گلویم میشکست
روانه تر از دریا ، در ذهن من موج میزد
گریه فانوسی بود
در غرفه تاریک و مبهم خود
که هیچگاه دوستش نداشتم
و راهم را مدام گم میکردم
نمیدانم چرا ، گریه آزارم نمیدهد
دستم را به کار می آورد
تا آن هنگام که تمام کند
و چقدر شب را هدر داده ام
تا ببینم میتوانم یا که نه ،
چرا هیچگاه ، معشوق نداشته ام
چرا او را در آغوش نکشیده ام
چرا او را نبوسیده ام
چرا ....چرا
سوالات متداومی بود
که هیچگاه به پاسخ آنها ، تاَمل نکرده بودم
و از کجا می آمدند
نمیدانستم ،
من گم شده بودم در
خودم
زمان
بی وقفه خود
که فقط به تماشای ،
زندگی از دست رفته ام مینشاند
فقط یک نویسنده خوب میداند
که غصه آدم را اذیت نمیکند
بلکه گم میکند
از پیرامون خودش
که نمیتواند خود را از آن بیرون بکشد
در لا به لای روز های پر مشغله ام
به جای بسیار کوچک و با صفا
که در آن معشوقه های بسیار زیادی را میدیدم
که در کنج یک کرسی
، مشغول صحبت
و نوشیدن
یک استکان بودند
با چشم های پر از رویا
و فراغ از پیرامون خود
نگاه میکردند
و میخندیدند
یک استکان چقدر میتواند آدم را خوشحال کند
یا یک انسان،
که همیشه دریغ
از آن بودم
کتاب ،:کاش کتابم را زودتر پیدا میکردم
نویسنده:ساهره محمودی نسب
هر روز مرور گذشته و...... ،
هر چقدر که بزرگ میشدم ، دنیا را تاریک تر از شب میپنداشتم
و از روزهای آتی ، میگریختم
در حوالی ، و در روزهای ، بی مشغله صرف کتاب خواندن میکردم
و خودم را با آن ها مشغول میکردم
بیشتر از کتاب های ، معشوق و عاشق ،لذت میبردم
انگار صحنه ی از آینده که دوستش داشتم و بیخبر بودم سخن میگفت همان قدر زیبا
و پر از رنج
همه احساسات را میتوان در زمزمه چشم ها و لب خوانی زیر زبان لمس کرد
که چقدر دور بود از حوالی خودم
انگار دوست داشتم باز زندگی کنم
و به سالهای قبل بازگردم
تا معشوق خود را بیابم
و امروز ۲۷ ژوئن
۱۹۵۸
من هنوز کتاب خودم را نیافتم
و هرگز زندگی نکرده ام
مدام ،کلمه ها را بهم گره میزدم
تا جمله ی مفقود شده در گودال ،عمیق بی سر و پای این غرفه ام را بیابم
فقط دستانم را بهم فشار میدادم
و احساس میکردم
هیچگاه نمیتوانم
حرف هایم
را باز گو کنم
و بیشتر از اینکه نمیدانستم که میتوانم بنویسم
یا نه
ولی هنگامی که بغض در گلویم میشکست
روانه تر از دریا ، در ذهن من موج میزد
گریه فانوسی بود
در غرفه تاریک و مبهم خود
که هیچگاه دوستش نداشتم
و راهم را مدام گم میکردم
نمیدانم چرا ، گریه آزارم نمیدهد
دستم را به کار می آورد
تا آن هنگام که تمام کند
و چقدر شب را هدر داده ام
تا ببینم میتوانم یا که نه ،
چرا هیچگاه ، معشوق نداشته ام
چرا او را در آغوش نکشیده ام
چرا او را نبوسیده ام
چرا ....چرا
سوالات متداومی بود
که هیچگاه به پاسخ آنها ، تاَمل نکرده بودم
و از کجا می آمدند
نمیدانستم ،
من گم شده بودم در
خودم
زمان
بی وقفه خود
که فقط به تماشای ،
زندگی از دست رفته ام مینشاند
فقط یک نویسنده خوب میداند
که غصه آدم را اذیت نمیکند
بلکه گم میکند
از پیرامون خودش
که نمیتواند خود را از آن بیرون بکشد
در لا به لای روز های پر مشغله ام
به جای بسیار کوچک و با صفا
که در آن معشوقه های بسیار زیادی را میدیدم
که در کنج یک کرسی
، مشغول صحبت
و نوشیدن
یک استکان بودند
با چشم های پر از رویا
و فراغ از پیرامون خود
نگاه میکردند
و میخندیدند
یک استکان چقدر میتواند آدم را خوشحال کند
یا یک انسان،
که همیشه دریغ
از آن بودم
کتاب ،:کاش کتابم را زودتر پیدا میکردم
نویسنده:ساهره محمودی نسب
❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
در این هنگام شب
غصه زمزمه کنان
در زیر باران
ترانه های بسیار غمگینی می سرایند
و سینه ی چاک خورده ی دیرین خود
له له ،دیدار را فریاد میزند
و به آن هنگام ،که نام تو را
پرندگان خفته در بالین
به سروده های بسیار زیبایی به گرد می آورند
و چشمان تو ،جان دیگر خفته در جسم
که ای ...دریغا .....
کاش تو را به هیچ لحظه ای نمیدیدم
ساهره محمودی نسب
🎭🎞
غصه زمزمه کنان
در زیر باران
ترانه های بسیار غمگینی می سرایند
و سینه ی چاک خورده ی دیرین خود
له له ،دیدار را فریاد میزند
و به آن هنگام ،که نام تو را
پرندگان خفته در بالین
به سروده های بسیار زیبایی به گرد می آورند
و چشمان تو ،جان دیگر خفته در جسم
که ای ...دریغا .....
کاش تو را به هیچ لحظه ای نمیدیدم
ساهره محمودی نسب
🎭🎞
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میکُشد مرا هر دم ،آن غفلت دوست
به سر او جنگ کرده ام ،ندانستم حیله از آن اوست
آمد و با هر که میرود
ای عشق ،بمیرد
که هر چه حسرت است ،از آیین اوست
چه به نادانی سپرده ام ، سپر خویش را
به کس که نیرزد ، این حُسن تفریج را
📜🪔
@art.sahere
#ساهره محمودی نسب
به سر او جنگ کرده ام ،ندانستم حیله از آن اوست
آمد و با هر که میرود
ای عشق ،بمیرد
که هر چه حسرت است ،از آیین اوست
چه به نادانی سپرده ام ، سپر خویش را
به کس که نیرزد ، این حُسن تفریج را
📜🪔
@art.sahere
#ساهره محمودی نسب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من در خلوت شبانه ام
در پنج ساعت کوتاه ام
با کسی میزیستم
که با او ، عاشقانه هایم را بازگو میکردم
برای او قشنگ ترین تراتیژیک های ، جملات را میگفتم
و مبهم ترین گریه را میکردم
و طولانی ترین سکوت ها را میکردم
و نفس عمیقی را از نداشتن او میکشیدم
اما هیچگاه برای هیچ سکوتی و هیچ بیداری
تعریفی وجود ندارد
ساهره محمودی نسب
🥀🌠
در پنج ساعت کوتاه ام
با کسی میزیستم
که با او ، عاشقانه هایم را بازگو میکردم
برای او قشنگ ترین تراتیژیک های ، جملات را میگفتم
و مبهم ترین گریه را میکردم
و طولانی ترین سکوت ها را میکردم
و نفس عمیقی را از نداشتن او میکشیدم
اما هیچگاه برای هیچ سکوتی و هیچ بیداری
تعریفی وجود ندارد
ساهره محمودی نسب
🥀🌠
