#داستان_پادشاهی_خسرو_پرویز
بخش پنجم👇👇
@arefaan
بهرام و خسرو در حالی یگدیگر را دیدار کردند که خسرو بر اسبی سپید نشسته بود و گردوی ،گستهم ،بندوی و خراد برزین مسلح و غرق در آهن همراه او بودند .
بهرام با دیدن پادشاه روی به همراهان خویش کرد و گفت :
این بنده زاده ی بی هویت از پستی و خمول به پادشاهی و توانایی رسیده و گمان می کند با آموختن راه و رسم پادشاهان می تواند ادعای تاج و تخت کند اما روزگارش را در هم خواهم پیچید و زمانه را برایش تیره و تار می گردانم .
در کنارش جنگاوری بزرگ و میدان دیده که یارای رویارویی با من را داشته باشد نمی بینم ، ناموری که شمشیر و گرز و میدان و باران تیر دیده و خروش یلان را شنیده باشد اما من و لشکرم در دلاوری و شجاعت بی مانندیم آن گونه که در رزمگاه پیل و شیر از رویارویی با ما گریزانند .
در مقابل خسرو با آرامش و دقت لشکر بهرام را از نظر گذراند و از همراهان پرسید کدام یک از این سواران بهرام است ؟
گردوی پاسخ داد :
همان سوار سپید پوشی که حمایلی تیره بر دوش دارد و بر اسب ابلقی نشسته .
خسرو پرسید :
همان شخص باریک اندام و سیاه چرده ،همان مرد زشت روی خوک بینی و با چشمهایی ریز اما دلی پر از کینه و نفرت .
در اندیشه ی او کهتری نمی بینم اما سرور و فرماندهی هم نیست که شایسته پیروی و فرمانبری باشد .
سپس خسرو روبه گستهم و بندوی گفت:
دانایان کهن گفته اند :
اگر چارپا به نزدیک بار نمی آید تو بار را به نزدیک او ببر،برای رسیدن به پایانی خوش ،بهترین و عاقلانه ترین راه ها را باید برگزید حالا که بهرام فریفته ی اهریمن و دیو است و بی خردانه به جنگ و آشوب می اندیشد پس ما می کوشیم تا شتاب زده وارد جنگی نشویم که حاصلی غیر از کشتار ایرانیان ندارد با او سخن می گویم و مذاکره می کنم اگر از راه آشتی پیمود ،گناهان گذشته اش را نادیده می گیرم و فرمانروایی ناحیه ای را به او خواهم بخشید .
گستهم گفت:
پادشاه جاودان زنده و پاینده باشد ، سنجیده سخن گفتی و خردمندانه رفتارمی کنی آنگونه که شایسته ی پادشاهان است .
خسرو برای گفت و گو ،آرام و آهسته به سوی لشکر بهرام حرکت کرد.
@arefaan
ادامه دارد...
بخش پنجم👇👇
@arefaan
بهرام و خسرو در حالی یگدیگر را دیدار کردند که خسرو بر اسبی سپید نشسته بود و گردوی ،گستهم ،بندوی و خراد برزین مسلح و غرق در آهن همراه او بودند .
بهرام با دیدن پادشاه روی به همراهان خویش کرد و گفت :
این بنده زاده ی بی هویت از پستی و خمول به پادشاهی و توانایی رسیده و گمان می کند با آموختن راه و رسم پادشاهان می تواند ادعای تاج و تخت کند اما روزگارش را در هم خواهم پیچید و زمانه را برایش تیره و تار می گردانم .
در کنارش جنگاوری بزرگ و میدان دیده که یارای رویارویی با من را داشته باشد نمی بینم ، ناموری که شمشیر و گرز و میدان و باران تیر دیده و خروش یلان را شنیده باشد اما من و لشکرم در دلاوری و شجاعت بی مانندیم آن گونه که در رزمگاه پیل و شیر از رویارویی با ما گریزانند .
در مقابل خسرو با آرامش و دقت لشکر بهرام را از نظر گذراند و از همراهان پرسید کدام یک از این سواران بهرام است ؟
گردوی پاسخ داد :
همان سوار سپید پوشی که حمایلی تیره بر دوش دارد و بر اسب ابلقی نشسته .
خسرو پرسید :
همان شخص باریک اندام و سیاه چرده ،همان مرد زشت روی خوک بینی و با چشمهایی ریز اما دلی پر از کینه و نفرت .
در اندیشه ی او کهتری نمی بینم اما سرور و فرماندهی هم نیست که شایسته پیروی و فرمانبری باشد .
سپس خسرو روبه گستهم و بندوی گفت:
دانایان کهن گفته اند :
اگر چارپا به نزدیک بار نمی آید تو بار را به نزدیک او ببر،برای رسیدن به پایانی خوش ،بهترین و عاقلانه ترین راه ها را باید برگزید حالا که بهرام فریفته ی اهریمن و دیو است و بی خردانه به جنگ و آشوب می اندیشد پس ما می کوشیم تا شتاب زده وارد جنگی نشویم که حاصلی غیر از کشتار ایرانیان ندارد با او سخن می گویم و مذاکره می کنم اگر از راه آشتی پیمود ،گناهان گذشته اش را نادیده می گیرم و فرمانروایی ناحیه ای را به او خواهم بخشید .
گستهم گفت:
پادشاه جاودان زنده و پاینده باشد ، سنجیده سخن گفتی و خردمندانه رفتارمی کنی آنگونه که شایسته ی پادشاهان است .
خسرو برای گفت و گو ،آرام و آهسته به سوی لشکر بهرام حرکت کرد.
@arefaan
ادامه دارد...
@arefaan💠
صلاح الدین زرکوب مدت ده سال شیخ و خلیفه مولانا بود.
وی به تعبیر عارفان به سال 657 قمری خرقه تهی کرد (درگذشت)، او وصیت کرده بود که مراسم به خاکسپاری اش را با اندوه و سوگواری برگزار نکنند؛ بلکه بايد خنیاگران و قوالان شهر در پيشاپيش جنازه او ترانه های دل انگيز بخوانند و دوستان او را با سرور و شادی به خاک بسپارند.
@arefaan 💠
سلطان ولد در ولدنامه اين وصيت شيخ صلاح الدين زرکوب را اينگونه به نظم در آورده است که شيخ فرمود:
در جنازه من
دهل آريد و کوس با دف زنان
سوی گورم بريد رقص کنان
خوش و شادان و دست افشان
تا بدانند که اوليای خدا
شاد و خندان روند سوی لقا
@arefaan💠
مولانا نيز آن وصيت را به جای آورد و درحالی که هشت گروه از قوالان و خنياگران پيشاپيش جنازه شيخ صلاح الدين نغمه سرايي می کردند، مولانا، ياران و مريدان سماع کنان شيخ را به گورستان بردند و در کنار تربت سلطان العلما به خاکش سپردند.
@arefaan💠
در مناقب العارفين روايت شده است که، باری کسی از مولانا پرسيد: قبل از مرگ صلاح الدين در پيش جنازه افراد، قاريان و مؤذنان می رفتند و نوحه سرایی میکردند ، در اين زمان که دور شماست، اين نوازندگان چه معنی دارند؟
مولانا فرموده بود که در پيش جنازه قاريان و مؤذنان برای آن می روند تا گواهی دهند که مرده مسلمان بود؛ اما قوالان گواهی می دهند که ميت علاوه بر آنکه مسلمان بود، عاشق هم بود.
@arefaan 💠
صلاح الدین زرکوب مدت ده سال شیخ و خلیفه مولانا بود.
وی به تعبیر عارفان به سال 657 قمری خرقه تهی کرد (درگذشت)، او وصیت کرده بود که مراسم به خاکسپاری اش را با اندوه و سوگواری برگزار نکنند؛ بلکه بايد خنیاگران و قوالان شهر در پيشاپيش جنازه او ترانه های دل انگيز بخوانند و دوستان او را با سرور و شادی به خاک بسپارند.
@arefaan 💠
سلطان ولد در ولدنامه اين وصيت شيخ صلاح الدين زرکوب را اينگونه به نظم در آورده است که شيخ فرمود:
در جنازه من
دهل آريد و کوس با دف زنان
سوی گورم بريد رقص کنان
خوش و شادان و دست افشان
تا بدانند که اوليای خدا
شاد و خندان روند سوی لقا
@arefaan💠
مولانا نيز آن وصيت را به جای آورد و درحالی که هشت گروه از قوالان و خنياگران پيشاپيش جنازه شيخ صلاح الدين نغمه سرايي می کردند، مولانا، ياران و مريدان سماع کنان شيخ را به گورستان بردند و در کنار تربت سلطان العلما به خاکش سپردند.
@arefaan💠
در مناقب العارفين روايت شده است که، باری کسی از مولانا پرسيد: قبل از مرگ صلاح الدين در پيش جنازه افراد، قاريان و مؤذنان می رفتند و نوحه سرایی میکردند ، در اين زمان که دور شماست، اين نوازندگان چه معنی دارند؟
مولانا فرموده بود که در پيش جنازه قاريان و مؤذنان برای آن می روند تا گواهی دهند که مرده مسلمان بود؛ اما قوالان گواهی می دهند که ميت علاوه بر آنکه مسلمان بود، عاشق هم بود.
@arefaan 💠
قانون پانزدهم از 40 قانون عشق شمس تبریزی ❤️
@arefaan
خداوند در هر لحظه از درون و بیرون همیشه در حال تکامل بخشیدن همه ما است
هر کدام از ما یک اثر هنری تمام نشده هستیم
@arefaan
هر حادثه ای که تجربه می کنیم برای رفع کمبودهایمان برنامه ریزی شده است
خداوند برای هر کدام از کمبودهای ما برنامه ی جداگانه ای دارد
زیراهدف از خلق این اثر هنری بی نقص بودن آنست
@arefaan
@arefaan
خداوند در هر لحظه از درون و بیرون همیشه در حال تکامل بخشیدن همه ما است
هر کدام از ما یک اثر هنری تمام نشده هستیم
@arefaan
هر حادثه ای که تجربه می کنیم برای رفع کمبودهایمان برنامه ریزی شده است
خداوند برای هر کدام از کمبودهای ما برنامه ی جداگانه ای دارد
زیراهدف از خلق این اثر هنری بی نقص بودن آنست
@arefaan
🌱 دمی با مولانا🌱
@arefaan
"درد است که آدمی را راهبر است.
در هر کاری که هست، تا اورا دردِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد در او را میسر نشود -
خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نجوم و غیره، تا مریم را درد زِه پیدا نشد، قصد آن درخت بخت نکرد."
|مولانا- فیه ما فیه|
@arefaan
درد در نزد مولانا عبارت است از درد اشتیاق، درد جدایی و درد اتصال به مبدا وجود. درد محرک اصلی آدمی و جانمایه ی علم و هنر و صنعت و عشق و معنویت است، اگر درد را از آدمی بگیری کالبدی می شود خشک و خالی.
مولانا می گوید این درد طلب است که آدمی را به کوی حقیقت و سرای سعادت و برکت می رساند، همان گونه که مریم را بسوی نخل خرما کشاند و از خرمای جان پرور آن تناول کرد و توانست مسیح را به دنیا بیاورد. همه ی ما آبستن مسیح خویشیم، و برای زادن آن نیازمند درد.
زین طلب بنده به کوی تو رسید
درد مریم را به خرمابن کشید
@arefaan
@arefaan
"درد است که آدمی را راهبر است.
در هر کاری که هست، تا اورا دردِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد در او را میسر نشود -
خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نجوم و غیره، تا مریم را درد زِه پیدا نشد، قصد آن درخت بخت نکرد."
|مولانا- فیه ما فیه|
@arefaan
درد در نزد مولانا عبارت است از درد اشتیاق، درد جدایی و درد اتصال به مبدا وجود. درد محرک اصلی آدمی و جانمایه ی علم و هنر و صنعت و عشق و معنویت است، اگر درد را از آدمی بگیری کالبدی می شود خشک و خالی.
مولانا می گوید این درد طلب است که آدمی را به کوی حقیقت و سرای سعادت و برکت می رساند، همان گونه که مریم را بسوی نخل خرما کشاند و از خرمای جان پرور آن تناول کرد و توانست مسیح را به دنیا بیاورد. همه ی ما آبستن مسیح خویشیم، و برای زادن آن نیازمند درد.
زین طلب بنده به کوی تو رسید
درد مریم را به خرمابن کشید
@arefaan
باد صبا برای من حدیثی از عاشقان روایت کرد
حدیثی که سینه به سینه و دهان به دهان
از زبان راستان و راستگویان حکایت می شود
آری این یک حدیث معنعن است
که "شِکوه" از "شادی" نقل کرد
و "شادی" گفت که از "اندوه" شنیده است
و "اندوه" از "بلا و محنت" خبر داد
و "بلا و محنت" خود از دهان "مستی و بی خویشی" شنیدند
و "مستی" از "عقل"
و "عقل" از "شوق"
و "شوق" از "آرزو"
و "آرزو" از "اشک"
و "اشک" از "پلک خونین عاشق"
و آن "پلک" از "شرارة آتش"
و آن "شراره" از زبانِ "حضرت قلب" شنید که فرمود:
آن کس که دوستش می داری
در میان دو دست توست
@arefaan
محی الدین ابن عربی
🍂🍂🍂
حدیثی که سینه به سینه و دهان به دهان
از زبان راستان و راستگویان حکایت می شود
آری این یک حدیث معنعن است
که "شِکوه" از "شادی" نقل کرد
و "شادی" گفت که از "اندوه" شنیده است
و "اندوه" از "بلا و محنت" خبر داد
و "بلا و محنت" خود از دهان "مستی و بی خویشی" شنیدند
و "مستی" از "عقل"
و "عقل" از "شوق"
و "شوق" از "آرزو"
و "آرزو" از "اشک"
و "اشک" از "پلک خونین عاشق"
و آن "پلک" از "شرارة آتش"
و آن "شراره" از زبانِ "حضرت قلب" شنید که فرمود:
آن کس که دوستش می داری
در میان دو دست توست
@arefaan
محی الدین ابن عربی
🍂🍂🍂
عارفان
https://telegram.me/joinchat/BSp9oD8LbvEVF02beQDVDw
@arefaan
اینکه ما معابد خود را مقدس می دانیم و معابد دیگران را جاهلانه،
به این دلیل است که در معبد خود با احساس وارد می شویم و در معبد دیگران با عقل
@arefaan
https://telegram.me/joinchat/BSp9oD8LbvEVF02beQDVDw
@arefaan
اینکه ما معابد خود را مقدس می دانیم و معابد دیگران را جاهلانه،
به این دلیل است که در معبد خود با احساس وارد می شویم و در معبد دیگران با عقل
@arefaan
ای بی نشان محض نشان از که جویمت
گم گشت درتوهر دوجهان از که جویمت
تو گم نهای و گمشدهٔ تو منم ولیک
تا یافت یافت مینتوان از که جویمت
#عطار_نیشابوری
@arefaan
🍃
گم گشت درتوهر دوجهان از که جویمت
تو گم نهای و گمشدهٔ تو منم ولیک
تا یافت یافت مینتوان از که جویمت
#عطار_نیشابوری
@arefaan
🍃
داستان های مثنوی(19)
#پیر_چنگی
@arefaan
1984
✅ او به قول و فعل، یار ما بود
چون به حکم حال، آیی لا بود
🍃 عقل نظری، گفتار ما را تنظیم می کند و فعالیت و تلاش ما را در جهت شناخت کمیت ها و کیفیت های جهان، یاری می کند.
ولی در برابر عالم حال و معنا، فانی و محو است و کارز از او ساخته نیست.( پس عقل نظری وقتی مساله شهود روحانی مطرح می شود کاری از پیش نمی برد.)
@arefaan
1985
✅ لا بود، چون او نشد از هست نیست
چونکه طوعا لا نشد، کرها بسی است
🍃 این عقل جزئی چون از هستی ناقص خود دست بر نداشته و محونشده و همچنان خود را کامل می داند.
در واقع باید او را نیست و فانی شمرد، زیرا او از روی اختیار، فنا را نپذیرفته لذا باید اجبارا و برخلاف میل او، اورا فانی بشمریم.
( اشاره دارد به مرگ اختیاری و مرگ اضطراری، همه را شامل می شود چه میلی باشد و چه میلی نباشد و آن مرگ طبیعی است .
و مرگ اختیاری، ویژه اصحاب حقیقت است که در همین دنیا، همه هوای نفسانی را در خود فرو می کوبند.)
@arefaan
1986
✅ جان کمال حق را دارد و بانگ او
نیز عین کمال است به همین سبب
حضرت ختمی مرتبت به بلال فرمود:
ای بلال ما را آرامش ده.
( در اینجا بلال کنایه از جان لطیف است که بانگ اذان او نیز مانند خود او کمال آور و روح نواز بود.
بلال بن رباح حبشی.
با کینه ابو عبدالله موذن رسول خداص بود و یکی از پیشگامان در گرویدن به اسلام.
از وقتی که رسول خدا رحلت فرمود، او دیگر اذان نگفت.)
@arefaan
1987
✅ ای بلال، افراز بانگ سلسلت
زآن دمی کاندر دمیدم در دلت
🍃پیامبر ص هرگاه که از تبلیغ رسالت، خسته می شد به بلال می گفت:
ای بلال بانگ دلنشین و خوش اذانت را بلند کن، و ضمن تمجید و تحمید حق تعالی، از آن دم و نفحه ای که من بر قلبت دمیده ام حرف بزن.
سلسل:
آب شیرین و سرد و خوش که به گلو روان فرو شود.
آب خوش .
در پاره ای از نسخ از جمله انقروی، این کلمه را سلسله خوانده اند که معنی آن زنجیر است با توجه به این معنی مصراع اول می شود:
ای بلال، بانگ زنجیروار اذانت را بلند کن.
@arefaan
#پیر_چنگی
@arefaan
1984
✅ او به قول و فعل، یار ما بود
چون به حکم حال، آیی لا بود
🍃 عقل نظری، گفتار ما را تنظیم می کند و فعالیت و تلاش ما را در جهت شناخت کمیت ها و کیفیت های جهان، یاری می کند.
ولی در برابر عالم حال و معنا، فانی و محو است و کارز از او ساخته نیست.( پس عقل نظری وقتی مساله شهود روحانی مطرح می شود کاری از پیش نمی برد.)
@arefaan
1985
✅ لا بود، چون او نشد از هست نیست
چونکه طوعا لا نشد، کرها بسی است
🍃 این عقل جزئی چون از هستی ناقص خود دست بر نداشته و محونشده و همچنان خود را کامل می داند.
در واقع باید او را نیست و فانی شمرد، زیرا او از روی اختیار، فنا را نپذیرفته لذا باید اجبارا و برخلاف میل او، اورا فانی بشمریم.
( اشاره دارد به مرگ اختیاری و مرگ اضطراری، همه را شامل می شود چه میلی باشد و چه میلی نباشد و آن مرگ طبیعی است .
و مرگ اختیاری، ویژه اصحاب حقیقت است که در همین دنیا، همه هوای نفسانی را در خود فرو می کوبند.)
@arefaan
1986
✅ جان کمال حق را دارد و بانگ او
نیز عین کمال است به همین سبب
حضرت ختمی مرتبت به بلال فرمود:
ای بلال ما را آرامش ده.
( در اینجا بلال کنایه از جان لطیف است که بانگ اذان او نیز مانند خود او کمال آور و روح نواز بود.
بلال بن رباح حبشی.
با کینه ابو عبدالله موذن رسول خداص بود و یکی از پیشگامان در گرویدن به اسلام.
از وقتی که رسول خدا رحلت فرمود، او دیگر اذان نگفت.)
@arefaan
1987
✅ ای بلال، افراز بانگ سلسلت
زآن دمی کاندر دمیدم در دلت
🍃پیامبر ص هرگاه که از تبلیغ رسالت، خسته می شد به بلال می گفت:
ای بلال بانگ دلنشین و خوش اذانت را بلند کن، و ضمن تمجید و تحمید حق تعالی، از آن دم و نفحه ای که من بر قلبت دمیده ام حرف بزن.
سلسل:
آب شیرین و سرد و خوش که به گلو روان فرو شود.
آب خوش .
در پاره ای از نسخ از جمله انقروی، این کلمه را سلسله خوانده اند که معنی آن زنجیر است با توجه به این معنی مصراع اول می شود:
ای بلال، بانگ زنجیروار اذانت را بلند کن.
@arefaan
ـ🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸
ـ💕🌸💕
ـ🌸💕
ـ💕
یار خوش چیزی است، زیرا که یار ، از خیال یار قوت میگیرد و میبالد و حیات میگیرد.
چه عجب میآید؟
مجنون را خیال لیلی قوت میداد و غذا شد.
جایی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثیر باشد که یار او را قوت بخشد، یار حقیقی را چه عجب میداری که قوتش بخشد خیال او در صورت و غیبت؟
چه جای خیال است، آن خود جان حقیقتهاست، آن را خیال نگویند.
عالم بر خیال قائم است و این عالم را حقیقت میگویی جهت آنکه در نظر میآید و محسوس است.
و آن معانی را که عالم ،فرعِ اوست ،خیال میگویی.
کار به عکس است:
خیال خود ، این عالم است، که آن معنی صد چو این پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد به، و او کهن نگردد؛
منزه است از نوئی و کهنی.
فرعهای او متصف اند به کهنی و نوئی، و او که محدث اینهاست از هردو منزه است و ورای هر دوست.
@arefaan
#مولاناجلالالدین | #فیه_مافیه
-💕
-🌸💕
-💕🌸💕
-🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸
ـ💕🌸💕
ـ🌸💕
ـ💕
یار خوش چیزی است، زیرا که یار ، از خیال یار قوت میگیرد و میبالد و حیات میگیرد.
چه عجب میآید؟
مجنون را خیال لیلی قوت میداد و غذا شد.
جایی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثیر باشد که یار او را قوت بخشد، یار حقیقی را چه عجب میداری که قوتش بخشد خیال او در صورت و غیبت؟
چه جای خیال است، آن خود جان حقیقتهاست، آن را خیال نگویند.
عالم بر خیال قائم است و این عالم را حقیقت میگویی جهت آنکه در نظر میآید و محسوس است.
و آن معانی را که عالم ،فرعِ اوست ،خیال میگویی.
کار به عکس است:
خیال خود ، این عالم است، که آن معنی صد چو این پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد به، و او کهن نگردد؛
منزه است از نوئی و کهنی.
فرعهای او متصف اند به کهنی و نوئی، و او که محدث اینهاست از هردو منزه است و ورای هر دوست.
@arefaan
#مولاناجلالالدین | #فیه_مافیه
-💕
-🌸💕
-💕🌸💕
-🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خواهی که رسی به کام بردار دو گام
یک گام ز دنیا و دگر گام ز کام
نیکو مثلی شنو ز "پیر بسطام "
از دانه طمع ببر که رستی از دام
@arefaan
"بایزید بسطامی"
یک گام ز دنیا و دگر گام ز کام
نیکو مثلی شنو ز "پیر بسطام "
از دانه طمع ببر که رستی از دام
@arefaan
"بایزید بسطامی"
#داستان_پادشاهی_خسرو_پرویز بخش ششم : 👇🏼👇🏼
@arefaan
خسرو وقتی سخنان گستهم را شنید آرام و خرامان به سوی سپاه بهرام پیش رفت و از دور جویای حال و احوالش شد و در زمان رزم و جنگ با او از در مهر و آشتی وارد شد....
خسرو به بهرام گفت :
ای مرد سرافراز در میدان جنگ کارت چگونه است و چرا در میدان جنگ هستی ؟
تو باید در دربار باشی و مایه ی ارزش تخت پادشاهی تو هستی ، تو در هنگام رزم ستون سپاهی و سپاه به تو دلگرم است ، تو پهلوانی جهانجوی و خدا پرستی، خداوند مهر و محبت خود را از تو دریغ نکند...
من روزگار تو را سنجیده ام و به کار تو پرداخته و آماده انجام آن هستم ، تو را با سپاهیانت مهمان می کنم و از دیدن تو آرامش خواهم یافت ، تو را سپهدار ایران قرار می دهم و ارج خواهم نهاد ....
وقتی بهرام سخنان خسرو را شنید عنان را رها کرد و تاخت و از پشت اسب از روزی ریشخند دو تا شد و تعظیم کرد و سپس به خسرو گفت :
من شاد و خوشحال زندگی می گذرانم ....
روزگار خوشی و بزرگی از آن تو مباد که از شاهی هیچ چیز نمی دانی و یکسره نا آگاه هستی ، الان شاه (شاه الانان) وقتی پادشاه شود و فرمانرانی کند جز مرد بد بخت کسی یاریگر او نیست، روزگار درازیست که کار تو را سنجیده ام و ارزیابی کردهام، به زودی تو را اسیر می کنم و دو دستت را می بندم و بر دار بلندی می آویزمت که سزاوار آنی و تلخی روزگار را به سبب من خواهی چشید .
خسرو وقتی پاسخ بهرام را شنید رنگش زرد گشت و پاسخ داد :
ای نا سپاس مرد خدا شناس چنین سخن نمی گوید، وقتی مهمانی از راه دور برایت آمده تو او را دشنام می دهی در هنگام بزم ؟
این نه آیین شاهان است و نه سواران بزرگ و نه آیین مردمان تازی و نه پارسی اگر سه هزار سال هم بگردی نمی توانی چنین چیزی را از کسی ببینی ...
مرد خردمند از این ننگ دارد و تو نیز ناسپاسی مکن ، مهمانت تو را به نیکی آواز داده اینگونه که تو پاسخ دادی شایسته دیوان است.
من نگران هستم که بدی ای برایت پیش آید و تو از این کارت پشیمان شوی و سرگشته ای کار خود شوی ، چاره کار تو بر دست خداوند جاوید است ، تو در حالی که تنت در نکوهش است و هراسانی ناسپاس و گنهکار خداوندی .
چگونه مرا الان شاه می خوانی و از گوهر و تبار دور می دانی ؟
مگر من زیبنده تخت شاهی نیستم و تاج پادشاهی سزاوار من نیست؟
وقتی نیای من کسری است و پدرم هرمزد ، چه کسی را سزاوار تر از من می دانی ؟
بهرام پاسخ داد :
ای بد نشان و بد کردار، اول از مهمان بودن خودت گفتی ، تو بد سرشت هستی و این شیوه ات جهت فریب دادنم کهن گشته. ...
تو با سخن های شاهان چه کار داری که نه دانشمندی و نه سوار جنگی قابل، تو پادشاه الانان بودی و اکنون از بندگان نیز کمتر هستی ، کسی گناهکار تر از تو در جهان نیست تو نه شاهی و نه سروری زیبنده، به شاهی بر من آفرین خواندند نه تو ، نمی گذارم که تو زنده بمانی و شاه شوی ...
دیگر این که گفتی که چرا تو را شایسته شاهی و مهتری نمی دانم از این جهت گفتم که تو شاهی ناسزاوار هستی و مباد که باشد تخت نشینی زیرا که ایرانیان دشمن تو هستند و تو از بن نابود خواهند کرد و تنت را می درند و استخوانت را به سگ خواهند سپرد و تو را سخت خوار خواهند کرد. ...
خسرو پاسخ داد :
ای بد کردار چرا تند و برتر بین شده ای ؟
سخن زشت برای مرد عیب است، تو از آغاز بد سرشت بوده ای خرد از مغز و اندیشه ات دور گشته، خوشا آن ناموری که خرد دارد، هر مرد بد کنشی که مرگش فرا رسد زیاد سخن می گوید. .... من نمی خواهم که پهلوانی چون تو به سبب خشم نابود گردد، شایسته است که خشم را از دل بیرون کنی و آشفته نگردی و چاره ای برای خشمت بیابی و بر آن چیره گردی ، به یاد خداوند باش و اندیشه و خرد را به کار بگیر ، اگر خار مغیلان میوه بدهد تو و از نژاد تو نیز پادشاه خواهد شد. ..
تو در اندیشه مهتری و پادشاهی هستی پس ببینیم تا حواست خداوند چیست و چه رخ خواهد داد ، نمی دانم که این برتر بینی و بد نهادی را چه کسی به تو آموخته و این کنش اهریمنی را از که گرفته ای ؟؟
اما هر کس که این سخنان را به تو گفته بدون تردید مرگ تو را خواهان است...
خسرو این سخنان را گفت و سپس از اسب سفید رنگ پیاده شد و تاج پادشاهی را از سر برداشت. ...
@arefaan
ادامه دارد...
@arefaan
خسرو وقتی سخنان گستهم را شنید آرام و خرامان به سوی سپاه بهرام پیش رفت و از دور جویای حال و احوالش شد و در زمان رزم و جنگ با او از در مهر و آشتی وارد شد....
خسرو به بهرام گفت :
ای مرد سرافراز در میدان جنگ کارت چگونه است و چرا در میدان جنگ هستی ؟
تو باید در دربار باشی و مایه ی ارزش تخت پادشاهی تو هستی ، تو در هنگام رزم ستون سپاهی و سپاه به تو دلگرم است ، تو پهلوانی جهانجوی و خدا پرستی، خداوند مهر و محبت خود را از تو دریغ نکند...
من روزگار تو را سنجیده ام و به کار تو پرداخته و آماده انجام آن هستم ، تو را با سپاهیانت مهمان می کنم و از دیدن تو آرامش خواهم یافت ، تو را سپهدار ایران قرار می دهم و ارج خواهم نهاد ....
وقتی بهرام سخنان خسرو را شنید عنان را رها کرد و تاخت و از پشت اسب از روزی ریشخند دو تا شد و تعظیم کرد و سپس به خسرو گفت :
من شاد و خوشحال زندگی می گذرانم ....
روزگار خوشی و بزرگی از آن تو مباد که از شاهی هیچ چیز نمی دانی و یکسره نا آگاه هستی ، الان شاه (شاه الانان) وقتی پادشاه شود و فرمانرانی کند جز مرد بد بخت کسی یاریگر او نیست، روزگار درازیست که کار تو را سنجیده ام و ارزیابی کردهام، به زودی تو را اسیر می کنم و دو دستت را می بندم و بر دار بلندی می آویزمت که سزاوار آنی و تلخی روزگار را به سبب من خواهی چشید .
خسرو وقتی پاسخ بهرام را شنید رنگش زرد گشت و پاسخ داد :
ای نا سپاس مرد خدا شناس چنین سخن نمی گوید، وقتی مهمانی از راه دور برایت آمده تو او را دشنام می دهی در هنگام بزم ؟
این نه آیین شاهان است و نه سواران بزرگ و نه آیین مردمان تازی و نه پارسی اگر سه هزار سال هم بگردی نمی توانی چنین چیزی را از کسی ببینی ...
مرد خردمند از این ننگ دارد و تو نیز ناسپاسی مکن ، مهمانت تو را به نیکی آواز داده اینگونه که تو پاسخ دادی شایسته دیوان است.
من نگران هستم که بدی ای برایت پیش آید و تو از این کارت پشیمان شوی و سرگشته ای کار خود شوی ، چاره کار تو بر دست خداوند جاوید است ، تو در حالی که تنت در نکوهش است و هراسانی ناسپاس و گنهکار خداوندی .
چگونه مرا الان شاه می خوانی و از گوهر و تبار دور می دانی ؟
مگر من زیبنده تخت شاهی نیستم و تاج پادشاهی سزاوار من نیست؟
وقتی نیای من کسری است و پدرم هرمزد ، چه کسی را سزاوار تر از من می دانی ؟
بهرام پاسخ داد :
ای بد نشان و بد کردار، اول از مهمان بودن خودت گفتی ، تو بد سرشت هستی و این شیوه ات جهت فریب دادنم کهن گشته. ...
تو با سخن های شاهان چه کار داری که نه دانشمندی و نه سوار جنگی قابل، تو پادشاه الانان بودی و اکنون از بندگان نیز کمتر هستی ، کسی گناهکار تر از تو در جهان نیست تو نه شاهی و نه سروری زیبنده، به شاهی بر من آفرین خواندند نه تو ، نمی گذارم که تو زنده بمانی و شاه شوی ...
دیگر این که گفتی که چرا تو را شایسته شاهی و مهتری نمی دانم از این جهت گفتم که تو شاهی ناسزاوار هستی و مباد که باشد تخت نشینی زیرا که ایرانیان دشمن تو هستند و تو از بن نابود خواهند کرد و تنت را می درند و استخوانت را به سگ خواهند سپرد و تو را سخت خوار خواهند کرد. ...
خسرو پاسخ داد :
ای بد کردار چرا تند و برتر بین شده ای ؟
سخن زشت برای مرد عیب است، تو از آغاز بد سرشت بوده ای خرد از مغز و اندیشه ات دور گشته، خوشا آن ناموری که خرد دارد، هر مرد بد کنشی که مرگش فرا رسد زیاد سخن می گوید. .... من نمی خواهم که پهلوانی چون تو به سبب خشم نابود گردد، شایسته است که خشم را از دل بیرون کنی و آشفته نگردی و چاره ای برای خشمت بیابی و بر آن چیره گردی ، به یاد خداوند باش و اندیشه و خرد را به کار بگیر ، اگر خار مغیلان میوه بدهد تو و از نژاد تو نیز پادشاه خواهد شد. ..
تو در اندیشه مهتری و پادشاهی هستی پس ببینیم تا حواست خداوند چیست و چه رخ خواهد داد ، نمی دانم که این برتر بینی و بد نهادی را چه کسی به تو آموخته و این کنش اهریمنی را از که گرفته ای ؟؟
اما هر کس که این سخنان را به تو گفته بدون تردید مرگ تو را خواهان است...
خسرو این سخنان را گفت و سپس از اسب سفید رنگ پیاده شد و تاج پادشاهی را از سر برداشت. ...
@arefaan
ادامه دارد...
ـ🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸
ـ💕🌸💕
ـ🌸💕
ـ💕
من همانم که دوستش میدارم و آن که دوستش میدارم، کسی جز من نیست.
@arefaan
#منصور_حلاج
-💕
-🌸💕
-💕🌸💕
-🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸
ـ💕🌸💕
ـ🌸💕
ـ💕
من همانم که دوستش میدارم و آن که دوستش میدارم، کسی جز من نیست.
@arefaan
#منصور_حلاج
-💕
-🌸💕
-💕🌸💕
-🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸
قانون شانزدهم از 40 قانون عشق شمس تبریزی💝
الله بی عیب است و دوست داشتنش آسان
@arefaan
دوست داشتن انسانهای فانی با خطاها و صوابشان مشکل است
فراموش مکن که شخص هر چیزی را به اندازه دوست داشتنش می سنجد 👌
بنابراین آنچه که در آغوش می گیری یا حتی آنچه که تو نمی پسندی در حقیقت خدا آنهارا اینگونه آفریده است
تا زمانی که بخاطر خالق مخلوقش را دوست نداشته باشی نه می توانی درست درک کنی و نه می توانی درست عشق بورزی
@arefaan
الله بی عیب است و دوست داشتنش آسان
@arefaan
دوست داشتن انسانهای فانی با خطاها و صوابشان مشکل است
فراموش مکن که شخص هر چیزی را به اندازه دوست داشتنش می سنجد 👌
بنابراین آنچه که در آغوش می گیری یا حتی آنچه که تو نمی پسندی در حقیقت خدا آنهارا اینگونه آفریده است
تا زمانی که بخاطر خالق مخلوقش را دوست نداشته باشی نه می توانی درست درک کنی و نه می توانی درست عشق بورزی
@arefaan
اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدم
اگر چه جزو نمایم مراست کل وجود
حضرت مولانا🌹
@arefaan
نگاه کل نگرانه به هستی دیدگاهی انقلابی را در ارتباط بین جهان درون آدمی و بیرون او مطرح می کند.
انسان به عنوان جزیی از هستی دارای شعور کل است.
اگرچه هریک ازما منفرد هستیم، اما منزوی و بدون ارتباط با کل نیستیم.
ما اگرچه از نگاهی در جهان هستی ذره ای بیش نیستیم اما جهان را در خود داریم.
استانیسلاو گراف پژوهشگر معنوی میگوید:
"فرد فرد ما این توانایی را داریم که به تمامی وجوه هستی دست یابیم و اتحاد با کل را تجربه کنیم و از مرز و محدوده این حواس فراتر رویم!"
همه ما نقش کل هستی را در خود داریم.
دیپاک چوپرا "پزشک و فیزیکدان" می گوید:
"اگرچه ما در جهان هستیم اما کل جهان درون ماست."
☘☘☘
حضرت علی ع چنین فرمودند:
دَوَاؤُكَ فِيكَ وَ مَا تَشْعُرُ
وَ دَاؤُكَ مِنْكَ وَ مَا تَنْظُرُ
وَ تَحْسَبُ تزعم أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرٌ
وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرُ
وَ أَنْتَ الْكِتَابُ الْمُبِينُ الَّذِي
بِأَحْرُفِهِ يَظْهَرُ الْمُضْمَر
اى انسان، درد تو از توست و درمان آن نیز در درون توست ولی به آن آگاهی و شعور نداری!
آيا گمان می كنى كه تو موجود كوچكى هستى در حالىكه دنیای بزرگی در تو نهفته است
اى انسان، تو كتاب روشنى هستى كه با حروفش هر پنهانى آشکار میشود.
.
انسان قادر است بر تمام اسرار عالم آگاهی یافته و نسبت به آن علم حضوری پیدا کند
آری اگر به درونمان مراجعه نکنیم هیچ چیز نداریم و دست خالی هستیم.
🍃🍃🍃
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی
وی آینهٔ جمال شاهی که توئی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
@arefaan
☘☘☘
اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدم
اگر چه جزو نمایم مراست کل وجود
حضرت مولانا🌹
@arefaan
نگاه کل نگرانه به هستی دیدگاهی انقلابی را در ارتباط بین جهان درون آدمی و بیرون او مطرح می کند.
انسان به عنوان جزیی از هستی دارای شعور کل است.
اگرچه هریک ازما منفرد هستیم، اما منزوی و بدون ارتباط با کل نیستیم.
ما اگرچه از نگاهی در جهان هستی ذره ای بیش نیستیم اما جهان را در خود داریم.
استانیسلاو گراف پژوهشگر معنوی میگوید:
"فرد فرد ما این توانایی را داریم که به تمامی وجوه هستی دست یابیم و اتحاد با کل را تجربه کنیم و از مرز و محدوده این حواس فراتر رویم!"
همه ما نقش کل هستی را در خود داریم.
دیپاک چوپرا "پزشک و فیزیکدان" می گوید:
"اگرچه ما در جهان هستیم اما کل جهان درون ماست."
☘☘☘
حضرت علی ع چنین فرمودند:
دَوَاؤُكَ فِيكَ وَ مَا تَشْعُرُ
وَ دَاؤُكَ مِنْكَ وَ مَا تَنْظُرُ
وَ تَحْسَبُ تزعم أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرٌ
وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرُ
وَ أَنْتَ الْكِتَابُ الْمُبِينُ الَّذِي
بِأَحْرُفِهِ يَظْهَرُ الْمُضْمَر
اى انسان، درد تو از توست و درمان آن نیز در درون توست ولی به آن آگاهی و شعور نداری!
آيا گمان می كنى كه تو موجود كوچكى هستى در حالىكه دنیای بزرگی در تو نهفته است
اى انسان، تو كتاب روشنى هستى كه با حروفش هر پنهانى آشکار میشود.
.
انسان قادر است بر تمام اسرار عالم آگاهی یافته و نسبت به آن علم حضوری پیدا کند
آری اگر به درونمان مراجعه نکنیم هیچ چیز نداریم و دست خالی هستیم.
🍃🍃🍃
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی
وی آینهٔ جمال شاهی که توئی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
@arefaan
☘☘☘