This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بنای یادبود نلسون ماندلا ☝️ ماندلا درست در همين مكان سالها پشت ميله هاى آهنى زندانى بود.
بقول ماندلا، برای آزادی لازم نیست زمین و آسمان را بخرید ...
تنها خودتان را نفروشید!
@arefaan
بقول ماندلا، برای آزادی لازم نیست زمین و آسمان را بخرید ...
تنها خودتان را نفروشید!
@arefaan
#داستان_پادشاهی_خسرو_پرویز بخش چهارم :👇🏼👇🏼
@arefaan
وقتی بهرام شنید که روزگار چه بر سر هرمزد آورد و چشمانِ روشن و بینایش را داغ نهادند و بینایی اش را گرفتند ، پسر بر جای او بر تخت نشسته و بخت او برگشته، شگفت زده شد و در فکر فرو رفت ، دستور داد تا طبل جنگی و درفش را به دشت ببرند ، بنه و توشه سپاه را بست و آماده جنگ با خسرو شد .. سپاهی به بزرگی کوهی روان تا نهروان پیش آمدند.
خبر به خسرو رسید و از رونق سپاه بهرام غمگین شد، کارآگهانی را فرستاد تا از چند و چون کار ها خبر بگیرند ، به آنها گفت که اول باید از چند و چون سپاه خبر بگیرند که اگر این جنگ برای ما پیچیده و سخت شد، لشکریان با او هم پیمان هستند یا نه و از او فرمانبرداری می کنند یا نه ؟
و دوم اینکه بهرام خود بیشتر در قلب سپاه است یا در میان سپاه ؟
در هنگام بار دادن چگونه می نشیند و احتمالا قصد شکار می کند یا نه ؟
کارآگهان از نزد خسرو رفتند و از کار لشکر بهرام هیچ خبری نداشتند، رفتند و سپاه را دیدند و پنهانی بازآمدند نزد خسرو ، و به او گفتند که سپاه چه کار آزموده و چه نا آزموده و کودک ، از بهرام همدل است در هر کاری ....
هر زمانی که لشکر به راه افتد او زمانی در میان سپاه است و گاهی به سمت راست لشکر می رود و گاهی سمت چپ و گاه نیز در قلبگاه سپاه جای می گیرد و از اطرافیان خود در سپاه بهره برده و بیگانگان را در سپاه راه نمی دهد ، در هنگام بار دادن مانند شاهان می نشیند و و در دشت به شکار می رود ، جز از رزم شاهان پیش از چیزی سخن نمی گوید و همیشه کلیله و دمنه را می خواند ....
خسرو پس از شنیدن سخنان کار آگهان به وزیر خود گفت :
کاری سخت در پیش داریم بهرام وقتی به نبرد با دشمن برود اژدها در دریا را نیز حریف است و دیگر آنکه بهرام آیین و منش شاهانه را از هرمزد آموخته است و سوم اینکه وزیر او کلیله ودمنه است و این کتاب چون دبیری چیره دست برای اوست ....
سپس خسرو رو کرد به بندوی و گستهم و گفت :
که غم و اندوه همنشین ما گشت ....
سپس گردوی و شاپور و اندیان و رادمان و دیگر بزرگان با شاه ایران در خلوت نشستند خسرو به آنها گفت :
ای بزرگان هر کسی که خرد دارد دانش برایش چون جوشن است و از او محافظت می کند و کسی حریف او نیست جز مرگ که چون موم در دستان مرگ نرم خواهد شد و از بین خواهد رفت، من از شما کوچکتر هستم و جوان و بی تجربه و با اینکه شاه هستم اما جهان را با اندیشه خام خود نمی سپرم و در کار ها از دانش و تجربه شما بهره می برم ، پس به من بگویید راه چاره چیست و چگونه باید با بهرام نبرد کرد و رنج و آزاری که مایه این خستگیها و گزند ها شده کدام است و چگونه باید آن را از میان برداشت ؟
موبد پاسخ داد :
ای شاه همیشه جاودان بمانی و فر و توشه مغز باشی، زمانی که جهان پدید آمد و راز روزگار بر ملا شد خرد به چهار بخش تقسیم شد ، نیمی از آن برای پادشاه است زیرا که خرد و فره شایسته پادشاه است و قسمت دوم خرد از آن انسان پارسا و نیمه سوم بهره پرستندگان و بندگان پادشاست ، اگر بندگان به شاه نزدیک باشند خرد نیز خود را از آنها پنهان نمی کند، اکنون یک بهره از خرد مانده است که انسان دانا آن را قسمت دهقان و نژاده می داند.
خرد از آن انسان ناسپاس و کسی که خدا نشناس است، نیست .
شایسته است که پادشاه این سخن را که مرد باتجربه و دانا گفته است را بپذیرد.
شاه پاسخ داد که این سخن را ارج می نهم و با زر می نویسم که این کار شایسته و به آیین است.
سخن گفتن موبدان چون گوهر ارزشمند است اما من اندیشه ای دیگر در سر دارم که اگر سپاه ما با سپاه بهرام برابر شود برای من ننگ نخواهد بود که به جنگ با بهرام بروم و تن به تن با او نبرد کنم، او را فرا می خوانم و از روی ناچاری روی آشتی نشان می دهم و او را ستایش می کنم، اگر بپذیرد که بهتر است زیرا پهلوانی چون بهرام مانند کهتران دربار من نیست، اما اگر جنگ جوید من هم جنگ می کنم و سپاه را رو به روی هم قرار می دهیم .
بزرگان و کاردانان او از شنیدن سخنان خسرو شگفت زده شدند و اورا ستایش کردند و گفتند که بدی از تو دور باد و همیشه پیروز باشی و تخت شاهی از آن تو باد ، و خسرو پاسخ داد :
چنین باشد و شکست و جدایی نباشد برای شما. ..
سپس خسرو لشکر را از بغداد راهی کرد و سراپرده را به دشت برد ، دو لشکر به هم رسیدند ، از یک طرف بهرام و طرف دیگر خسرو ...
شب فرا رسید و خورشید خاموش گشت ، نگهبان از هردو لشکر بیرون آمد تا از دشمن سپاه را محافظت کند ....
صبح فرا رسید و رزم ناگزیر بهرام و خسرو آغاز شد ...
خسرو به گستهم و بندوی دستور تا کلاه خود و لباس جنگی بپوشند و اینچنین با بزرگان تا چشمه نهروان پیش راند ، خبر به بهرام آمد که سپاهی با فاصله دو تیر پرتابی (فاصله تقریبا دراز ) آمده. ..
@arefaan
ادامه دارد ...
@arefaan
وقتی بهرام شنید که روزگار چه بر سر هرمزد آورد و چشمانِ روشن و بینایش را داغ نهادند و بینایی اش را گرفتند ، پسر بر جای او بر تخت نشسته و بخت او برگشته، شگفت زده شد و در فکر فرو رفت ، دستور داد تا طبل جنگی و درفش را به دشت ببرند ، بنه و توشه سپاه را بست و آماده جنگ با خسرو شد .. سپاهی به بزرگی کوهی روان تا نهروان پیش آمدند.
خبر به خسرو رسید و از رونق سپاه بهرام غمگین شد، کارآگهانی را فرستاد تا از چند و چون کار ها خبر بگیرند ، به آنها گفت که اول باید از چند و چون سپاه خبر بگیرند که اگر این جنگ برای ما پیچیده و سخت شد، لشکریان با او هم پیمان هستند یا نه و از او فرمانبرداری می کنند یا نه ؟
و دوم اینکه بهرام خود بیشتر در قلب سپاه است یا در میان سپاه ؟
در هنگام بار دادن چگونه می نشیند و احتمالا قصد شکار می کند یا نه ؟
کارآگهان از نزد خسرو رفتند و از کار لشکر بهرام هیچ خبری نداشتند، رفتند و سپاه را دیدند و پنهانی بازآمدند نزد خسرو ، و به او گفتند که سپاه چه کار آزموده و چه نا آزموده و کودک ، از بهرام همدل است در هر کاری ....
هر زمانی که لشکر به راه افتد او زمانی در میان سپاه است و گاهی به سمت راست لشکر می رود و گاهی سمت چپ و گاه نیز در قلبگاه سپاه جای می گیرد و از اطرافیان خود در سپاه بهره برده و بیگانگان را در سپاه راه نمی دهد ، در هنگام بار دادن مانند شاهان می نشیند و و در دشت به شکار می رود ، جز از رزم شاهان پیش از چیزی سخن نمی گوید و همیشه کلیله و دمنه را می خواند ....
خسرو پس از شنیدن سخنان کار آگهان به وزیر خود گفت :
کاری سخت در پیش داریم بهرام وقتی به نبرد با دشمن برود اژدها در دریا را نیز حریف است و دیگر آنکه بهرام آیین و منش شاهانه را از هرمزد آموخته است و سوم اینکه وزیر او کلیله ودمنه است و این کتاب چون دبیری چیره دست برای اوست ....
سپس خسرو رو کرد به بندوی و گستهم و گفت :
که غم و اندوه همنشین ما گشت ....
سپس گردوی و شاپور و اندیان و رادمان و دیگر بزرگان با شاه ایران در خلوت نشستند خسرو به آنها گفت :
ای بزرگان هر کسی که خرد دارد دانش برایش چون جوشن است و از او محافظت می کند و کسی حریف او نیست جز مرگ که چون موم در دستان مرگ نرم خواهد شد و از بین خواهد رفت، من از شما کوچکتر هستم و جوان و بی تجربه و با اینکه شاه هستم اما جهان را با اندیشه خام خود نمی سپرم و در کار ها از دانش و تجربه شما بهره می برم ، پس به من بگویید راه چاره چیست و چگونه باید با بهرام نبرد کرد و رنج و آزاری که مایه این خستگیها و گزند ها شده کدام است و چگونه باید آن را از میان برداشت ؟
موبد پاسخ داد :
ای شاه همیشه جاودان بمانی و فر و توشه مغز باشی، زمانی که جهان پدید آمد و راز روزگار بر ملا شد خرد به چهار بخش تقسیم شد ، نیمی از آن برای پادشاه است زیرا که خرد و فره شایسته پادشاه است و قسمت دوم خرد از آن انسان پارسا و نیمه سوم بهره پرستندگان و بندگان پادشاست ، اگر بندگان به شاه نزدیک باشند خرد نیز خود را از آنها پنهان نمی کند، اکنون یک بهره از خرد مانده است که انسان دانا آن را قسمت دهقان و نژاده می داند.
خرد از آن انسان ناسپاس و کسی که خدا نشناس است، نیست .
شایسته است که پادشاه این سخن را که مرد باتجربه و دانا گفته است را بپذیرد.
شاه پاسخ داد که این سخن را ارج می نهم و با زر می نویسم که این کار شایسته و به آیین است.
سخن گفتن موبدان چون گوهر ارزشمند است اما من اندیشه ای دیگر در سر دارم که اگر سپاه ما با سپاه بهرام برابر شود برای من ننگ نخواهد بود که به جنگ با بهرام بروم و تن به تن با او نبرد کنم، او را فرا می خوانم و از روی ناچاری روی آشتی نشان می دهم و او را ستایش می کنم، اگر بپذیرد که بهتر است زیرا پهلوانی چون بهرام مانند کهتران دربار من نیست، اما اگر جنگ جوید من هم جنگ می کنم و سپاه را رو به روی هم قرار می دهیم .
بزرگان و کاردانان او از شنیدن سخنان خسرو شگفت زده شدند و اورا ستایش کردند و گفتند که بدی از تو دور باد و همیشه پیروز باشی و تخت شاهی از آن تو باد ، و خسرو پاسخ داد :
چنین باشد و شکست و جدایی نباشد برای شما. ..
سپس خسرو لشکر را از بغداد راهی کرد و سراپرده را به دشت برد ، دو لشکر به هم رسیدند ، از یک طرف بهرام و طرف دیگر خسرو ...
شب فرا رسید و خورشید خاموش گشت ، نگهبان از هردو لشکر بیرون آمد تا از دشمن سپاه را محافظت کند ....
صبح فرا رسید و رزم ناگزیر بهرام و خسرو آغاز شد ...
خسرو به گستهم و بندوی دستور تا کلاه خود و لباس جنگی بپوشند و اینچنین با بزرگان تا چشمه نهروان پیش راند ، خبر به بهرام آمد که سپاهی با فاصله دو تیر پرتابی (فاصله تقریبا دراز ) آمده. ..
@arefaan
ادامه دارد ...
#داستان_پادشاهی_خسرو_پرویز
بخش پنجم👇👇
@arefaan
بهرام و خسرو در حالی یگدیگر را دیدار کردند که خسرو بر اسبی سپید نشسته بود و گردوی ،گستهم ،بندوی و خراد برزین مسلح و غرق در آهن همراه او بودند .
بهرام با دیدن پادشاه روی به همراهان خویش کرد و گفت :
این بنده زاده ی بی هویت از پستی و خمول به پادشاهی و توانایی رسیده و گمان می کند با آموختن راه و رسم پادشاهان می تواند ادعای تاج و تخت کند اما روزگارش را در هم خواهم پیچید و زمانه را برایش تیره و تار می گردانم .
در کنارش جنگاوری بزرگ و میدان دیده که یارای رویارویی با من را داشته باشد نمی بینم ، ناموری که شمشیر و گرز و میدان و باران تیر دیده و خروش یلان را شنیده باشد اما من و لشکرم در دلاوری و شجاعت بی مانندیم آن گونه که در رزمگاه پیل و شیر از رویارویی با ما گریزانند .
در مقابل خسرو با آرامش و دقت لشکر بهرام را از نظر گذراند و از همراهان پرسید کدام یک از این سواران بهرام است ؟
گردوی پاسخ داد :
همان سوار سپید پوشی که حمایلی تیره بر دوش دارد و بر اسب ابلقی نشسته .
خسرو پرسید :
همان شخص باریک اندام و سیاه چرده ،همان مرد زشت روی خوک بینی و با چشمهایی ریز اما دلی پر از کینه و نفرت .
در اندیشه ی او کهتری نمی بینم اما سرور و فرماندهی هم نیست که شایسته پیروی و فرمانبری باشد .
سپس خسرو روبه گستهم و بندوی گفت:
دانایان کهن گفته اند :
اگر چارپا به نزدیک بار نمی آید تو بار را به نزدیک او ببر،برای رسیدن به پایانی خوش ،بهترین و عاقلانه ترین راه ها را باید برگزید حالا که بهرام فریفته ی اهریمن و دیو است و بی خردانه به جنگ و آشوب می اندیشد پس ما می کوشیم تا شتاب زده وارد جنگی نشویم که حاصلی غیر از کشتار ایرانیان ندارد با او سخن می گویم و مذاکره می کنم اگر از راه آشتی پیمود ،گناهان گذشته اش را نادیده می گیرم و فرمانروایی ناحیه ای را به او خواهم بخشید .
گستهم گفت:
پادشاه جاودان زنده و پاینده باشد ، سنجیده سخن گفتی و خردمندانه رفتارمی کنی آنگونه که شایسته ی پادشاهان است .
خسرو برای گفت و گو ،آرام و آهسته به سوی لشکر بهرام حرکت کرد.
@arefaan
ادامه دارد...
بخش پنجم👇👇
@arefaan
بهرام و خسرو در حالی یگدیگر را دیدار کردند که خسرو بر اسبی سپید نشسته بود و گردوی ،گستهم ،بندوی و خراد برزین مسلح و غرق در آهن همراه او بودند .
بهرام با دیدن پادشاه روی به همراهان خویش کرد و گفت :
این بنده زاده ی بی هویت از پستی و خمول به پادشاهی و توانایی رسیده و گمان می کند با آموختن راه و رسم پادشاهان می تواند ادعای تاج و تخت کند اما روزگارش را در هم خواهم پیچید و زمانه را برایش تیره و تار می گردانم .
در کنارش جنگاوری بزرگ و میدان دیده که یارای رویارویی با من را داشته باشد نمی بینم ، ناموری که شمشیر و گرز و میدان و باران تیر دیده و خروش یلان را شنیده باشد اما من و لشکرم در دلاوری و شجاعت بی مانندیم آن گونه که در رزمگاه پیل و شیر از رویارویی با ما گریزانند .
در مقابل خسرو با آرامش و دقت لشکر بهرام را از نظر گذراند و از همراهان پرسید کدام یک از این سواران بهرام است ؟
گردوی پاسخ داد :
همان سوار سپید پوشی که حمایلی تیره بر دوش دارد و بر اسب ابلقی نشسته .
خسرو پرسید :
همان شخص باریک اندام و سیاه چرده ،همان مرد زشت روی خوک بینی و با چشمهایی ریز اما دلی پر از کینه و نفرت .
در اندیشه ی او کهتری نمی بینم اما سرور و فرماندهی هم نیست که شایسته پیروی و فرمانبری باشد .
سپس خسرو روبه گستهم و بندوی گفت:
دانایان کهن گفته اند :
اگر چارپا به نزدیک بار نمی آید تو بار را به نزدیک او ببر،برای رسیدن به پایانی خوش ،بهترین و عاقلانه ترین راه ها را باید برگزید حالا که بهرام فریفته ی اهریمن و دیو است و بی خردانه به جنگ و آشوب می اندیشد پس ما می کوشیم تا شتاب زده وارد جنگی نشویم که حاصلی غیر از کشتار ایرانیان ندارد با او سخن می گویم و مذاکره می کنم اگر از راه آشتی پیمود ،گناهان گذشته اش را نادیده می گیرم و فرمانروایی ناحیه ای را به او خواهم بخشید .
گستهم گفت:
پادشاه جاودان زنده و پاینده باشد ، سنجیده سخن گفتی و خردمندانه رفتارمی کنی آنگونه که شایسته ی پادشاهان است .
خسرو برای گفت و گو ،آرام و آهسته به سوی لشکر بهرام حرکت کرد.
@arefaan
ادامه دارد...
@arefaan💠
صلاح الدین زرکوب مدت ده سال شیخ و خلیفه مولانا بود.
وی به تعبیر عارفان به سال 657 قمری خرقه تهی کرد (درگذشت)، او وصیت کرده بود که مراسم به خاکسپاری اش را با اندوه و سوگواری برگزار نکنند؛ بلکه بايد خنیاگران و قوالان شهر در پيشاپيش جنازه او ترانه های دل انگيز بخوانند و دوستان او را با سرور و شادی به خاک بسپارند.
@arefaan 💠
سلطان ولد در ولدنامه اين وصيت شيخ صلاح الدين زرکوب را اينگونه به نظم در آورده است که شيخ فرمود:
در جنازه من
دهل آريد و کوس با دف زنان
سوی گورم بريد رقص کنان
خوش و شادان و دست افشان
تا بدانند که اوليای خدا
شاد و خندان روند سوی لقا
@arefaan💠
مولانا نيز آن وصيت را به جای آورد و درحالی که هشت گروه از قوالان و خنياگران پيشاپيش جنازه شيخ صلاح الدين نغمه سرايي می کردند، مولانا، ياران و مريدان سماع کنان شيخ را به گورستان بردند و در کنار تربت سلطان العلما به خاکش سپردند.
@arefaan💠
در مناقب العارفين روايت شده است که، باری کسی از مولانا پرسيد: قبل از مرگ صلاح الدين در پيش جنازه افراد، قاريان و مؤذنان می رفتند و نوحه سرایی میکردند ، در اين زمان که دور شماست، اين نوازندگان چه معنی دارند؟
مولانا فرموده بود که در پيش جنازه قاريان و مؤذنان برای آن می روند تا گواهی دهند که مرده مسلمان بود؛ اما قوالان گواهی می دهند که ميت علاوه بر آنکه مسلمان بود، عاشق هم بود.
@arefaan 💠
صلاح الدین زرکوب مدت ده سال شیخ و خلیفه مولانا بود.
وی به تعبیر عارفان به سال 657 قمری خرقه تهی کرد (درگذشت)، او وصیت کرده بود که مراسم به خاکسپاری اش را با اندوه و سوگواری برگزار نکنند؛ بلکه بايد خنیاگران و قوالان شهر در پيشاپيش جنازه او ترانه های دل انگيز بخوانند و دوستان او را با سرور و شادی به خاک بسپارند.
@arefaan 💠
سلطان ولد در ولدنامه اين وصيت شيخ صلاح الدين زرکوب را اينگونه به نظم در آورده است که شيخ فرمود:
در جنازه من
دهل آريد و کوس با دف زنان
سوی گورم بريد رقص کنان
خوش و شادان و دست افشان
تا بدانند که اوليای خدا
شاد و خندان روند سوی لقا
@arefaan💠
مولانا نيز آن وصيت را به جای آورد و درحالی که هشت گروه از قوالان و خنياگران پيشاپيش جنازه شيخ صلاح الدين نغمه سرايي می کردند، مولانا، ياران و مريدان سماع کنان شيخ را به گورستان بردند و در کنار تربت سلطان العلما به خاکش سپردند.
@arefaan💠
در مناقب العارفين روايت شده است که، باری کسی از مولانا پرسيد: قبل از مرگ صلاح الدين در پيش جنازه افراد، قاريان و مؤذنان می رفتند و نوحه سرایی میکردند ، در اين زمان که دور شماست، اين نوازندگان چه معنی دارند؟
مولانا فرموده بود که در پيش جنازه قاريان و مؤذنان برای آن می روند تا گواهی دهند که مرده مسلمان بود؛ اما قوالان گواهی می دهند که ميت علاوه بر آنکه مسلمان بود، عاشق هم بود.
@arefaan 💠
قانون پانزدهم از 40 قانون عشق شمس تبریزی ❤️
@arefaan
خداوند در هر لحظه از درون و بیرون همیشه در حال تکامل بخشیدن همه ما است
هر کدام از ما یک اثر هنری تمام نشده هستیم
@arefaan
هر حادثه ای که تجربه می کنیم برای رفع کمبودهایمان برنامه ریزی شده است
خداوند برای هر کدام از کمبودهای ما برنامه ی جداگانه ای دارد
زیراهدف از خلق این اثر هنری بی نقص بودن آنست
@arefaan
@arefaan
خداوند در هر لحظه از درون و بیرون همیشه در حال تکامل بخشیدن همه ما است
هر کدام از ما یک اثر هنری تمام نشده هستیم
@arefaan
هر حادثه ای که تجربه می کنیم برای رفع کمبودهایمان برنامه ریزی شده است
خداوند برای هر کدام از کمبودهای ما برنامه ی جداگانه ای دارد
زیراهدف از خلق این اثر هنری بی نقص بودن آنست
@arefaan
🌱 دمی با مولانا🌱
@arefaan
"درد است که آدمی را راهبر است.
در هر کاری که هست، تا اورا دردِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد در او را میسر نشود -
خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نجوم و غیره، تا مریم را درد زِه پیدا نشد، قصد آن درخت بخت نکرد."
|مولانا- فیه ما فیه|
@arefaan
درد در نزد مولانا عبارت است از درد اشتیاق، درد جدایی و درد اتصال به مبدا وجود. درد محرک اصلی آدمی و جانمایه ی علم و هنر و صنعت و عشق و معنویت است، اگر درد را از آدمی بگیری کالبدی می شود خشک و خالی.
مولانا می گوید این درد طلب است که آدمی را به کوی حقیقت و سرای سعادت و برکت می رساند، همان گونه که مریم را بسوی نخل خرما کشاند و از خرمای جان پرور آن تناول کرد و توانست مسیح را به دنیا بیاورد. همه ی ما آبستن مسیح خویشیم، و برای زادن آن نیازمند درد.
زین طلب بنده به کوی تو رسید
درد مریم را به خرمابن کشید
@arefaan
@arefaan
"درد است که آدمی را راهبر است.
در هر کاری که هست، تا اورا دردِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد در او را میسر نشود -
خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نجوم و غیره، تا مریم را درد زِه پیدا نشد، قصد آن درخت بخت نکرد."
|مولانا- فیه ما فیه|
@arefaan
درد در نزد مولانا عبارت است از درد اشتیاق، درد جدایی و درد اتصال به مبدا وجود. درد محرک اصلی آدمی و جانمایه ی علم و هنر و صنعت و عشق و معنویت است، اگر درد را از آدمی بگیری کالبدی می شود خشک و خالی.
مولانا می گوید این درد طلب است که آدمی را به کوی حقیقت و سرای سعادت و برکت می رساند، همان گونه که مریم را بسوی نخل خرما کشاند و از خرمای جان پرور آن تناول کرد و توانست مسیح را به دنیا بیاورد. همه ی ما آبستن مسیح خویشیم، و برای زادن آن نیازمند درد.
زین طلب بنده به کوی تو رسید
درد مریم را به خرمابن کشید
@arefaan
باد صبا برای من حدیثی از عاشقان روایت کرد
حدیثی که سینه به سینه و دهان به دهان
از زبان راستان و راستگویان حکایت می شود
آری این یک حدیث معنعن است
که "شِکوه" از "شادی" نقل کرد
و "شادی" گفت که از "اندوه" شنیده است
و "اندوه" از "بلا و محنت" خبر داد
و "بلا و محنت" خود از دهان "مستی و بی خویشی" شنیدند
و "مستی" از "عقل"
و "عقل" از "شوق"
و "شوق" از "آرزو"
و "آرزو" از "اشک"
و "اشک" از "پلک خونین عاشق"
و آن "پلک" از "شرارة آتش"
و آن "شراره" از زبانِ "حضرت قلب" شنید که فرمود:
آن کس که دوستش می داری
در میان دو دست توست
@arefaan
محی الدین ابن عربی
🍂🍂🍂
حدیثی که سینه به سینه و دهان به دهان
از زبان راستان و راستگویان حکایت می شود
آری این یک حدیث معنعن است
که "شِکوه" از "شادی" نقل کرد
و "شادی" گفت که از "اندوه" شنیده است
و "اندوه" از "بلا و محنت" خبر داد
و "بلا و محنت" خود از دهان "مستی و بی خویشی" شنیدند
و "مستی" از "عقل"
و "عقل" از "شوق"
و "شوق" از "آرزو"
و "آرزو" از "اشک"
و "اشک" از "پلک خونین عاشق"
و آن "پلک" از "شرارة آتش"
و آن "شراره" از زبانِ "حضرت قلب" شنید که فرمود:
آن کس که دوستش می داری
در میان دو دست توست
@arefaan
محی الدین ابن عربی
🍂🍂🍂
عارفان
https://telegram.me/joinchat/BSp9oD8LbvEVF02beQDVDw
@arefaan
اینکه ما معابد خود را مقدس می دانیم و معابد دیگران را جاهلانه،
به این دلیل است که در معبد خود با احساس وارد می شویم و در معبد دیگران با عقل
@arefaan
https://telegram.me/joinchat/BSp9oD8LbvEVF02beQDVDw
@arefaan
اینکه ما معابد خود را مقدس می دانیم و معابد دیگران را جاهلانه،
به این دلیل است که در معبد خود با احساس وارد می شویم و در معبد دیگران با عقل
@arefaan
ای بی نشان محض نشان از که جویمت
گم گشت درتوهر دوجهان از که جویمت
تو گم نهای و گمشدهٔ تو منم ولیک
تا یافت یافت مینتوان از که جویمت
#عطار_نیشابوری
@arefaan
🍃
گم گشت درتوهر دوجهان از که جویمت
تو گم نهای و گمشدهٔ تو منم ولیک
تا یافت یافت مینتوان از که جویمت
#عطار_نیشابوری
@arefaan
🍃
داستان های مثنوی(19)
#پیر_چنگی
@arefaan
1984
✅ او به قول و فعل، یار ما بود
چون به حکم حال، آیی لا بود
🍃 عقل نظری، گفتار ما را تنظیم می کند و فعالیت و تلاش ما را در جهت شناخت کمیت ها و کیفیت های جهان، یاری می کند.
ولی در برابر عالم حال و معنا، فانی و محو است و کارز از او ساخته نیست.( پس عقل نظری وقتی مساله شهود روحانی مطرح می شود کاری از پیش نمی برد.)
@arefaan
1985
✅ لا بود، چون او نشد از هست نیست
چونکه طوعا لا نشد، کرها بسی است
🍃 این عقل جزئی چون از هستی ناقص خود دست بر نداشته و محونشده و همچنان خود را کامل می داند.
در واقع باید او را نیست و فانی شمرد، زیرا او از روی اختیار، فنا را نپذیرفته لذا باید اجبارا و برخلاف میل او، اورا فانی بشمریم.
( اشاره دارد به مرگ اختیاری و مرگ اضطراری، همه را شامل می شود چه میلی باشد و چه میلی نباشد و آن مرگ طبیعی است .
و مرگ اختیاری، ویژه اصحاب حقیقت است که در همین دنیا، همه هوای نفسانی را در خود فرو می کوبند.)
@arefaan
1986
✅ جان کمال حق را دارد و بانگ او
نیز عین کمال است به همین سبب
حضرت ختمی مرتبت به بلال فرمود:
ای بلال ما را آرامش ده.
( در اینجا بلال کنایه از جان لطیف است که بانگ اذان او نیز مانند خود او کمال آور و روح نواز بود.
بلال بن رباح حبشی.
با کینه ابو عبدالله موذن رسول خداص بود و یکی از پیشگامان در گرویدن به اسلام.
از وقتی که رسول خدا رحلت فرمود، او دیگر اذان نگفت.)
@arefaan
1987
✅ ای بلال، افراز بانگ سلسلت
زآن دمی کاندر دمیدم در دلت
🍃پیامبر ص هرگاه که از تبلیغ رسالت، خسته می شد به بلال می گفت:
ای بلال بانگ دلنشین و خوش اذانت را بلند کن، و ضمن تمجید و تحمید حق تعالی، از آن دم و نفحه ای که من بر قلبت دمیده ام حرف بزن.
سلسل:
آب شیرین و سرد و خوش که به گلو روان فرو شود.
آب خوش .
در پاره ای از نسخ از جمله انقروی، این کلمه را سلسله خوانده اند که معنی آن زنجیر است با توجه به این معنی مصراع اول می شود:
ای بلال، بانگ زنجیروار اذانت را بلند کن.
@arefaan
#پیر_چنگی
@arefaan
1984
✅ او به قول و فعل، یار ما بود
چون به حکم حال، آیی لا بود
🍃 عقل نظری، گفتار ما را تنظیم می کند و فعالیت و تلاش ما را در جهت شناخت کمیت ها و کیفیت های جهان، یاری می کند.
ولی در برابر عالم حال و معنا، فانی و محو است و کارز از او ساخته نیست.( پس عقل نظری وقتی مساله شهود روحانی مطرح می شود کاری از پیش نمی برد.)
@arefaan
1985
✅ لا بود، چون او نشد از هست نیست
چونکه طوعا لا نشد، کرها بسی است
🍃 این عقل جزئی چون از هستی ناقص خود دست بر نداشته و محونشده و همچنان خود را کامل می داند.
در واقع باید او را نیست و فانی شمرد، زیرا او از روی اختیار، فنا را نپذیرفته لذا باید اجبارا و برخلاف میل او، اورا فانی بشمریم.
( اشاره دارد به مرگ اختیاری و مرگ اضطراری، همه را شامل می شود چه میلی باشد و چه میلی نباشد و آن مرگ طبیعی است .
و مرگ اختیاری، ویژه اصحاب حقیقت است که در همین دنیا، همه هوای نفسانی را در خود فرو می کوبند.)
@arefaan
1986
✅ جان کمال حق را دارد و بانگ او
نیز عین کمال است به همین سبب
حضرت ختمی مرتبت به بلال فرمود:
ای بلال ما را آرامش ده.
( در اینجا بلال کنایه از جان لطیف است که بانگ اذان او نیز مانند خود او کمال آور و روح نواز بود.
بلال بن رباح حبشی.
با کینه ابو عبدالله موذن رسول خداص بود و یکی از پیشگامان در گرویدن به اسلام.
از وقتی که رسول خدا رحلت فرمود، او دیگر اذان نگفت.)
@arefaan
1987
✅ ای بلال، افراز بانگ سلسلت
زآن دمی کاندر دمیدم در دلت
🍃پیامبر ص هرگاه که از تبلیغ رسالت، خسته می شد به بلال می گفت:
ای بلال بانگ دلنشین و خوش اذانت را بلند کن، و ضمن تمجید و تحمید حق تعالی، از آن دم و نفحه ای که من بر قلبت دمیده ام حرف بزن.
سلسل:
آب شیرین و سرد و خوش که به گلو روان فرو شود.
آب خوش .
در پاره ای از نسخ از جمله انقروی، این کلمه را سلسله خوانده اند که معنی آن زنجیر است با توجه به این معنی مصراع اول می شود:
ای بلال، بانگ زنجیروار اذانت را بلند کن.
@arefaan
ـ🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸
ـ💕🌸💕
ـ🌸💕
ـ💕
یار خوش چیزی است، زیرا که یار ، از خیال یار قوت میگیرد و میبالد و حیات میگیرد.
چه عجب میآید؟
مجنون را خیال لیلی قوت میداد و غذا شد.
جایی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثیر باشد که یار او را قوت بخشد، یار حقیقی را چه عجب میداری که قوتش بخشد خیال او در صورت و غیبت؟
چه جای خیال است، آن خود جان حقیقتهاست، آن را خیال نگویند.
عالم بر خیال قائم است و این عالم را حقیقت میگویی جهت آنکه در نظر میآید و محسوس است.
و آن معانی را که عالم ،فرعِ اوست ،خیال میگویی.
کار به عکس است:
خیال خود ، این عالم است، که آن معنی صد چو این پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد به، و او کهن نگردد؛
منزه است از نوئی و کهنی.
فرعهای او متصف اند به کهنی و نوئی، و او که محدث اینهاست از هردو منزه است و ورای هر دوست.
@arefaan
#مولاناجلالالدین | #فیه_مافیه
-💕
-🌸💕
-💕🌸💕
-🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸
ـ💕🌸💕
ـ🌸💕
ـ💕
یار خوش چیزی است، زیرا که یار ، از خیال یار قوت میگیرد و میبالد و حیات میگیرد.
چه عجب میآید؟
مجنون را خیال لیلی قوت میداد و غذا شد.
جایی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثیر باشد که یار او را قوت بخشد، یار حقیقی را چه عجب میداری که قوتش بخشد خیال او در صورت و غیبت؟
چه جای خیال است، آن خود جان حقیقتهاست، آن را خیال نگویند.
عالم بر خیال قائم است و این عالم را حقیقت میگویی جهت آنکه در نظر میآید و محسوس است.
و آن معانی را که عالم ،فرعِ اوست ،خیال میگویی.
کار به عکس است:
خیال خود ، این عالم است، که آن معنی صد چو این پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد به، و او کهن نگردد؛
منزه است از نوئی و کهنی.
فرعهای او متصف اند به کهنی و نوئی، و او که محدث اینهاست از هردو منزه است و ورای هر دوست.
@arefaan
#مولاناجلالالدین | #فیه_مافیه
-💕
-🌸💕
-💕🌸💕
-🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸