عارفان
202 subscribers
811 photos
439 videos
268 files
591 links
جهت ارتباط با مدیر کانال به آی دی زیر رجوع شود
@mrs_nayyere
Download Telegram
ماجرای شگفت انگیز بایزید بسطامی :
@arefaan
سلطان العارفین ،بایزید بسطامی، در حلقه مریدان نشسته بود که از خود بی خود شد و ندا برآورد:
نیست خدایی جز من، پس بپرستید مرا.

یکی از مریدان گفت: سبحان الله یا شیخ!
بایزید رو به مرید کرد و گفت:
سبحانی ما اعظم شأنی.
پاک و منزه منم و چه بلندمرتبه جایگاهی است من دارم.
هنگامی که به خود آمد مریدان احوالش را با وی بازگفتند.
بایزید جواب داد که این گونه سخنان کفر است و کسی که چنین سخنی بر زبان آورد ریختن خونش حلال است.
اگر باز هم چنین سخنانی بر زبانم جاری شد مجاز هستید که همان لحظه حکم قتل مرا اجرا کنید.
پس از شنیدن این فتوا ، مریدان بایزید هر یک کاردی در زیر لباس پنهان می کردند تا اگر استاد دوباره در وسط درس سخنی کفرآمیز گفت همان جا به خدمت وی برسند و حکم خدا را به جای آورند.

پس از چندی بایزید دوباره از خود بی خود شد واین بار ادعا کرد که لباسش چیزی جز خدا نیست.
مریدان با شنیدن این حرف انگار که رمز شب را شنیده اند.
کاردها برکشیدند و به پیکر پیر خویش حمله بردند.
اما از قضا هر کدام که بر بدن شیخ زخمی می زد از همان نقطه زخمی می شد.
کسی که به گردن بایزید کارد می کشید گلوی خودش بریده می شد و آنکه چاقو در شکم بایزید فرو می برد شکم خودش سفره می شد.
چند لحظه ای نگذشته بود که همه مریدان کشته و زخمی بر زمین ریختند و شیخ همچنان در میان دریای خون نشسته بود بی خود.

مولانا ، ماجرای بایزید بسطامی را در مثنوی چنین نقل می کند :
@arefaan💠
با مریدان آن فقیر محتشم
بایزید آمد که نَک یزدان منم

گفت مستانه عیان آن ذوفنون
لااله الا انا ها فاعبدون

چون گذشت آن حال گفتندش صباح
تو چنین گفتی و این نبود صَلاح

گفت این بار ار کنم این مشغله
کاردها بر من زنید آن دم هله

حق منزه از تن و من با تنم
چون چُنین گویم بباید کـُـشتنـم

چون وصیت کرد آن آزاد مرد
هر مریدی کاردی آماده کرد

مست گشت او باز ازآن استغراق زفت
آن وصیت هاش از خاطر برفت
@arefaan
مولانا همچنان ماجرای بایزید را شرح می دهد و در پایان چنین نتیجه می گیرد :

زآنکه بی خود فانی است و ایمن است
تا ابد در ایمنی او ساکن است

آن کس که به مقام فنای فی الله رسیده و از خود بیخود شده باشد از هر زخم و آسیبی ایمن است و این ایمنی تا ابد در وجود او ساکن است

نقش او فانی و او شد آینه
غیر نقش روی غیر آنجای نه
@arefaan
آن کس که فانی در وجود معشوق شود جانش چون آینه ای است که نقشی غیر از نقش و تصویر خود اوست .
در واقع وجود او انعکاسی از تصویر معشوق است نه تصویر خود او . 👌👌

کوتاه سخن آن که :
کسی که دلش را از غبارها بشوید و محو در وجود معشوق شود و خود را نبیند ، وجودش تجلی گاه انوار حق تعالی و معشوق خواهد شد ...
@arefaan
@mrs_nayere
🕯#حكايتي_از_مولانا
@arefaan
فقیر و پرخوری را به جرمی زندانی کردند.
در زندان هم آرام نگرفت و متنبه نشد و به زور غذای زندانی ها را می گرفت و می خورد و آنقدر اذیت کرد تا بالاخره زندانی ها به قاضی شکایت بردند که
« نجاتمان بده!
این زندانی پرخور، عاصی مان کرده است و نمی گذارد یک وعده غذا از گلوی مان پایین برود. »

قاضی موضوع را تحقیق کرد و فهمید فقیر تن به کار کردن نمی دهد و زندان برایش یک بهشت کوچک است که در آن هم غذای فراوان هست و هم نیازی به کار کردن ندارد.
پس او را از زندان بیرون انداخت و هرچه فقیر مفت خور اصرار کرد در زندان بماند، قاضی قبول نکرد و برای آن که مردم هم به او باج ندهند و مفت خور مجبور شود کار کند، دستور داد فقیر مفت خور را در شهر بگردانند و جار بزنند که او فقیر است اما کسی به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد و خلاصه هیچ کمکی به او نکند.
به این ترتیب، ماموران قاضی، فقیر را روی شتر مردی هیزم شکن نشاندند و به هیزم فروش گفتند او را کوچه به کوچه بگرداند و جار بزند
« ای مردم!
این مرد را بشناسید، فقیر است.
به او وام ندهید.
نسیه ندهید.
داد و ستد نکنید.
او دزد است.
پرخور است و کسبي و کاری هم ندارد. خوب نگاهش کنید. »

هیزم فروش هم راه افتاد و از صبح زود تا نیمه شب، فریاد زد و درباره مفت خور بی آبرو به مردم اعلام خطر کرد.
شب که رسید هیزم فروش به فقیر گفت
« همه امروز را به تو اختصاص دادم. مزد من و کرایه شتر را بده که بروم ! »
فقیر مفت خور با خنده گفت
« تو نفهمیدی از صبح تا الان چی جار می‌زدی ؟
الان همه شهر می دانند که من پول به کسی نمی دهم و تو که از صبح فریاد می زدی و به همه خبر می دادی به آنچه می گفتی فکر نمی کردی ؟! »
@arefaan
مولانا در این حکایت به مخاطبانش گوشزد می کند که چه بسا عالمانی که وعظ می کنند اما خود مانند هیزم فروش، به آنچه گفته اند نمی اندیشند و عمل نمی کنند.
مرا عهدی‌ست با شادی
که شادی آنِ من باشد

مرا قولی‌ست با جانان
که جانانْ جانِ من باشد 💕
@arefaan
مولانا
کوچک باش و عاشق
که عشق می داند
آیین بزرگ کردنت را ...

" نلسون ماندلا "
@arefaan
18جولای روز نلسون ماندلا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بنای یادبود نلسون ماندلا ☝️ ماندلا درست در همين مكان سالها پشت ميله هاى آهنى زندانى بود.

بقول ماندلا، برای آزادی لازم نیست زمین و آسمان را بخرید ...
تنها خودتان را نفروشید!
@arefaan
مهربانی
مهمترین اصل"انسانیت" است
اگر کسی از من کمکی بخواهد
یعنی
من هنوز روی زمین ارزش دارم
@arefaan
#داستان_پادشاهی_خسرو_پرویز بخش چهارم :👇🏼👇🏼
@arefaan
وقتی بهرام شنید که روزگار چه بر سر هرمزد آورد و چشمانِ روشن و بینایش را داغ نهادند و بینایی اش را گرفتند ، پسر بر جای او بر تخت نشسته و بخت او برگشته، شگفت زده شد و در فکر فرو رفت ، دستور داد تا طبل جنگی و درفش را به دشت ببرند ، بنه و توشه سپاه را بست و آماده جنگ با خسرو شد .. سپاهی به بزرگی کوهی روان تا نهروان پیش آمدند.

خبر به خسرو رسید و از رونق سپاه بهرام غمگین شد، کارآگهانی را فرستاد تا از چند و چون کار ها خبر بگیرند ، به آنها گفت که اول باید از چند و چون سپاه خبر بگیرند که اگر این جنگ برای ما پیچیده و سخت شد، لشکریان با او هم پیمان هستند یا نه و از او فرمانبرداری می کنند یا نه ؟
و دوم اینکه بهرام خود بیشتر در قلب سپاه است یا در میان سپاه ؟
در هنگام بار دادن چگونه می نشیند و احتمالا قصد شکار می کند یا نه ؟

کارآگهان از نزد خسرو رفتند و از کار لشکر بهرام هیچ خبری نداشتند، رفتند و سپاه را دیدند و پنهانی بازآمدند نزد خسرو ، و به او گفتند که سپاه چه کار آزموده و چه نا آزموده و کودک ، از بهرام همدل است در هر کاری ....
هر زمانی که لشکر به راه افتد او زمانی در میان سپاه است و گاهی به سمت راست لشکر می رود و گاهی سمت چپ و گاه نیز در قلبگاه سپاه جای می گیرد و از اطرافیان خود در سپاه بهره برده و بیگانگان را در سپاه راه نمی دهد ، در هنگام بار دادن مانند شاهان می نشیند و و در دشت به شکار می رود ، جز از رزم شاهان پیش از چیزی سخن نمی گوید و همیشه کلیله و دمنه را می خواند ....

خسرو پس از شنیدن سخنان کار آگهان به وزیر خود گفت :
کاری سخت در پیش داریم بهرام وقتی به نبرد با دشمن برود اژدها در دریا را نیز حریف است و دیگر آنکه بهرام آیین و منش شاهانه را از هرمزد آموخته است و سوم اینکه وزیر او کلیله ودمنه است و این کتاب چون دبیری چیره دست برای اوست ....
سپس خسرو رو کرد به بندوی و گستهم و گفت :
که غم و اندوه همنشین ما گشت ....

سپس گردوی و شاپور و اندیان و رادمان و دیگر بزرگان با شاه ایران در خلوت نشستند خسرو به آنها گفت :
ای بزرگان هر کسی که خرد دارد دانش برایش چون جوشن است و از او محافظت می کند و کسی حریف او نیست جز مرگ که چون موم در دستان مرگ نرم خواهد شد و از بین خواهد رفت، من از شما کوچکتر هستم و جوان و بی تجربه و با اینکه شاه هستم اما جهان را با اندیشه خام خود نمی سپرم و در کار ها از دانش و تجربه شما بهره می برم ، پس به من بگویید راه چاره چیست و چگونه باید با بهرام نبرد کرد و رنج و آزاری که مایه این خستگیها و گزند ها شده کدام است و چگونه باید آن را از میان برداشت ؟

موبد پاسخ داد :
ای شاه همیشه جاودان بمانی و فر و توشه مغز باشی، زمانی که جهان پدید آمد و راز روزگار بر ملا شد خرد به چهار بخش تقسیم شد ، نیمی از آن برای پادشاه است زیرا که خرد و فره شایسته پادشاه است و قسمت دوم خرد از آن انسان پارسا و نیمه سوم بهره پرستندگان و بندگان پادشاست ، اگر بندگان به شاه نزدیک باشند خرد نیز خود را از آنها پنهان نمی کند، اکنون یک بهره از خرد مانده است که انسان دانا آن را قسمت دهقان و نژاده می داند.
خرد از آن انسان ناسپاس و کسی که خدا نشناس است، نیست .
شایسته است که پادشاه این سخن را که مرد باتجربه و دانا گفته است را بپذیرد.

شاه پاسخ داد که این سخن را ارج می نهم و با زر می نویسم که این کار شایسته و به آیین است.
سخن گفتن موبدان چون گوهر ارزشمند است اما من اندیشه ای دیگر در سر دارم که اگر سپاه ما با سپاه بهرام برابر شود برای من ننگ نخواهد بود که به جنگ با بهرام بروم و تن به تن با او نبرد کنم، او را فرا می خوانم و از روی ناچاری روی آشتی نشان می دهم و او را ستایش می کنم، اگر بپذیرد که بهتر است زیرا پهلوانی چون بهرام مانند کهتران دربار من نیست، اما اگر جنگ جوید من هم جنگ می کنم و سپاه را رو به روی هم قرار می دهیم .

بزرگان و کاردانان او از شنیدن سخنان خسرو شگفت زده شدند و اورا ستایش کردند و گفتند که بدی از تو دور باد و همیشه پیروز باشی و تخت شاهی از آن تو باد ، و خسرو پاسخ داد :
چنین باشد و شکست و جدایی نباشد برای شما. ..

سپس خسرو لشکر را از بغداد راهی کرد و سراپرده را به دشت برد ، دو لشکر به هم رسیدند ، از یک طرف بهرام و طرف دیگر خسرو ...

شب فرا رسید و خورشید خاموش گشت ، نگهبان از هردو لشکر بیرون آمد تا از دشمن سپاه را محافظت کند ....
صبح فرا رسید و رزم ناگزیر بهرام و خسرو آغاز شد ...
خسرو به گستهم و بندوی دستور تا کلاه خود و لباس جنگی بپوشند و اینچنین با بزرگان تا چشمه نهروان پیش راند ، خبر به بهرام آمد که سپاهی با فاصله دو تیر پرتابی (فاصله تقریبا دراز ) آمده. ..
@arefaan
ادامه دارد ...
#داستان_پادشاهی_خسرو_پرویز
بخش پنجم👇👇
@arefaan
بهرام و خسرو در حالی یگدیگر را دیدار کردند که خسرو بر اسبی سپید نشسته بود و گردوی ،گستهم ،بندوی و خراد برزین مسلح و غرق در آهن همراه او بودند .

بهرام با دیدن پادشاه روی به همراهان خویش کرد و گفت :
این بنده زاده ی بی هویت از پستی و خمول به پادشاهی و توانایی رسیده و گمان می کند با آموختن راه و رسم پادشاهان می تواند ادعای تاج و تخت کند اما روزگارش را در هم خواهم پیچید و زمانه را برایش تیره و تار می گردانم .

در کنارش جنگاوری بزرگ و میدان دیده که یارای رویارویی با من را داشته باشد نمی بینم ، ناموری که شمشیر و گرز و میدان و باران تیر دیده و خروش یلان را شنیده باشد اما من و لشکرم در دلاوری و شجاعت بی مانندیم آن گونه که در رزمگاه پیل و شیر از رویارویی با ما گریزانند .
در مقابل خسرو با آرامش و دقت لشکر بهرام را از نظر گذراند و از همراهان پرسید کدام یک از این سواران بهرام است ؟
گردوی پاسخ داد :
همان سوار سپید پوشی که حمایلی تیره بر دوش دارد و بر اسب ابلقی نشسته .

خسرو پرسید :
همان شخص باریک اندام و سیاه چرده ،همان مرد زشت روی خوک بینی و با چشمهایی ریز اما دلی پر از کینه و نفرت .
در اندیشه ی او کهتری نمی بینم اما سرور و فرماندهی هم نیست که شایسته پیروی و فرمانبری باشد .

سپس خسرو روبه گستهم و بندوی گفت:
دانایان کهن گفته اند :
اگر چارپا به نزدیک بار نمی آید تو بار را به نزدیک او ببر،برای رسیدن به پایانی خوش ،بهترین و عاقلانه ترین راه ها را باید برگزید حالا که بهرام فریفته ی اهریمن و دیو است و بی خردانه به جنگ و آشوب می اندیشد پس ما می کوشیم تا شتاب زده وارد جنگی نشویم که حاصلی غیر از کشتار ایرانیان ندارد با او سخن می گویم و مذاکره می کنم اگر از راه آشتی پیمود ،گناهان گذشته اش را نادیده می گیرم و فرمانروایی ناحیه ای را به او خواهم بخشید .

گستهم گفت:
پادشاه جاودان زنده و پاینده باشد ، سنجیده سخن گفتی و خردمندانه رفتارمی کنی آنگونه که شایسته ی پادشاهان است .

خسرو برای گفت و گو ،آرام و آهسته به سوی لشکر بهرام حرکت کرد.
@arefaan
ادامه دارد...
دنیا چیزی فراتر از خود شما نیست.

به درون خودتان نگاه کنید تمام چیز

هایی که آرزویش را دارید همین

لحظه در شما وجود دارد.
@arefaan
@arefaan💠
صلاح الدین زرکوب مدت ده سال شیخ و خلیفه مولانا بود.
وی به تعبیر عارفان به سال 657 قمری خرقه تهی کرد (درگذشت)، او وصیت کرده بود که مراسم به خاکسپاری اش را با اندوه و سوگواری برگزار نکنند؛ بلکه بايد خنیاگران و قوالان شهر در پيشاپيش جنازه او ترانه های دل انگيز بخوانند و دوستان او را با سرور و شادی به خاک بسپارند.

@arefaan 💠
سلطان ولد در ولدنامه اين وصيت شيخ صلاح الدين زرکوب را اينگونه به نظم در آورده است که شيخ فرمود:
در جنازه من
دهل آريد و کوس با دف زنان
سوی گورم بريد رقص کنان
خوش و شادان و دست افشان
تا بدانند که اوليای خدا
شاد و خندان روند سوی لقا
@arefaan💠
مولانا نيز آن وصيت را به جای آورد و درحالی که هشت گروه از قوالان و خنياگران پيشاپيش جنازه شيخ صلاح الدين نغمه سرايي می کردند، مولانا، ياران و مريدان سماع کنان شيخ را به گورستان بردند و در کنار تربت سلطان العلما به خاکش سپردند.
@arefaan💠
در مناقب العارفين روايت شده است که، باری کسی از مولانا پرسيد: قبل از مرگ صلاح الدين در پيش جنازه افراد، قاريان و مؤذنان می رفتند و نوحه سرایی میکردند ، در اين زمان که دور شماست، اين نوازندگان چه معنی دارند؟
مولانا فرموده بود که در پيش جنازه قاريان و مؤذنان برای آن می روند تا گواهی دهند که مرده مسلمان بود؛ اما قوالان گواهی می دهند که ميت علاوه بر آنکه مسلمان بود، عاشق هم بود.


@arefaan 💠
قانون پانزدهم از 40 قانون عشق شمس تبریزی ❤️
@arefaan

خداوند در هر لحظه از درون و بیرون همیشه در حال تکامل بخشیدن همه ما است
هر کدام از ما یک اثر هنری تمام نشده هستیم
@arefaan
هر حادثه ای که تجربه می کنیم برای رفع کمبودهایمان برنامه ریزی شده است
خداوند برای هر کدام از کمبودهای ما برنامه ی جداگانه ای دارد
زیراهدف از خلق این اثر هنری بی نقص بودن آنست
@arefaan
🌱 دمی با مولانا🌱
@arefaan
"درد است که آدمی را راهبر است.
در هر کاری که هست، تا اورا دردِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد در او را میسر نشود -
خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نجوم و غیره، تا مریم را درد زِه پیدا نشد، قصد آن درخت بخت نکرد."
|مولانا- فیه ما فیه|

@arefaan
درد در نزد مولانا عبارت است از درد اشتیاق، درد جدایی و درد اتصال به مبدا وجود. درد محرک اصلی آدمی و جانمایه ی علم و هنر و صنعت و عشق و معنویت است، اگر درد را از آدمی بگیری کالبدی می شود خشک و خالی.
مولانا می گوید این درد طلب است که آدمی را به کوی حقیقت و سرای سعادت و برکت می رساند، همان گونه که مریم را بسوی نخل خرما کشاند و از خرمای جان پرور آن تناول کرد و توانست مسیح را به دنیا بیاورد. همه ی ما آبستن مسیح خویشیم، و برای زادن آن نیازمند درد. 

 زین طلب بنده به کوی تو رسید
درد مریم را به خرمابن کشید
@arefaan
Audio
نجوای درون از کجا و برای چه در ما وجود دارند؟؟؟
🌸🍃🌺🍂
@arefaan
جمعه مبارک
برایتان آدینه راپر از
شادی وخوشبختی
آرزو می کنم
امیدوارم
این روز تعطیل رو
بادل خوش ولبخند
درکنارخانواده
ودوستانتان سپری کنید
@arefaan
باد صبا برای من حدیثی از عاشقان روایت کرد
حدیثی که سینه به سینه و دهان به دهان
از زبان راستان و راستگویان حکایت می شود
آری این یک حدیث معنعن است
که "شِکوه" از "شادی" نقل کرد
و "شادی" گفت که از "اندوه" شنیده است
و "اندوه" از "بلا و محنت" خبر داد
و "بلا و محنت" خود از دهان "مستی و بی خویشی" شنیدند
و "مستی" از "عقل"
و "عقل" از "شوق"
و "شوق" از "آرزو"
و "آرزو" از "اشک"
و "اشک" از "پلک خونین عاشق"
و آن "پلک" از "شرارة آتش"
و آن "شراره" از زبانِ "حضرت قلب" شنید که فرمود:
آن کس که دوستش می داری
در میان دو دست توست
@arefaan
محی الدین ابن عربی

🍂🍂🍂
عارفان
https://telegram.me/joinchat/BSp9oD8LbvEVF02beQDVDw

@arefaan
اینکه ما معابد خود را مقدس می دانیم و معابد دیگران را جاهلانه،
به این دلیل است که در معبد خود با احساس وارد می شویم و در معبد دیگران با عقل
@arefaan
ای بی نشان محض نشان از که جویمت
گم گشت درتوهر دوجهان از که جویمت

تو گم نه‌ای و گمشدهٔ تو منم ولیک
تا یافت یافت می‌نتوان از که جویمت

#عطار_نیشابوری
@arefaan
🍃
داستان های مثنوی(19)
#پیر_چنگی
@arefaan

1984
او به قول و فعل، یار ما بود
چون به حکم حال، آیی لا بود

🍃 عقل نظری، گفتار ما را تنظیم می کند و فعالیت و تلاش ما را در جهت شناخت کمیت ها و کیفیت های جهان، یاری می کند.
ولی در برابر عالم حال و معنا، فانی و محو است و کارز از او ساخته نیست.( پس عقل نظری وقتی مساله شهود روحانی مطرح می شود کاری از پیش نمی برد.)
@arefaan
1985
لا بود، چون او نشد از هست نیست
چونکه طوعا لا نشد، کرها بسی است

🍃 این عقل جزئی چون از هستی ناقص خود دست بر نداشته و محونشده و همچنان خود را کامل می داند.
در واقع باید او را نیست و فانی شمرد، زیرا او از روی اختیار، فنا را نپذیرفته لذا باید اجبارا و برخلاف میل او، اورا فانی بشمریم.
( اشاره دارد به مرگ اختیاری و مرگ اضطراری، همه را شامل می شود چه میلی باشد و چه میلی نباشد و آن مرگ طبیعی است .
و مرگ اختیاری، ویژه اصحاب حقیقت است که در همین دنیا، همه هوای نفسانی را در خود فرو می کوبند.)

@arefaan
1986
جان کمال حق را دارد و بانگ او
نیز عین کمال است به همین سبب

حضرت ختمی مرتبت به بلال فرمود:
ای بلال ما را آرامش ده.
( در اینجا بلال کنایه از جان لطیف است که بانگ اذان او نیز مانند خود او کمال آور و روح نواز بود.
بلال بن رباح حبشی.
با کینه ابو عبدالله موذن رسول خداص بود و یکی از پیشگامان در گرویدن به اسلام.
از وقتی که رسول خدا رحلت فرمود، او دیگر اذان نگفت.)

@arefaan
1987
ای بلال، افراز بانگ سلسلت
زآن دمی کاندر دمیدم در دلت

🍃پیامبر ص هرگاه که از تبلیغ رسالت، خسته می شد به بلال می گفت:
ای بلال بانگ دلنشین و خوش اذانت را بلند کن، و ضمن تمجید و تحمید حق تعالی، از آن دم و نفحه ای که من بر قلبت دمیده ام حرف بزن.

سلسل:
آب شیرین و سرد و خوش که به گلو روان فرو شود.
آب خوش .
در پاره ای از نسخ از جمله انقروی، این کلمه را سلسله خوانده اند که معنی آن زنجیر است با توجه به این معنی مصراع اول می شود:
ای بلال، بانگ زنجیروار اذانت را بلند کن.
@arefaan
از منزلِ کفر تا به دین، یک نفس است،
وز عالم شک تا به یقین، یک نفس است،

این یک نفسِ عزیز را خوش می‌دار،
کَز حاصلِ عمرِ ما همین یک نفس است

@arefaan
خیام