📖 بهترین بنده خدا
@arefaan
شیخ ابوسعید ابوالخیر گفت که وحی آمد به حضرت موسی (علیه السلام) که بنی اسرائیل را بگوی که بهترین کس را اختیار کنید.
صد کس اختیار کردند.
وحی آمد که از این صد کس، بهترین اختیار کنید.
ده کس اختیار کردند.
وحی آمد که از این ده، سه تن اختیار کنید.
سه کس اختیار کردند.
وحی آمد که از این سه کس، بهترین اختیار کنید.
یکی اختیار کردند.
وحی آمد که این یگانه را بگویید تا بدترینِ بنی اسرائیل را بیاورد.
او چهار روز مهلت خواست و گرد عالم می گشت که کسی طلب کند.
روز چهارم به کویی فرو می شد.
مردی را دید به فساد و ناشایستگی معروف بود و انواع فسق و فجور در او موجود، چنانکه انگشت نما گشته بود.
خواست که او را ببرد، اندیشه ای به دلش افتاد که به ظاهر حکم نباید کرد.
روا بود که او را قدری و پایگاهی بود.
به قول مردمان، او را حقیر و ناچیز و ناقص و ناکس نتوان شمرد و از اینکه خلق مرا انتخاب کردند مغرور نتوان شد.
چون هر چه کنم، به گمان خواهد بود این گمان در حق خویش برم بهتر.
دستار در گردن خویش انداخت و به نزد حضرت موسی (علیه السلام) آمد و گفت هر چند نگاه کردم، هیچ کس را بدتر از خود ندیدم.
وحی آمد به حضرت موسی (علیه السلام) که آن مرد، بهترین ایشان است.
نه به آنکه طاعت او بیش است، بلکه به آنکه خویشتن را بدترین دانست.
@arefaan
📚 منبع: اسرار التوحيد، دكتر محمدرضا شفيعی كدكنی، صفحه ۲۶۰
☘
@arefaan
شیخ ابوسعید ابوالخیر گفت که وحی آمد به حضرت موسی (علیه السلام) که بنی اسرائیل را بگوی که بهترین کس را اختیار کنید.
صد کس اختیار کردند.
وحی آمد که از این صد کس، بهترین اختیار کنید.
ده کس اختیار کردند.
وحی آمد که از این ده، سه تن اختیار کنید.
سه کس اختیار کردند.
وحی آمد که از این سه کس، بهترین اختیار کنید.
یکی اختیار کردند.
وحی آمد که این یگانه را بگویید تا بدترینِ بنی اسرائیل را بیاورد.
او چهار روز مهلت خواست و گرد عالم می گشت که کسی طلب کند.
روز چهارم به کویی فرو می شد.
مردی را دید به فساد و ناشایستگی معروف بود و انواع فسق و فجور در او موجود، چنانکه انگشت نما گشته بود.
خواست که او را ببرد، اندیشه ای به دلش افتاد که به ظاهر حکم نباید کرد.
روا بود که او را قدری و پایگاهی بود.
به قول مردمان، او را حقیر و ناچیز و ناقص و ناکس نتوان شمرد و از اینکه خلق مرا انتخاب کردند مغرور نتوان شد.
چون هر چه کنم، به گمان خواهد بود این گمان در حق خویش برم بهتر.
دستار در گردن خویش انداخت و به نزد حضرت موسی (علیه السلام) آمد و گفت هر چند نگاه کردم، هیچ کس را بدتر از خود ندیدم.
وحی آمد به حضرت موسی (علیه السلام) که آن مرد، بهترین ایشان است.
نه به آنکه طاعت او بیش است، بلکه به آنکه خویشتن را بدترین دانست.
@arefaan
📚 منبع: اسرار التوحيد، دكتر محمدرضا شفيعی كدكنی، صفحه ۲۶۰
☘
#داستان_پادشاهی_خسرو_پرویز
بخش سوم👇👇👇
@arefaan
بامداد فردا خسرو نزد پدر رفت....
وقتی چشمش به پدر افتاد از درد و ناراحتی شکوه ها کرد..
پرویز به پدر گفت ای یادگار نوشین روان بزرگ، اگر من در کنارت تو، پشت و پناهت بودم هیچ آسیبی به تو نمی رسید..
اکنون که به این روز افتادی بگو چه کاری از من ساخته است؟؟
اگر دستور دهی تاج و تخت را ترک می کنم و چون کهتران بر درگاهت خواهم ایستاد.
هرمزد به او گفت که این رنج و سختی نیز می گذرد.
اما خواسته ی من از تو فقط سه چیز است که دلم می خواهد آنها را برآورده کنی!
نخست اینکه هر بامداد به آواز خود مراشاد گردانی و کسی را نزد من بفرستی تا از نبردهای کهن برایم قصه ها گوید ..
دوم اینکه مردی دانا که نامه ی شاهان را در اختیار دارد بگویی نام و کردار مرا نیز در دفتر خویش بنویسد.
سومین خواسته ی من این است که دو دایی خود را مجال زندگی ندهی و کین مرا از آنها بازستانی.
خسرو به پدر گفت برای هر کس که از رنج چشمان تو غمگین نباشد، نیست و نابود گردد..
اکنون، اگر گستهم را نابود کنیم، حریف بهرام چوبینه و سپاه قدرتمند او نمی شویم.
اما دو خواسته ی دیگرت را سریعا به جای می آورم و نزد تو می فرستم، پس چندان غم به دل راه نده ..
از گستهم نیز کینه بر دل مدار که این قضای آسمانی بود که بر تو رفت...
خسرو با چشمی گریان از پیش پدر بازگشت و راز خویش با پدر را به هیچ کس نگفت...
@arefaan
ادامه دارد ...
بخش سوم👇👇👇
@arefaan
بامداد فردا خسرو نزد پدر رفت....
وقتی چشمش به پدر افتاد از درد و ناراحتی شکوه ها کرد..
پرویز به پدر گفت ای یادگار نوشین روان بزرگ، اگر من در کنارت تو، پشت و پناهت بودم هیچ آسیبی به تو نمی رسید..
اکنون که به این روز افتادی بگو چه کاری از من ساخته است؟؟
اگر دستور دهی تاج و تخت را ترک می کنم و چون کهتران بر درگاهت خواهم ایستاد.
هرمزد به او گفت که این رنج و سختی نیز می گذرد.
اما خواسته ی من از تو فقط سه چیز است که دلم می خواهد آنها را برآورده کنی!
نخست اینکه هر بامداد به آواز خود مراشاد گردانی و کسی را نزد من بفرستی تا از نبردهای کهن برایم قصه ها گوید ..
دوم اینکه مردی دانا که نامه ی شاهان را در اختیار دارد بگویی نام و کردار مرا نیز در دفتر خویش بنویسد.
سومین خواسته ی من این است که دو دایی خود را مجال زندگی ندهی و کین مرا از آنها بازستانی.
خسرو به پدر گفت برای هر کس که از رنج چشمان تو غمگین نباشد، نیست و نابود گردد..
اکنون، اگر گستهم را نابود کنیم، حریف بهرام چوبینه و سپاه قدرتمند او نمی شویم.
اما دو خواسته ی دیگرت را سریعا به جای می آورم و نزد تو می فرستم، پس چندان غم به دل راه نده ..
از گستهم نیز کینه بر دل مدار که این قضای آسمانی بود که بر تو رفت...
خسرو با چشمی گریان از پیش پدر بازگشت و راز خویش با پدر را به هیچ کس نگفت...
@arefaan
ادامه دارد ...
@arefaan
این روزها از هر کسی بپرسی :
خدای تو کیست؟
بی درنگ پاسخ خواهد داد :
من خدای واحد و احد را می پرستم و تنها بندگیِ او را می کنم.
اما آیا به واقع چنین است؟
در زندگیمان چه چیزی برای ما در رتبه ی اول اهمیت قرار دارد؟
به کدام سو در حرکتیم ؟
تلاشمان برای چیست ؟
درگیرِ چه هستیم ؟
ساعات عمرمان را صرفِ چه چیزی می کنیم ؟
به چه چیز مشغول هستیم ؟
در بند چه هستیم؟
ریسمان و عنان زندگیمان در دست کیست ؟
از چه کسی فرمانبرداری می کنیم؟
موج های روزمرگی این جهان ، هر لحظه ما را به سویی می کشد ، صبح را به شب می رسانیم و شب را به صبح ، روزها می آیند و می روند و ما چناب در گرداب فراموشی غرق شده ایم که یادمان رفته از خود بپرسیم :
برای چه به این دنیا آمده ایم؟
ما تسلیم و بنده ی همان چیزی هستیم که دوستش داریم و دائماً به آن توجه می کنیم ، توجه ما به چیست ؟
به کدام سو در حرکتیم ؟
تلاش و انرژیمان را صرف چه چیزی می کنیم؟
با خود رو راست باشیم ، آیا روی در سوی خدا داریم ....؟
@arefaan
🍂🍂🍂
https://telegram.me/joinchat/BSp9oD8LbvEVF02beQDVDw
این روزها از هر کسی بپرسی :
خدای تو کیست؟
بی درنگ پاسخ خواهد داد :
من خدای واحد و احد را می پرستم و تنها بندگیِ او را می کنم.
اما آیا به واقع چنین است؟
در زندگیمان چه چیزی برای ما در رتبه ی اول اهمیت قرار دارد؟
به کدام سو در حرکتیم ؟
تلاشمان برای چیست ؟
درگیرِ چه هستیم ؟
ساعات عمرمان را صرفِ چه چیزی می کنیم ؟
به چه چیز مشغول هستیم ؟
در بند چه هستیم؟
ریسمان و عنان زندگیمان در دست کیست ؟
از چه کسی فرمانبرداری می کنیم؟
موج های روزمرگی این جهان ، هر لحظه ما را به سویی می کشد ، صبح را به شب می رسانیم و شب را به صبح ، روزها می آیند و می روند و ما چناب در گرداب فراموشی غرق شده ایم که یادمان رفته از خود بپرسیم :
برای چه به این دنیا آمده ایم؟
ما تسلیم و بنده ی همان چیزی هستیم که دوستش داریم و دائماً به آن توجه می کنیم ، توجه ما به چیست ؟
به کدام سو در حرکتیم ؟
تلاش و انرژیمان را صرف چه چیزی می کنیم؟
با خود رو راست باشیم ، آیا روی در سوی خدا داریم ....؟
@arefaan
🍂🍂🍂
https://telegram.me/joinchat/BSp9oD8LbvEVF02beQDVDw
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آیا میخواهید از "راز مرگ" سردرآورید؟
کلیپ بسیار زیبای
زندگی، پس از مرگ
را ببینید.
؛
بر اساس ِآموزهآی مثنوی مولآنآ
اُشو
دکتر وین دآیر
بودآ
@arefaan
کلیپ بسیار زیبای
زندگی، پس از مرگ
را ببینید.
؛
بر اساس ِآموزهآی مثنوی مولآنآ
اُشو
دکتر وین دآیر
بودآ
@arefaan
عارفان
https://telegram.me/joinchat/BSp9oD8LbvEVF02beQDVDw
قانون سیزدهم از 40 قانون عشق شمس تبریزی ❤️
در این دنیا بیش از ستارگان آسمان استادان ، شیخ ها ،راهنما ها و پیران ساختگی وجود دارد
مرشد حقیقی باعث می شود تا درونت را بنگری نفست را بشناسی و زیبایی های درونت را یک به یک کشف کنی
نه اینکه تو را شیدای خود کند
@arefaan
https://telegram.me/joinchat/BSp9oD8LbvEVF02beQDVDw
قانون سیزدهم از 40 قانون عشق شمس تبریزی ❤️
در این دنیا بیش از ستارگان آسمان استادان ، شیخ ها ،راهنما ها و پیران ساختگی وجود دارد
مرشد حقیقی باعث می شود تا درونت را بنگری نفست را بشناسی و زیبایی های درونت را یک به یک کشف کنی
نه اینکه تو را شیدای خود کند
@arefaan
عارفان
https://telegram.me/joinchat/BSp9oD8LbvEVF02beQDVDw
قانون چهاردهم از 40 قانون عشق شمس تبریزی
@arefaan
به جای مقابله با تغییراتی که خداوند برایت پیش آورده تسلیم باش
زندگی مخالف تو نیست رها باش و اجازه بده با تو جریان پیدا کند
تسلیم شو
مگو که زندگیم زیر و رو خواهد شد
از کجا می دانی که این تغییر به نفعت نباشد
@arefaan
https://telegram.me/joinchat/BSp9oD8LbvEVF02beQDVDw
قانون چهاردهم از 40 قانون عشق شمس تبریزی
@arefaan
به جای مقابله با تغییراتی که خداوند برایت پیش آورده تسلیم باش
زندگی مخالف تو نیست رها باش و اجازه بده با تو جریان پیدا کند
تسلیم شو
مگو که زندگیم زیر و رو خواهد شد
از کجا می دانی که این تغییر به نفعت نباشد
@arefaan
@arefaan
مردي نزد جوانمردی آمد و گفت :
تبرکي مي خواهم.
جامه ات را به من بده تا من نيز همچون تو از جوانمردي بهره اي ببرم.
جوانمرد گفت:
جامه ي مرا بهايي نيست.
اما سوالي دارم؟
مرد گفت:
بپرس.
جوانمرد گفت:
اگر مردي چادر بر سر کند زن مي شود؟
مردگفت:
نه
جوانمرد گفت اگر زني جامه ي مردانه بپوشد مرد مي شود؟
مرد گفت:
نه
جوانمرد گفت:
پس در پي آن نباش که جامه ي از جوانمردان را در بر کني که اگر پوست جوانمرد را هم در بر کشي جوانمرد نخواهي شد .
زيرا جوانمردي به جان است نه به جامه🌺
@arefaan
مردي نزد جوانمردی آمد و گفت :
تبرکي مي خواهم.
جامه ات را به من بده تا من نيز همچون تو از جوانمردي بهره اي ببرم.
جوانمرد گفت:
جامه ي مرا بهايي نيست.
اما سوالي دارم؟
مرد گفت:
بپرس.
جوانمرد گفت:
اگر مردي چادر بر سر کند زن مي شود؟
مردگفت:
نه
جوانمرد گفت اگر زني جامه ي مردانه بپوشد مرد مي شود؟
مرد گفت:
نه
جوانمرد گفت:
پس در پي آن نباش که جامه ي از جوانمردان را در بر کني که اگر پوست جوانمرد را هم در بر کشي جوانمرد نخواهي شد .
زيرا جوانمردي به جان است نه به جامه🌺
@arefaan
🌊🌊🌊🌊🌊
@arefaan
عشق چيزي نيست مگر نيست شدن قطره در دريا.
عشق يعني بي «خود » شدن.
يعني واگذاري كامل خود به هستي.
عشق يعني پيوستن به كل. يعني دورانداختن حد ومرزها و هويت خود.
يعني ترك گفتن خودت.
همين كه خودت را ترك بگويي، بي درنگ دريا مي شوي، وسيع و پهناور.
ما به هويت خود چسبيده ايم.
پشت آن موضع گرفته ايم.
به خاطر آن مي جنگيم.
حتي حاضريم خودمان را فداي آن كنيم.
و اين كار حماقت محض است، زيرا «خود » دروغين ترين پديده در هستي است.
« خود » همچون هواي گرم است.
وجود واقعي ندارد.
همچون تاريكي است.
تو مي تواني تاريكي را ببيني، هرروز مي بيني اش، اما تاريكي وجود ندارد.
تاريكي صرفا نبود نور است-
هيچ چيزي از خود ندراد.
نور را وارد كن تا تاريكي ديگر نباشد.
چراغ را خاموش كن تا ناگهان تاريكي ظهور كند.
تاريكي از جايي وارد نمي شود.
تو مي تواني درها و پنجره ها را بسته نگاه داري.
تاريكي به اين سبب از جايي وارد نمي شود كه بدون هستي است.
نيستي است.
تاريكي آمد و رفت نمي كند.
نور است كه آمد و رفت مي كند، زيرا نور هست.
همچنين است « خود ».
« خود » همان نبود عشق است.
همين كه نور عشق را وارد سازي، « خود » ناپديد مي شود.
لازم نيست هيچ كاري در مورد « خود » انجام دهي.
فقط بيشتر عشق بورز بدون قيد و شرط عشق 🌺
@arefaan
@arefaan
عشق چيزي نيست مگر نيست شدن قطره در دريا.
عشق يعني بي «خود » شدن.
يعني واگذاري كامل خود به هستي.
عشق يعني پيوستن به كل. يعني دورانداختن حد ومرزها و هويت خود.
يعني ترك گفتن خودت.
همين كه خودت را ترك بگويي، بي درنگ دريا مي شوي، وسيع و پهناور.
ما به هويت خود چسبيده ايم.
پشت آن موضع گرفته ايم.
به خاطر آن مي جنگيم.
حتي حاضريم خودمان را فداي آن كنيم.
و اين كار حماقت محض است، زيرا «خود » دروغين ترين پديده در هستي است.
« خود » همچون هواي گرم است.
وجود واقعي ندارد.
همچون تاريكي است.
تو مي تواني تاريكي را ببيني، هرروز مي بيني اش، اما تاريكي وجود ندارد.
تاريكي صرفا نبود نور است-
هيچ چيزي از خود ندراد.
نور را وارد كن تا تاريكي ديگر نباشد.
چراغ را خاموش كن تا ناگهان تاريكي ظهور كند.
تاريكي از جايي وارد نمي شود.
تو مي تواني درها و پنجره ها را بسته نگاه داري.
تاريكي به اين سبب از جايي وارد نمي شود كه بدون هستي است.
نيستي است.
تاريكي آمد و رفت نمي كند.
نور است كه آمد و رفت مي كند، زيرا نور هست.
همچنين است « خود ».
« خود » همان نبود عشق است.
همين كه نور عشق را وارد سازي، « خود » ناپديد مي شود.
لازم نيست هيچ كاري در مورد « خود » انجام دهي.
فقط بيشتر عشق بورز بدون قيد و شرط عشق 🌺
@arefaan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز روز تازهای است
روزی كه می توانیم آنرا
به گونهای آغاز كنیم
كه لحظههايش پرباشد از
اميد وشادی و آرامش
خدایا
باتوكل به اسم اعظمت
و امید به تو صبح پرشكوه
و زیبای خود را آغاز میكنیم
@arefaan
روزی كه می توانیم آنرا
به گونهای آغاز كنیم
كه لحظههايش پرباشد از
اميد وشادی و آرامش
خدایا
باتوكل به اسم اعظمت
و امید به تو صبح پرشكوه
و زیبای خود را آغاز میكنیم
@arefaan
🌿در باب خانقاه 🌿
@arefaan
خانقاه محل تجمع و محل تشكيل مجالس فقري مي باشد.
اصولاً خانقاه را كعبه و ميعادگاه عاشقان و سوختگان عشق را گويند
سالكان الي الله در آنجا گرد پيرشان حلقه ميزنند تا به مدد او زنگ تعين و انانيت(خودبینی) را از سينه و آئينه دل بزدايند تا دلشان جلوه گاه حق(حداوند) گردد .
در خانقاه طالبان الي الله دائماً به ذكر دوست و ياد محبوب و به ياد حق مشغولند ، چون فضاي خانقاه فضاي ملكوتي است بنابراين خود به خود اين فضا و عالم ملكوتي روح سالكان را به سوي ملكوت حق سوق مي دهد و از دل نغمه آواز انالحق مي شنوند و چون از ما و مني خارج شدند و روحشان آماده تجليات حق گرديد، جمال ملكوتي و روشن پير در آئينه دل عشاق جلوه گر مي گردد
@arefaan
🍂🍂🍂
@arefaan
خانقاه محل تجمع و محل تشكيل مجالس فقري مي باشد.
اصولاً خانقاه را كعبه و ميعادگاه عاشقان و سوختگان عشق را گويند
سالكان الي الله در آنجا گرد پيرشان حلقه ميزنند تا به مدد او زنگ تعين و انانيت(خودبینی) را از سينه و آئينه دل بزدايند تا دلشان جلوه گاه حق(حداوند) گردد .
در خانقاه طالبان الي الله دائماً به ذكر دوست و ياد محبوب و به ياد حق مشغولند ، چون فضاي خانقاه فضاي ملكوتي است بنابراين خود به خود اين فضا و عالم ملكوتي روح سالكان را به سوي ملكوت حق سوق مي دهد و از دل نغمه آواز انالحق مي شنوند و چون از ما و مني خارج شدند و روحشان آماده تجليات حق گرديد، جمال ملكوتي و روشن پير در آئينه دل عشاق جلوه گر مي گردد
@arefaan
🍂🍂🍂
کلید فهم قرآن
@arefaan
"اقیمواالصلوه" یعنی چه؟
به تعداد 90آیه ازصلوه وبه تعداد 45 آیه از"قوم+صلو" درقرآن آمده است
سرفصل فهم کلمه "اقیموا "یا " قمتم " که باصلوه ربط دارددرآیه ذیل می باشد:
1-يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُم... (مائده-6)
آن گاه که عزم واراده برای صلوه کردید پس بشوئیدصورت هایتان را ....
اقیمواالصلوه = عزم به صلوه
آیاتی دیگراز"اقیموا"بدون صلوه در2 آیه :
2- وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد... (اعراف-29)
عزم (وراست ومستقیم) بگردانید وجوه خودرا
3-... وَ أَقِيمُوا الشَّهادَةَ لِلَّه... (طلاق-2)
عزم شهادت کنید برای الله(بخاطرالله )
4-.. قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُم لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاة (مائده-12)
هرزمان که عزم صلوه کنید الله باشما هست
بنابراین تمامی آیاتی که ازترکیبب "اقیمواالصلوه"استفاده می کنند
به معنای :
عزم به صلوه ویا اراده به صلوه یا تصمیم به صلوه می باشد
✳️ترجمه "برپابدارید" نمی تواند درست باشدوکامل هم نیست وسرگردانی می آورد
✅وبسیارمردمی که نشسته عزم صلوه میکنند( ازبیماران تا افلیج ها وسالمندان وغیره)
ولی همگی "اقیموالصلوه" می کنندبدون اینکه ایستاده ویا برپا کننده صلوه باشند!
کلمه برپا وایستاده تنها یک مرتبه درقرآن برای زکریا ع آمده است :
5- فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْراب ... (آل عمران-39)
درحالی که زکریا به حالت ایستاده درمحراب، صلوه می کرد
وتمامی صلوه ها به معنای "اتصال" می باشند
پس:
✅اقیمواالصلوه = عزم اتصال
✅یقیمون صلوه = دراتصال فرو رفتن دراتصال داخل شدن
6- الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُون (معارج-23)
کسانی که دراتصال شان دائم هستند(مکررا دراتصال می آیند)
7- وَ الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ يُحافِظُون (معارج-34)
وکسانی که اتصال شان را مراقبت وحفظ میکنند(اتصال راازدست نمی دهند)
@arefaan
ادامه دارد ...
باسپاس #محمدجهانی
@arefaan
"اقیمواالصلوه" یعنی چه؟
به تعداد 90آیه ازصلوه وبه تعداد 45 آیه از"قوم+صلو" درقرآن آمده است
سرفصل فهم کلمه "اقیموا "یا " قمتم " که باصلوه ربط دارددرآیه ذیل می باشد:
1-يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُم... (مائده-6)
آن گاه که عزم واراده برای صلوه کردید پس بشوئیدصورت هایتان را ....
اقیمواالصلوه = عزم به صلوه
آیاتی دیگراز"اقیموا"بدون صلوه در2 آیه :
2- وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد... (اعراف-29)
عزم (وراست ومستقیم) بگردانید وجوه خودرا
3-... وَ أَقِيمُوا الشَّهادَةَ لِلَّه... (طلاق-2)
عزم شهادت کنید برای الله(بخاطرالله )
4-.. قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُم لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاة (مائده-12)
هرزمان که عزم صلوه کنید الله باشما هست
بنابراین تمامی آیاتی که ازترکیبب "اقیمواالصلوه"استفاده می کنند
به معنای :
عزم به صلوه ویا اراده به صلوه یا تصمیم به صلوه می باشد
✳️ترجمه "برپابدارید" نمی تواند درست باشدوکامل هم نیست وسرگردانی می آورد
✅وبسیارمردمی که نشسته عزم صلوه میکنند( ازبیماران تا افلیج ها وسالمندان وغیره)
ولی همگی "اقیموالصلوه" می کنندبدون اینکه ایستاده ویا برپا کننده صلوه باشند!
کلمه برپا وایستاده تنها یک مرتبه درقرآن برای زکریا ع آمده است :
5- فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْراب ... (آل عمران-39)
درحالی که زکریا به حالت ایستاده درمحراب، صلوه می کرد
وتمامی صلوه ها به معنای "اتصال" می باشند
پس:
✅اقیمواالصلوه = عزم اتصال
✅یقیمون صلوه = دراتصال فرو رفتن دراتصال داخل شدن
6- الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُون (معارج-23)
کسانی که دراتصال شان دائم هستند(مکررا دراتصال می آیند)
7- وَ الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ يُحافِظُون (معارج-34)
وکسانی که اتصال شان را مراقبت وحفظ میکنند(اتصال راازدست نمی دهند)
@arefaan
ادامه دارد ...
باسپاس #محمدجهانی
ماجرای شگفت انگیز بایزید بسطامی :
@arefaan
سلطان العارفین ،بایزید بسطامی، در حلقه مریدان نشسته بود که از خود بی خود شد و ندا برآورد:
نیست خدایی جز من، پس بپرستید مرا.
یکی از مریدان گفت: سبحان الله یا شیخ!
بایزید رو به مرید کرد و گفت:
سبحانی ما اعظم شأنی.
پاک و منزه منم و چه بلندمرتبه جایگاهی است من دارم.
هنگامی که به خود آمد مریدان احوالش را با وی بازگفتند.
بایزید جواب داد که این گونه سخنان کفر است و کسی که چنین سخنی بر زبان آورد ریختن خونش حلال است.
اگر باز هم چنین سخنانی بر زبانم جاری شد مجاز هستید که همان لحظه حکم قتل مرا اجرا کنید.
پس از شنیدن این فتوا ، مریدان بایزید هر یک کاردی در زیر لباس پنهان می کردند تا اگر استاد دوباره در وسط درس سخنی کفرآمیز گفت همان جا به خدمت وی برسند و حکم خدا را به جای آورند.
پس از چندی بایزید دوباره از خود بی خود شد واین بار ادعا کرد که لباسش چیزی جز خدا نیست.
مریدان با شنیدن این حرف انگار که رمز شب را شنیده اند.
کاردها برکشیدند و به پیکر پیر خویش حمله بردند.
اما از قضا هر کدام که بر بدن شیخ زخمی می زد از همان نقطه زخمی می شد.
کسی که به گردن بایزید کارد می کشید گلوی خودش بریده می شد و آنکه چاقو در شکم بایزید فرو می برد شکم خودش سفره می شد.
چند لحظه ای نگذشته بود که همه مریدان کشته و زخمی بر زمین ریختند و شیخ همچنان در میان دریای خون نشسته بود بی خود.
مولانا ، ماجرای بایزید بسطامی را در مثنوی چنین نقل می کند :
@arefaan💠
با مریدان آن فقیر محتشم
بایزید آمد که نَک یزدان منم
گفت مستانه عیان آن ذوفنون
لااله الا انا ها فاعبدون
چون گذشت آن حال گفتندش صباح
تو چنین گفتی و این نبود صَلاح
گفت این بار ار کنم این مشغله
کاردها بر من زنید آن دم هله
حق منزه از تن و من با تنم
چون چُنین گویم بباید کـُـشتنـم
چون وصیت کرد آن آزاد مرد
هر مریدی کاردی آماده کرد
مست گشت او باز ازآن استغراق زفت
آن وصیت هاش از خاطر برفت
@arefaan
مولانا همچنان ماجرای بایزید را شرح می دهد و در پایان چنین نتیجه می گیرد :
زآنکه بی خود فانی است و ایمن است
تا ابد در ایمنی او ساکن است
آن کس که به مقام فنای فی الله رسیده و از خود بیخود شده باشد از هر زخم و آسیبی ایمن است و این ایمنی تا ابد در وجود او ساکن است
نقش او فانی و او شد آینه
غیر نقش روی غیر آنجای نه
@arefaan
آن کس که فانی در وجود معشوق شود جانش چون آینه ای است که نقشی غیر از نقش و تصویر خود اوست .
در واقع وجود او انعکاسی از تصویر معشوق است نه تصویر خود او . 👌👌
✅کوتاه سخن آن که :
کسی که دلش را از غبارها بشوید و محو در وجود معشوق شود و خود را نبیند ، وجودش تجلی گاه انوار حق تعالی و معشوق خواهد شد ...
@arefaan
@mrs_nayere
@arefaan
سلطان العارفین ،بایزید بسطامی، در حلقه مریدان نشسته بود که از خود بی خود شد و ندا برآورد:
نیست خدایی جز من، پس بپرستید مرا.
یکی از مریدان گفت: سبحان الله یا شیخ!
بایزید رو به مرید کرد و گفت:
سبحانی ما اعظم شأنی.
پاک و منزه منم و چه بلندمرتبه جایگاهی است من دارم.
هنگامی که به خود آمد مریدان احوالش را با وی بازگفتند.
بایزید جواب داد که این گونه سخنان کفر است و کسی که چنین سخنی بر زبان آورد ریختن خونش حلال است.
اگر باز هم چنین سخنانی بر زبانم جاری شد مجاز هستید که همان لحظه حکم قتل مرا اجرا کنید.
پس از شنیدن این فتوا ، مریدان بایزید هر یک کاردی در زیر لباس پنهان می کردند تا اگر استاد دوباره در وسط درس سخنی کفرآمیز گفت همان جا به خدمت وی برسند و حکم خدا را به جای آورند.
پس از چندی بایزید دوباره از خود بی خود شد واین بار ادعا کرد که لباسش چیزی جز خدا نیست.
مریدان با شنیدن این حرف انگار که رمز شب را شنیده اند.
کاردها برکشیدند و به پیکر پیر خویش حمله بردند.
اما از قضا هر کدام که بر بدن شیخ زخمی می زد از همان نقطه زخمی می شد.
کسی که به گردن بایزید کارد می کشید گلوی خودش بریده می شد و آنکه چاقو در شکم بایزید فرو می برد شکم خودش سفره می شد.
چند لحظه ای نگذشته بود که همه مریدان کشته و زخمی بر زمین ریختند و شیخ همچنان در میان دریای خون نشسته بود بی خود.
مولانا ، ماجرای بایزید بسطامی را در مثنوی چنین نقل می کند :
@arefaan💠
با مریدان آن فقیر محتشم
بایزید آمد که نَک یزدان منم
گفت مستانه عیان آن ذوفنون
لااله الا انا ها فاعبدون
چون گذشت آن حال گفتندش صباح
تو چنین گفتی و این نبود صَلاح
گفت این بار ار کنم این مشغله
کاردها بر من زنید آن دم هله
حق منزه از تن و من با تنم
چون چُنین گویم بباید کـُـشتنـم
چون وصیت کرد آن آزاد مرد
هر مریدی کاردی آماده کرد
مست گشت او باز ازآن استغراق زفت
آن وصیت هاش از خاطر برفت
@arefaan
مولانا همچنان ماجرای بایزید را شرح می دهد و در پایان چنین نتیجه می گیرد :
زآنکه بی خود فانی است و ایمن است
تا ابد در ایمنی او ساکن است
آن کس که به مقام فنای فی الله رسیده و از خود بیخود شده باشد از هر زخم و آسیبی ایمن است و این ایمنی تا ابد در وجود او ساکن است
نقش او فانی و او شد آینه
غیر نقش روی غیر آنجای نه
@arefaan
آن کس که فانی در وجود معشوق شود جانش چون آینه ای است که نقشی غیر از نقش و تصویر خود اوست .
در واقع وجود او انعکاسی از تصویر معشوق است نه تصویر خود او . 👌👌
✅کوتاه سخن آن که :
کسی که دلش را از غبارها بشوید و محو در وجود معشوق شود و خود را نبیند ، وجودش تجلی گاه انوار حق تعالی و معشوق خواهد شد ...
@arefaan
@mrs_nayere
🕯#حكايتي_از_مولانا
@arefaan
فقیر و پرخوری را به جرمی زندانی کردند.
در زندان هم آرام نگرفت و متنبه نشد و به زور غذای زندانی ها را می گرفت و می خورد و آنقدر اذیت کرد تا بالاخره زندانی ها به قاضی شکایت بردند که
« نجاتمان بده!
این زندانی پرخور، عاصی مان کرده است و نمی گذارد یک وعده غذا از گلوی مان پایین برود. »
قاضی موضوع را تحقیق کرد و فهمید فقیر تن به کار کردن نمی دهد و زندان برایش یک بهشت کوچک است که در آن هم غذای فراوان هست و هم نیازی به کار کردن ندارد.
پس او را از زندان بیرون انداخت و هرچه فقیر مفت خور اصرار کرد در زندان بماند، قاضی قبول نکرد و برای آن که مردم هم به او باج ندهند و مفت خور مجبور شود کار کند، دستور داد فقیر مفت خور را در شهر بگردانند و جار بزنند که او فقیر است اما کسی به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد و خلاصه هیچ کمکی به او نکند.
به این ترتیب، ماموران قاضی، فقیر را روی شتر مردی هیزم شکن نشاندند و به هیزم فروش گفتند او را کوچه به کوچه بگرداند و جار بزند
« ای مردم!
این مرد را بشناسید، فقیر است.
به او وام ندهید.
نسیه ندهید.
داد و ستد نکنید.
او دزد است.
پرخور است و کسبي و کاری هم ندارد. خوب نگاهش کنید. »
هیزم فروش هم راه افتاد و از صبح زود تا نیمه شب، فریاد زد و درباره مفت خور بی آبرو به مردم اعلام خطر کرد.
شب که رسید هیزم فروش به فقیر گفت
« همه امروز را به تو اختصاص دادم. مزد من و کرایه شتر را بده که بروم ! »
فقیر مفت خور با خنده گفت
« تو نفهمیدی از صبح تا الان چی جار میزدی ؟
الان همه شهر می دانند که من پول به کسی نمی دهم و تو که از صبح فریاد می زدی و به همه خبر می دادی به آنچه می گفتی فکر نمی کردی ؟! »
@arefaan
مولانا در این حکایت به مخاطبانش گوشزد می کند که چه بسا عالمانی که وعظ می کنند اما خود مانند هیزم فروش، به آنچه گفته اند نمی اندیشند و عمل نمی کنند.
@arefaan
فقیر و پرخوری را به جرمی زندانی کردند.
در زندان هم آرام نگرفت و متنبه نشد و به زور غذای زندانی ها را می گرفت و می خورد و آنقدر اذیت کرد تا بالاخره زندانی ها به قاضی شکایت بردند که
« نجاتمان بده!
این زندانی پرخور، عاصی مان کرده است و نمی گذارد یک وعده غذا از گلوی مان پایین برود. »
قاضی موضوع را تحقیق کرد و فهمید فقیر تن به کار کردن نمی دهد و زندان برایش یک بهشت کوچک است که در آن هم غذای فراوان هست و هم نیازی به کار کردن ندارد.
پس او را از زندان بیرون انداخت و هرچه فقیر مفت خور اصرار کرد در زندان بماند، قاضی قبول نکرد و برای آن که مردم هم به او باج ندهند و مفت خور مجبور شود کار کند، دستور داد فقیر مفت خور را در شهر بگردانند و جار بزنند که او فقیر است اما کسی به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد و خلاصه هیچ کمکی به او نکند.
به این ترتیب، ماموران قاضی، فقیر را روی شتر مردی هیزم شکن نشاندند و به هیزم فروش گفتند او را کوچه به کوچه بگرداند و جار بزند
« ای مردم!
این مرد را بشناسید، فقیر است.
به او وام ندهید.
نسیه ندهید.
داد و ستد نکنید.
او دزد است.
پرخور است و کسبي و کاری هم ندارد. خوب نگاهش کنید. »
هیزم فروش هم راه افتاد و از صبح زود تا نیمه شب، فریاد زد و درباره مفت خور بی آبرو به مردم اعلام خطر کرد.
شب که رسید هیزم فروش به فقیر گفت
« همه امروز را به تو اختصاص دادم. مزد من و کرایه شتر را بده که بروم ! »
فقیر مفت خور با خنده گفت
« تو نفهمیدی از صبح تا الان چی جار میزدی ؟
الان همه شهر می دانند که من پول به کسی نمی دهم و تو که از صبح فریاد می زدی و به همه خبر می دادی به آنچه می گفتی فکر نمی کردی ؟! »
@arefaan
مولانا در این حکایت به مخاطبانش گوشزد می کند که چه بسا عالمانی که وعظ می کنند اما خود مانند هیزم فروش، به آنچه گفته اند نمی اندیشند و عمل نمی کنند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بنای یادبود نلسون ماندلا ☝️ ماندلا درست در همين مكان سالها پشت ميله هاى آهنى زندانى بود.
بقول ماندلا، برای آزادی لازم نیست زمین و آسمان را بخرید ...
تنها خودتان را نفروشید!
@arefaan
بقول ماندلا، برای آزادی لازم نیست زمین و آسمان را بخرید ...
تنها خودتان را نفروشید!
@arefaan
#داستان_پادشاهی_خسرو_پرویز بخش چهارم :👇🏼👇🏼
@arefaan
وقتی بهرام شنید که روزگار چه بر سر هرمزد آورد و چشمانِ روشن و بینایش را داغ نهادند و بینایی اش را گرفتند ، پسر بر جای او بر تخت نشسته و بخت او برگشته، شگفت زده شد و در فکر فرو رفت ، دستور داد تا طبل جنگی و درفش را به دشت ببرند ، بنه و توشه سپاه را بست و آماده جنگ با خسرو شد .. سپاهی به بزرگی کوهی روان تا نهروان پیش آمدند.
خبر به خسرو رسید و از رونق سپاه بهرام غمگین شد، کارآگهانی را فرستاد تا از چند و چون کار ها خبر بگیرند ، به آنها گفت که اول باید از چند و چون سپاه خبر بگیرند که اگر این جنگ برای ما پیچیده و سخت شد، لشکریان با او هم پیمان هستند یا نه و از او فرمانبرداری می کنند یا نه ؟
و دوم اینکه بهرام خود بیشتر در قلب سپاه است یا در میان سپاه ؟
در هنگام بار دادن چگونه می نشیند و احتمالا قصد شکار می کند یا نه ؟
کارآگهان از نزد خسرو رفتند و از کار لشکر بهرام هیچ خبری نداشتند، رفتند و سپاه را دیدند و پنهانی بازآمدند نزد خسرو ، و به او گفتند که سپاه چه کار آزموده و چه نا آزموده و کودک ، از بهرام همدل است در هر کاری ....
هر زمانی که لشکر به راه افتد او زمانی در میان سپاه است و گاهی به سمت راست لشکر می رود و گاهی سمت چپ و گاه نیز در قلبگاه سپاه جای می گیرد و از اطرافیان خود در سپاه بهره برده و بیگانگان را در سپاه راه نمی دهد ، در هنگام بار دادن مانند شاهان می نشیند و و در دشت به شکار می رود ، جز از رزم شاهان پیش از چیزی سخن نمی گوید و همیشه کلیله و دمنه را می خواند ....
خسرو پس از شنیدن سخنان کار آگهان به وزیر خود گفت :
کاری سخت در پیش داریم بهرام وقتی به نبرد با دشمن برود اژدها در دریا را نیز حریف است و دیگر آنکه بهرام آیین و منش شاهانه را از هرمزد آموخته است و سوم اینکه وزیر او کلیله ودمنه است و این کتاب چون دبیری چیره دست برای اوست ....
سپس خسرو رو کرد به بندوی و گستهم و گفت :
که غم و اندوه همنشین ما گشت ....
سپس گردوی و شاپور و اندیان و رادمان و دیگر بزرگان با شاه ایران در خلوت نشستند خسرو به آنها گفت :
ای بزرگان هر کسی که خرد دارد دانش برایش چون جوشن است و از او محافظت می کند و کسی حریف او نیست جز مرگ که چون موم در دستان مرگ نرم خواهد شد و از بین خواهد رفت، من از شما کوچکتر هستم و جوان و بی تجربه و با اینکه شاه هستم اما جهان را با اندیشه خام خود نمی سپرم و در کار ها از دانش و تجربه شما بهره می برم ، پس به من بگویید راه چاره چیست و چگونه باید با بهرام نبرد کرد و رنج و آزاری که مایه این خستگیها و گزند ها شده کدام است و چگونه باید آن را از میان برداشت ؟
موبد پاسخ داد :
ای شاه همیشه جاودان بمانی و فر و توشه مغز باشی، زمانی که جهان پدید آمد و راز روزگار بر ملا شد خرد به چهار بخش تقسیم شد ، نیمی از آن برای پادشاه است زیرا که خرد و فره شایسته پادشاه است و قسمت دوم خرد از آن انسان پارسا و نیمه سوم بهره پرستندگان و بندگان پادشاست ، اگر بندگان به شاه نزدیک باشند خرد نیز خود را از آنها پنهان نمی کند، اکنون یک بهره از خرد مانده است که انسان دانا آن را قسمت دهقان و نژاده می داند.
خرد از آن انسان ناسپاس و کسی که خدا نشناس است، نیست .
شایسته است که پادشاه این سخن را که مرد باتجربه و دانا گفته است را بپذیرد.
شاه پاسخ داد که این سخن را ارج می نهم و با زر می نویسم که این کار شایسته و به آیین است.
سخن گفتن موبدان چون گوهر ارزشمند است اما من اندیشه ای دیگر در سر دارم که اگر سپاه ما با سپاه بهرام برابر شود برای من ننگ نخواهد بود که به جنگ با بهرام بروم و تن به تن با او نبرد کنم، او را فرا می خوانم و از روی ناچاری روی آشتی نشان می دهم و او را ستایش می کنم، اگر بپذیرد که بهتر است زیرا پهلوانی چون بهرام مانند کهتران دربار من نیست، اما اگر جنگ جوید من هم جنگ می کنم و سپاه را رو به روی هم قرار می دهیم .
بزرگان و کاردانان او از شنیدن سخنان خسرو شگفت زده شدند و اورا ستایش کردند و گفتند که بدی از تو دور باد و همیشه پیروز باشی و تخت شاهی از آن تو باد ، و خسرو پاسخ داد :
چنین باشد و شکست و جدایی نباشد برای شما. ..
سپس خسرو لشکر را از بغداد راهی کرد و سراپرده را به دشت برد ، دو لشکر به هم رسیدند ، از یک طرف بهرام و طرف دیگر خسرو ...
شب فرا رسید و خورشید خاموش گشت ، نگهبان از هردو لشکر بیرون آمد تا از دشمن سپاه را محافظت کند ....
صبح فرا رسید و رزم ناگزیر بهرام و خسرو آغاز شد ...
خسرو به گستهم و بندوی دستور تا کلاه خود و لباس جنگی بپوشند و اینچنین با بزرگان تا چشمه نهروان پیش راند ، خبر به بهرام آمد که سپاهی با فاصله دو تیر پرتابی (فاصله تقریبا دراز ) آمده. ..
@arefaan
ادامه دارد ...
@arefaan
وقتی بهرام شنید که روزگار چه بر سر هرمزد آورد و چشمانِ روشن و بینایش را داغ نهادند و بینایی اش را گرفتند ، پسر بر جای او بر تخت نشسته و بخت او برگشته، شگفت زده شد و در فکر فرو رفت ، دستور داد تا طبل جنگی و درفش را به دشت ببرند ، بنه و توشه سپاه را بست و آماده جنگ با خسرو شد .. سپاهی به بزرگی کوهی روان تا نهروان پیش آمدند.
خبر به خسرو رسید و از رونق سپاه بهرام غمگین شد، کارآگهانی را فرستاد تا از چند و چون کار ها خبر بگیرند ، به آنها گفت که اول باید از چند و چون سپاه خبر بگیرند که اگر این جنگ برای ما پیچیده و سخت شد، لشکریان با او هم پیمان هستند یا نه و از او فرمانبرداری می کنند یا نه ؟
و دوم اینکه بهرام خود بیشتر در قلب سپاه است یا در میان سپاه ؟
در هنگام بار دادن چگونه می نشیند و احتمالا قصد شکار می کند یا نه ؟
کارآگهان از نزد خسرو رفتند و از کار لشکر بهرام هیچ خبری نداشتند، رفتند و سپاه را دیدند و پنهانی بازآمدند نزد خسرو ، و به او گفتند که سپاه چه کار آزموده و چه نا آزموده و کودک ، از بهرام همدل است در هر کاری ....
هر زمانی که لشکر به راه افتد او زمانی در میان سپاه است و گاهی به سمت راست لشکر می رود و گاهی سمت چپ و گاه نیز در قلبگاه سپاه جای می گیرد و از اطرافیان خود در سپاه بهره برده و بیگانگان را در سپاه راه نمی دهد ، در هنگام بار دادن مانند شاهان می نشیند و و در دشت به شکار می رود ، جز از رزم شاهان پیش از چیزی سخن نمی گوید و همیشه کلیله و دمنه را می خواند ....
خسرو پس از شنیدن سخنان کار آگهان به وزیر خود گفت :
کاری سخت در پیش داریم بهرام وقتی به نبرد با دشمن برود اژدها در دریا را نیز حریف است و دیگر آنکه بهرام آیین و منش شاهانه را از هرمزد آموخته است و سوم اینکه وزیر او کلیله ودمنه است و این کتاب چون دبیری چیره دست برای اوست ....
سپس خسرو رو کرد به بندوی و گستهم و گفت :
که غم و اندوه همنشین ما گشت ....
سپس گردوی و شاپور و اندیان و رادمان و دیگر بزرگان با شاه ایران در خلوت نشستند خسرو به آنها گفت :
ای بزرگان هر کسی که خرد دارد دانش برایش چون جوشن است و از او محافظت می کند و کسی حریف او نیست جز مرگ که چون موم در دستان مرگ نرم خواهد شد و از بین خواهد رفت، من از شما کوچکتر هستم و جوان و بی تجربه و با اینکه شاه هستم اما جهان را با اندیشه خام خود نمی سپرم و در کار ها از دانش و تجربه شما بهره می برم ، پس به من بگویید راه چاره چیست و چگونه باید با بهرام نبرد کرد و رنج و آزاری که مایه این خستگیها و گزند ها شده کدام است و چگونه باید آن را از میان برداشت ؟
موبد پاسخ داد :
ای شاه همیشه جاودان بمانی و فر و توشه مغز باشی، زمانی که جهان پدید آمد و راز روزگار بر ملا شد خرد به چهار بخش تقسیم شد ، نیمی از آن برای پادشاه است زیرا که خرد و فره شایسته پادشاه است و قسمت دوم خرد از آن انسان پارسا و نیمه سوم بهره پرستندگان و بندگان پادشاست ، اگر بندگان به شاه نزدیک باشند خرد نیز خود را از آنها پنهان نمی کند، اکنون یک بهره از خرد مانده است که انسان دانا آن را قسمت دهقان و نژاده می داند.
خرد از آن انسان ناسپاس و کسی که خدا نشناس است، نیست .
شایسته است که پادشاه این سخن را که مرد باتجربه و دانا گفته است را بپذیرد.
شاه پاسخ داد که این سخن را ارج می نهم و با زر می نویسم که این کار شایسته و به آیین است.
سخن گفتن موبدان چون گوهر ارزشمند است اما من اندیشه ای دیگر در سر دارم که اگر سپاه ما با سپاه بهرام برابر شود برای من ننگ نخواهد بود که به جنگ با بهرام بروم و تن به تن با او نبرد کنم، او را فرا می خوانم و از روی ناچاری روی آشتی نشان می دهم و او را ستایش می کنم، اگر بپذیرد که بهتر است زیرا پهلوانی چون بهرام مانند کهتران دربار من نیست، اما اگر جنگ جوید من هم جنگ می کنم و سپاه را رو به روی هم قرار می دهیم .
بزرگان و کاردانان او از شنیدن سخنان خسرو شگفت زده شدند و اورا ستایش کردند و گفتند که بدی از تو دور باد و همیشه پیروز باشی و تخت شاهی از آن تو باد ، و خسرو پاسخ داد :
چنین باشد و شکست و جدایی نباشد برای شما. ..
سپس خسرو لشکر را از بغداد راهی کرد و سراپرده را به دشت برد ، دو لشکر به هم رسیدند ، از یک طرف بهرام و طرف دیگر خسرو ...
شب فرا رسید و خورشید خاموش گشت ، نگهبان از هردو لشکر بیرون آمد تا از دشمن سپاه را محافظت کند ....
صبح فرا رسید و رزم ناگزیر بهرام و خسرو آغاز شد ...
خسرو به گستهم و بندوی دستور تا کلاه خود و لباس جنگی بپوشند و اینچنین با بزرگان تا چشمه نهروان پیش راند ، خبر به بهرام آمد که سپاهی با فاصله دو تیر پرتابی (فاصله تقریبا دراز ) آمده. ..
@arefaan
ادامه دارد ...
#داستان_پادشاهی_خسرو_پرویز
بخش پنجم👇👇
@arefaan
بهرام و خسرو در حالی یگدیگر را دیدار کردند که خسرو بر اسبی سپید نشسته بود و گردوی ،گستهم ،بندوی و خراد برزین مسلح و غرق در آهن همراه او بودند .
بهرام با دیدن پادشاه روی به همراهان خویش کرد و گفت :
این بنده زاده ی بی هویت از پستی و خمول به پادشاهی و توانایی رسیده و گمان می کند با آموختن راه و رسم پادشاهان می تواند ادعای تاج و تخت کند اما روزگارش را در هم خواهم پیچید و زمانه را برایش تیره و تار می گردانم .
در کنارش جنگاوری بزرگ و میدان دیده که یارای رویارویی با من را داشته باشد نمی بینم ، ناموری که شمشیر و گرز و میدان و باران تیر دیده و خروش یلان را شنیده باشد اما من و لشکرم در دلاوری و شجاعت بی مانندیم آن گونه که در رزمگاه پیل و شیر از رویارویی با ما گریزانند .
در مقابل خسرو با آرامش و دقت لشکر بهرام را از نظر گذراند و از همراهان پرسید کدام یک از این سواران بهرام است ؟
گردوی پاسخ داد :
همان سوار سپید پوشی که حمایلی تیره بر دوش دارد و بر اسب ابلقی نشسته .
خسرو پرسید :
همان شخص باریک اندام و سیاه چرده ،همان مرد زشت روی خوک بینی و با چشمهایی ریز اما دلی پر از کینه و نفرت .
در اندیشه ی او کهتری نمی بینم اما سرور و فرماندهی هم نیست که شایسته پیروی و فرمانبری باشد .
سپس خسرو روبه گستهم و بندوی گفت:
دانایان کهن گفته اند :
اگر چارپا به نزدیک بار نمی آید تو بار را به نزدیک او ببر،برای رسیدن به پایانی خوش ،بهترین و عاقلانه ترین راه ها را باید برگزید حالا که بهرام فریفته ی اهریمن و دیو است و بی خردانه به جنگ و آشوب می اندیشد پس ما می کوشیم تا شتاب زده وارد جنگی نشویم که حاصلی غیر از کشتار ایرانیان ندارد با او سخن می گویم و مذاکره می کنم اگر از راه آشتی پیمود ،گناهان گذشته اش را نادیده می گیرم و فرمانروایی ناحیه ای را به او خواهم بخشید .
گستهم گفت:
پادشاه جاودان زنده و پاینده باشد ، سنجیده سخن گفتی و خردمندانه رفتارمی کنی آنگونه که شایسته ی پادشاهان است .
خسرو برای گفت و گو ،آرام و آهسته به سوی لشکر بهرام حرکت کرد.
@arefaan
ادامه دارد...
بخش پنجم👇👇
@arefaan
بهرام و خسرو در حالی یگدیگر را دیدار کردند که خسرو بر اسبی سپید نشسته بود و گردوی ،گستهم ،بندوی و خراد برزین مسلح و غرق در آهن همراه او بودند .
بهرام با دیدن پادشاه روی به همراهان خویش کرد و گفت :
این بنده زاده ی بی هویت از پستی و خمول به پادشاهی و توانایی رسیده و گمان می کند با آموختن راه و رسم پادشاهان می تواند ادعای تاج و تخت کند اما روزگارش را در هم خواهم پیچید و زمانه را برایش تیره و تار می گردانم .
در کنارش جنگاوری بزرگ و میدان دیده که یارای رویارویی با من را داشته باشد نمی بینم ، ناموری که شمشیر و گرز و میدان و باران تیر دیده و خروش یلان را شنیده باشد اما من و لشکرم در دلاوری و شجاعت بی مانندیم آن گونه که در رزمگاه پیل و شیر از رویارویی با ما گریزانند .
در مقابل خسرو با آرامش و دقت لشکر بهرام را از نظر گذراند و از همراهان پرسید کدام یک از این سواران بهرام است ؟
گردوی پاسخ داد :
همان سوار سپید پوشی که حمایلی تیره بر دوش دارد و بر اسب ابلقی نشسته .
خسرو پرسید :
همان شخص باریک اندام و سیاه چرده ،همان مرد زشت روی خوک بینی و با چشمهایی ریز اما دلی پر از کینه و نفرت .
در اندیشه ی او کهتری نمی بینم اما سرور و فرماندهی هم نیست که شایسته پیروی و فرمانبری باشد .
سپس خسرو روبه گستهم و بندوی گفت:
دانایان کهن گفته اند :
اگر چارپا به نزدیک بار نمی آید تو بار را به نزدیک او ببر،برای رسیدن به پایانی خوش ،بهترین و عاقلانه ترین راه ها را باید برگزید حالا که بهرام فریفته ی اهریمن و دیو است و بی خردانه به جنگ و آشوب می اندیشد پس ما می کوشیم تا شتاب زده وارد جنگی نشویم که حاصلی غیر از کشتار ایرانیان ندارد با او سخن می گویم و مذاکره می کنم اگر از راه آشتی پیمود ،گناهان گذشته اش را نادیده می گیرم و فرمانروایی ناحیه ای را به او خواهم بخشید .
گستهم گفت:
پادشاه جاودان زنده و پاینده باشد ، سنجیده سخن گفتی و خردمندانه رفتارمی کنی آنگونه که شایسته ی پادشاهان است .
خسرو برای گفت و گو ،آرام و آهسته به سوی لشکر بهرام حرکت کرد.
@arefaan
ادامه دارد...