گر خون دلی بیهوده خوردم، خوردم،
چنانکه شب و روز شمردم، مردم،
آری، همه باخت بود سرتاسر عمر،
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم.
هوشنگ ابتهاج (سایه)
چنانکه شب و روز شمردم، مردم،
آری، همه باخت بود سرتاسر عمر،
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم.
هوشنگ ابتهاج (سایه)
❤29
❤18
“You are not healing to be able to handle the trauma, you are healing to be able to handle the joy”
@ardalanjavaheri
@ardalanjavaheri
❤22
پنجره را چهارطاق باز میکنم و در حالی که صدای پدافند با صدای مردمی که از پنجرهها سوت میکشند درهم آمیخته است، سال را در تنهاترین حالت ممکن تحویل میکنم.
در این غروب، که برایم درست شبیه غروب جمعهای دیگر است، به شهری نگاه میکنم که به امید آزادیاش کنارش ایستادم. بخشهایی از آن ویران شده است، اما شهر، ویرانه نشده است. ساختمانهایی که هدف موشک بودند، بهطرزی عجیب تمیز فروریختهاند؛ شهر را کثیف، درهم و دودآلود نمیبینم. در کنار همین فروریختگیها، پرندههای ترسیده هنوز پرواز میکنند؛ در جستوجوی مکانی امن. و در دل تمام اینها، بهار از راه رسیده است.
در همین قاب، میتوانم سال گذشته را تعریف کنم: سالی با ویرانی بسیار، که هنوز ویرانه نشده است. جایی که ترس از ما عبور کرده، اما هنوز شجاعت ترکمان نکرده است. مرگ بسیار اتفاق افتاده، اما هنوز کسی زندگی را فراموش نکرده است. نه فقط خودِ زندگی را، که حتی زندگیِ کسانی را که امسال دیگر نیستند.
یاد حرف عزیزی میافتم که در سالی که گذشت، پدرش را از دست داد. میگفت: «ناراحت اینم که وقتِ مردن، تنها بود…»
بیاختیار به این فکر کردم که او در زندگی نیز تنهاییِ بسیاری کشیده بود. نه از آن رو که بخواهم مرگش را سبک جلوه بدهم، بلکه انگار میخواستم یادآوری کنم که او در زندگی نیز بهخوبی حمایت نشده بود.
با خودم میگویم:
«زندگی تنها، به اندازهی مرگ تنها، سخت است.»
در همین بین، سیلی از پیامهای تبریک روی گوشی میآیند. اما من، دستکم در لحظهی تحویل سال، به کسی تبریک نمیگویم. در این پیامها، سقوط آرزو را حس میکنم؛ انگار شرم، زبان همه را از آرزوهای قشنگِ هر ساله بسته است. فقط پاسخ پیام همان عزیزی را میدهم که در سوگ پدرش نشسته بود و مینویسم:
«امیدوارم امسال، غمی به زندگیات اضافه نشود…»
ایرانِ امسال، عیدش سوگ بسیار دارد. و همانقدر که باور دارم بازمانده باید به زندگی بازگردد، فکر میکنم جایِ رفتگان نیز باید خالی بماند. باید جایی برای نبودنشان در روان ما حفظ شود؛ وگرنه همه، راحت و مظلومانه، فراموش میشوند.
صدای موسیقی را زیاد میکنم؛ نامش «والسِ سوگواری» است، و انگار برای همین روزها ساخته شده. صدای هیاهو با خنده، با گریه، و با موسیقیِ زندگیبخش در هم میآمیزد، تا تلخترین پایان را برای سالی تلخ رقم بزند.
پنجره را چهارطاق باز میکنم و در خانهی روانم، جا برای تکتکِ کسانی که نیستند، باز میگذارم؛
تا در آغاز سال نو، هیچکس تنها نباشد…
#اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
در این غروب، که برایم درست شبیه غروب جمعهای دیگر است، به شهری نگاه میکنم که به امید آزادیاش کنارش ایستادم. بخشهایی از آن ویران شده است، اما شهر، ویرانه نشده است. ساختمانهایی که هدف موشک بودند، بهطرزی عجیب تمیز فروریختهاند؛ شهر را کثیف، درهم و دودآلود نمیبینم. در کنار همین فروریختگیها، پرندههای ترسیده هنوز پرواز میکنند؛ در جستوجوی مکانی امن. و در دل تمام اینها، بهار از راه رسیده است.
در همین قاب، میتوانم سال گذشته را تعریف کنم: سالی با ویرانی بسیار، که هنوز ویرانه نشده است. جایی که ترس از ما عبور کرده، اما هنوز شجاعت ترکمان نکرده است. مرگ بسیار اتفاق افتاده، اما هنوز کسی زندگی را فراموش نکرده است. نه فقط خودِ زندگی را، که حتی زندگیِ کسانی را که امسال دیگر نیستند.
یاد حرف عزیزی میافتم که در سالی که گذشت، پدرش را از دست داد. میگفت: «ناراحت اینم که وقتِ مردن، تنها بود…»
بیاختیار به این فکر کردم که او در زندگی نیز تنهاییِ بسیاری کشیده بود. نه از آن رو که بخواهم مرگش را سبک جلوه بدهم، بلکه انگار میخواستم یادآوری کنم که او در زندگی نیز بهخوبی حمایت نشده بود.
با خودم میگویم:
«زندگی تنها، به اندازهی مرگ تنها، سخت است.»
در همین بین، سیلی از پیامهای تبریک روی گوشی میآیند. اما من، دستکم در لحظهی تحویل سال، به کسی تبریک نمیگویم. در این پیامها، سقوط آرزو را حس میکنم؛ انگار شرم، زبان همه را از آرزوهای قشنگِ هر ساله بسته است. فقط پاسخ پیام همان عزیزی را میدهم که در سوگ پدرش نشسته بود و مینویسم:
«امیدوارم امسال، غمی به زندگیات اضافه نشود…»
ایرانِ امسال، عیدش سوگ بسیار دارد. و همانقدر که باور دارم بازمانده باید به زندگی بازگردد، فکر میکنم جایِ رفتگان نیز باید خالی بماند. باید جایی برای نبودنشان در روان ما حفظ شود؛ وگرنه همه، راحت و مظلومانه، فراموش میشوند.
صدای موسیقی را زیاد میکنم؛ نامش «والسِ سوگواری» است، و انگار برای همین روزها ساخته شده. صدای هیاهو با خنده، با گریه، و با موسیقیِ زندگیبخش در هم میآمیزد، تا تلخترین پایان را برای سالی تلخ رقم بزند.
پنجره را چهارطاق باز میکنم و در خانهی روانم، جا برای تکتکِ کسانی که نیستند، باز میگذارم؛
تا در آغاز سال نو، هیچکس تنها نباشد…
#اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
❤30
8j podcast
8j
#movie_podcast
قسمت نهم: (тоска)
تاسکا (Toska) واژهای روسی است و ترجمهٔ دقیق و تککلمهای در فارسی ندارد.
این واژه به احساسی عمیق از اندوه، دلتنگی، خلأ درونی، حسرت و اشتیاق برای چیزی گمشده یا دستنیافتنی اشاره میکند.
قسمت نهم: (тоска)
تاسکا (Toska) واژهای روسی است و ترجمهٔ دقیق و تککلمهای در فارسی ندارد.
این واژه به احساسی عمیق از اندوه، دلتنگی، خلأ درونی، حسرت و اشتیاق برای چیزی گمشده یا دستنیافتنی اشاره میکند.
❤20
Forwarded from شکیبا. (Shakiba)
For The Whole World
Alireza Lachini
#instrumental | @shakiibaa 🌫🦋
❤13
به نظرم، بدتر از آنکه آدم از پا دربیاید، این است که نفهمد از پا درآمده است. در خانهای بنشیند که دیوارش آرامآرام ترک برمیدارد، اما هنوز چای دم کند تا هوای خانه گرم بماند؛ کنار دیوارهایی که هر لحظه یک قدم به فرو ریختن نزدیکتر میشوند، فیلم ببیند و وانمود کند همهچیز همانطور است که همیشه بوده.
بدتر از شکست، ندیدنِ شکست است.
همه میگویند حقیقت امید را میکشد، اما من هیچوقت این را باور نکردهام. امید وقتی میمیرد که آدم نفهمد قرار است به کدام سمت حرکت کند. امید با تلاش زنده میماند؛ این رؤیاهای بیحساباند که روی ستونهای خیالی قد میکشند و یک روز، بیصدا، روی سر آدم آوار میشوند.
من هم در حال از پا درآمدن بودم. قدمبهقدم به ترکهای زندگیام میرسیدم و هر بار، به جای آنکه خم شوم و دست روی شکاف بکشم، میرفتم چای دم میکردم. شکاف هر روز عمیقتر میشد و من، انگار نه انگار، روبهرویش مینشستم و فیلم تماشا میکردم. شاید چون دلم میخواست هنوز اسمش را امید بگذارم، اما امید نبود؛ توهم بود. توهمی که مرا وادار میکرد باور کنم خانهای که از درون فروریخته، هنوز میتواند روی ستونهایی بایستد که فقط در ذهن من وجود دارند.
آن راه مرا به هیچجا نرساند. بعید میدانم شما را هم برساند.
آدم گاهی فقط باید حقیقت را تماشا کند؛ حتی وقتی هیچ کاری از دستش برنمیآید. حتی اگر تنها کاری که میتواند بکند این باشد که در خانهای که هر لحظه ترک تازهای بر دیوارهایش مینشیند، چای بنوشد و فیلم ببیند. فرقش این است که این بار، شکاف را هم ببیند. بداند سقف دیر یا زود فرو خواهد ریخت و با این حال، فنجانش را آرام روی میز بگذارد.
شاید تمام ارادهی آزاد ما همین باشد؛ نه نجات دادن خانهای که آجرهایش دیگر میلی به ماندن کنار هم ندارند، نه دویدن دنبال آرزوهایی که هیچوقت قصد آمدن نداشتهاند.
همهچیز قرار نیست درست شود. بعضی چیزها از همان روز اول به زندگی ما میآیند تا روزی از دست بروند.
کاش شما هم همانطور که آنها از شما دور میشوند، چای بنوشید و فروپاشی را با چشمانی باز تماشا کنید؛ نه از سر انکار، بلکه از سر پذیرش.
شاید بتوان از این فروپاشی نیز، به اندازهی کافی، لذت برد؛ زیرا گاهی تنها آزادی ما، انتخاب شیوهی نگاه کردن به چیزی است که شاید هرگز توان تغییرش را نداشتیم.
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
بدتر از شکست، ندیدنِ شکست است.
همه میگویند حقیقت امید را میکشد، اما من هیچوقت این را باور نکردهام. امید وقتی میمیرد که آدم نفهمد قرار است به کدام سمت حرکت کند. امید با تلاش زنده میماند؛ این رؤیاهای بیحساباند که روی ستونهای خیالی قد میکشند و یک روز، بیصدا، روی سر آدم آوار میشوند.
من هم در حال از پا درآمدن بودم. قدمبهقدم به ترکهای زندگیام میرسیدم و هر بار، به جای آنکه خم شوم و دست روی شکاف بکشم، میرفتم چای دم میکردم. شکاف هر روز عمیقتر میشد و من، انگار نه انگار، روبهرویش مینشستم و فیلم تماشا میکردم. شاید چون دلم میخواست هنوز اسمش را امید بگذارم، اما امید نبود؛ توهم بود. توهمی که مرا وادار میکرد باور کنم خانهای که از درون فروریخته، هنوز میتواند روی ستونهایی بایستد که فقط در ذهن من وجود دارند.
آن راه مرا به هیچجا نرساند. بعید میدانم شما را هم برساند.
آدم گاهی فقط باید حقیقت را تماشا کند؛ حتی وقتی هیچ کاری از دستش برنمیآید. حتی اگر تنها کاری که میتواند بکند این باشد که در خانهای که هر لحظه ترک تازهای بر دیوارهایش مینشیند، چای بنوشد و فیلم ببیند. فرقش این است که این بار، شکاف را هم ببیند. بداند سقف دیر یا زود فرو خواهد ریخت و با این حال، فنجانش را آرام روی میز بگذارد.
شاید تمام ارادهی آزاد ما همین باشد؛ نه نجات دادن خانهای که آجرهایش دیگر میلی به ماندن کنار هم ندارند، نه دویدن دنبال آرزوهایی که هیچوقت قصد آمدن نداشتهاند.
همهچیز قرار نیست درست شود. بعضی چیزها از همان روز اول به زندگی ما میآیند تا روزی از دست بروند.
کاش شما هم همانطور که آنها از شما دور میشوند، چای بنوشید و فروپاشی را با چشمانی باز تماشا کنید؛ نه از سر انکار، بلکه از سر پذیرش.
شاید بتوان از این فروپاشی نیز، به اندازهی کافی، لذت برد؛ زیرا گاهی تنها آزادی ما، انتخاب شیوهی نگاه کردن به چیزی است که شاید هرگز توان تغییرش را نداشتیم.
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
❤34
آدمها زندگی را آرامآرام از دست میدهند؛ امید را ذرهذره، آرزوها را رنگبهرنگ، و خویشتن را بیصدا میبازند. در لحظهای نامعلوم، در میانهی جوانی، میانسالی یا پیری، به خود میآیند و میبینند که فقط دارند زندگی را پیش میبرند، بیآنکه واقعاً زندگی کنند.
درست مثل آن مثل قدیمی اسپانیایی که میگوید:
"Hay muertos que caminan y vivos que ya no respiran por dentro."
«مردگانی هستند که هنوز راه میروند، و زندگانی که از درون دیگر نفس نمیکشند.»
این فروپاشی، ناگهانی اتفاق نمیافتد؛ زندگی آرامآرام، همچون مشتهای مکرر یک بوکسور صبور، روح آدمی را نشانه میگیرد و بهتدریج شکستش میدهد. انگار آدمها فقط آمدهاند تا مسابقه را به پایان برسانند.
نه برای پیروزی،
نه برای رسیدن،
و قطعاً نه برای شاد زیستن.
همهچیز در کودکی آغاز میشود؛ با آرزوهایی بزرگ و نگاهی ساده به خوبی و بدی. اما این سادگی، به مرور در بازیهای پیچیدهی ذهنی گم میشود، تا جایی که انسان نمیداند چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است.
مفهومی که من از زندگی دریافته ام، بیشتر شبیه از دست دادن است تا به دست آوردن. انگار ابتدا معصومیت، سپس زمان، و بعد آدمها و سلامتی از ما جدا میشوند. دیدن اینهمه تناقض، انسان را به مرز جنون میکشاند و اعتماد را در او میخشکاند...
تا جایی که مانند من بشود؛ کسی که اگر چاقویی در قلبش فرو ببری، خونی از او جاری نمیشود، و اگر سراسر وجودش را غرق در بوسه کنی، عشقی احساس نمیکند.
"Hay muertos que caminan y vivos que ya no respiran por dentro."
اینجاست که زندگی دیگر معنایی ندارد. چراکه بدترین اتفاق ممکن رخ داده: جشنِ بیمعنایی برپاست.
حالا او عشق را آزموده و ناامید شده، خوبی ساده لوحانه را تجربه کرده و از آن گریزان گشته، به زندگی اعتماد کرده و دریافته زندگی دشمنِ اصلی انسان است. بارها درِ خانهی خدا را کوبیده و یقین کرده که او وجود ندارد .
حالا با چه چیزی میخواهید او را زنده نگه دارید؟
امید؟
درمان؟
کتاب مقدس؟
حتما در گام اول او را وادار به تردید میکنید، گویی میخواهید او را برای چیزی که خودتان بدان یقین دارید به شک بندازید.
پس میگویید: که شاید اشتباه میکند.
میگویید: عشق فقط در یک نفر خلاصه نمیشود، یا بدتر: سعی میکنید ثابت کنید که او هرگز عاشق نبوده است...!
شاید هم مثل پدر دستش را بگیرید و بگویید: باید پشت درِ خانهی خدا صبر کرد تا روزی او خودش را نشان دهد!...
اما همان شب، وقتی سر بر بالین میگذارید، اشکی از گوشهی چشمانتان میچکد که حتی نمیخواهید صدای برخورد آن با بالش خیستان را بشنوید، چون میدانید حق با چه کسی بوده..!
من تنها کسی بودم که جرات گفتن حرفهایی را داشتم که شما انسانهای خودفریب حتی شجاعت زمزمه کردنشان را هم نداشتید.
زیرا من از ترس فاصله دارم و شاید ترس شما حاصل همان امیدی باشد که سالها شما را در قامت مردگانی راهرونده، و زندگانی بینَفَس، زنده نگاه داشته است.
اما من، جسارت رو به رو شدن با تنهایی مطلق را دارم؛ توان زانو نزدن در برابر بُتِ عیسی مسیح را حتی در لحظهی استیصال. قدرت به چالش کشیدن واقعیت را حتی در داستان و خیال.
و باز همه ی شما مرا انکار خواهید کرد. درست همانطور که پطرس عیسی را... حتی بعد از مرگم نیز، دوباره دروغ را در آغوش خواهید کشید، و چند باره در خیالات پرسه خواهید زد تا آن روزی که شما "بهزودی" میخوانیدش عیسی بازگردد..
اما "به زودی" برای من فقط لحظهای است که همهچیز تمام میشود. نه جهنمی هست، نه بهشتی، نه ناجی و نه شیطانی.
و در پایان، وقتی در سکوت محض فرو میرویم.
فقط یک زمزمه باقی میماند:
«هیچ چیز ارزشش را نداشت که این همه رنج بکشیم .»
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
درست مثل آن مثل قدیمی اسپانیایی که میگوید:
"Hay muertos que caminan y vivos que ya no respiran por dentro."
«مردگانی هستند که هنوز راه میروند، و زندگانی که از درون دیگر نفس نمیکشند.»
این فروپاشی، ناگهانی اتفاق نمیافتد؛ زندگی آرامآرام، همچون مشتهای مکرر یک بوکسور صبور، روح آدمی را نشانه میگیرد و بهتدریج شکستش میدهد. انگار آدمها فقط آمدهاند تا مسابقه را به پایان برسانند.
نه برای پیروزی،
نه برای رسیدن،
و قطعاً نه برای شاد زیستن.
همهچیز در کودکی آغاز میشود؛ با آرزوهایی بزرگ و نگاهی ساده به خوبی و بدی. اما این سادگی، به مرور در بازیهای پیچیدهی ذهنی گم میشود، تا جایی که انسان نمیداند چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است.
مفهومی که من از زندگی دریافته ام، بیشتر شبیه از دست دادن است تا به دست آوردن. انگار ابتدا معصومیت، سپس زمان، و بعد آدمها و سلامتی از ما جدا میشوند. دیدن اینهمه تناقض، انسان را به مرز جنون میکشاند و اعتماد را در او میخشکاند...
تا جایی که مانند من بشود؛ کسی که اگر چاقویی در قلبش فرو ببری، خونی از او جاری نمیشود، و اگر سراسر وجودش را غرق در بوسه کنی، عشقی احساس نمیکند.
"Hay muertos que caminan y vivos que ya no respiran por dentro."
اینجاست که زندگی دیگر معنایی ندارد. چراکه بدترین اتفاق ممکن رخ داده: جشنِ بیمعنایی برپاست.
حالا او عشق را آزموده و ناامید شده، خوبی ساده لوحانه را تجربه کرده و از آن گریزان گشته، به زندگی اعتماد کرده و دریافته زندگی دشمنِ اصلی انسان است. بارها درِ خانهی خدا را کوبیده و یقین کرده که او وجود ندارد .
حالا با چه چیزی میخواهید او را زنده نگه دارید؟
امید؟
درمان؟
کتاب مقدس؟
حتما در گام اول او را وادار به تردید میکنید، گویی میخواهید او را برای چیزی که خودتان بدان یقین دارید به شک بندازید.
پس میگویید: که شاید اشتباه میکند.
میگویید: عشق فقط در یک نفر خلاصه نمیشود، یا بدتر: سعی میکنید ثابت کنید که او هرگز عاشق نبوده است...!
شاید هم مثل پدر دستش را بگیرید و بگویید: باید پشت درِ خانهی خدا صبر کرد تا روزی او خودش را نشان دهد!...
اما همان شب، وقتی سر بر بالین میگذارید، اشکی از گوشهی چشمانتان میچکد که حتی نمیخواهید صدای برخورد آن با بالش خیستان را بشنوید، چون میدانید حق با چه کسی بوده..!
من تنها کسی بودم که جرات گفتن حرفهایی را داشتم که شما انسانهای خودفریب حتی شجاعت زمزمه کردنشان را هم نداشتید.
زیرا من از ترس فاصله دارم و شاید ترس شما حاصل همان امیدی باشد که سالها شما را در قامت مردگانی راهرونده، و زندگانی بینَفَس، زنده نگاه داشته است.
اما من، جسارت رو به رو شدن با تنهایی مطلق را دارم؛ توان زانو نزدن در برابر بُتِ عیسی مسیح را حتی در لحظهی استیصال. قدرت به چالش کشیدن واقعیت را حتی در داستان و خیال.
و باز همه ی شما مرا انکار خواهید کرد. درست همانطور که پطرس عیسی را... حتی بعد از مرگم نیز، دوباره دروغ را در آغوش خواهید کشید، و چند باره در خیالات پرسه خواهید زد تا آن روزی که شما "بهزودی" میخوانیدش عیسی بازگردد..
اما "به زودی" برای من فقط لحظهای است که همهچیز تمام میشود. نه جهنمی هست، نه بهشتی، نه ناجی و نه شیطانی.
و در پایان، وقتی در سکوت محض فرو میرویم.
فقط یک زمزمه باقی میماند:
«هیچ چیز ارزشش را نداشت که این همه رنج بکشیم .»
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
❤29
بیشترِ زندگیام را منتظر بودهام. راستش را بخواهید، گاهی حتی منتظر بودهام تا بفهمم در انتظار چه چیزی هستم.
منتظر رفتن پاییز یا آمدن بهار، گاهی منتظر اول ماه و گاهی هم منتظر اینکه دنیا به کام من بچرخد.
انتظار برای من طعم جذابی ندارد، زیرا مدتها در آن بهگونهای زندگی کردهام که انگار تمام زندگیام بوده است و گاهی حتی زندگی کردن هم جزئی از انتظار میشود.
حالا هم چند سالی است که منتظرم و اکنون در یکی از همان دورههایی هستم که حتی نمیدانم باید منتظر چه چیزی باشم. صبح را بیکیفیت شب میکنم و شب را بیکیفیتتر به صبح میرسانم.
مدام فکر میکنم که آخ، اگر این انتظار تمام شود، چه خواهد شد؟ فکر میکنم و با خود میگویم بازگشتن به زندگی کار چندان دشواری نیست؛ کافی است چند ماهی همهچیز خوب باشد. اما نمیدانم آن چند ماهی که قرار است اوضاع روح و روانم و دنیا روبهراه باشد، چه زمانی از راه خواهد رسید.
شدهام شبیه داستایفسکی؛ هر روز با خودم فکر میکنم شاید فردا زندگی جدیدی آغاز شود. اما فردا میرسد و چیزی تغییر نمیکند انگار دنیا مصرانه همان چهرهی زشت همیشگیاش را به رخم میکشد و باز من، منتظر، فکر میکنم شاید شرایط بهتر شود، شاید الگوها تغییر کنند، اما باز هم نمیشود.
چند سالی است شبیه کسانی شدهام که اگر از دور ببینمشان، به حالشان غصه میخورم. احتمالاً با خود میگویم: «این چه نوع زندگیای است که آنها دارند؟»
ولی خب، هنوز منتظرم تا از این حال بیرون بیایم.
البته با انتظار غریبه نیستم با اینکه دوستش ندارم؛ زیرا بیشترِ زندگیام را منتظر بودهام و حالا منتظرم تا بفهمم تمام این سالها منتظر چه چیزی بودهام...
#اردلان_امین_جواهری
منتظر رفتن پاییز یا آمدن بهار، گاهی منتظر اول ماه و گاهی هم منتظر اینکه دنیا به کام من بچرخد.
انتظار برای من طعم جذابی ندارد، زیرا مدتها در آن بهگونهای زندگی کردهام که انگار تمام زندگیام بوده است و گاهی حتی زندگی کردن هم جزئی از انتظار میشود.
حالا هم چند سالی است که منتظرم و اکنون در یکی از همان دورههایی هستم که حتی نمیدانم باید منتظر چه چیزی باشم. صبح را بیکیفیت شب میکنم و شب را بیکیفیتتر به صبح میرسانم.
مدام فکر میکنم که آخ، اگر این انتظار تمام شود، چه خواهد شد؟ فکر میکنم و با خود میگویم بازگشتن به زندگی کار چندان دشواری نیست؛ کافی است چند ماهی همهچیز خوب باشد. اما نمیدانم آن چند ماهی که قرار است اوضاع روح و روانم و دنیا روبهراه باشد، چه زمانی از راه خواهد رسید.
شدهام شبیه داستایفسکی؛ هر روز با خودم فکر میکنم شاید فردا زندگی جدیدی آغاز شود. اما فردا میرسد و چیزی تغییر نمیکند انگار دنیا مصرانه همان چهرهی زشت همیشگیاش را به رخم میکشد و باز من، منتظر، فکر میکنم شاید شرایط بهتر شود، شاید الگوها تغییر کنند، اما باز هم نمیشود.
چند سالی است شبیه کسانی شدهام که اگر از دور ببینمشان، به حالشان غصه میخورم. احتمالاً با خود میگویم: «این چه نوع زندگیای است که آنها دارند؟»
ولی خب، هنوز منتظرم تا از این حال بیرون بیایم.
البته با انتظار غریبه نیستم با اینکه دوستش ندارم؛ زیرا بیشترِ زندگیام را منتظر بودهام و حالا منتظرم تا بفهمم تمام این سالها منتظر چه چیزی بودهام...
#اردلان_امین_جواهری
❤33