fatherhood
8j
قسمت هفتم از مجموعه پادکست #movie_podcast منتشر شد.
این قسمت با تمرکز بر نقش پدر، شامل بخشهایی از مصاحبه ها و اتاق های درمان مستند مختلف انتخاب شده است.
در پایان اپیزود بخشی از داستان #به_زودی به زبان انگلیسی (phontom punch) قرار دارد؛ بخشی که پیشتر در پادکست SXVXNTSOC خوانده شده بود.
#007
@ardalanjavaheri
این قسمت با تمرکز بر نقش پدر، شامل بخشهایی از مصاحبه ها و اتاق های درمان مستند مختلف انتخاب شده است.
در پایان اپیزود بخشی از داستان #به_زودی به زبان انگلیسی (phontom punch) قرار دارد؛ بخشی که پیشتر در پادکست SXVXNTSOC خوانده شده بود.
#007
@ardalanjavaheri
❤13
«هیچکس جای پدر و مادر آدم را نمیگیرد. من تحت سرپرستی پدر فردیناد بودم، و شکی ندارم که او بهترین کسی بود که میتوانست مرا بزرگ کند. اما با این حال، هر روز با خودم فکر میکردم که او هرگز شبیه پدر واقعیام نخواهد شد. چون آنهایی که والدین خونی ما نیستند—حتی اگر سرپرستمان باشند—نوعی محبت پنهان نسبت به ما دارند، محبتی که از دلسوزی میآید. چون همیشه در ذهنشان هست که ما کسی را نداریم.
و خب، این طرز فکر گاهی به مهربانی بیشتر هم ختم میشود؛ مثل پدر که با وجود ناتوانی من در درس خواندن، باز هم دوستم داشت. وقتی نمرات بدم را میدید، فقط سکوت میکرد؛ نه توهینی، نه کتکی.
شاید اگر پدر واقعیام اینجا بود، برخوردش متفاوت میبود. شاید بدون آن دلسوزی، محکم در گوشم میزد، یا وقتی خسته و کلافه بود، سرم داد میکشید.
والدین واقعی میدانند فرزندشان تنها نیست، چون خودشان هستند که در برابر دنیا از او محافظت میکنند. برای همین، عشقشان گاهی دلسوزانه نیست، بلکه عمیق و متضاد است؛ عشقی که در دلش رگههایی از خشم و نفرت هم هست.
میدانید چه میگویم؟ همانطور که شما میگویید، پدر و مادرها بخشی از وجود آسیب دیدهشان را ناخودآگاه با فرزندانشان شریک میشوند. و همین است که گاهی زخمهایی عجیب به ما میزنند؛ نه برای فرار، بلکه برای تسکین خودشان.
آنها فراموش میکنند که بچهها کودک نمیمانند. و همیشه فکر میکنند خودشان قرار است ما را از زخمهایی که زدهاند، شفا دهند. اما نه دنیا آنقدر فرصت میدهد، نه ما آنقدر کودک میمانیم.
از یک جایی به بعد، تربیت فرزند با آسیب زدن به او قاتی میشود؛ و همه چیز گم و گور میشود.
اما این آسیبها از جنس نفرت نیستند. اینها عشقاند، عشق خالصانه، بیپرده، درست از همان نوع که بین آدمها جاری است. عشقی که گاهی در دلش نفرت هم هست، اما نه از ما، بلکه از خودشان.
برای همین میگویند: فرزند، تکهای از وجود پدر و مادر است.
حالا فکر میکنید آنها با خودشان مهربان هستند که بخواهند با ما هم مهربان باشند؟ نه، هرگز. اما در عوض، هیچ وقت خودشان را رها نمیکنند، و ما را هم رها نخواهند کرد .
با عشق یا با نفرت، از دور یا از نزدیک، با دستانی پر یا خالی، همیشه هستند. فقط بودنشان کافی است برای اینکه بفهمیم ما تکهای از وجود کسی هستیم که حتی در مرگ هم به ما فکر میکند.»
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
و خب، این طرز فکر گاهی به مهربانی بیشتر هم ختم میشود؛ مثل پدر که با وجود ناتوانی من در درس خواندن، باز هم دوستم داشت. وقتی نمرات بدم را میدید، فقط سکوت میکرد؛ نه توهینی، نه کتکی.
شاید اگر پدر واقعیام اینجا بود، برخوردش متفاوت میبود. شاید بدون آن دلسوزی، محکم در گوشم میزد، یا وقتی خسته و کلافه بود، سرم داد میکشید.
والدین واقعی میدانند فرزندشان تنها نیست، چون خودشان هستند که در برابر دنیا از او محافظت میکنند. برای همین، عشقشان گاهی دلسوزانه نیست، بلکه عمیق و متضاد است؛ عشقی که در دلش رگههایی از خشم و نفرت هم هست.
میدانید چه میگویم؟ همانطور که شما میگویید، پدر و مادرها بخشی از وجود آسیب دیدهشان را ناخودآگاه با فرزندانشان شریک میشوند. و همین است که گاهی زخمهایی عجیب به ما میزنند؛ نه برای فرار، بلکه برای تسکین خودشان.
آنها فراموش میکنند که بچهها کودک نمیمانند. و همیشه فکر میکنند خودشان قرار است ما را از زخمهایی که زدهاند، شفا دهند. اما نه دنیا آنقدر فرصت میدهد، نه ما آنقدر کودک میمانیم.
از یک جایی به بعد، تربیت فرزند با آسیب زدن به او قاتی میشود؛ و همه چیز گم و گور میشود.
اما این آسیبها از جنس نفرت نیستند. اینها عشقاند، عشق خالصانه، بیپرده، درست از همان نوع که بین آدمها جاری است. عشقی که گاهی در دلش نفرت هم هست، اما نه از ما، بلکه از خودشان.
برای همین میگویند: فرزند، تکهای از وجود پدر و مادر است.
حالا فکر میکنید آنها با خودشان مهربان هستند که بخواهند با ما هم مهربان باشند؟ نه، هرگز. اما در عوض، هیچ وقت خودشان را رها نمیکنند، و ما را هم رها نخواهند کرد .
با عشق یا با نفرت، از دور یا از نزدیک، با دستانی پر یا خالی، همیشه هستند. فقط بودنشان کافی است برای اینکه بفهمیم ما تکهای از وجود کسی هستیم که حتی در مرگ هم به ما فکر میکند.»
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
❤25
8j Movie podcast
#movie_podcast
قسمت هشتم : Прощай
واژهی روسی : Prashchay) به معنای «خداحافظ» یا «بدرود» است و معمولاً در موقعیتهایی به کار میرود که یک خداحافظی دائمی یا احساسی را نشان میدهد، مثلاً وقتی کسی برای همیشه میرود.
قسمت هشتم : Прощай
واژهی روسی : Prashchay) به معنای «خداحافظ» یا «بدرود» است و معمولاً در موقعیتهایی به کار میرود که یک خداحافظی دائمی یا احساسی را نشان میدهد، مثلاً وقتی کسی برای همیشه میرود.
❤14
این چالش رو خیلی توی اینستاگرام میبینم که من فلانی ام، اینقدر سالمه و خجالت نمیکشم که بگم : .....
میخوام بگم همتون ، و هممون هنوز خجالت میکشیم و هیچکدوم از این کپشن های رنگارنگی که مینویسیم شرم های واقعی ما نیستن .
بزار این شکلی تمومش کنم .
من فلانی ام
فلان قدر سالمه
و خجالت نمیکشم که بگم :
خجالت میکشم .
از خودم
از گذشته ام
از خیلی از تصمیم هام و احتمالا
از خیلی چیزای دیگه که توی هیچ کپشنی نیستن!
#اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
میخوام بگم همتون ، و هممون هنوز خجالت میکشیم و هیچکدوم از این کپشن های رنگارنگی که مینویسیم شرم های واقعی ما نیستن .
بزار این شکلی تمومش کنم .
من فلانی ام
فلان قدر سالمه
و خجالت نمیکشم که بگم :
خجالت میکشم .
از خودم
از گذشته ام
از خیلی از تصمیم هام و احتمالا
از خیلی چیزای دیگه که توی هیچ کپشنی نیستن!
#اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
❤48
ایباکا امروز در کمپ، رقصی عجیب اجرا کرد. پیش از شروع، توضیح داد که در اوگاندا به این نوع رقص «تخریب خود» میگویند. گفت این رقص مجموعهای از حرکات آزاد است که باید به بدن اجازهی بروزشان را داد—شبیه حالتی که روح بخواهد از بدن بگریزد و بدن هیچ کنترلی بر آن نداشته باشد...
ایباکا پس از خواندن وردهایی عجیب، دور آتشی که افروخته بود شروع به رقصیدن کرد. ما دورش حلقه زده بودیم و تماشایش میکردیم—کمی هم ترسیده بودیم. خودش را به جهات مختلف پرت میکرد، دستانش نامتوازن از هم حرکت میکردند، پاهایش را از زانو خم میکرد بیآنکه بنشیند. دوباره بلند میشد و لگدی پرتاب میکرد. سرش را بدون کنترل گردن، بالا و پایین میبرد و چشمانش را بهسوی آسمان میچرخاند.
جزو عجیبترین صحنههایی بود که در عمرم دیده بودم؛ او داشت—بهقول خودش—با این رقص، خودش را «تخریب» میکرد.
شاید «تخریب خود» برای انسانها لازم باشد؛ مخصوصاً اگر بشود آن را به چشم دید. اما من، میان رقص او و گرد و خاکی که بلند کرده بود، به این فکر میکردم که آدم هیچوقت با رقص، خودش را تخریب نمیکند.
یعنی هیچکس در هیچ گونهای از «آزادانگی»، خودش را تخریب نمیکند. بلکه انسان فقط در اوج سکون، درست جایی که مثل من و باقی تماشاگران نشسته باشد، شاید خودش را تخریب کند...
مثلا شبیه به کسی که از دل تنگی سرشار باشد اما هر لحظه مجبور به انکارش بماند و در این دست بستگی هر روز صبح که بیدار شد به همه صبح بخیر بگوید و کنار دوستانش بنشیند و به حرف آدمها گوش کند .
مثلا، شبیه به کسی که وقتی غمگین است به کودکانی که در حال بازی هستند لبخند بزند و در توازن راه برود در حالی که از درون فروپاشیده است.
دقیقاً همینجاست که آدم دارد خودش را «تخریب» میکند...
خود تخریبی از فوروپاشی های آشکار شکل نمیگیرد،
بلکه فقط از آنچه ما،
در تلاش برای حفظ ظاهرش هستیم پدیدار میشود ...
حالا من نیز در حال فروپاشی هستم.
آن هم همه اش از دلتنگی توست...
نمیدانم باید چه کار کنم.
یعنی حتی اگر بلند میشدم و با ایباکا شروع به رقص میکردم باز هم نمیدانم چگونه قرار بود برقصم که دردم را نشان دهد !
نمیدانم چطور باید نگاه کنم تا در جایی که تو حضور نداری، زیبایی ات جلوه کند. نمیدانم چطور باید حرف بزنم و یا حتی این نامه ها را بنویسم تا عمق حالم معلوم باشد...؟!
برای همین ناچارم سکوت کنم؛
در توازن راه بروم،
به بازی کودکان لبخند بزنم،
به همه صبح بخیر بگویم،
و در پایان رقص ایباکا،
با نهایت ادب برایش دست بزنم.
اما بعد، وقتی پیاده به سمت اتاقم برمیگردم،
از درون فرو میپاشم...
در هر قدم، فرو میپاشم؛
در هر نگاه، در هر صبحبخیر گفتن،
در هر تلاشی برای حفظ توازن در راه رفتنم،
و در هر لحظهای که زندگی میکنم،
در خودم فرو میپاشم،
و هنوز از بیرون، استوار و امیدوار به نظر میرسم.
من، در تمام این مراحل حس میکنم دارم به مرگ نزدیک میشوم. حس میکنم این دوری چند متری ما دارد من را پیر میکند،
میمیراند...
و شاید همین دلتنگی
هر روز مرا زنده نگه میدارد.
متن از داستان : #گردو
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
ایباکا پس از خواندن وردهایی عجیب، دور آتشی که افروخته بود شروع به رقصیدن کرد. ما دورش حلقه زده بودیم و تماشایش میکردیم—کمی هم ترسیده بودیم. خودش را به جهات مختلف پرت میکرد، دستانش نامتوازن از هم حرکت میکردند، پاهایش را از زانو خم میکرد بیآنکه بنشیند. دوباره بلند میشد و لگدی پرتاب میکرد. سرش را بدون کنترل گردن، بالا و پایین میبرد و چشمانش را بهسوی آسمان میچرخاند.
جزو عجیبترین صحنههایی بود که در عمرم دیده بودم؛ او داشت—بهقول خودش—با این رقص، خودش را «تخریب» میکرد.
شاید «تخریب خود» برای انسانها لازم باشد؛ مخصوصاً اگر بشود آن را به چشم دید. اما من، میان رقص او و گرد و خاکی که بلند کرده بود، به این فکر میکردم که آدم هیچوقت با رقص، خودش را تخریب نمیکند.
یعنی هیچکس در هیچ گونهای از «آزادانگی»، خودش را تخریب نمیکند. بلکه انسان فقط در اوج سکون، درست جایی که مثل من و باقی تماشاگران نشسته باشد، شاید خودش را تخریب کند...
مثلا شبیه به کسی که از دل تنگی سرشار باشد اما هر لحظه مجبور به انکارش بماند و در این دست بستگی هر روز صبح که بیدار شد به همه صبح بخیر بگوید و کنار دوستانش بنشیند و به حرف آدمها گوش کند .
مثلا، شبیه به کسی که وقتی غمگین است به کودکانی که در حال بازی هستند لبخند بزند و در توازن راه برود در حالی که از درون فروپاشیده است.
دقیقاً همینجاست که آدم دارد خودش را «تخریب» میکند...
خود تخریبی از فوروپاشی های آشکار شکل نمیگیرد،
بلکه فقط از آنچه ما،
در تلاش برای حفظ ظاهرش هستیم پدیدار میشود ...
حالا من نیز در حال فروپاشی هستم.
آن هم همه اش از دلتنگی توست...
نمیدانم باید چه کار کنم.
یعنی حتی اگر بلند میشدم و با ایباکا شروع به رقص میکردم باز هم نمیدانم چگونه قرار بود برقصم که دردم را نشان دهد !
نمیدانم چطور باید نگاه کنم تا در جایی که تو حضور نداری، زیبایی ات جلوه کند. نمیدانم چطور باید حرف بزنم و یا حتی این نامه ها را بنویسم تا عمق حالم معلوم باشد...؟!
برای همین ناچارم سکوت کنم؛
در توازن راه بروم،
به بازی کودکان لبخند بزنم،
به همه صبح بخیر بگویم،
و در پایان رقص ایباکا،
با نهایت ادب برایش دست بزنم.
اما بعد، وقتی پیاده به سمت اتاقم برمیگردم،
از درون فرو میپاشم...
در هر قدم، فرو میپاشم؛
در هر نگاه، در هر صبحبخیر گفتن،
در هر تلاشی برای حفظ توازن در راه رفتنم،
و در هر لحظهای که زندگی میکنم،
در خودم فرو میپاشم،
و هنوز از بیرون، استوار و امیدوار به نظر میرسم.
من، در تمام این مراحل حس میکنم دارم به مرگ نزدیک میشوم. حس میکنم این دوری چند متری ما دارد من را پیر میکند،
میمیراند...
و شاید همین دلتنگی
هر روز مرا زنده نگه میدارد.
متن از داستان : #گردو
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
❤29
پدرم وقتی کودک بودم برایم داستانی میگفت. او تنها کسی بود که میدانست من عاشق شخصیتهای ابرقهرمانی هستم...
میدانست دوست دارم بال داشته باشم و شبها از پنجرهی اتاقم پرواز کنم، یا مثلاً نامرئی شوم و کسانی که نمیشناسم را تا تنهاییشان دنبال کنم...
پدرم یک شب برایم داستانی تعریف کرد...قصه دربارهی پدربزرگم بود که آن زمان سالهای آخر کارش را بهعنوان نظافتچی در بیمارستان شهر میگذراند؛ مردی آرام با ته ریشهای زبر سفید که وقتی مرا میبوسید، صورتم را قرمز میکرد...
پدرم میگفت: «پدربزرگ نیرویی دارد که هیچکس از آن خبر ندارد.
او یک ابرقهرمان است، با بالهای نامرئی که کسی آنها را نمیبیند...»
من فکر میکردم اگر کسی ابرقهرمان باشد، چرا باید نظافتچی یک بیمارستان بماند؟!
ولی پدرم اصرار داشت که پدربزرگ میتواند پرواز کند و در یک چشم به هم زدن به آن سوی دنیا برود؛ مثلاً به پورتوریکو... یا حتی به مصر برود و بالای اهرام ثلاثه بنشیند...
درست همانطور که من دوست داشتم...
شاید هم میتوانست هر لحظه که میخواست غیبش بزند
و هرگز جایی را نظافت نکند...
پدرم معتقد بود زندگی یک زجر است، چیزی شبیه به یک تنبیه که اگر بدانی همیشه قدرتی داری که هر زمان خواستی میتوانی از آن استفاده کنی، خیلی راحتتر با آن کنار میآیی.
یک ابرقهرمان میداند هر زمان که اراده کند، میتواند از این زندان پرواز کند یا برای همیشه نامرئی شود. میداند میتواند در برابر ظلم قیام کند و میداند همیشه زورش به آن مستی که شب به او بدوبیراه میگوید میرسد.
پدرم میگفت: «قدرت هرگز دیده نمیشود، بلکه احساس میشود.
تمام تمنای ما از این است که نگرانیم زورمان نرسد...تا از جایی که هستیم تکان بخوریم، ولی وقتی احساس کنیم یک ابرقهرمانیم، دیگر آزرده نمیمانیم، درست مثل پدربزرگ...»
حالا بعد از سالها فهمیدم پدرم هم همیشه یک ابرقهرمان بود. او هم میتوانست اگر میخواست، نامرئی شود تا من یا مادرم هیچوقت او را نبینیم. میتوانست پرواز کند و هر کشوری که دوست دارد را ببیند.شاید برای همین همیشه در خانه ماند تا این عشق فرسوده را تحمل کند.
شاید برای همین از تفریحاتش میزد تا خواهرم به کالج دلخواهش برود. شاید برای همین دوشنبهها کل حیاط را هرس میکرد...چون احساس کرده بود هر وقت بخواهد، میتواند برود...مثل تمام ابرقهرمانها که قدرتشان را میدانند...
ولی من عادی بودم. قدرت یک ابرقهرمان را نداشتم. فقط دوست داشتم بال داشته باشم. دوست داشتم یک شب نامرئی شوم و دیگر باز نگردم. دوست داشتم به تبت بروم یا به سردترین جای جهان فرار کنم...
کسی که بخواهد به داشتن قدرت تظاهر کند، از کسی که قدرت دارد خطرناکتر است؛ درست مثل من که از یک ابرقهرمان واقعی خیلی خطرناکتر بودم...
من قدرتم را احساس نمیکردم، برای همین میخواستم آن را نشان دهم...اصرار داشتم بال داشته باشم، چون به خودم شک داشتم...این دانستن و ندانستن باعث میشود پرواز کنم و یک روز که خورشید طلوع کرد، برای همیشه نامرئی شوم،تا قدرتی که هرگز احساس نکردم را، برعکس پدرم یا پدربزرگم، نشان دهم...بالهایم را باز میکنم و دیگر خودم را در آینه نمیبینم.
حالا همهجا هستم و هیچجا نیستم...
خودم هستم و دیگر خودم نیستم،
درست مثل ابرقهرمانی که همیشه میخواستم باشم...
یک زمانی فکر میکردم اینکه آدم بتواند به مدارج بالا برسد، یعنی کار بزرگی کرده است. عادت به مقایسه کردن داشتم. اینکه همیشه میپرسیدم بزرگترین کاری که یک انسان میتواند انجام دهد چیست؟!
حالا میفهمم قهرمانان واقعی کسانی مثل پدرم و پدربزرگم بودند. قهرمان واقعی کسی است که فقط میتواند طاقت بیاورد. میتواند بماند و از قدرت نامرئی شدنش استفاده نکند.
بزرگترین کاری که هر شخص میتواند انجام دهد،
ادامه دادن است...
متن از داستان : #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
میدانست دوست دارم بال داشته باشم و شبها از پنجرهی اتاقم پرواز کنم، یا مثلاً نامرئی شوم و کسانی که نمیشناسم را تا تنهاییشان دنبال کنم...
پدرم یک شب برایم داستانی تعریف کرد...قصه دربارهی پدربزرگم بود که آن زمان سالهای آخر کارش را بهعنوان نظافتچی در بیمارستان شهر میگذراند؛ مردی آرام با ته ریشهای زبر سفید که وقتی مرا میبوسید، صورتم را قرمز میکرد...
پدرم میگفت: «پدربزرگ نیرویی دارد که هیچکس از آن خبر ندارد.
او یک ابرقهرمان است، با بالهای نامرئی که کسی آنها را نمیبیند...»
من فکر میکردم اگر کسی ابرقهرمان باشد، چرا باید نظافتچی یک بیمارستان بماند؟!
ولی پدرم اصرار داشت که پدربزرگ میتواند پرواز کند و در یک چشم به هم زدن به آن سوی دنیا برود؛ مثلاً به پورتوریکو... یا حتی به مصر برود و بالای اهرام ثلاثه بنشیند...
درست همانطور که من دوست داشتم...
شاید هم میتوانست هر لحظه که میخواست غیبش بزند
و هرگز جایی را نظافت نکند...
پدرم معتقد بود زندگی یک زجر است، چیزی شبیه به یک تنبیه که اگر بدانی همیشه قدرتی داری که هر زمان خواستی میتوانی از آن استفاده کنی، خیلی راحتتر با آن کنار میآیی.
یک ابرقهرمان میداند هر زمان که اراده کند، میتواند از این زندان پرواز کند یا برای همیشه نامرئی شود. میداند میتواند در برابر ظلم قیام کند و میداند همیشه زورش به آن مستی که شب به او بدوبیراه میگوید میرسد.
پدرم میگفت: «قدرت هرگز دیده نمیشود، بلکه احساس میشود.
تمام تمنای ما از این است که نگرانیم زورمان نرسد...تا از جایی که هستیم تکان بخوریم، ولی وقتی احساس کنیم یک ابرقهرمانیم، دیگر آزرده نمیمانیم، درست مثل پدربزرگ...»
حالا بعد از سالها فهمیدم پدرم هم همیشه یک ابرقهرمان بود. او هم میتوانست اگر میخواست، نامرئی شود تا من یا مادرم هیچوقت او را نبینیم. میتوانست پرواز کند و هر کشوری که دوست دارد را ببیند.شاید برای همین همیشه در خانه ماند تا این عشق فرسوده را تحمل کند.
شاید برای همین از تفریحاتش میزد تا خواهرم به کالج دلخواهش برود. شاید برای همین دوشنبهها کل حیاط را هرس میکرد...چون احساس کرده بود هر وقت بخواهد، میتواند برود...مثل تمام ابرقهرمانها که قدرتشان را میدانند...
ولی من عادی بودم. قدرت یک ابرقهرمان را نداشتم. فقط دوست داشتم بال داشته باشم. دوست داشتم یک شب نامرئی شوم و دیگر باز نگردم. دوست داشتم به تبت بروم یا به سردترین جای جهان فرار کنم...
کسی که بخواهد به داشتن قدرت تظاهر کند، از کسی که قدرت دارد خطرناکتر است؛ درست مثل من که از یک ابرقهرمان واقعی خیلی خطرناکتر بودم...
من قدرتم را احساس نمیکردم، برای همین میخواستم آن را نشان دهم...اصرار داشتم بال داشته باشم، چون به خودم شک داشتم...این دانستن و ندانستن باعث میشود پرواز کنم و یک روز که خورشید طلوع کرد، برای همیشه نامرئی شوم،تا قدرتی که هرگز احساس نکردم را، برعکس پدرم یا پدربزرگم، نشان دهم...بالهایم را باز میکنم و دیگر خودم را در آینه نمیبینم.
حالا همهجا هستم و هیچجا نیستم...
خودم هستم و دیگر خودم نیستم،
درست مثل ابرقهرمانی که همیشه میخواستم باشم...
یک زمانی فکر میکردم اینکه آدم بتواند به مدارج بالا برسد، یعنی کار بزرگی کرده است. عادت به مقایسه کردن داشتم. اینکه همیشه میپرسیدم بزرگترین کاری که یک انسان میتواند انجام دهد چیست؟!
حالا میفهمم قهرمانان واقعی کسانی مثل پدرم و پدربزرگم بودند. قهرمان واقعی کسی است که فقط میتواند طاقت بیاورد. میتواند بماند و از قدرت نامرئی شدنش استفاده نکند.
بزرگترین کاری که هر شخص میتواند انجام دهد،
ادامه دادن است...
متن از داستان : #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
❤31
"Hay muertos que caminan y vivos que ya no respiran por dentro."
«مردگانی هستند که هنوز راه میروند، و زندگانی که از درون دیگر نفس نمیکشند.»
@ardalanjavaheri
«مردگانی هستند که هنوز راه میروند، و زندگانی که از درون دیگر نفس نمیکشند.»
@ardalanjavaheri
❤28
گر خون دلی بیهوده خوردم، خوردم،
چنانکه شب و روز شمردم، مردم،
آری، همه باخت بود سرتاسر عمر،
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم.
هوشنگ ابتهاج (سایه)
چنانکه شب و روز شمردم، مردم،
آری، همه باخت بود سرتاسر عمر،
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم.
هوشنگ ابتهاج (سایه)
❤27
❤17
“You are not healing to be able to handle the trauma, you are healing to be able to handle the joy”
@ardalanjavaheri
@ardalanjavaheri
❤22
پنجره را چهارطاق باز میکنم و در حالی که صدای پدافند با صدای مردمی که از پنجرهها سوت میکشند درهم آمیخته است، سال را در تنهاترین حالت ممکن تحویل میکنم.
در این غروب، که برایم درست شبیه غروب جمعهای دیگر است، به شهری نگاه میکنم که به امید آزادیاش کنارش ایستادم. بخشهایی از آن ویران شده است، اما شهر، ویرانه نشده است. ساختمانهایی که هدف موشک بودند، بهطرزی عجیب تمیز فروریختهاند؛ شهر را کثیف، درهم و دودآلود نمیبینم. در کنار همین فروریختگیها، پرندههای ترسیده هنوز پرواز میکنند؛ در جستوجوی مکانی امن. و در دل تمام اینها، بهار از راه رسیده است.
در همین قاب، میتوانم سال گذشته را تعریف کنم: سالی با ویرانی بسیار، که هنوز ویرانه نشده است. جایی که ترس از ما عبور کرده، اما هنوز شجاعت ترکمان نکرده است. مرگ بسیار اتفاق افتاده، اما هنوز کسی زندگی را فراموش نکرده است. نه فقط خودِ زندگی را، که حتی زندگیِ کسانی را که امسال دیگر نیستند.
یاد حرف عزیزی میافتم که در سالی که گذشت، پدرش را از دست داد. میگفت: «ناراحت اینم که وقتِ مردن، تنها بود…»
بیاختیار به این فکر کردم که او در زندگی نیز تنهاییِ بسیاری کشیده بود. نه از آن رو که بخواهم مرگش را سبک جلوه بدهم، بلکه انگار میخواستم یادآوری کنم که او در زندگی نیز بهخوبی حمایت نشده بود.
با خودم میگویم:
«زندگی تنها، به اندازهی مرگ تنها، سخت است.»
در همین بین، سیلی از پیامهای تبریک روی گوشی میآیند. اما من، دستکم در لحظهی تحویل سال، به کسی تبریک نمیگویم. در این پیامها، سقوط آرزو را حس میکنم؛ انگار شرم، زبان همه را از آرزوهای قشنگِ هر ساله بسته است. فقط پاسخ پیام همان عزیزی را میدهم که در سوگ پدرش نشسته بود و مینویسم:
«امیدوارم امسال، غمی به زندگیات اضافه نشود…»
ایرانِ امسال، عیدش سوگ بسیار دارد. و همانقدر که باور دارم بازمانده باید به زندگی بازگردد، فکر میکنم جایِ رفتگان نیز باید خالی بماند. باید جایی برای نبودنشان در روان ما حفظ شود؛ وگرنه همه، راحت و مظلومانه، فراموش میشوند.
صدای موسیقی را زیاد میکنم؛ نامش «والسِ سوگواری» است، و انگار برای همین روزها ساخته شده. صدای هیاهو با خنده، با گریه، و با موسیقیِ زندگیبخش در هم میآمیزد، تا تلخترین پایان را برای سالی تلخ رقم بزند.
پنجره را چهارطاق باز میکنم و در خانهی روانم، جا برای تکتکِ کسانی که نیستند، باز میگذارم؛
تا در آغاز سال نو، هیچکس تنها نباشد…
#اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
در این غروب، که برایم درست شبیه غروب جمعهای دیگر است، به شهری نگاه میکنم که به امید آزادیاش کنارش ایستادم. بخشهایی از آن ویران شده است، اما شهر، ویرانه نشده است. ساختمانهایی که هدف موشک بودند، بهطرزی عجیب تمیز فروریختهاند؛ شهر را کثیف، درهم و دودآلود نمیبینم. در کنار همین فروریختگیها، پرندههای ترسیده هنوز پرواز میکنند؛ در جستوجوی مکانی امن. و در دل تمام اینها، بهار از راه رسیده است.
در همین قاب، میتوانم سال گذشته را تعریف کنم: سالی با ویرانی بسیار، که هنوز ویرانه نشده است. جایی که ترس از ما عبور کرده، اما هنوز شجاعت ترکمان نکرده است. مرگ بسیار اتفاق افتاده، اما هنوز کسی زندگی را فراموش نکرده است. نه فقط خودِ زندگی را، که حتی زندگیِ کسانی را که امسال دیگر نیستند.
یاد حرف عزیزی میافتم که در سالی که گذشت، پدرش را از دست داد. میگفت: «ناراحت اینم که وقتِ مردن، تنها بود…»
بیاختیار به این فکر کردم که او در زندگی نیز تنهاییِ بسیاری کشیده بود. نه از آن رو که بخواهم مرگش را سبک جلوه بدهم، بلکه انگار میخواستم یادآوری کنم که او در زندگی نیز بهخوبی حمایت نشده بود.
با خودم میگویم:
«زندگی تنها، به اندازهی مرگ تنها، سخت است.»
در همین بین، سیلی از پیامهای تبریک روی گوشی میآیند. اما من، دستکم در لحظهی تحویل سال، به کسی تبریک نمیگویم. در این پیامها، سقوط آرزو را حس میکنم؛ انگار شرم، زبان همه را از آرزوهای قشنگِ هر ساله بسته است. فقط پاسخ پیام همان عزیزی را میدهم که در سوگ پدرش نشسته بود و مینویسم:
«امیدوارم امسال، غمی به زندگیات اضافه نشود…»
ایرانِ امسال، عیدش سوگ بسیار دارد. و همانقدر که باور دارم بازمانده باید به زندگی بازگردد، فکر میکنم جایِ رفتگان نیز باید خالی بماند. باید جایی برای نبودنشان در روان ما حفظ شود؛ وگرنه همه، راحت و مظلومانه، فراموش میشوند.
صدای موسیقی را زیاد میکنم؛ نامش «والسِ سوگواری» است، و انگار برای همین روزها ساخته شده. صدای هیاهو با خنده، با گریه، و با موسیقیِ زندگیبخش در هم میآمیزد، تا تلخترین پایان را برای سالی تلخ رقم بزند.
پنجره را چهارطاق باز میکنم و در خانهی روانم، جا برای تکتکِ کسانی که نیستند، باز میگذارم؛
تا در آغاز سال نو، هیچکس تنها نباشد…
#اردلان_امین_جواهری
@ardalanjavaheri
❤30
8j podcast
8j
#movie_podcast
قسمت نهم: (тоска)
تاسکا (Toska) واژهای روسی است و ترجمهٔ دقیق و تککلمهای در فارسی ندارد.
این واژه به احساسی عمیق از اندوه، دلتنگی، خلأ درونی، حسرت و اشتیاق برای چیزی گمشده یا دستنیافتنی اشاره میکند.
قسمت نهم: (тоска)
تاسکا (Toska) واژهای روسی است و ترجمهٔ دقیق و تککلمهای در فارسی ندارد.
این واژه به احساسی عمیق از اندوه، دلتنگی، خلأ درونی، حسرت و اشتیاق برای چیزی گمشده یا دستنیافتنی اشاره میکند.
❤17