آرش هوشمند
399 subscribers
30 photos
24 videos
5 links
Download Telegram
چند وقت پیش یک فرم نظرسنجی درست کردم و بیشتر از ۳۰ نفر از دانشجویان ایرانی، که توی آلمان پزشکی، دندان یا دارو میخونن این فرم رو به صورت ناشناس پُر کردن.

۷۵٪ از این افراد احساس تنهاییِ بیشتری نسبت به زمانی که ایران زندگی میکردن میکنن.
۵۰٪ از افراد از کمیت و کیفیت روابط اجتماعیشون راضی نیستن.
۷۰٪ از افراد، کمتر از ده درصد از دوستانشون رو افراد آلمانی تشکیل میدن.
و شرکت کنندگان به طور میانگین، از یک تا ده، به زندگیشون نمره ی ۶ رو میدن.

در آینده یه ویدیو درست میکنم و راجع به مسائل خیلی جالب تری که توی این نظر سنجی فهمیدم صحبت میکنم.

@ArashHooshmand
34👍7👏4🤯2🔥1👌1
دوباره هوا سرد شده و لباس افراد به مرور زمان ضخیم و چند لایه تر میشود. این حسِ گرم و نرم بودن آدم ها را واقعا دوست دارم.
با لباس های پشمی مینشینند پشت میزِ کتابخانه و با کلاهی گرم بر سر و هدفونی بزرگ بر گوش شروع به درس خواندن میکنند. با همان حسِ به اصطلاح کُوزی…!
از بیرون خیلی زیبا، راحت، گرم، مطمئن و کُوزی به نظر میرسند اما نمیفهمم چطور نه حواسشان از درس پرتِ موسیقی میشود، نه زیر آن همه لباس پشمی خیس عرق میشوند، نه بوی گند میگیرند و نه کفِ پاهایشان به خاطر آن چکمه ها از درد وِز وز میکند.
چند روز پیش پسر بلوند خوشتیپی را در کتابخانه دیدم که علاوه بر تمام مشخصاتِ فوق، پاهایش را هم روی میز انداخته بود و با لپتاپش مشغول کار بود. هم از لحاظ زیبایی شناسی قابِ زیبایی را خلق کرده بود و هم از لحاظ فنی و کارکردی به نظر بی عیب می آمد.
فکر میکنم که اگر من پاهایم را مثل او روی میز بیاندازم احتمالا در ثانیه های اول با نگاه های متعجب دیگران مواجه میشوم که با خود میگویند: مرتیکه ی بی فرهنگ. کمی بعد پاهایم شروع به خواب رفتن میکنند و در آخر هم موقع تغییرِ پوزیشن به همان حالت اولیه خشتک‌ام‌ جِر میخورد…!
اما به هر حال آن همه راحتی و گرمی و نرمی باز هم به امتحانش می‌ارزد. اتفاقا چند وقت پیش کمی هم تلاش کردم که کوزی بشوم و در اولین قدم یک لباسِ صد در صد پشمِ نروژی تهیه کردم. حقیقتا هر دفعه که آن لباس را میپوشم احساس میکنم بیشتر شبیه به عضوی از خانواده ی چارلی، در فیلمِ چارلی در کارخانه ی شکلات سازی شده ام. در همان سکانس که اعضای خانواده دور هم نشسته اند و سوپ میخورند و پدر از کار اخراج شده.
نمیدانم، حقیقتا شاید لباس پوشیدن در همین حد که در این سرمای سوزان نَچّاییم برایمان کافی باشد. کوزی بودن را خودشان اختراع کردند، بگذاریم خودشان هم لذتش را ببرند.


@ArashHooshmand
32🤣5👏4👌4🍾3👍1🔥1🆒1
امروز هم مثل بعضی از روزهای دیگر به سر کار رفتم اما برخلاف بقیه ی روزها خانم باربارا، منشیِ مطب، هم هنوز آنجا حضور داشت.
بعد از کمی سلام علیک و احوال پرسی از من پرسید: پرتقال میخوای؟
جوری این سوال را ساده پرسید که انگار داد و ستدِ مُرَکبات در مطب از عادی ترین کارهاییست که هر فردی به طور روزانه یا حداقل هفتگی انجام میدهد!
اصلا معیارِ خواستن یا نخواستنِ پرتقال در آن زمان و مکان چیست؟ چرا میخواهد به من پرتقال بدهد؟ آیا اصلا واقعا منظورش پرتقال است یا دارد استعاری حرف میزند؟ یا نکند اصلا زبانِ آلمانی را هنوز به خوبی فرا نگرفته ام و او دارد کاملا راجع به چیز دیگری صحبت میکند؟
آمدم طبق رسمِ تعارف ایرانی عمل کنم و بگویم نه، که یادم آمد این ها تعارف معارف و این چیز ها حالیشان نیست و ضمناً پرتقال هم چیزِ خوشمزه ایست. پس به نحوی مِیلم را نشان دادم.
باربارا به اتاق رفت و دو عدد پرتقال را گذاشت در کیسه ای که طرح بابانوئل داشت و از همانجا صدا زد: شکلات هم میخوای؟ نارنگی چی؟
هیچ گاه در عمرم انقدر به چیز های متعددی پشت سر هم آری نگفته بودم اما به هر حال داشتم تعارف نکردن را تمرین میکردم.
از اتاق آمد و سبدِ کالایم را تحویلم داد.
گویا یکی از مریض ها که مزرعه دارند دستِ پُر تشریف آورده بودند و برای همین است که توزیعِ پرتقال در مطب رونق گرفته.
اکنون بنده فردی بدون تعارف، و دارنده ی یک کیسه شامل دو پرتقال، دو نارنگی و دو بسته شکلات هستم... بی تعارف بگم!

@ArashHooshmand
43🤣21👏5👌3🔥1
چند روزی هست که هر روز صبح صندلی‌بازی میکنم! همان بازیِ جشن تولد های دوران کودکی. منتهی همبازی هایم دیگر خیلی بزرگ شده اند، هیچ کدامشان را هم تقریبا نمیشناسم. راستش فقط یک دور بازی میکنیم و هر کس هم که روی صندلی اش مینشنید آن صندلی را تا پاسی از شب تصاحب میکند.
۹ صبح که درِ کتابخانه را باز میکنند این بازی شروع میشود. مثل شورشیانی که کاخی را تصرف کرده اند میریزیم داخل و به سمت اهداف هجوم میبریم…
سختی و چالشِ بازی، همزمان با سرعتِ نور به سمت صندلی های خوب حرکت کردن، و در عین حال منش و آدابِ اجتماعی را حفظ کردن است.
ضمناً صندلی بازی های جشن تولد در هر دور فقط یک بازنده داشت اما این بازی صدها بازنده دارد…
مدت ها بود که نمیتوانستم صبح های زود از خواب بلند شوم و کم کم داشتم ایمان می‌آوردم که ساعت بیولوژیکی بدن من روی ده و نیم صبح تنظیم شده و مقابله با آن بی فایده است. اما از وقتی متوجهِ وجودِ چنین بازی مهیجی در این کتابخانه شده ام دورِ کتابخانه های دیگر را خط کشیده‌ و هر روز صبح به امید برنده شدن در این بازی از خواب بیدار میشوم.
البته ساندویچ های کافه‌تریا که من را از حاضر کردن صبحانه بی نیاز میکنند هم در این بیداری بی‌تاثیر نیستند.
راستی! صندلی بازی های جشن تولد فقط یک برنده داشت، اما این بازی ده ها برنده دارد…

@ArashHooshmand
46👍3🤩2😍2❤‍🔥1🔥1👌1🏆1
هفته ی پیش بود که دوستم علی داشت برایم از مصیبت هایش در فرودگاه استانبول تعریف میکرد. از گیر دادن های چندین مأمور کنترل پاسپورت به او و سوال جواب هایشان و دعوا ها…
امروز هم نوبت من بود. توی صف کنترل پاسپورت منتظر شروع جنگ با مأموران بودم و تمام سناریو های احتمالی را با خودم دوره کردم.
همینکه نوبتم شد پاسپورت و کارت اقامتم را با قدرت روی میزِ مأمور کوبیدم تا بفهمد که دنیا دست کیه!
با اَخمی مُلایم به صورتِ او خیره شدم تا بالاخره پس از باز کردنِ پاسپورتم لبش شروع به تکان خوردن کرد…
با تعجب و در حالی که چشمانش درشت شده بود پرسید: آرش؟!
سوالش استرس ماجرا را بالا برده بود. تا کنون موقع کنترل پاسپورت با چنین واکنشی مواجه نشده بودم. دیگر برایم واضح و مبرهن شده بود که آنها همگی دنبال من بودند و الان است که دستبند را دربیاورد و مرا به اتاق بازجویی ببرد.
گفتم: یِس، آرش!
ناگهان شروع کرد زیر لب جملات عجیبی را با خود تکرار کردن…
متوجه نمیشدم، کَله اش را خیلی ریز به چپ و راست تکان میداد و با حالتی سوالی به چشمانم خیره شد. کمی دقت لازم بود تا بفهمم که دارد با خودش یک ملودی را زمزمه میکند…
متوجه منظورش شده بودم. همانطور که اخمِ ملایمم را حفظ کرده بودم و بدونِ هیچ لبخندی به صورتش خیره بودم، با رعایتِ کاملِ ریتم در جوابش عرض کردم:
برو برو دلم تو رو تو رو نمیخواد،
دیگه دیگه نمیخوام ببینمت!
خوشحال شد، سعی کرد جملات را تکرار کند و گفت یِس یِس و مُهری در پاسپورتم زد و ملودیِ جدیدی را خواند.
حالا نوبت من بود که بیت را کامل کنم.
نگاهِ ریزی به دوربینِ امنیتیِ بالای کله ام انداختم و با رعایت وزن‌ اصلی آهنگ و با همان اخمِ اولیه خدمتِ آقا عرض کردم:
بی تو سردمه، ای عشقِ من!
پاسپورتم را تحویلم داد. گفتم تَنک یو و رفتم.
و البته جای شُکرش هنوز باقیست که مجبور به همخوانی آهنگ “تکون بده” نشدم…!


@ArashHooshmand
🤣3416😁6🔥1
13💯2🔥1
تقریباً هر روز داریم دندان های پلاستیکیِ داخل کله های مصنوعی را تراش میدهیم و پُر میکنیم. تراش میدهیم، ایراداتمان را میگیرند، پُر میکنیم و باز هم ایراد تا اینکه دیگر ایرادی نماند.
بعضی روز ها هم البته بُمبی از دوران جنگ جهانی دوم در اطراف دانشگاه پیدا میشود و آن داستانِ تراش و ایراد جایش را به خنثی سازیِ بدونِ ایراد میدهد. درست مثل همین چند روز پیش که دانشگاه را به خاطر عملیات خنثی سازی تخلیه کردند.
همان آقای بمب‌خنثی‌کن هم احتمالاً دورانی بُمب های پلاستیکی را خنثی میکرده، ایراداتش را میگرفتند، خنثی میکرده و باز هم ایراد تا اینکه دیگر ایرادی نماند.
وگرنه احتمالاً سالی فقط در شهر ما ده ها بمب میترکید و تعدادِ بمب‌خنثی‌کن های شهر به شدت کاهش می‌یافت، که این مورد بنظرم از مزایای این شغل به حساب میاید.
اینکه یا کارت را به درستی انجام میدهی و همگی قدردان وجودت هستیم، یا دستت خطا میرود و خودت اولین نفر برای همیشه از این قافله‌ میگریزی.

به هر حال این روز های پلاستیکی هم میگذرد و روزی شروع به تمرین روی آن دندان های کشیده شده‌ ی واقعی میکنیم که از مطب ها گرفته ایم.
آن آقای بمب‌خنثی‌کن هم احتمالاً در ابتدا چندین بار روی بمب های واقعی تمرین کرده و جان سالم به در برده تا بتواند به این درجه ی کنونی برسد.
آن بمب های واقعیِ تمرینی را هم حتماً از دارک وِبی، بازار سیاهی چیزی تهیه می‌کرده که خب این مورد بنظرم از ریسک های این شغل به حساب می‌آید.

@ArashHooshmand
26😍3👍1🔥1😁1🤩1🤣1🤝1
6
آمدم زیر این عکس بنویسم:
“نترس، این فقط یک هیولای جدیده!”
که یادم آمد هیولا آن بیماری ای بود که شقایق را در سی سالگی با خودش برد.
خواستم بنویسم که این ترم دارد واقعا سخت میگذرد، که یادم آمد همین ترم پیش بود که زمانِ کلاس‌ به دنبال کردنِ اخبار موشک خوردنِ تهران و پیدا کردنِ فاصله‌ی آن نقاط تا خانه‌مان در گوگل مپ میگذشت. با ترس، با تپش قلب.
اوقات کمی هم بود که فکر میکردم دارم هنر میکنم که در کنار دانشگاه کار هم میکنم، که دیدم “م” برای گذرانِ زندگی یک ترم کامل را به کار کردن اختصاص داده و هیچ درسی بر نداشته.
من راستش دیگر هیچ متر و معیاری برای هیچ چیز ندارم.

گفتم، شقایق رفت، اما چیز های خوب خیلی زیادی از خودش به جا گذاشت.
یکی از نوشته هایش که همیشه با خودم مرورش میکنم را در ادامه میگذارم:

« چهره اى معمولى وارد اتاق مطب شد. از همان ها كه در خيابان ببينى به راحتى از كنارش خواهى گذشت و اگر اشتباهاً به تو برخورد كند احتمالا برخورد خوبى نخواهى داشت.
اما در مطب قضيه فرق مى كند. تو پاى قصه ى آدم ها مينشينى، پاى درد هايشان مينشينى، همدردى ميكنى، ...
و اگر بعد از آن به تو در خيابان تنه بزند، بدون شک خواهى بخشيدش.
مرد جوانى بود، يادم بود كه خانمش در چكاپ قبلى قند هاى خيلى بالا داشت. كه گفت خودم مجبورش مى كنم برود پياده روى، خودم مجبورش مى كنم قند و شيرينى را حذف كند.
آزمايش هاى زنش خيلى بهتر شده بود و ديگر ضرورت شروع انسولين مطرح نبود, مى‌شد با شروعِ قرص همه چيز را كنترل كرد.
اما خودش شكايت داشت كه دائما خسته ام ،فكر مى كرد كمبود ويتامين است.
با سوالات زياد و چك آزمايشات فهميدم كمبود شديد خواب دارد اما من خيلى وقته فهميده ام که با گفتن اين كه “بيشتر بخواب” همه چيز حل نمى شود.
نيازش به كارِ بيشتر، حل نميشود.
گفت بايد بيشتر كار كنم كه بچه هايم احساس كمبود نكنند...
فقط خواستم بگويم از اين به بعد از كنار هر كسى رد شدى مطمئن باش كه قصه اى دارد و فقط تو آن را نشنيده اى. »

@ArashHooshmand
55🕊7
این رنج به آزادی ختم میشه،
این اندوه به بیداری ختم میشه،
این مرگ ها به تولد دوباره ی یک ملت ختم میشن،
و تاریخ خواهد نوشت:
آنان رفتند، تا ایران بماند.

از‌ کانال آوای فلسفه
34🕊2
🥳🥳🥳🥳
🎉18👎21💔1