سالها بود که حس میکردم دیوارهای اتاق دوازده متریم دارن روی شونههام سنگینی میکنن. نور خورشیدی که از پشت پنجره نیمهگیر پرده میتابید، تنها نشونهای بود از دنیایی که از من دریغ شده بود. پدرم، با خشم خاموش و نگاههای سردش، نمیذاشت حتی چند قدم بیرون برم. میگفت دنیا جای امنی نیست، اما من حس میکردم زندانیام در قفسی که امنیتش با ترس ساخته شده.با این حال، از همون گوشهی کوچک، شروع کردم به ساختن دنیای خودم. کتابهایی که پنهونی میخوندم، ایدههایی که روی کاغذ مینوشتم، و رؤیاهایی که هر شب قبل از خواب میچیدم، شدن راه فرارم از واقعیت. هر جملهای که مینوشتم، یه آجر از اون دیوار بلند میافتاد. هر فکری که در ذهنم جان میگرفت، نوری بود در تاریکیِ بیانتها.یک روز فهمیدم آزادی فقط رفتن از خانه نیست؛ گاهی توی ذهن آدم ریشه میگیره. من یاد گرفتم چطور درون خودم سفر کنم، چطور از دل دردها لذت بسازم، و چطور از نبودنها قدرت دربیارم. اون دخترِ تنها، که هیچ پشتوانهای نداشت، حالا تبدیل شده بود به زنی که خودش پشتوانهی خودش بود.
شبی زمستانی بود. کنار بخاری اتاقم نشسته بودم و به شعلههای زرد و رقصانش خیره شده بودم. چشمهایم به آتش بود، اما ذهنم جای دیگری پرسه میزد — در آینده، در خیالها و آرزوهایی که رهایم نمیکردند.
صدای اعلان تلگرام سکوت اتاق را برید. پیام را باز کردم. کسی همان متنی را که خودم چند روز پیش در کانال گذاشته بودم، برایم فرستاده بود. تعجب کردم. فقط یک علامت سؤال برایش فرستادم و از صفحه چت بیرون آمدم. با خودم گفتم: «مردم واقعاً بیکار شدن!» بعد گوشی را کنار گذاشتم و دوباره به شعلههای بخاری خیره شدم.چند دقیقه نگذشته بود که دوباره پیامی رسید. این بار نوشت:
«سلام، وقتتون بخیر. ببخشید این موقع شب مزاحم شدم...»
با خودم گفتم: چه باادب، چه لحن قشنگی. جواب دادم:
«خواهش میکنم، بفرمایید.»
نوشت: «این متنی که توی کانال گذاشته بودین، واقعاً دلنشین بود. حس زیادی توش هست. میخواستم بدونم خودتون نوشتین یا از جایی کپی کردین؟»لبخندی بیاختیار روی لبم نشست. دلم غنج رفت. هیچکس تا حالا اینطور از نوشتههام تعریف نکرده بود. نوشتم: «بله، خودم نوشتم.»
چند لحظه بعد دوباره پیام داد:
«پس با استعدادی! واقعاً بهتون افتخار میکنم.»نفس عمیقی کشیدم و نوشتم: «ممنونم.» اما در دل میدانستم این استعداد، پشت دیوارهای همین خانه حبس شده است. جایی نیست که کسی بیرون از این اتاق، واقعاً به آن افتخار کند.
در همین فکرها بودم که پیام دیگری آمد:
«ما میتونیم با شما کار کنیم...»نگاهم روی صفحه ثابت ماند. باورم نمیشد — واقعاً پیشنهاد کار داده بود؟
صدای اعلان تلگرام سکوت اتاق را برید. پیام را باز کردم. کسی همان متنی را که خودم چند روز پیش در کانال گذاشته بودم، برایم فرستاده بود. تعجب کردم. فقط یک علامت سؤال برایش فرستادم و از صفحه چت بیرون آمدم. با خودم گفتم: «مردم واقعاً بیکار شدن!» بعد گوشی را کنار گذاشتم و دوباره به شعلههای بخاری خیره شدم.چند دقیقه نگذشته بود که دوباره پیامی رسید. این بار نوشت:
«سلام، وقتتون بخیر. ببخشید این موقع شب مزاحم شدم...»
با خودم گفتم: چه باادب، چه لحن قشنگی. جواب دادم:
«خواهش میکنم، بفرمایید.»
نوشت: «این متنی که توی کانال گذاشته بودین، واقعاً دلنشین بود. حس زیادی توش هست. میخواستم بدونم خودتون نوشتین یا از جایی کپی کردین؟»لبخندی بیاختیار روی لبم نشست. دلم غنج رفت. هیچکس تا حالا اینطور از نوشتههام تعریف نکرده بود. نوشتم: «بله، خودم نوشتم.»
چند لحظه بعد دوباره پیام داد:
«پس با استعدادی! واقعاً بهتون افتخار میکنم.»نفس عمیقی کشیدم و نوشتم: «ممنونم.» اما در دل میدانستم این استعداد، پشت دیوارهای همین خانه حبس شده است. جایی نیست که کسی بیرون از این اتاق، واقعاً به آن افتخار کند.
در همین فکرها بودم که پیام دیگری آمد:
«ما میتونیم با شما کار کنیم...»نگاهم روی صفحه ثابت ماند. باورم نمیشد — واقعاً پیشنهاد کار داده بود؟
همینجور که زل زده بودم به صفحهی پیام، نوشتم:
«من شمارو نمیشناسم، میشه یه بیو از خودتون بدین تا باهاتون آشنا بشم؟»
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که از اون دنیای خیال بیرون اومدم،
با دلِ لرزون شروع کردم از خودم گفتن:
«من آرامم، ۲۳ سالمه، اهل استان فارس. از آشنایی با شما خوشبختم...»
جواب داد: «آرامِ با استعداد...»
لبخندی رو لبم نشست بدون اینکه بفهمم چرا این چند کلمه انقدر گرم بودن.
«من برای ثبت فرم کاریتون باهاتون تماس میگیرم.»
من هنوز چیزی ازش نمیدونستم… حتی اسمش رو.
متعجب پرسیدم: «ببخشید، اسم شما چیه؟»
نوشت: «من صادق هدایت هستم، یکی از نویسندهها.»
برای چند لحظه نفسم بند اومد.
چشمام روی اون چند کلمه قفل شده بود، باورم نمیشد…
من واقعاً داشتم با یه نویسندهی معروف حرف میزدم؟
قلبم تند میزد، انگار هزار تا صدای ناموزون توی سینم میکوبید.
تمام وجودم پر از هیجان و ناباوری بود.
گفت: «اگر سوالی نیست، من برم برای هماهنگیها. باهاتون تماس میگیرم.»
با صدایی لرزون نوشتم: «باشه، ممنونم... فقط اجازه بدین با خانوادهم مشورت کنم.»
تشکر کرد و خداحافظی...
پیامش که رفت، به صفحهی خالی خیره موندم.
هنوز دلم اونجا بود، بین کلمههاش… و توی رویاهای ناتمامم.
«من شمارو نمیشناسم، میشه یه بیو از خودتون بدین تا باهاتون آشنا بشم؟»
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که از اون دنیای خیال بیرون اومدم،
با دلِ لرزون شروع کردم از خودم گفتن:
«من آرامم، ۲۳ سالمه، اهل استان فارس. از آشنایی با شما خوشبختم...»
جواب داد: «آرامِ با استعداد...»
لبخندی رو لبم نشست بدون اینکه بفهمم چرا این چند کلمه انقدر گرم بودن.
«من برای ثبت فرم کاریتون باهاتون تماس میگیرم.»
من هنوز چیزی ازش نمیدونستم… حتی اسمش رو.
متعجب پرسیدم: «ببخشید، اسم شما چیه؟»
نوشت: «من صادق هدایت هستم، یکی از نویسندهها.»
برای چند لحظه نفسم بند اومد.
چشمام روی اون چند کلمه قفل شده بود، باورم نمیشد…
من واقعاً داشتم با یه نویسندهی معروف حرف میزدم؟
قلبم تند میزد، انگار هزار تا صدای ناموزون توی سینم میکوبید.
تمام وجودم پر از هیجان و ناباوری بود.
گفت: «اگر سوالی نیست، من برم برای هماهنگیها. باهاتون تماس میگیرم.»
با صدایی لرزون نوشتم: «باشه، ممنونم... فقط اجازه بدین با خانوادهم مشورت کنم.»
تشکر کرد و خداحافظی...
پیامش که رفت، به صفحهی خالی خیره موندم.
هنوز دلم اونجا بود، بین کلمههاش… و توی رویاهای ناتمامم.
وقتی دیدم هیچ چیز تغییر نمیکند، تصمیم گرفتم تمام تلاشم را بکنم و با پدرم صحبت کنم. هرچند میدانستم حرف زدن با او چیزی را درست نمیکند… او آدمی است که فقط خودش و عقاید خودش برایش مهم است. شاید بهخاطر همین طرز فکر خشک و بستهاش باشد که من هیچ پیشرفتی نکردهام. من را در این اتاق زندانی کرده، اما با این وجود هنوز جرقهای از امید در دلم زنده است.میدانستم روزی از این قفس پرواز خواهم کرد. ساعتها و روزها گذشت تا شجاعتم را جمع کردم. رفتم سراغش…– «بابا، میخواستم باهات صحبت کنم. دلم میخواهد آیندهی روشنی داشته باشم. اجازه بده دنبال خواستههام برم.»
پدرم، با خشم همیشگی پاسخ داد:
– «باز شروع کردی چرت گفتن؟! بیرون از خونه امن نیست، نمیذارم بری. برو تو اتاقت!»همان لحظه شکستم… نابود شدم. حتی اجازهی توضیح هم نداد. با چشمان پر اشک برگشتم به اتاقم. سرم را روی تخت گذاشتم و فقط از خدا خواستم نجاتم بدهد.
این زندگی، زندگیای نبود که میخواستم.در همان حال، صدای نوتیفیکیشن گوشیام بلند شد. پیام از طرف «نویسنده» بود.
نوشته بود: «سلام وقتتون بخیر آرام عزیز. با خانواده صحبت کردین؟»
برای چند لحظه فقط سکوت کردم. نمیدانستم چه بگویم.
– «بله... صحبت کردم، اما...»
نفسم گرفت. بعد از مکثی طولانی نوشتم:
– «بابام طرز فکرش اینجوریه بیرون از خونه برای دختر خوب نیست اجازه نمیده دنبال آیندهم برم. هر چی میگم، گوش نمیده.»دقایقی بعد جواب داد:
– «آرام جان، خودم حضوری میام با پدرت صحبت میکنم. استعدادت حیفه که بهخاطر محدودیت دیگران نادیده گرفته بشه.»نمیدانستم چه بگویم. فقط سکوت کردم.
و در آخر نوشت:
– «آرام جان، لطفاً آدرس خونتون رو برام بفرست…»
پدرم، با خشم همیشگی پاسخ داد:
– «باز شروع کردی چرت گفتن؟! بیرون از خونه امن نیست، نمیذارم بری. برو تو اتاقت!»همان لحظه شکستم… نابود شدم. حتی اجازهی توضیح هم نداد. با چشمان پر اشک برگشتم به اتاقم. سرم را روی تخت گذاشتم و فقط از خدا خواستم نجاتم بدهد.
این زندگی، زندگیای نبود که میخواستم.در همان حال، صدای نوتیفیکیشن گوشیام بلند شد. پیام از طرف «نویسنده» بود.
نوشته بود: «سلام وقتتون بخیر آرام عزیز. با خانواده صحبت کردین؟»
برای چند لحظه فقط سکوت کردم. نمیدانستم چه بگویم.
– «بله... صحبت کردم، اما...»
نفسم گرفت. بعد از مکثی طولانی نوشتم:
– «بابام طرز فکرش اینجوریه بیرون از خونه برای دختر خوب نیست اجازه نمیده دنبال آیندهم برم. هر چی میگم، گوش نمیده.»دقایقی بعد جواب داد:
– «آرام جان، خودم حضوری میام با پدرت صحبت میکنم. استعدادت حیفه که بهخاطر محدودیت دیگران نادیده گرفته بشه.»نمیدانستم چه بگویم. فقط سکوت کردم.
و در آخر نوشت:
– «آرام جان، لطفاً آدرس خونتون رو برام بفرست…»
میدونستم فایدهای نداره…
اما با این حال، آدرس خونهمون رو براش نوشتم.
قرار شد فردا شب بیاد خونمون.
هیچ امیدی نداشتم، حتی یه ذره…
ساکت شدم، گوشی رو کنار گذاشتم و پناه بردم به تخت خودم.
تو دنیای خودم بودم، غرق فکر و خیال، که نفهمیدم کی خوابم برد.صبح با صدای بابا که گفت: «بیا صبحونهتو بخور»، بیدار شدم.
رفتم مسواک زدم و با سکوت سر میز نشستم.
بیهیچ حرفی صبحونهمو خوردم، بعد دوباره به اتاقم پناه بردم...
استرس امشب ولم نمیکرد، نمیدونستم قراره چی بشه.
کارم شده بود فقط صبح و شب بیام بیرون، غذا بخورم و برگردم اتاق.
بابام فکر میکنه همهچی توی ازدواج خلاصه میشه، که فقط باید برم و تموم.
فکرهاش خستم کرده، حالم از این عقاید تکراری بههم میخورد.
بیخیال شدم، گذاشتم مغزم استراحت کنه، خوابیدم...نمیدونم چند ساعت گذشته بود.
با صدای باز شدن در اتاق بیدار شدم. همهجا تاریک بود.
لباس پوشیدم و رفتم بیرون، کسی نبود.
با صدا گفتم: «مامان؟ مامان کجایی؟»
صداش از اتاق اومد، اما دلم نخواست چیزی بپرسم.
رفتم پای تلویزیون، خودمو زدم به بیخیالی و غرق تماشای فیلم شدم.یهدفعه آیفون خورد. دلم لرزید.
رفتم در رو باز کردم، بابا بود.
یه سلام کوتاه دادم و برگشتم سر فیلم.
اونم کنارم نشست، داشت برنامهای که خودش گذاشته بود، تماشا میکرد.
که دوباره آیفون خورد...
این بار دلم بدجور تند میزد.بابا رفت دم در. صداش اومد:
– «کیه؟»
– «خودم هستم...»و همون لحظه فهمیدم کیه...
قلبم میخواست از سینهم بیرون بزنه.
بابا با چهرهای متعجب در رو باز کرد.
وقتی فهمید اون نویسندهی معروفه، جا خورد، با هیجان استقبالش کرد و آوردش داخل.من فقط یه "سلام" کوتاه گفتم، صدای خودمم نمیشناختم.
بابا گفت: «آرام، بابا، به مهمونمون پذیرایی کن.»
آروم جواب دادم: «چشم...»
رفتم سمت آشپزخونه، اما دستهام میلرزیدن...
دلتنگی و استرس توی دلم قاتی شده بودن.
یه حس عجیب، مثل ترس و امید باهم...
اما با این حال، آدرس خونهمون رو براش نوشتم.
قرار شد فردا شب بیاد خونمون.
هیچ امیدی نداشتم، حتی یه ذره…
ساکت شدم، گوشی رو کنار گذاشتم و پناه بردم به تخت خودم.
تو دنیای خودم بودم، غرق فکر و خیال، که نفهمیدم کی خوابم برد.صبح با صدای بابا که گفت: «بیا صبحونهتو بخور»، بیدار شدم.
رفتم مسواک زدم و با سکوت سر میز نشستم.
بیهیچ حرفی صبحونهمو خوردم، بعد دوباره به اتاقم پناه بردم...
استرس امشب ولم نمیکرد، نمیدونستم قراره چی بشه.
کارم شده بود فقط صبح و شب بیام بیرون، غذا بخورم و برگردم اتاق.
بابام فکر میکنه همهچی توی ازدواج خلاصه میشه، که فقط باید برم و تموم.
فکرهاش خستم کرده، حالم از این عقاید تکراری بههم میخورد.
بیخیال شدم، گذاشتم مغزم استراحت کنه، خوابیدم...نمیدونم چند ساعت گذشته بود.
با صدای باز شدن در اتاق بیدار شدم. همهجا تاریک بود.
لباس پوشیدم و رفتم بیرون، کسی نبود.
با صدا گفتم: «مامان؟ مامان کجایی؟»
صداش از اتاق اومد، اما دلم نخواست چیزی بپرسم.
رفتم پای تلویزیون، خودمو زدم به بیخیالی و غرق تماشای فیلم شدم.یهدفعه آیفون خورد. دلم لرزید.
رفتم در رو باز کردم، بابا بود.
یه سلام کوتاه دادم و برگشتم سر فیلم.
اونم کنارم نشست، داشت برنامهای که خودش گذاشته بود، تماشا میکرد.
که دوباره آیفون خورد...
این بار دلم بدجور تند میزد.بابا رفت دم در. صداش اومد:
– «کیه؟»
– «خودم هستم...»و همون لحظه فهمیدم کیه...
قلبم میخواست از سینهم بیرون بزنه.
بابا با چهرهای متعجب در رو باز کرد.
وقتی فهمید اون نویسندهی معروفه، جا خورد، با هیجان استقبالش کرد و آوردش داخل.من فقط یه "سلام" کوتاه گفتم، صدای خودمم نمیشناختم.
بابا گفت: «آرام، بابا، به مهمونمون پذیرایی کن.»
آروم جواب دادم: «چشم...»
رفتم سمت آشپزخونه، اما دستهام میلرزیدن...
دلتنگی و استرس توی دلم قاتی شده بودن.
یه حس عجیب، مثل ترس و امید باهم...
استرسم بیشتر و بیشتر شد. با هر زحمتی که بود چای درست کردم؛ با دستان لرزانم سینی را برداشتم و به مهمانها تعارف کردم. جلوی پدرم ایستاده بودم. دستش را روی سینی گذاشت و گفت: «میل ندارم.» سینی را روی میز گذاشتم و گوشهای نشستم. گوشهی لباسم را گرفته بودم تا شاید اضطرابم کمتر شود، اما نشد.آقای نویسنده از چای نوشید و گفت:
«آقای رحمانی عزیز، ببخشید مزاحمتون شدم. من یکی از نوشتههای دخترتون رو در فضای مجازی دیدم. آنقدر احساس و استعداد در آن متن بود که دنبالش گشتم تا نویسندهی اصلی را پیدا کنم، و فهمیدم کسی نیست جز آرام خانم.»بابا نگاهی به من انداخت. نگاهش سنگین بود، طوری که حس میکردم طوفانی در راه است. اما گوشش هنوز پیش آقای نویسنده بود.آقای رحمانی گفت:
«خب، اومدم اینجا تا اگر اجازه بدین، دخترتون با ما کار کنه. حیفه این استعداد پنهان بمونه.»حرفش هنوز تمام نشده بود که مامان وارد پذیرایی شد؛ با پیراهن قرمز مجلسی و دامن گلدار بلند، خیلی زیبا بود. قد بلند، پوست سفید، چشم و ابروی مشکی، بینی ظریف و لبهای غنچهای…
با خودم گفتم: این همه زیبایی من به کی رفته؟ معلوم بود به مامان.مامان لبخند زد، سلام و خوشآمد گفت. بعد رو به من کرد و گفت:
«آرامجان، شیرینی بده به آقای… ببخشید، شما؟»آقا گفت:
«کوچیک شما، صادقی هستم. نویسنده.»مامان جا خورد؛ انگار باورش نمیشد نویسندهی معروفی به خانهشان آمده باشد. باز هم خوشآمد گفت و نشست. به من اشاره کرد تا شیرینی تعارف کنم.آقای صادقی گفت:
«داشتم میگفتم، اگر اجازه بدین دخترتون با ما کار کنه…»مامان گفت:
«من راضیم. پدرش خیلی محدودش کرده. باهاش صحبت هم کردم، اما گوش نمیده. من دلم میخواد دخترم موفق بشه، برای خودش کسی باشه، برعکس باباش.»بابا بالاخره سکوتش را شکست و گفت:
«من خیلی زحمت کشیدم تا این دخترو بزرگ کردم. براش عزیزه. بیرون از خونه جای امنی براش نیست. ولی… حالا که شما تشریف آوردین، اجازه میدم با شما کار کنه. اونو میسپارم به شما.»آقای صادقی لبخند زد و گفت:
«باعث افتخاره، حتماً. چشم.»من در شوک بودم. باورم نمیشد این همان پدر سختگیر باشد. احساس میکردم همهاش خواب است. در حالی که در دنیای خیالم غرق بودم، صدای آقای صادقی آمد:
«آرامجان، آماده باش. انشاءالله از شنبه صبح ماشین میفرستم دنبالت.»فقط گفتم:
«چشم.»او خداحافظی کرد و رفت...
«آقای رحمانی عزیز، ببخشید مزاحمتون شدم. من یکی از نوشتههای دخترتون رو در فضای مجازی دیدم. آنقدر احساس و استعداد در آن متن بود که دنبالش گشتم تا نویسندهی اصلی را پیدا کنم، و فهمیدم کسی نیست جز آرام خانم.»بابا نگاهی به من انداخت. نگاهش سنگین بود، طوری که حس میکردم طوفانی در راه است. اما گوشش هنوز پیش آقای نویسنده بود.آقای رحمانی گفت:
«خب، اومدم اینجا تا اگر اجازه بدین، دخترتون با ما کار کنه. حیفه این استعداد پنهان بمونه.»حرفش هنوز تمام نشده بود که مامان وارد پذیرایی شد؛ با پیراهن قرمز مجلسی و دامن گلدار بلند، خیلی زیبا بود. قد بلند، پوست سفید، چشم و ابروی مشکی، بینی ظریف و لبهای غنچهای…
با خودم گفتم: این همه زیبایی من به کی رفته؟ معلوم بود به مامان.مامان لبخند زد، سلام و خوشآمد گفت. بعد رو به من کرد و گفت:
«آرامجان، شیرینی بده به آقای… ببخشید، شما؟»آقا گفت:
«کوچیک شما، صادقی هستم. نویسنده.»مامان جا خورد؛ انگار باورش نمیشد نویسندهی معروفی به خانهشان آمده باشد. باز هم خوشآمد گفت و نشست. به من اشاره کرد تا شیرینی تعارف کنم.آقای صادقی گفت:
«داشتم میگفتم، اگر اجازه بدین دخترتون با ما کار کنه…»مامان گفت:
«من راضیم. پدرش خیلی محدودش کرده. باهاش صحبت هم کردم، اما گوش نمیده. من دلم میخواد دخترم موفق بشه، برای خودش کسی باشه، برعکس باباش.»بابا بالاخره سکوتش را شکست و گفت:
«من خیلی زحمت کشیدم تا این دخترو بزرگ کردم. براش عزیزه. بیرون از خونه جای امنی براش نیست. ولی… حالا که شما تشریف آوردین، اجازه میدم با شما کار کنه. اونو میسپارم به شما.»آقای صادقی لبخند زد و گفت:
«باعث افتخاره، حتماً. چشم.»من در شوک بودم. باورم نمیشد این همان پدر سختگیر باشد. احساس میکردم همهاش خواب است. در حالی که در دنیای خیالم غرق بودم، صدای آقای صادقی آمد:
«آرامجان، آماده باش. انشاءالله از شنبه صبح ماشین میفرستم دنبالت.»فقط گفتم:
«چشم.»او خداحافظی کرد و رفت...
در که بسته شد، هنوز خشم توی چشماش میدرخشید.
باورم نمیشد اون چشمها، چشمهای بابام باشن.
کمربندش رو از شلوارش بیرون کشید… بالا برد… زد… یه بار، دو بار…
داد میزد:
ـ دختره هرزه! حالا میخوای بری بیرون کار کنی؟ برای من؟
بعدش فقط سیاهی بود... صدای فریاد و بعد، هیچ. از هوش رفتم.وقتی چشم باز کردم، صدای مامان بود:
ـ آرام… مامان جون آب بخور.
بالای سرم نشسته بود، اشک میریخت.
هیچی نگفتم. فقط نگاش میکردم، بیصدا، با یه گلوی سوخته از بغض.
با خودم میگفتم چطور یه آدم میتونه انقدر بیرحم باشه؟
چرا حق من یه زندگی عادی نیست؟
سکوت کرده بودم و اشکام آرام روی صورتم میچکیدن.مامان اشکامو پاک کرد و گفت:
ـ نگران نباش، من نجاتت میدم. نمیذارم مثل من بشی عزیز دلم.
دلم برای خودش هم سوخت. برای زنی که هنوز توی دردش امید داشت.
اشکام دیگه از کنترل بیرون رفته بودن… فقط گریه میکردم. فقط از خدا نجات میخواستم.مامان رفت سوپ آورد، آروم قاشق قاشق نزدیک دهنم میکرد.
ولی میلی نداشتم… قاشق رو پس زدم.
فقط گفتم:
ـ میخوام بخوابم…
گفت:
ـ باشه آرام، من دوباره بهت سر میزنم… استراحت کن.
رفت بیرون.نگام به اتاق افتاد… به دیوارهایی که پر از زخم بودن.
زندان من… پر از صداهای خفهی شب و گریههای بیصدا.
با خودم گفتم:
«یه روز از این زندون نجات پیدا میکنم. یه روز، نفس میکشم بدون ترس.»در زدند… فکر کردم مامانه. خودمو زدم به خواب.
قدمهاش آروم نزدیک شدن. نشست کنار تختم.
نفسش سنگین بود… آشنا…
گفت:
ـ آرام...
جواب ندادم.
ـ میدونم بیداری. فقط میخوام بگم منو ببخش… من این کارها رو برای خودت کردم. بیرون امن نیست برات.
چشمامو باز نکردم. دلم میخواست فریاد بزنم، تمام دردهارو خالی کنم… ولی صدام نمیاومد.
چند دقیقه نشست، بعد بلند شد و رفت.هوای اتاق سرد و نفسگیر بود.
با خودم زمزمه کردم:
«تو بخاطر عقیدهت منو زندونی کردی… ولی یه روز از این زندونی که تو برام ساختین، نجات پیدا میکنم… به خودم، به خدا، به آزادی قسم… نجات پیدا میکنم.»
باورم نمیشد اون چشمها، چشمهای بابام باشن.
کمربندش رو از شلوارش بیرون کشید… بالا برد… زد… یه بار، دو بار…
داد میزد:
ـ دختره هرزه! حالا میخوای بری بیرون کار کنی؟ برای من؟
بعدش فقط سیاهی بود... صدای فریاد و بعد، هیچ. از هوش رفتم.وقتی چشم باز کردم، صدای مامان بود:
ـ آرام… مامان جون آب بخور.
بالای سرم نشسته بود، اشک میریخت.
هیچی نگفتم. فقط نگاش میکردم، بیصدا، با یه گلوی سوخته از بغض.
با خودم میگفتم چطور یه آدم میتونه انقدر بیرحم باشه؟
چرا حق من یه زندگی عادی نیست؟
سکوت کرده بودم و اشکام آرام روی صورتم میچکیدن.مامان اشکامو پاک کرد و گفت:
ـ نگران نباش، من نجاتت میدم. نمیذارم مثل من بشی عزیز دلم.
دلم برای خودش هم سوخت. برای زنی که هنوز توی دردش امید داشت.
اشکام دیگه از کنترل بیرون رفته بودن… فقط گریه میکردم. فقط از خدا نجات میخواستم.مامان رفت سوپ آورد، آروم قاشق قاشق نزدیک دهنم میکرد.
ولی میلی نداشتم… قاشق رو پس زدم.
فقط گفتم:
ـ میخوام بخوابم…
گفت:
ـ باشه آرام، من دوباره بهت سر میزنم… استراحت کن.
رفت بیرون.نگام به اتاق افتاد… به دیوارهایی که پر از زخم بودن.
زندان من… پر از صداهای خفهی شب و گریههای بیصدا.
با خودم گفتم:
«یه روز از این زندون نجات پیدا میکنم. یه روز، نفس میکشم بدون ترس.»در زدند… فکر کردم مامانه. خودمو زدم به خواب.
قدمهاش آروم نزدیک شدن. نشست کنار تختم.
نفسش سنگین بود… آشنا…
گفت:
ـ آرام...
جواب ندادم.
ـ میدونم بیداری. فقط میخوام بگم منو ببخش… من این کارها رو برای خودت کردم. بیرون امن نیست برات.
چشمامو باز نکردم. دلم میخواست فریاد بزنم، تمام دردهارو خالی کنم… ولی صدام نمیاومد.
چند دقیقه نشست، بعد بلند شد و رفت.هوای اتاق سرد و نفسگیر بود.
با خودم زمزمه کردم:
«تو بخاطر عقیدهت منو زندونی کردی… ولی یه روز از این زندونی که تو برام ساختین، نجات پیدا میکنم… به خودم، به خدا، به آزادی قسم… نجات پیدا میکنم.»
مامان اومد تو اتاق، آروم گفت: «آرامَم، مامان، بیداری؟»
با بیجونی گفتم: «آره مامان…»
خم شد سمتم: «خوبی دخترم؟»
فقط مژههامو هم گذاشتم رو هم که خودش بفهمه حالم چطوره.گفت: «آرام، به نظرم به همون نویسنده پیام بده، بگو از هفته جدید باهاشون کار میکنی؛ با این حالت نمیتونی بری دخترم.»
تموم توانمو جمع کردم، گفتم: «مامان، واقعاً جدی میگی؟ به نظرت با اون زدناش، حالا اون شوهرت میذاره من برم؟ چی فکر کردی واقعاً؟»
مامان نفس عمیقی کشید: «دقیقاً چون نمیذاره، باید مجبورش کنی که تو باید بری. مگه یادت رفته به آقای صادقی گفتی روی شما رو زمین نمیزنم؟
یه چیز دیگه… اگه دیدی تهدیدت کرد، بهش بگو… بذار بفهمه چه بابای بیرحمی داری. تا کی باید تحملش کنیم؟ بسمونه دیگه…»دلم برای مامان سوخت.
آروم گفت: «من دیگه آخرای عمرمه، حداقل تو اونجوری که میخوای زندگی کن دخترم…»
دستشو گرفتم، اشک تو چشمام جمع شد.
گفتم: «قربونت برم، تو دلگرمی منی… من تو رو هم با خودم میبرم.»
مامان راست میگفت، باید براشون پیام میذاشتم.«مامان؟»
«جانم عزیزم؟»
لبخند زدم: «گوشیو به من میدی؟»
گفت: «آره.»
گوشیو داد دستم، تشکر کردم، رفتم تو صفحه چت آقای صادقی.
نوشتم: «سلام، وقتتون بخیر.»
گوشیو گذاشتم کنار تا جواب بده.مامان گفت: «من میرم برات سوپ آماده کردم بیارم.»
گفتم: «باشه.» رفت.صدای آلارم گوشی اومد؛
آقای صادقی: «سلاممم آرام جانننن، خوبی دخترم؟»
این کلمهی «دخترم» چقدر به دلم نشست، انگار دقیقاً بهش نیاز داشتم.
نوشتم: «مرسی، ممنون، شما خوبین آقای صادقی؟»
نوشت: «الهی شکر، خوبیم. خانواده خوبن؟»
«مرسی، خوبن.»
نوشتم: «ببخشید مزاحمتون شدم آقای صادقی، میخواستم هفتهی بعد بیام برای کار، یه کمی کسالت دارم، بهتر بشم میام.»نوشت: «آرام جان، تو خونه اتفاقی افتاده؟»
حس شیشمش انگار خبر داشت…
زود نوشتم: «نه آقای صادقی، فقط کمی کسالت دارم.»
نوشت: «باشه عزیزم، حالا که تو اینجوری میگی حتماً درسته. باشه، هفتهی بعد، سر ساعت هشت، سر همون لوکیشنی که بهت دادم باش. برات یه ماشین شخصی گرفتم، هرجا بهجای محل کارت، کاری داشتی در خدمتتِ.»با خودم گفتم آدما چقدر میتونن مهربون باشن… این از غریبهها، اونم بابایی مثل من… آهی از ته دل کشیدم.
نوشتم: «مرسی، دستتون درد نکنه، انشاءالله جبران کنم.
خدا نگهدارتون.»
گوشیو گذاشتم کنار که مامان رسید: «ببین برات چی درست کردم، از اون سوپهایی که خیلی دوست داری.»
نگاهش کردم، فقط لبخند زدم.
«وای مامان، دستت درد نکنه.»
گفت: «بده خودم بهت بدم بخوری.»
گفتم: «نههههه، تو استراحت کن، خودم میخورم.»
گفت: «نه، تو درد داری، خودم بهت میدم.»
کمکم قاشققاشق سوپ میداد، میخوردم. اینقدر خوردم که دلم درد گرفت.گفتم: «مامان، خیلی خوشمزه بود، مرسی، خیلی گرسنه بودم.»
گفت: «نوش جونت دخترم.»
مامان گفت: «میخوای من برم تا تو استراحت کنی؟»
گفتم: «مامان، میشه یه خواهش کنم؟»
«جانم عزیزم؟»
گفتم: «میشه امشب پیشم بخوابی؟»
گفت: «آرهههه، چرا نشه؟»رفتم یه کم کنارتر، مامان کنارم خوابید، بغلم کرد.
یه حس آرامش عجیبی گرفتَم، انگار خیلی وقت بود مامان اینجوری بغلم نکرده بود.
نمیدونم کِی خوابم برد…
با بیجونی گفتم: «آره مامان…»
خم شد سمتم: «خوبی دخترم؟»
فقط مژههامو هم گذاشتم رو هم که خودش بفهمه حالم چطوره.گفت: «آرام، به نظرم به همون نویسنده پیام بده، بگو از هفته جدید باهاشون کار میکنی؛ با این حالت نمیتونی بری دخترم.»
تموم توانمو جمع کردم، گفتم: «مامان، واقعاً جدی میگی؟ به نظرت با اون زدناش، حالا اون شوهرت میذاره من برم؟ چی فکر کردی واقعاً؟»
مامان نفس عمیقی کشید: «دقیقاً چون نمیذاره، باید مجبورش کنی که تو باید بری. مگه یادت رفته به آقای صادقی گفتی روی شما رو زمین نمیزنم؟
یه چیز دیگه… اگه دیدی تهدیدت کرد، بهش بگو… بذار بفهمه چه بابای بیرحمی داری. تا کی باید تحملش کنیم؟ بسمونه دیگه…»دلم برای مامان سوخت.
آروم گفت: «من دیگه آخرای عمرمه، حداقل تو اونجوری که میخوای زندگی کن دخترم…»
دستشو گرفتم، اشک تو چشمام جمع شد.
گفتم: «قربونت برم، تو دلگرمی منی… من تو رو هم با خودم میبرم.»
مامان راست میگفت، باید براشون پیام میذاشتم.«مامان؟»
«جانم عزیزم؟»
لبخند زدم: «گوشیو به من میدی؟»
گفت: «آره.»
گوشیو داد دستم، تشکر کردم، رفتم تو صفحه چت آقای صادقی.
نوشتم: «سلام، وقتتون بخیر.»
گوشیو گذاشتم کنار تا جواب بده.مامان گفت: «من میرم برات سوپ آماده کردم بیارم.»
گفتم: «باشه.» رفت.صدای آلارم گوشی اومد؛
آقای صادقی: «سلاممم آرام جانننن، خوبی دخترم؟»
این کلمهی «دخترم» چقدر به دلم نشست، انگار دقیقاً بهش نیاز داشتم.
نوشتم: «مرسی، ممنون، شما خوبین آقای صادقی؟»
نوشت: «الهی شکر، خوبیم. خانواده خوبن؟»
«مرسی، خوبن.»
نوشتم: «ببخشید مزاحمتون شدم آقای صادقی، میخواستم هفتهی بعد بیام برای کار، یه کمی کسالت دارم، بهتر بشم میام.»نوشت: «آرام جان، تو خونه اتفاقی افتاده؟»
حس شیشمش انگار خبر داشت…
زود نوشتم: «نه آقای صادقی، فقط کمی کسالت دارم.»
نوشت: «باشه عزیزم، حالا که تو اینجوری میگی حتماً درسته. باشه، هفتهی بعد، سر ساعت هشت، سر همون لوکیشنی که بهت دادم باش. برات یه ماشین شخصی گرفتم، هرجا بهجای محل کارت، کاری داشتی در خدمتتِ.»با خودم گفتم آدما چقدر میتونن مهربون باشن… این از غریبهها، اونم بابایی مثل من… آهی از ته دل کشیدم.
نوشتم: «مرسی، دستتون درد نکنه، انشاءالله جبران کنم.
خدا نگهدارتون.»
گوشیو گذاشتم کنار که مامان رسید: «ببین برات چی درست کردم، از اون سوپهایی که خیلی دوست داری.»
نگاهش کردم، فقط لبخند زدم.
«وای مامان، دستت درد نکنه.»
گفت: «بده خودم بهت بدم بخوری.»
گفتم: «نههههه، تو استراحت کن، خودم میخورم.»
گفت: «نه، تو درد داری، خودم بهت میدم.»
کمکم قاشققاشق سوپ میداد، میخوردم. اینقدر خوردم که دلم درد گرفت.گفتم: «مامان، خیلی خوشمزه بود، مرسی، خیلی گرسنه بودم.»
گفت: «نوش جونت دخترم.»
مامان گفت: «میخوای من برم تا تو استراحت کنی؟»
گفتم: «مامان، میشه یه خواهش کنم؟»
«جانم عزیزم؟»
گفتم: «میشه امشب پیشم بخوابی؟»
گفت: «آرهههه، چرا نشه؟»رفتم یه کم کنارتر، مامان کنارم خوابید، بغلم کرد.
یه حس آرامش عجیبی گرفتَم، انگار خیلی وقت بود مامان اینجوری بغلم نکرده بود.
نمیدونم کِی خوابم برد…
صبح که بیدار شدم، مامانم نبود.
از رختخواب بلند شدم، وای… دستم دردش بدتر شده بود، کبود هم شده بود.
زیر لب گفتم: «خدا لعنتت کنه… هیچوقت نمیبخشمت.»با هر سختیای بود خودمو رسوندم به سرویس.
بعد، آروم از پلهها پایین اومدم.
خونهمون بزرگه، اتاقم طبقه بالاست، دوبلکسه.
وسط راه، مامان رسید.
گفت: «آرام، چرا صدام نکردی مامان؟»
گفتم: «شاید کارت زیاد بود، خودم میتونستم بیام.»لبخند زد، گفت: «بیا بشین مامان، برات آب انبه بیارم. رنگت پریده، قربونت برم.»
کمکم کرد بشینم.
از پذیرایی به در خونه نگاه میکردم، بابا رو ندیدم.
مامان گفت: «رفته بیرون.»
نگاهش نکردم، فقط گفتم: «مهم نیست الان کجاست، هرجا باشه بهتر از این خونهست.»لیوان رو گرفتم، یه جرعه خوردم.
گفت: «بخور همشو آرام، مامان.»
گفتم: «میل ندارم… بذار بعد.
بیا بشین، میخوام باهات حرف بزنم.»نشست. تو چشماش نگاه کردم، خواستم بپرسم چرا با بابا ازدواج کردی…
ولی صداش اومد:
«مریم! مریم کجایی؟ بیا این خریدار رو بگیر!»مامان سریع رفت.
منم نمیخواستم ببینمش، رفتم بالا.
تا رسیدم وسط پلهها، بابا صدام زد:
«آرام، بیا بشین بابا، تو اون اتاق دلت میگیره.»
لبخند تلخی زدم و زیر لب گفتم:
«تو از دل گرفتن چی میدونی؟»
و رفتم بالا.روی تختم افتادم. گوشی رو برداشتم. اینستاگرام رو باز کردم.
دوستامو دیدم؛ همشون خوشحال، پرانرژی، دنبال زندگیشون.
من فقط زل زدم. سکوت کردم.
خدایا، واقعاً حقم همچین زندگیه؟
چرا من نمیتونم یه زندگی معمولی داشته باشم؟خسته و دلچرکین، زل زدم به سقف.
به رویاهایی فکر میکردم که مطمئنم یه روز برام اتفاق میافتن…توی فکر خودم بودم که مامان با یه ظرف اومد تو.
گفت: «بیا مامان، غذا بخور، چیزی نخوردی.»
ظرف رو گرفتم، گفتم: «خودم میتونم.»اولین قاشق رو که خوردم، دلم گرم شد.
حقاً که دستپخت مامان یه چیز دیگهست.
سرمو بلند کردم، دیدم لبخند میزنه.
ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
«چی شده حاج خانوم؟ قشنگ ندیدن؟ 😂»خندید و گفت:
«قربونت برم عروسکم. فقط قول بده عروسک خودم بمونی!»
خندیدم و گفتم: «قول میدم!»
بغلم کرد و گفت: «آرام، تو یه آدم معمولی نیستی.»
لبخند زدم، گفتم: «آره، چون من عروسکم!»با هم خندیدیم...
و من تو دلم فقط گفتم:
خدایا، شکرت که هنوز مامانمو دارم. تنها دلگرمیم همینه.
از رختخواب بلند شدم، وای… دستم دردش بدتر شده بود، کبود هم شده بود.
زیر لب گفتم: «خدا لعنتت کنه… هیچوقت نمیبخشمت.»با هر سختیای بود خودمو رسوندم به سرویس.
بعد، آروم از پلهها پایین اومدم.
خونهمون بزرگه، اتاقم طبقه بالاست، دوبلکسه.
وسط راه، مامان رسید.
گفت: «آرام، چرا صدام نکردی مامان؟»
گفتم: «شاید کارت زیاد بود، خودم میتونستم بیام.»لبخند زد، گفت: «بیا بشین مامان، برات آب انبه بیارم. رنگت پریده، قربونت برم.»
کمکم کرد بشینم.
از پذیرایی به در خونه نگاه میکردم، بابا رو ندیدم.
مامان گفت: «رفته بیرون.»
نگاهش نکردم، فقط گفتم: «مهم نیست الان کجاست، هرجا باشه بهتر از این خونهست.»لیوان رو گرفتم، یه جرعه خوردم.
گفت: «بخور همشو آرام، مامان.»
گفتم: «میل ندارم… بذار بعد.
بیا بشین، میخوام باهات حرف بزنم.»نشست. تو چشماش نگاه کردم، خواستم بپرسم چرا با بابا ازدواج کردی…
ولی صداش اومد:
«مریم! مریم کجایی؟ بیا این خریدار رو بگیر!»مامان سریع رفت.
منم نمیخواستم ببینمش، رفتم بالا.
تا رسیدم وسط پلهها، بابا صدام زد:
«آرام، بیا بشین بابا، تو اون اتاق دلت میگیره.»
لبخند تلخی زدم و زیر لب گفتم:
«تو از دل گرفتن چی میدونی؟»
و رفتم بالا.روی تختم افتادم. گوشی رو برداشتم. اینستاگرام رو باز کردم.
دوستامو دیدم؛ همشون خوشحال، پرانرژی، دنبال زندگیشون.
من فقط زل زدم. سکوت کردم.
خدایا، واقعاً حقم همچین زندگیه؟
چرا من نمیتونم یه زندگی معمولی داشته باشم؟خسته و دلچرکین، زل زدم به سقف.
به رویاهایی فکر میکردم که مطمئنم یه روز برام اتفاق میافتن…توی فکر خودم بودم که مامان با یه ظرف اومد تو.
گفت: «بیا مامان، غذا بخور، چیزی نخوردی.»
ظرف رو گرفتم، گفتم: «خودم میتونم.»اولین قاشق رو که خوردم، دلم گرم شد.
حقاً که دستپخت مامان یه چیز دیگهست.
سرمو بلند کردم، دیدم لبخند میزنه.
ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
«چی شده حاج خانوم؟ قشنگ ندیدن؟ 😂»خندید و گفت:
«قربونت برم عروسکم. فقط قول بده عروسک خودم بمونی!»
خندیدم و گفتم: «قول میدم!»
بغلم کرد و گفت: «آرام، تو یه آدم معمولی نیستی.»
لبخند زدم، گفتم: «آره، چون من عروسکم!»با هم خندیدیم...
و من تو دلم فقط گفتم:
خدایا، شکرت که هنوز مامانمو دارم. تنها دلگرمیم همینه.
منو بوسید و گفت:
– من برم سرِ کارام برسم، تو هم یه کم استراحت کن.
لبخند زدم و گفتم:
– باشه... برو.
رفت.بلند شدم رفتم جلوی آینه. نگاهی به صورتم انداختم. کبودیها دیگه کمرنگ شدن، میتونستم راحت با کرم بپوشونمشون. از روزای قبل خیلی بهتر بودم، حس زنده بودن داشتم. خوشحال بودم که قراره برم سر کار، بالاخره بعد از اونهمه سختی.همینطور که تو آینه با خودم حرف میزدم، صدای در اومد.
– بیا داخل، حتما مامانه.
در که باز شد، خشکم زد.
– وای ستارهههههه، تویی؟؟؟
دویدم سمتش، بغلش کردم.
– الـــــهـــــی، دیوونه! کجا بودی بیخبر؟
– بخدا آرام، همش درگیر کار بودم، ببخش اجی.
– ببخشید چیه آخه؟ نصف عمرم بودی، نبودی!ستاره تنها دوست صمیمی زندگیمه، از دبیرستان تا الان. همیشه اون میاومد پیشم، چون من نمیتونستم برم.یه کت قهوهای تنش بود، پوست سفیدش برق میزد، چشمهاش قهوهای روشن، دماغ عمل کرده و لـــب غنچهدارش... وای خدا، ستاره همیشه یه مدل خاصی قشنگه!
خندید و گفت:
– هییی، نخوریم! مگه آدم ندیدی اینجوری نگام میکنی؟
– خفه شووو، خیلی دلم برات تنگ شده بود گمشو بیا بشین، یه خبر توپ برات دارم!نشستیم.
– خب بگو دیگه، جوووون؟ چی شده؟
– شنبه میرم سرکار.
چشماش درشت شد.
– نـــــــــه! دروغ میگی! بابات راضی شد؟؟
– هیس، داد نزن صدامونومیره پایین
– بگووو دیگهههه!
– یادته متنهامو میذاشتم تو کانالها؟ یه نویسنده پیدام کرد، گفت استعداد داری. گفت باهات کار میکنم. بابا رو راضی کرد که بیاد باهاش حرف بزنه. بابا هم چون دید آدم معروفیه، چیزی نگفت. خلاصه، کارم جور شد!ستاره اشکش جمع شد، بغلم کرد.
– الهی قربونت برم آرام... میدونم چی کشیدی، ولی خدا خیلی دوستت داشت. بالاخره راه برات باز شد، دیگه هیچکس نمیتونه محدودت کنه.
– خودمم حسش میکنم... انگار اون کتکا ارزشش رو داشتن.– قربون اون دل محکم و امیدوارت بشم. تموم شد اون روزا. از این به بعد میری سرکار، میریم بیرون، زندگی تازهت شروع شده اجی!تو همین حال مامان با دو تا لیوان شربت اومد داخل.
ستاره پرید گفت:
– خاله چرا زحمت کشیدین؟
– چه زحمتی دخترم، بفرما.
– دستتون درد نکنه.
مامان لیوان دومو هم آورد سمت من.
– اینم برای تو آرامجان.
– مرسی مامان.مامان گفت:
– ستارهجان، شام اینجا بمون.
– نه خاله، نمیتونم، به مامانم نگفتم.
– زنگ بزن بهش بگو اینجایی، بمون دیگه.
– آره بمون ستارهجون، التماس!
– باشه، فقط زنگ میزنم ببینم چی میگه.بغلش کردم و گفتم:
– مرسی بابت بودنت... واقعاً دلم برات تنگ شده بود.یهدفعه ناخناشو گرفت جلوم:
– آرآآآآم، نگاه کن، تازه زدم!
– وای چه قشنگه، آبیه!
– آره، آبی عشقه دیگه، رنگ خودمه!
– خیلی قشنگ شده ستاره، مرسی قلبم.
– یه روز تو هم بیا بزن، باشه؟
– قول میدم.
– من برم سرِ کارام برسم، تو هم یه کم استراحت کن.
لبخند زدم و گفتم:
– باشه... برو.
رفت.بلند شدم رفتم جلوی آینه. نگاهی به صورتم انداختم. کبودیها دیگه کمرنگ شدن، میتونستم راحت با کرم بپوشونمشون. از روزای قبل خیلی بهتر بودم، حس زنده بودن داشتم. خوشحال بودم که قراره برم سر کار، بالاخره بعد از اونهمه سختی.همینطور که تو آینه با خودم حرف میزدم، صدای در اومد.
– بیا داخل، حتما مامانه.
در که باز شد، خشکم زد.
– وای ستارهههههه، تویی؟؟؟
دویدم سمتش، بغلش کردم.
– الـــــهـــــی، دیوونه! کجا بودی بیخبر؟
– بخدا آرام، همش درگیر کار بودم، ببخش اجی.
– ببخشید چیه آخه؟ نصف عمرم بودی، نبودی!ستاره تنها دوست صمیمی زندگیمه، از دبیرستان تا الان. همیشه اون میاومد پیشم، چون من نمیتونستم برم.یه کت قهوهای تنش بود، پوست سفیدش برق میزد، چشمهاش قهوهای روشن، دماغ عمل کرده و لـــب غنچهدارش... وای خدا، ستاره همیشه یه مدل خاصی قشنگه!
خندید و گفت:
– هییی، نخوریم! مگه آدم ندیدی اینجوری نگام میکنی؟
– خفه شووو، خیلی دلم برات تنگ شده بود گمشو بیا بشین، یه خبر توپ برات دارم!نشستیم.
– خب بگو دیگه، جوووون؟ چی شده؟
– شنبه میرم سرکار.
چشماش درشت شد.
– نـــــــــه! دروغ میگی! بابات راضی شد؟؟
– هیس، داد نزن صدامونومیره پایین
– بگووو دیگهههه!
– یادته متنهامو میذاشتم تو کانالها؟ یه نویسنده پیدام کرد، گفت استعداد داری. گفت باهات کار میکنم. بابا رو راضی کرد که بیاد باهاش حرف بزنه. بابا هم چون دید آدم معروفیه، چیزی نگفت. خلاصه، کارم جور شد!ستاره اشکش جمع شد، بغلم کرد.
– الهی قربونت برم آرام... میدونم چی کشیدی، ولی خدا خیلی دوستت داشت. بالاخره راه برات باز شد، دیگه هیچکس نمیتونه محدودت کنه.
– خودمم حسش میکنم... انگار اون کتکا ارزشش رو داشتن.– قربون اون دل محکم و امیدوارت بشم. تموم شد اون روزا. از این به بعد میری سرکار، میریم بیرون، زندگی تازهت شروع شده اجی!تو همین حال مامان با دو تا لیوان شربت اومد داخل.
ستاره پرید گفت:
– خاله چرا زحمت کشیدین؟
– چه زحمتی دخترم، بفرما.
– دستتون درد نکنه.
مامان لیوان دومو هم آورد سمت من.
– اینم برای تو آرامجان.
– مرسی مامان.مامان گفت:
– ستارهجان، شام اینجا بمون.
– نه خاله، نمیتونم، به مامانم نگفتم.
– زنگ بزن بهش بگو اینجایی، بمون دیگه.
– آره بمون ستارهجون، التماس!
– باشه، فقط زنگ میزنم ببینم چی میگه.بغلش کردم و گفتم:
– مرسی بابت بودنت... واقعاً دلم برات تنگ شده بود.یهدفعه ناخناشو گرفت جلوم:
– آرآآآآم، نگاه کن، تازه زدم!
– وای چه قشنگه، آبیه!
– آره، آبی عشقه دیگه، رنگ خودمه!
– خیلی قشنگ شده ستاره، مرسی قلبم.
– یه روز تو هم بیا بزن، باشه؟
– قول میدم.
ستاره گفت: «چی میخوای بپوشی برا شنبه؟ من خیلی ذوق دارم، باورت میشه؟»
بلند شد و درِ کمدم رو باز کرد.
«بیا ببینم، کدومش بیشتر بهت میاد؟»لبخند زدم، بلند شدم و رفتم سمتش. کمد رو میکشید بیرون، چندتا کتوشلوار گرفت دستش و منو برد جلوی آینه.
یکییکی میداد دستم و میگفت: «اینو بپوش ببینم.»
خودمو تو آینه نگاه کردم، باورم نمیشد دارم آماده میشم برم سر کار!ستاره گفت: «اینو هم امتحان کن.»
کتوشلوار طوسی روشن رو داد دستم.
«وای آرااام، نگاهش کن! خیلی بهت میاد!» راست میگفت، رنگش پوستم رو روشنتر کرده بود.
گفتم: «اره ستاره، همونو میپوشم؟»
«وایی اره، خیلی قشنگه!»همین موقع مامان در زد:
«دخترا، بیاین شام آماده شده!»
آروم پرسیدم: «مامان، بابا هست؟»
گفت: «نه، رفته خونه عمهت.»
نفس راحتی کشیدم. «آها، بهتر!»دست ستاره رو گرفتم و باهم رفتیم پایین.
مامان سفره رو اونقدر قشنگ چیده بود که دلم غش رفت از بس رنگارنگ و خوشرنگ بود.
الحق که شکمو بودم!ستاره گفت: «خاله، چقدر زحمت کشیدی! دستت درد نکنه!»
مامان خندید: «چه زحمتی دخترم؟ بشین تا سرد نشه.»
من هم گفتم: «چشم مامان، الان!»نشستیم، مامان برامون غذا کشید. چند روز درست و حسابی چیزی نخورده بودم، امشب تلافیش رو در آوردم.
سرمو آوردم بالا، دیدم مامان و ستاره دارن با لبخند نگام میکنن.
ابرو انداختم بالا: «ها؟ چی شده؟ گرسنهندیدَن مگه؟»
دوتاشون خندیدن. مامان گفت: «نه دخترم، بخور گوشت بشه تو جونت. چند روزه هیچی نخوردی!»ستاره گفت: «خاله دستت درد نکنه، خیلی خوشمزه بود!»
ظرفش رو برد آشپزخونه. منم غذام رو تموم کردم، رفتم کمک مامان و گفتم: «دستت درد نکنه مامان.»
مامان در حالی که میرفت تو آشپزخونه گفت: «نوش جونت دخترم.»زنگ گوشی بلند شد، رفتم بالا ببینم کیه. گوشی ستاره بود.
داد زدم: «ستاره، گوشیت زنگ میخوره! بیا بالا!»
«باشه، اومدم!»اومد بالا، گوشی رو گرفت.
«الو سلام مامان... آره خاله نگهم داشت، دیگه شام درس کردن.»من گفتم: «سلام برسون!» و پرت شدم روی تخت. از بس خورده بودم دلم درد گرفته بود.ستاره گفت: «باشه مامان، حرکت میکنم. خداحافظ.»
تماس رو قطع کرد و گفت: «آرام، مامان سلام رسوند. گفت بیا، خالت اومده، داره سراغتو میگیره.»
گفتم: «عه جدی؟ خب برم.. حتماً باز بهم سر میزنی دیگه؟ خیلی خوشحال شدم دیدمت.»
ستاره خندید: «حتماً میام، قول.»از پلهها رفتیم پایین. رفت آشپزخونه خداحافظی کنه. تا جلو در بدرقهش کردم.
بغلش کردم، گفتم: «آخ چقدر دلم برات تنگ شده بود... مرسی که اومدی.»
لبخند زد: «قربونت برم عزیزم. مواظب خودت باش. بهم پیام بده، باشه؟»
گفتم: «حتماً.»در رو بستم، رفتم بالا. مامان هنوز تو آشپزخونه بود.
گفتم: «مامان، کمکت کنم؟»
«نه دخترم، برو استراحت کن.»همیشه دوست داشت تنهایی کاراشو بکنه. منم بیخیال شدم و رفتم سمت اتاق.
که یهو آیفون زنگ خورد.
مامان گفت: «آرام! درو باز کن!»
گفتم: «باشه!» رفتم سمت آیفون.
«کیه؟»
بابا بود... دلم نمیخواست ببینمش، ولی درو زدم و برگشتم سمت اتاق.وارد خونه شد، صدا زد: «خانوم! خانوم کجایی؟ بیا باهات حرف دارم!»
کنجکاو بودم ببینم چی میخواد بگه، کنار در وایسادم تا صداها از پایین بیاد بالا.مامان گفت: «چای بذارم الان میام.»
بابا رفت پای تلویزیون، روشنش کرد. مامان چای رو برد، نشست روبهروش.
بابا یههو گفت: «فردا دخترت میخواد بره سرِ کار!»
گوشام تیز شد. راجع به من حرف میزد.مامان گفت: «آره دیگه، خودت قولش رو دادی. زشته جلوی آقای صادقی.»
بابا سرش رو تکون داد و گفت: «حقیقتش من اصلاً راضی نیستم.»
عصبی شدم… رفتم روی تخت.
به درک که راضی نیستی! برو بمیر.
سرمو کردم تو گوشی، تا خوابم برد از فکر و خیال.
بلند شد و درِ کمدم رو باز کرد.
«بیا ببینم، کدومش بیشتر بهت میاد؟»لبخند زدم، بلند شدم و رفتم سمتش. کمد رو میکشید بیرون، چندتا کتوشلوار گرفت دستش و منو برد جلوی آینه.
یکییکی میداد دستم و میگفت: «اینو بپوش ببینم.»
خودمو تو آینه نگاه کردم، باورم نمیشد دارم آماده میشم برم سر کار!ستاره گفت: «اینو هم امتحان کن.»
کتوشلوار طوسی روشن رو داد دستم.
«وای آرااام، نگاهش کن! خیلی بهت میاد!» راست میگفت، رنگش پوستم رو روشنتر کرده بود.
گفتم: «اره ستاره، همونو میپوشم؟»
«وایی اره، خیلی قشنگه!»همین موقع مامان در زد:
«دخترا، بیاین شام آماده شده!»
آروم پرسیدم: «مامان، بابا هست؟»
گفت: «نه، رفته خونه عمهت.»
نفس راحتی کشیدم. «آها، بهتر!»دست ستاره رو گرفتم و باهم رفتیم پایین.
مامان سفره رو اونقدر قشنگ چیده بود که دلم غش رفت از بس رنگارنگ و خوشرنگ بود.
الحق که شکمو بودم!ستاره گفت: «خاله، چقدر زحمت کشیدی! دستت درد نکنه!»
مامان خندید: «چه زحمتی دخترم؟ بشین تا سرد نشه.»
من هم گفتم: «چشم مامان، الان!»نشستیم، مامان برامون غذا کشید. چند روز درست و حسابی چیزی نخورده بودم، امشب تلافیش رو در آوردم.
سرمو آوردم بالا، دیدم مامان و ستاره دارن با لبخند نگام میکنن.
ابرو انداختم بالا: «ها؟ چی شده؟ گرسنهندیدَن مگه؟»
دوتاشون خندیدن. مامان گفت: «نه دخترم، بخور گوشت بشه تو جونت. چند روزه هیچی نخوردی!»ستاره گفت: «خاله دستت درد نکنه، خیلی خوشمزه بود!»
ظرفش رو برد آشپزخونه. منم غذام رو تموم کردم، رفتم کمک مامان و گفتم: «دستت درد نکنه مامان.»
مامان در حالی که میرفت تو آشپزخونه گفت: «نوش جونت دخترم.»زنگ گوشی بلند شد، رفتم بالا ببینم کیه. گوشی ستاره بود.
داد زدم: «ستاره، گوشیت زنگ میخوره! بیا بالا!»
«باشه، اومدم!»اومد بالا، گوشی رو گرفت.
«الو سلام مامان... آره خاله نگهم داشت، دیگه شام درس کردن.»من گفتم: «سلام برسون!» و پرت شدم روی تخت. از بس خورده بودم دلم درد گرفته بود.ستاره گفت: «باشه مامان، حرکت میکنم. خداحافظ.»
تماس رو قطع کرد و گفت: «آرام، مامان سلام رسوند. گفت بیا، خالت اومده، داره سراغتو میگیره.»
گفتم: «عه جدی؟ خب برم.. حتماً باز بهم سر میزنی دیگه؟ خیلی خوشحال شدم دیدمت.»
ستاره خندید: «حتماً میام، قول.»از پلهها رفتیم پایین. رفت آشپزخونه خداحافظی کنه. تا جلو در بدرقهش کردم.
بغلش کردم، گفتم: «آخ چقدر دلم برات تنگ شده بود... مرسی که اومدی.»
لبخند زد: «قربونت برم عزیزم. مواظب خودت باش. بهم پیام بده، باشه؟»
گفتم: «حتماً.»در رو بستم، رفتم بالا. مامان هنوز تو آشپزخونه بود.
گفتم: «مامان، کمکت کنم؟»
«نه دخترم، برو استراحت کن.»همیشه دوست داشت تنهایی کاراشو بکنه. منم بیخیال شدم و رفتم سمت اتاق.
که یهو آیفون زنگ خورد.
مامان گفت: «آرام! درو باز کن!»
گفتم: «باشه!» رفتم سمت آیفون.
«کیه؟»
بابا بود... دلم نمیخواست ببینمش، ولی درو زدم و برگشتم سمت اتاق.وارد خونه شد، صدا زد: «خانوم! خانوم کجایی؟ بیا باهات حرف دارم!»
کنجکاو بودم ببینم چی میخواد بگه، کنار در وایسادم تا صداها از پایین بیاد بالا.مامان گفت: «چای بذارم الان میام.»
بابا رفت پای تلویزیون، روشنش کرد. مامان چای رو برد، نشست روبهروش.
بابا یههو گفت: «فردا دخترت میخواد بره سرِ کار!»
گوشام تیز شد. راجع به من حرف میزد.مامان گفت: «آره دیگه، خودت قولش رو دادی. زشته جلوی آقای صادقی.»
بابا سرش رو تکون داد و گفت: «حقیقتش من اصلاً راضی نیستم.»
عصبی شدم… رفتم روی تخت.
به درک که راضی نیستی! برو بمیر.
سرمو کردم تو گوشی، تا خوابم برد از فکر و خیال.
صبح، صدای تیز ساعت زنگدار سکوت اتاق رو شکست. دلم نمیخواست از اون خوابی که بوی آرامش میداد جدا شم، اما صدای زنگ مثل واقعیت بهم یادآوری کرد که امروز فرق داره... امروز اون روزه.چشمامو باز کردم، چند لحظه به سقف خیره موندم و یه نفس عمیق کشیدم. بعد از مدتها، حس میکردم دارم زندگی میکنم، نه فقط زنده میمونم. از روی تخت بلند شدم، پاهای برهنهم روی زمین سرد اتاق نشست. رفتم سرویس بهداشتی، مسواک زدم، صورتم رو با آب خنک شستم. انعکاسم از آینه به نگاهم دوخته شد؛ صورتی که هنوز رد درد رو روی خودش داشت... اما حالا پشت اون رد، یه لبخند تازه شکل گرفته بود.وقتی برگشتم تو اتاق، آفتاب کمجون زمستونی از لای پرده میتابید و اتاق رو طلایی کرده بود. وایسادم جلوی آینه. به دختری نگاه کردم که روبهروم بود؛ دختری که دیگه اسیر نیست، دختری که تونسته از جای خودش بلند بشه. زیر لب گفتم:
«خدایا، شکرت. بابت همهچی… بابت اینکه هنوز اینجام.»رفتم سمت کمد و کت و شلوار طوسیای که دیروز با ستاره دربارهش حرف زده بودیم از بین لباسهام بیرون کشیدم. صاف و اتوخورده بود، بوی تازگی میداد. پوشیدمش، احساس کردم باهاش قویترم. دوباره رفتم جلوی آینه. اول ضدآفتاب زدم تا رنگ پوستم یکنواخت بشه، بعد کمی بیشتر روی جای کبودیهام کار کردم. اون کبودیها حالا مثل مدالهایی بودن که بهم یادآوری میکردن چه راهی رو گذروندم.ریمل رو برداشتم، ضربهبهضربه روی مژههام کشیدم. احساس خاصی داشتم. بعد رژ لبم رو زدم، رنگی ملایم، اما پرانرژی. خودم رو توی آینه نگاه کردم، یه بوس برای تصویرم فرستادم. زیر لب خندیدم و گفتم:
«الحق که با یه ریمل میشه روزو از نو شروع کرد.»اجزای صورتم باهم هماهنگ بود. چشم و ابروی مشکی و طبیعی، بینی که عملی نبود اما به قشنگی خدا دادی، لبهای غنچهای، قد بلند... با اون کت و شلوار طوسی انگار برای خودم جدیدی به دنیا اومده بودم.در اتاق باز شد. مامان، با چشمهایی که هنوز نگران بود، وارد شد و گفت:
– آرام، این لقمه میوههام با خودت ببر، شاید گرسنه شدی.
لبخند زدم، ظرف رو گرفتم و گذاشتم روی تخت.
– مرسی مامان.
یهکم مکث کردم، بعد گفتم:
– مامان، خیلی خوشحالم... خوشحال که دارم برای زندگیم قدم برمیدارم.
مامان بغلم کرد، اشکاش بیصدا روی شونهم چکید. گفت:
– بمیرم برات دخترم. با حسرت بزرگ شدی. خودمو نمیبخشم که نتونستم کاری بکنم.
لبخند زدم و گفتم:
– وااا، مامان، نگو دیگه این حرفارو... مهم اینه که الان کنارمی. فدای سرت.وسایلمو جمع کردم و با مامان پایین رفتم. نور صبح از پنجرهی پذیرایی میتابید. بابا روی مبل نشسته بود. نزدیکش رفتم و گفتم:
– صبحبهخیر بابا.
خواست برم که صدام زد:
– آرام...
قلبم یه لحظه وایساد. توی دلم گفتم: الان میگه نرو...
– بله پدر؟
– مواظب خودت باش دخترم. با ما در تماس باش.
نفس راحتی کشیدم، لبخند زدم:
– باشه بابا. .رفتم سمت در. مامان رو محکم بغل کردم. بوی همیشگی عطرش رو نفس کشیدم.
– خداحافظ مامان. دوستت دارم.
– من بیشتر دخترم، خوشبخت شو، فقط همین...
ازش جدا شدم و رفتم سمت ماشین. راننده منتظرم بود. سوار شدم، براش لبخند زدم، سلام کردم. از پشت شیشه دستم رو بالا آوردم و برای مامان بوس فرستادم.ماشین که حرکت کرد، قلبم محکم میزد. یه حس عجیبی بود، شبیه هیجان و ترس با هم. خیلی وقت بود چنین احساسی نداشتم. خیابونها یکییکی از کنارم گذشتن، و من به روزهایی فکر کردم که فکر میکردم پایان ندارن. حالا اما، یه شروع بود. شروعی بدون درد، بدون ترس، بدون قید.آسمون کمکم روشنتر میشد. حس کردم توی اون نور طلایی، خودمم دارم میدرخشم. همه چی آروم بود؛ شاید چون بالاخره درونم ساکت شده بود.تو فکر خودم غرق بودم که راننده گفت:
– خانم رحمانی، رسیدیم.نفسم رو آروم بیرون دادم. لبخندی زدم. انگار این جمله فقط یه اطلاع ساده نبود... بلکه پایان یه فصل و آغاز یه زندگی تازه بود.– رسیدم… به خودم.
«خدایا، شکرت. بابت همهچی… بابت اینکه هنوز اینجام.»رفتم سمت کمد و کت و شلوار طوسیای که دیروز با ستاره دربارهش حرف زده بودیم از بین لباسهام بیرون کشیدم. صاف و اتوخورده بود، بوی تازگی میداد. پوشیدمش، احساس کردم باهاش قویترم. دوباره رفتم جلوی آینه. اول ضدآفتاب زدم تا رنگ پوستم یکنواخت بشه، بعد کمی بیشتر روی جای کبودیهام کار کردم. اون کبودیها حالا مثل مدالهایی بودن که بهم یادآوری میکردن چه راهی رو گذروندم.ریمل رو برداشتم، ضربهبهضربه روی مژههام کشیدم. احساس خاصی داشتم. بعد رژ لبم رو زدم، رنگی ملایم، اما پرانرژی. خودم رو توی آینه نگاه کردم، یه بوس برای تصویرم فرستادم. زیر لب خندیدم و گفتم:
«الحق که با یه ریمل میشه روزو از نو شروع کرد.»اجزای صورتم باهم هماهنگ بود. چشم و ابروی مشکی و طبیعی، بینی که عملی نبود اما به قشنگی خدا دادی، لبهای غنچهای، قد بلند... با اون کت و شلوار طوسی انگار برای خودم جدیدی به دنیا اومده بودم.در اتاق باز شد. مامان، با چشمهایی که هنوز نگران بود، وارد شد و گفت:
– آرام، این لقمه میوههام با خودت ببر، شاید گرسنه شدی.
لبخند زدم، ظرف رو گرفتم و گذاشتم روی تخت.
– مرسی مامان.
یهکم مکث کردم، بعد گفتم:
– مامان، خیلی خوشحالم... خوشحال که دارم برای زندگیم قدم برمیدارم.
مامان بغلم کرد، اشکاش بیصدا روی شونهم چکید. گفت:
– بمیرم برات دخترم. با حسرت بزرگ شدی. خودمو نمیبخشم که نتونستم کاری بکنم.
لبخند زدم و گفتم:
– وااا، مامان، نگو دیگه این حرفارو... مهم اینه که الان کنارمی. فدای سرت.وسایلمو جمع کردم و با مامان پایین رفتم. نور صبح از پنجرهی پذیرایی میتابید. بابا روی مبل نشسته بود. نزدیکش رفتم و گفتم:
– صبحبهخیر بابا.
خواست برم که صدام زد:
– آرام...
قلبم یه لحظه وایساد. توی دلم گفتم: الان میگه نرو...
– بله پدر؟
– مواظب خودت باش دخترم. با ما در تماس باش.
نفس راحتی کشیدم، لبخند زدم:
– باشه بابا. .رفتم سمت در. مامان رو محکم بغل کردم. بوی همیشگی عطرش رو نفس کشیدم.
– خداحافظ مامان. دوستت دارم.
– من بیشتر دخترم، خوشبخت شو، فقط همین...
ازش جدا شدم و رفتم سمت ماشین. راننده منتظرم بود. سوار شدم، براش لبخند زدم، سلام کردم. از پشت شیشه دستم رو بالا آوردم و برای مامان بوس فرستادم.ماشین که حرکت کرد، قلبم محکم میزد. یه حس عجیبی بود، شبیه هیجان و ترس با هم. خیلی وقت بود چنین احساسی نداشتم. خیابونها یکییکی از کنارم گذشتن، و من به روزهایی فکر کردم که فکر میکردم پایان ندارن. حالا اما، یه شروع بود. شروعی بدون درد، بدون ترس، بدون قید.آسمون کمکم روشنتر میشد. حس کردم توی اون نور طلایی، خودمم دارم میدرخشم. همه چی آروم بود؛ شاید چون بالاخره درونم ساکت شده بود.تو فکر خودم غرق بودم که راننده گفت:
– خانم رحمانی، رسیدیم.نفسم رو آروم بیرون دادم. لبخندی زدم. انگار این جمله فقط یه اطلاع ساده نبود... بلکه پایان یه فصل و آغاز یه زندگی تازه بود.– رسیدم… به خودم.
در ماشینو باز کردم
قدم هام محکم کردم به سمت ساختمون رفتم
جلو در ساختمون وایسادم سرم بلند کردم.”وقتی به «انتشارات برگ نقرهای» رسید، دستش یخ کرده بود. یه لحظه دم در وایساد. تابلوی طلایی مثل یه طلسم بود: دعوت به دنیای جدید و در عین حال پر رمز و راز. رفت داخل اقایی صادقی با کت مشکلی پشت میز بزرگش نشسته بود و داشت یه برگه مینوشت. وقتی سرشو بالا آورد و آرام رو دید، لبخند زد:
– دقیقاً همونطور که تصور کرده بودم… ساده، با وقار و یه جور نگاه عمیق. خوش اومدی، آرام.لبخند آرام کمجون بود ولی پر از احترام.
– ممنون… یه کم استرس دارم. اولین روزمه بالاخره. اقایی صادقی خندید.
– استرس یعنی حس مسئولیت. من از دیشب تا حالا یادداشتهاتو خوندم. یه چیزی تو نوشتههات هست که از بقیه فرق داره… درد، ولی قشنگ. من اونجور صداقت رو دوست دارم.اون لحظه همه خستگی و ترسای آرام یهدفعه خنثی شد. حس کرد بالاخره یکی فهمیدهش.
اقایی صادقی ادامه داد:
– امروز زیاد اذیتت نمیکنم، فقط میخوام یه متن جدید بنویسی. از خودت. از چیزی که گذروندی. نمیخواد قشنگ باشه، فقط واقعی باشه.آرام نشست پشت میز چوبی سمت پنجره. نور ملایمی روی دستهاش میتابید. وقتی قلم رو برداشت، لفافهٔ ترس رو از خودش کنار زد. جملهی اولش این بود:
“روزی که از خونه بیرون اومدم، فهمیدم نفس کشیدن هم میتونه نوعی آزادی باشه.”اون روز اقایی صادقی تا عصر نذاشت کسی مزاحمش بشه. فقط گاهی از پشت میز با لبخند نگاهش میکرد.غروب وقتی برگهها رو گرفت و خوند، سکوت کرد. بعد، سرشو بالا آورد و گفت:
– تو فقط نویسنده نیستی آرام… تو خودِ داستانی.
لبخند رضايتش واقعی بود.
برای اولینبار، آرام احساس کرد کسی بهش افتخار میکنه.
قدم هام محکم کردم به سمت ساختمون رفتم
جلو در ساختمون وایسادم سرم بلند کردم.”وقتی به «انتشارات برگ نقرهای» رسید، دستش یخ کرده بود. یه لحظه دم در وایساد. تابلوی طلایی مثل یه طلسم بود: دعوت به دنیای جدید و در عین حال پر رمز و راز. رفت داخل اقایی صادقی با کت مشکلی پشت میز بزرگش نشسته بود و داشت یه برگه مینوشت. وقتی سرشو بالا آورد و آرام رو دید، لبخند زد:
– دقیقاً همونطور که تصور کرده بودم… ساده، با وقار و یه جور نگاه عمیق. خوش اومدی، آرام.لبخند آرام کمجون بود ولی پر از احترام.
– ممنون… یه کم استرس دارم. اولین روزمه بالاخره. اقایی صادقی خندید.
– استرس یعنی حس مسئولیت. من از دیشب تا حالا یادداشتهاتو خوندم. یه چیزی تو نوشتههات هست که از بقیه فرق داره… درد، ولی قشنگ. من اونجور صداقت رو دوست دارم.اون لحظه همه خستگی و ترسای آرام یهدفعه خنثی شد. حس کرد بالاخره یکی فهمیدهش.
اقایی صادقی ادامه داد:
– امروز زیاد اذیتت نمیکنم، فقط میخوام یه متن جدید بنویسی. از خودت. از چیزی که گذروندی. نمیخواد قشنگ باشه، فقط واقعی باشه.آرام نشست پشت میز چوبی سمت پنجره. نور ملایمی روی دستهاش میتابید. وقتی قلم رو برداشت، لفافهٔ ترس رو از خودش کنار زد. جملهی اولش این بود:
“روزی که از خونه بیرون اومدم، فهمیدم نفس کشیدن هم میتونه نوعی آزادی باشه.”اون روز اقایی صادقی تا عصر نذاشت کسی مزاحمش بشه. فقط گاهی از پشت میز با لبخند نگاهش میکرد.غروب وقتی برگهها رو گرفت و خوند، سکوت کرد. بعد، سرشو بالا آورد و گفت:
– تو فقط نویسنده نیستی آرام… تو خودِ داستانی.
لبخند رضايتش واقعی بود.
برای اولینبار، آرام احساس کرد کسی بهش افتخار میکنه.