𝙰𝚛𝚊𝚕𝚢𝚊
اوکی گمونم سه بار دیدمش و هر بار اینطوری بودم که خودشه این همون بچه مهربونیه که وقتی اومدم باهاش دعوا کنم برام اهنگ فرستاد منو قضاوت نکرد برام صبر کرد و با وجود تموم خوبیاش بازم فکر میکنه من مهربون تر از اونم این همون بچه اییه که هنوز شجاعت اعتراف کردن…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝙰𝚛𝚊𝚕𝚢𝚊
اوکی گمونم سه بار دیدمش و هر بار اینطوری بودم که خودشه این همون بچه مهربونیه که وقتی اومدم باهاش دعوا کنم برام اهنگ فرستاد منو قضاوت نکرد برام صبر کرد و با وجود تموم خوبیاش بازم فکر میکنه من مهربون تر از اونم این همون بچه اییه که هنوز شجاعت اعتراف کردن…
من حمله کردم توهم حمله میکنی؟زتخیتیخیتی
Forwarded from 『Fika』
𝙰𝚛𝚊𝚕𝚢𝚊
این خوشگله که معمولا همیشه باهامه
وحشناک خوشگل بودن 😭 شما گل ارکیده هستید 🙂↔️✨️
میام فلوت تمرین کنم سر سرهم کردنش حس میکنم دارم تفنگ اماده میکنم یا خشاباش پر میکنم
وای🤣
وای🤣
Forwarded from تَسِندآ ( نـور )
🕊.
࣪› 🕯🏷 https://t.me/DeneTacenda ⊹ֶָ֢
برای سورن،Special.For/ https://t.me/Arahlya
فکر میکنم بعضی آدمها را نباید با مدت ماندنشان در زندگی سنجید.
بعضیها شاید فقط بخشی از مسیر را کنارمان باشند، اما همان بخش را آنقدر واقعی زندگی میکنند که دیگر نمیشود گفت "گذشت و تمام شد".
من همیشه فکر میکردم آدمها بیشتر از چیزی که خودشان میدانند، در زندگی همدیگر میمانند.
نه لزوماً با حضورشان؛ گاهی با یک جمله، یک خاطره، یک خنده، یا حتی با عادتی که بعد از رفتنشان هنوز در ما باقی مانده.
برای همین اگر روزی به گذشته نگاه کردی و دیدی بعضی آدمها دیگر کنارت نیستند، فکر نکن تمام چیزی که بینتان بوده هم از بین رفته.
قرار نیست هر چیزی که تمام میشود، بیارزش شده باشد، و اگر از فراموش شدن میترسی، یک چیز را یادت باشد؛ خاطره فقط چیزی نیست که در ذهن نگهش میداریم.
بخشی از آدمهایی که دوستشان داشتهایم، جایی در طرز فکر کردنمان، در انتخابهایمان، در چیزهایی که هنوز با دیدنشان لبخند میزنیم، ادامه پیدا میکنند.
شاید برای همین است که من قصهها را دوست دارم.
چون تا وقتی کسی قصهای را تعریف میکند، آن آدم هنوز یک جایی از این دنیا وجود دارد.
پس اگر روزی خواستی قصهی آدمهای گذشتهات را تعریف کنی، تعریفشان کن.
نه برای اینکه دوباره برگردند، نه برای اینکه غمگین بمانی؛ فقط برای اینکه یک روز واقعاً بودهاند.
خندیدهاند، دوستت داشتهاند، کنارت ایستادهاند و بخشی از زندگیات بودهاند.
و دربارهی خودت هم همین را میگویم؛ نگذار ترس از تمام شدن، قشنگیِ چیزی را که یک روز داشتی از تو بگیرد.
بعضی فصلها کوتاهاند، اما کوتاه بودنشان دلیل نمیشود که مهم نبودهاند.
و اگر یک روز همهچیز خیلی دور به نظر رسید،
برگرد و قصهاش را تعریف کن.
من فکر میکنم بعضی چیزها همینطور زنده میمانند؛ با اینکه کسی هنوز یادشان هست.
سورن،
امیدوارم هرچقدر جلوتر میروی، آدمهایی پیدا کنی که کنارت بودن برایشان انتخاب باشد، نه وظیفه.
آدمهایی که لازم نباشد برای ماندنشان خودت را توضیح بدهی، و کنارشان بتوانی همانقدر که میخندی، خودت باشی، و امیدوارم یک روز، وقتی به تمام آدمهایی که از زندگیات گذشتهاند فکر میکنی، بیشتر از جای خالیشان، به چیزهایی که به تو اضافه کردند فکر کنی.
بعضی آدمها میروند؛ اما داستانشان نه، و شاید این، یکی از معدود شکلهای ماندن باشد.
࣪› 🕯🏷 https://t.me/DeneTacenda ⊹ֶָ֢