بهم این چهار پنج روز خیلی خوش گذشت ولی انگار یه چیزی نمیذاره دربارهش بنویسم، چون هیچی خوب نیست و زندگی هر روز سختتر و سختتر میشه و این چند روز خوشی، تلخی این روزها رو پاک نمیکنه.
شاید باورش براتون سخت باشه ولی یکی از آشناهای خیلی نزدیکمون علاوه بر اینکه دائم بچههاشو با من مقایسه میکنه و همین مقایسه کردنای مداوم رابطهمونو خراب کرده، خودشم به من و مامانم حسودی میکنه؛ جوری که جرات نمیکنیم جلوی این هیچ حرفی بزنیم. برای واقعی شادیها و پیشرفتهامون حالش رو بد میکنه.
👏1
از این مرحلهی زندگیم که گذشتم(اگه زنده موندم) بیش از پیش نفرت به آخوندم رو ابراز میکنم که تو بهترین روزهای عمرم عذابوجدان دارم که خوشحالم.
❤1
Forwarded from کتاب و بارون
شماام چند وقت یکبار خسته میشین و از هم میپاشین ازین همه تظاهر به عادی بودن اوضاع در حالی که همه چیز تو شتی ترین حالتشه؟ یا فقط من اینجوریم.
کتاب و بارون
شماام چند وقت یکبار خسته میشین و از هم میپاشین ازین همه تظاهر به عادی بودن اوضاع در حالی که همه چیز تو شتی ترین حالتشه؟ یا فقط من اینجوریم.
اسم تظاهر به عادی بودن رو میذارم "تلاش برای زنده موندن، نه زندگی کردن"
👍1