افسردگی یه مرض عجیبیه
هم دلت میخواد بال بزنی بری رو ابرا
هم توان نداری از رختخوابت بیای بیرون
هم دلت میخواد یکی سفت بغلت کنه
هم از ارتباط با آدما می ترسی یا حوصله شونو نداری
افسردگی مرض تضادهاست
آش شلم شوربای ترس و
امید و خشم و شفقت هاست
بد حالیه
بد
پ.ن: دلم میسوزه برای جنگ و تب درونیِ تضادهای مراجعین افسرده ام ❤️🩹
هم دلت میخواد بال بزنی بری رو ابرا
هم توان نداری از رختخوابت بیای بیرون
هم دلت میخواد یکی سفت بغلت کنه
هم از ارتباط با آدما می ترسی یا حوصله شونو نداری
افسردگی مرض تضادهاست
آش شلم شوربای ترس و
امید و خشم و شفقت هاست
بد حالیه
بد
پ.ن: دلم میسوزه برای جنگ و تب درونیِ تضادهای مراجعین افسرده ام ❤️🩹
😢3❤1
یکی از بازی های شبونه ی من و علی و زهرا
غول بازیه
چراغا رو خاموش می کنیم
چراغ قوه می ندازیم رو دیوار
علی با سایه ی خودش بازی می کنه
و مثلا ما رو می ترسونه
ولی زهرا
همش حمله میکنه به چراغ قوه
و میخواد نور رو بخوره
وقتی بهش نگاه می کنم
دلم میخواد
میشد آدم یه بارم که شده
یه مشت نور سر بکشه
کل تاریکی های وجودش نا بود شه
نه؟!
#نور
غول بازیه
چراغا رو خاموش می کنیم
چراغ قوه می ندازیم رو دیوار
علی با سایه ی خودش بازی می کنه
و مثلا ما رو می ترسونه
ولی زهرا
همش حمله میکنه به چراغ قوه
و میخواد نور رو بخوره
وقتی بهش نگاه می کنم
دلم میخواد
میشد آدم یه بارم که شده
یه مشت نور سر بکشه
کل تاریکی های وجودش نا بود شه
نه؟!
#نور
❤3
_مادرم، بچه ی منه! همیشه باید ازش مراقبت
می کردم.کوچیک ، ضعیف، ترسو ، وابسته
من اتفاقا مادری کردن رو خوب بلدم_
#مراجعین
می کردم.کوچیک ، ضعیف، ترسو ، وابسته
من اتفاقا مادری کردن رو خوب بلدم_
#مراجعین
❤3
_بعضی وقتا فکر میکنم، اگر آدم بچه نداشت که بغلش کنه و به زور بیاد ماچش کنه ، زندگی یادش می رفت، شوق و احساساتش می مرد_
#مراجعین
#مراجعین
❤3
_مادرم ارتباطش صفر بود، فقط کار می کرد، فقط بشور و بساب و بپز. اصلا تو کار بوس و بغل و بازی نبود.همیشه مضطرب بود. ولی من خداروشکر مثل مادرم نیستم. از سرکار که میام بچه ها رو می برم پارک_🙃
#مراجعین
⛔️وقتی دوست داری تغییر کنی
ولی بلد نیستی و در عین حال فکر میکنی خیلی تغییر کردی
#مراجعین
⛔️وقتی دوست داری تغییر کنی
ولی بلد نیستی و در عین حال فکر میکنی خیلی تغییر کردی
👏1
زل زد توی چشام
گفت تو دیگه چی میگی؟
چشامو ازش دزدیدم و گفتم هیچی بخدا
فقط میخواستم بدونم چطوری
گفت همین که می بینی
کاری از دستت بر نمیاد، میاد؟!
گفتم من می تونم کنارت باشم. یا حرفات رو بشنوم. یا برات چایی بریزم. اگه خواستی پشت شونه هاتو بمالم یا دستتو بگیرم...
یا هر چیزی که تو بخوای
هر کاری که فکر می کنی بهش نیاز داری
یا کمکت می کنه که حالت بهتر بشه.
گفت سکوت، تنهایی...
گفتم باشه کنارت می مونم. می رم اون ته
می شینم که منو نبینی و تنها باشی
ولی هستم
گفت باشه تو خوبی! تو مراقبی!
لبخند زدم فقط. هیچی نگفتم. می دونستم دلش سکوت میخواد
چون از نصیحت خسته است.
دلش تنهایی می خواد
چون از قضاوت خسته است.
می دونستم آدما، وقتی خسته میشن
غر میزنن. وقتی خیلی خسته میشن ساکت میشن
و وقتی خیلی خیلی خسته میشن از آدم ها فرار میکنن. چون نه تنها دیگه نمی تونن توضیح بدن و قانع کنن ، بلکه حتی نمیتونن بشنون فقط میخوان نباشن، نبینن، نشنون...
گفت تو دیگه چی میگی؟
چشامو ازش دزدیدم و گفتم هیچی بخدا
فقط میخواستم بدونم چطوری
گفت همین که می بینی
کاری از دستت بر نمیاد، میاد؟!
گفتم من می تونم کنارت باشم. یا حرفات رو بشنوم. یا برات چایی بریزم. اگه خواستی پشت شونه هاتو بمالم یا دستتو بگیرم...
یا هر چیزی که تو بخوای
هر کاری که فکر می کنی بهش نیاز داری
یا کمکت می کنه که حالت بهتر بشه.
گفت سکوت، تنهایی...
گفتم باشه کنارت می مونم. می رم اون ته
می شینم که منو نبینی و تنها باشی
ولی هستم
گفت باشه تو خوبی! تو مراقبی!
لبخند زدم فقط. هیچی نگفتم. می دونستم دلش سکوت میخواد
چون از نصیحت خسته است.
دلش تنهایی می خواد
چون از قضاوت خسته است.
می دونستم آدما، وقتی خسته میشن
غر میزنن. وقتی خیلی خسته میشن ساکت میشن
و وقتی خیلی خیلی خسته میشن از آدم ها فرار میکنن. چون نه تنها دیگه نمی تونن توضیح بدن و قانع کنن ، بلکه حتی نمیتونن بشنون فقط میخوان نباشن، نبینن، نشنون...
💔4
💔3
کدوم یکی از آدم های پرشتاب امروزی واقعا حوصله داره ۳۲ دقیقه محمد معتمدی براش یواش یواش این شعر شهریار رو بخونه؟!😁
اونی که حوصله ش میذاره برنده ی
عصر و دوره ی ماست😂
اونی که حوصله ش میذاره برنده ی
عصر و دوره ی ماست😂
👍2
Forwarded from ایـــمـــا🌱
جنازه ای که من امروز میکشم بر دوش
امانتیست که دل در ازل تقبل کرد
| فاضل نظری
امانتیست که دل در ازل تقبل کرد
| فاضل نظری
❤2
دلم میخواد همون طور که از سفر میام و چمدونم رو باز میکنم و هر چیزی رو میذارم سر جاش
همون طوری دقیقا، زیپ کله ی خودمو باز کنم
و همه ی پرونده های نا تمام، غصه های دیروز، ترس های فردا ، سوالات بی جواب، برنامه ریزی های نصف و نیمه رو بذارم سر جاش
دلم میخواد زودتر این سفر شلوغ تموم بشه
همون طوری دقیقا، زیپ کله ی خودمو باز کنم
و همه ی پرونده های نا تمام، غصه های دیروز، ترس های فردا ، سوالات بی جواب، برنامه ریزی های نصف و نیمه رو بذارم سر جاش
دلم میخواد زودتر این سفر شلوغ تموم بشه
👌2
Forwarded from انجمن ستارگان مرده * (سارا)
هر شب به خودش میگفت فردا دیگر طاقتش تمام میشود. امّا فردا که میآمد باز زندگی جریان داشت.
دیشب داشتم توی گوشیم کلیپ های کوتاه و محتوای مربوط به شهید رئیسی رو می دیدم
علی اومد نشست کنارم یه کم دید و سوال پرسید و گفت:
مامان این فیلما رو دوست ندارم، غمگین میشم 😢
گفتم مامان این غم خوبیه!
ما دوست داریم مثل این آدم خوبا زندگی کنیم!
وقتی غمگین میشی به خدا بگو
لطفا ما هم همینجوری قشنگ زندگی کنیم
هر چشم حق بینی برای رفتنت بارید...🖤
#شهدای_خدمت
علی اومد نشست کنارم یه کم دید و سوال پرسید و گفت:
مامان این فیلما رو دوست ندارم، غمگین میشم 😢
گفتم مامان این غم خوبیه!
ما دوست داریم مثل این آدم خوبا زندگی کنیم!
وقتی غمگین میشی به خدا بگو
لطفا ما هم همینجوری قشنگ زندگی کنیم
هر چشم حق بینی برای رفتنت بارید...🖤
#شهدای_خدمت
❤2
Forwarded from محبوبه مرادی|مادِربون
قوی و شاد و پر انرژیم؟!
نه اصلا!
کاملا بی حوصله و مضطربم
هر چند دقیقه یک بار دلم میخواد اخبار رو چک کنم...
هر لحظه تصویر جنگ و جنگ زدگی و آوارگی و از دست دادن عزیزانم میاد جلوی چشمم...
من جایی از کشورم که کمتر صدا شنیدم و دود دیدم...
ولی قلبم برای هم وطنام پاره پاره است💔
از مزدورهای داخلی پر از خشمم 😡
اما امیدوارم!
به خدایی که می بینه!
به کارهایی که میتونه بهم احساس مفید بودن بده، چنگ میزنم!
به چشم های معصوم بچه هام نگاه میکنم و بلند میشم
خیلی سخته برام
ولی با همین احساسات، با همین افکار، بدون اینکه جون بکنم از خودم دورشون کنم
بلند میشم و صلوات میفرستم و سعی میکنم کارهای روزمره رو انجام بدم
کتاب میخونم
ظرف ها رو می شورم
غذا درست میکنم
پیام های شما رو میخونم و به اندازه ی توانم سعی میکنم کنار مامان هایی باشم که چیزهای بدی دیدن و صدای وحشتناکی شنیدن!
زندگی سخت ولی امیدوار جریان داره
توسل کنیم به هر چیزی که بهش اعتقاد داریم!
و مشغول باشیم به هر کاری که به نظرمون الان انجام دادنش مهمه
به نفع خودمون و روحیه مون و مردم مون هست!
بین چیزهایی که دلمون میخواد و چیزهایی که وظیفه مون هست
انتخاب درست تری کنیم!
این روزهای زندگی ، انتخاب ها از همیشه مهم تر و تعیین کننده ترن!
سخته
خیلی سخته
برای همینم با ارزش تره
کسی که جای ترس و نگرانی ، عمل به وظیفه ها رو انتخاب کنه، قوی تر و ارزشمند ترِ
یکی از کارهایی که از دستمون بر میاد
برای آرامش خودمون و مردم عزیزمون
دعاست!
یکی از بهترین دعاها صلواته!
توی هر حالی میشه انجامش داد...
بفرمایید سهم خودتون رو بردارید👇👇👇
https://salawat.ir/e26ed0
ما کنار همیم❤️🤝
نه اصلا!
کاملا بی حوصله و مضطربم
هر چند دقیقه یک بار دلم میخواد اخبار رو چک کنم...
هر لحظه تصویر جنگ و جنگ زدگی و آوارگی و از دست دادن عزیزانم میاد جلوی چشمم...
من جایی از کشورم که کمتر صدا شنیدم و دود دیدم...
ولی قلبم برای هم وطنام پاره پاره است💔
از مزدورهای داخلی پر از خشمم 😡
اما امیدوارم!
به خدایی که می بینه!
به کارهایی که میتونه بهم احساس مفید بودن بده، چنگ میزنم!
به چشم های معصوم بچه هام نگاه میکنم و بلند میشم
خیلی سخته برام
ولی با همین احساسات، با همین افکار، بدون اینکه جون بکنم از خودم دورشون کنم
بلند میشم و صلوات میفرستم و سعی میکنم کارهای روزمره رو انجام بدم
کتاب میخونم
ظرف ها رو می شورم
غذا درست میکنم
پیام های شما رو میخونم و به اندازه ی توانم سعی میکنم کنار مامان هایی باشم که چیزهای بدی دیدن و صدای وحشتناکی شنیدن!
زندگی سخت ولی امیدوار جریان داره
توسل کنیم به هر چیزی که بهش اعتقاد داریم!
و مشغول باشیم به هر کاری که به نظرمون الان انجام دادنش مهمه
به نفع خودمون و روحیه مون و مردم مون هست!
بین چیزهایی که دلمون میخواد و چیزهایی که وظیفه مون هست
انتخاب درست تری کنیم!
این روزهای زندگی ، انتخاب ها از همیشه مهم تر و تعیین کننده ترن!
سخته
خیلی سخته
برای همینم با ارزش تره
کسی که جای ترس و نگرانی ، عمل به وظیفه ها رو انتخاب کنه، قوی تر و ارزشمند ترِ
یکی از کارهایی که از دستمون بر میاد
برای آرامش خودمون و مردم عزیزمون
دعاست!
یکی از بهترین دعاها صلواته!
توی هر حالی میشه انجامش داد...
بفرمایید سهم خودتون رو بردارید👇👇👇
https://salawat.ir/e26ed0
ما کنار همیم❤️🤝
👏2
هوا گرم بود
تیزی آفتاب ظهر امانم را بریده بود
به نفس نفس افتاده بودم
تمام تنم خیس عرق بود
صدای اذان از مسجد بلند شد
چه به موقع!
درست مثل یک آوای نجات بخش به دادم رسید
می روم مسجد
هم نماز اول وقت میخوانم
هم چند دقیقه ای از این گرما نجات پیدا می کنم!
وضو گرفتم و تن و جانم زنده شد!
کنار بقیه در صف نماز نشستم
حالم جا آمده بود
بوی گلاب پیچیده بود توی فضا
و چقدر آرامش بخش بود
چقدر این جا و این جمع را دوست داشتم!
مسجد واقعا پناهگاه خوبی است
هم برای جسم
هم برای روح
هم برای دین
هم برای دنیا
رحمت و درود خدا بر محمد که خشت اول این بنا را گذاشت!
خدا می داند که چقدر دوستش دارم
و با دیدنش چشمم روشن می شود.
حالاست که عطر خوشش بپیچد توی مسجد
و صدای گرمش گوشمان رو نوازش کند
جان من به فدای قدم هایش.
سعید با آرنجش می زند به پهلویم
سر می چرخانم سمتش
به نظرت محمد(ص) دیر نکرده؟!
همیشه خیلی زودتر به مسجد می رسید!
راست می گوید
اذان تمام شده و هنوز ایشان به مسجد نیامده!
دلم شور می افتد
نکند حالش خوش نیست
نکند توی مسیر اتفاقی برایش افتاده
جان من به فدایش
بلا ها از او دور باشد
می گویم سعید بلند شو
برویم دنبالش
خبری بگیریم
سراسیمه از مسجد بیرون میزنیم
قلبم میخواهد از سینه ام بیرون بپرد
فقط میخواهم بروم
و زودتر از محمد خبری بگیرم
کوچه ی اول را رد میکنم
عطرش به مشامم می رسد
کمی پا سبک میکنم
دوباره نفس میکشم
دانه های عرق از روی پیشانی ام سر میخورند
نمی دانم از گرماست یا از اضطراب
مهم نیست!
بوی محمد می آید
آهسته تر قدم بر میدارم
صدای جیغ و خنده ی بچه ها به گوش می رسد. و هر چقدر جلو می روم
عطر محمد و صدای بچه ها بیشتر می شود! سرک می کشم توی کوچه
وای!
محمد این جاست!
دست های و زانوهای مبارکش را بر زمین گذاشته
و کودکان روی کمرش نشسته اند
و تعدادی دور برشان چرخ می زنند
و از ته دل می خندند!
سلام میکنم
یا رسول الله جانم به فدایتان
مردیم از دلشوره
وقت نماز است و شما توی مسجد نبودید!
حالتان خوب است؟
همان لبخند پر از مهر همیشگی روی چهرهی ماهش می نشیند و می گوید
در راه مسجد بودم
این کودکان مشغول بازی بودند و از من دعوت کردند با آن ها بازی کنم.
و بر من سوار شدند و سواری خواستند
بچه ها شترتان را با چند گردو عوض می کنید؟
بچه ها با خنده گفتند بله
شترمان را می دهیم و به جایش گردو می گیریم.
رسول الله فرموند برو و برای بچه ها گردو بیاور
تا من را آزاد کنی!
چشم گفتم و راه افتادم و توی راه با خودم فکر می کردم
کدام امت به جز ما دیگر می تواند چنین مردی بیابد؟
که با آن جایگاه و عظمت
شتر کودکان شود و راضی نباشد آن ها را برنجاند؟
جانم به فدای این دل مهربان و متواضعت محمد!
ما چقدر خوشبختیم که در هوای تو نفس می کشیم
به خدا که قدر و منزلتت را نمیتوان تصور کرد!
و جز کودکان نادان، این همراه و رفیق ارزشمند را به بهای کمی نمی فروشند
جان عالم فدای جان محمد
🖋محبوبه مرادی
تیزی آفتاب ظهر امانم را بریده بود
به نفس نفس افتاده بودم
تمام تنم خیس عرق بود
صدای اذان از مسجد بلند شد
چه به موقع!
درست مثل یک آوای نجات بخش به دادم رسید
می روم مسجد
هم نماز اول وقت میخوانم
هم چند دقیقه ای از این گرما نجات پیدا می کنم!
وضو گرفتم و تن و جانم زنده شد!
کنار بقیه در صف نماز نشستم
حالم جا آمده بود
بوی گلاب پیچیده بود توی فضا
و چقدر آرامش بخش بود
چقدر این جا و این جمع را دوست داشتم!
مسجد واقعا پناهگاه خوبی است
هم برای جسم
هم برای روح
هم برای دین
هم برای دنیا
رحمت و درود خدا بر محمد که خشت اول این بنا را گذاشت!
خدا می داند که چقدر دوستش دارم
و با دیدنش چشمم روشن می شود.
حالاست که عطر خوشش بپیچد توی مسجد
و صدای گرمش گوشمان رو نوازش کند
جان من به فدای قدم هایش.
سعید با آرنجش می زند به پهلویم
سر می چرخانم سمتش
به نظرت محمد(ص) دیر نکرده؟!
همیشه خیلی زودتر به مسجد می رسید!
راست می گوید
اذان تمام شده و هنوز ایشان به مسجد نیامده!
دلم شور می افتد
نکند حالش خوش نیست
نکند توی مسیر اتفاقی برایش افتاده
جان من به فدایش
بلا ها از او دور باشد
می گویم سعید بلند شو
برویم دنبالش
خبری بگیریم
سراسیمه از مسجد بیرون میزنیم
قلبم میخواهد از سینه ام بیرون بپرد
فقط میخواهم بروم
و زودتر از محمد خبری بگیرم
کوچه ی اول را رد میکنم
عطرش به مشامم می رسد
کمی پا سبک میکنم
دوباره نفس میکشم
دانه های عرق از روی پیشانی ام سر میخورند
نمی دانم از گرماست یا از اضطراب
مهم نیست!
بوی محمد می آید
آهسته تر قدم بر میدارم
صدای جیغ و خنده ی بچه ها به گوش می رسد. و هر چقدر جلو می روم
عطر محمد و صدای بچه ها بیشتر می شود! سرک می کشم توی کوچه
وای!
محمد این جاست!
دست های و زانوهای مبارکش را بر زمین گذاشته
و کودکان روی کمرش نشسته اند
و تعدادی دور برشان چرخ می زنند
و از ته دل می خندند!
سلام میکنم
یا رسول الله جانم به فدایتان
مردیم از دلشوره
وقت نماز است و شما توی مسجد نبودید!
حالتان خوب است؟
همان لبخند پر از مهر همیشگی روی چهرهی ماهش می نشیند و می گوید
در راه مسجد بودم
این کودکان مشغول بازی بودند و از من دعوت کردند با آن ها بازی کنم.
و بر من سوار شدند و سواری خواستند
بچه ها شترتان را با چند گردو عوض می کنید؟
بچه ها با خنده گفتند بله
شترمان را می دهیم و به جایش گردو می گیریم.
رسول الله فرموند برو و برای بچه ها گردو بیاور
تا من را آزاد کنی!
چشم گفتم و راه افتادم و توی راه با خودم فکر می کردم
کدام امت به جز ما دیگر می تواند چنین مردی بیابد؟
که با آن جایگاه و عظمت
شتر کودکان شود و راضی نباشد آن ها را برنجاند؟
جانم به فدای این دل مهربان و متواضعت محمد!
ما چقدر خوشبختیم که در هوای تو نفس می کشیم
به خدا که قدر و منزلتت را نمیتوان تصور کرد!
و جز کودکان نادان، این همراه و رفیق ارزشمند را به بهای کمی نمی فروشند
جان عالم فدای جان محمد
🖋محبوبه مرادی
❤3
دلم توی پاییز امسال باز یه کلاس مبانی نوشتن هدی محمدی میخواد
گوش دادن به تکالیف بچه ها
نقد های استاد
نه؟!
گوش دادن به تکالیف بچه ها
نقد های استاد
نه؟!
👍2