این مشکل همیشگی من بوده است. احساس میکنم ظرفی خالی و تهی هستم، به گمانم مثل هر ظرفی یک شکل ظاهری دارم اما چیزی داخل آن نیست.
نمی توانم خود را فرد مناسبی برای او تصور کنم به گمانم هرچه زمان بگذرد و هر چه بیشتر درباره من بداند بیشتر ناامید می شود و بیشتر از من فاصله می گیرد.
_سفر تنهایی
نمی توانم خود را فرد مناسبی برای او تصور کنم به گمانم هرچه زمان بگذرد و هر چه بیشتر درباره من بداند بیشتر ناامید می شود و بیشتر از من فاصله می گیرد.
_سفر تنهایی
شانزده سال گذشته است اما به نظر می رسد آن زخم هنوز در وجودم باقی مانده است .
گویی هنوز خون ریزی دارد .به تازگی اتفاقی برایم افتاد و همان باعث شد که متوجه این زخم شوم .
_سفر تنهایی
گویی هنوز خون ریزی دارد .به تازگی اتفاقی برایم افتاد و همان باعث شد که متوجه این زخم شوم .
_سفر تنهایی
اما این چیزی نبود که به تنهایی بتواند درباره اش تصمیم بگیرد.
این پرسشی بود که تو انسان باید درباره اش تصمیم میگرفتند، بین قلب یکی به قلب دیگری. باید بهای پرداخت و چیزهایی را پذیرفت همه چیز به فردا بستگی داشت.
_سفر تنهایی
این پرسشی بود که تو انسان باید درباره اش تصمیم میگرفتند، بین قلب یکی به قلب دیگری. باید بهای پرداخت و چیزهایی را پذیرفت همه چیز به فردا بستگی داشت.
_سفر تنهایی
جایی که بر لبه پرتگاه نیستی تلو تلو می خورد. یک اتفاق واقعی او را به این نقطه رسانده بود این نکته را به خوبی می دانست و از آن مطمئن بود ،اما چرا مرگ او را اینگونه محصور کرده و برای حدود نیمی از سال او را در آغوش خود گرفته بود ؟
_سفر تنهایی
_سفر تنهایی
شاید من دیگر هرگز به اینجا برنگردم و شاید هرگز او را نبینم.
هریک از ما در سرزمین و مکان خود باید راه برویم و همانطور که او گفت راه برگشت وجود ندارد.
_سفر تنهایی
هریک از ما در سرزمین و مکان خود باید راه برویم و همانطور که او گفت راه برگشت وجود ندارد.
_سفر تنهایی
فقط به نقطه ای از هوا زل زد ،گویی در خلسه فرو رفته بود. حتی گوشهایش هم هیچ حرکتی نمی کردند .
بعضی چیزها در زندگی چنان پیچیده هستند که نمی توان به هیچ زبانی توضیح داد بلکه حتی نمی توان برای خود هم توضیح داد .اگر خود را وادار به توضیح کنید مجبور میشوید دروغ هایی خلق کنید.
_سفر تنهایی
بعضی چیزها در زندگی چنان پیچیده هستند که نمی توان به هیچ زبانی توضیح داد بلکه حتی نمی توان برای خود هم توضیح داد .اگر خود را وادار به توضیح کنید مجبور میشوید دروغ هایی خلق کنید.
_سفر تنهایی
در حالی که تماشا میکرد به مرور ذهنش از کار ایستاد. گویی دچار خلسه شد.
احساسی آرام چون درختی یخ زده در شبی زمستانی و بدون باد، اما درد اندکی وجود داشت و در طول سالیان به این درد عادت کرده بود .
_سفر تنهایی
احساسی آرام چون درختی یخ زده در شبی زمستانی و بدون باد، اما درد اندکی وجود داشت و در طول سالیان به این درد عادت کرده بود .
_سفر تنهایی
هنوز هم نمیتوانست مرز بین رویا و تخیل را تشخیص دهد و نمی توانست بفهمد چه چیز توهم و چه چیز واقعی است.
در تاریکی به دنبال کلمات گشت. نه کلماتی برای گفتن به شخصی خاص بلکه فقط احساس کرد باید چیزی بگوید.
_سفر تنهایی
در تاریکی به دنبال کلمات گشت. نه کلماتی برای گفتن به شخصی خاص بلکه فقط احساس کرد باید چیزی بگوید.
_سفر تنهایی
دردی وحشتناک به او ضربه زد گویی دستانی غول پیکر او را فشار میدادند و می چلاندند. عضلاتش پاره شدند، استخوان هایش از درد فریاد زدند و تشنگی وحشتناک را احساس کرد ، گویی تک تک سلولهای بدنش خشک میشدند و رطوبت از درونشان به بیرون کشیده می شد.
_سفر تنهایی
_سفر تنهایی
من به هیچ چیز اعتقاد ندارم ،نه به منطق و نه به بی منطقی، نه به خدا و نه به شیطان، نه به ادامه دادن به یک فرض و نه به پرش.
من فقط در سکوت هر چیز را ،همانگونه که هست می پذیرم .
در واقع مشکل اساسی من همین است من نمی توانم بین حقیقت و واقعیت مرزی بکشم.
_سفر تنهایی
من فقط در سکوت هر چیز را ،همانگونه که هست می پذیرم .
در واقع مشکل اساسی من همین است من نمی توانم بین حقیقت و واقعیت مرزی بکشم.
_سفر تنهایی
دریچه ای که سالها بسته بود ناگهان باز شده بود و واقعیتی که سالها چشمانش را به روی آن بسته بود، واقعیتی که هرگز انتظارش را نداشت ناگهان چون سیل وارد شده بود.
این حقایق هنوز در مغزش نامرتب و مخدوش بودند و نمی توانستند هماهنگ و منظم شوند مثل آن بود درون خود گیر کرده باشد.
_سفر تنهایی
این حقایق هنوز در مغزش نامرتب و مخدوش بودند و نمی توانستند هماهنگ و منظم شوند مثل آن بود درون خود گیر کرده باشد.
_سفر تنهایی
آنها حرف نزدند. اکنون کلمات هیچ قدرتی نداشتند. آنها مانند یک مجسمه ایستاده بودند و در سکوت مطلق خود را به جریان و گذر زمان تسلیم کرده بودند، زمانی که گذشته و حال و حتی بخشی از آینده را احاطه کرده بود.
_سفر تنهایی
_سفر تنهایی
پیش از آن هیچ چیزی نبود .آشوبی تاریک و بی نام نه چیزی بیشتر .
تکه ای گوشت صورتی که به سختی در تاریکی نفس میکشید یا گریه میکرد .
ابتدا اسمی به او داده شد سپس خودآگاهی و خاطرات و درنهایت <خود> و شخصیت در وجودش ظاهر شد و گسترش یافت.
_سفر تنهایی
تکه ای گوشت صورتی که به سختی در تاریکی نفس میکشید یا گریه میکرد .
ابتدا اسمی به او داده شد سپس خودآگاهی و خاطرات و درنهایت <خود> و شخصیت در وجودش ظاهر شد و گسترش یافت.
_سفر تنهایی
شاید علت خودکشی نکردنش این بود که نتوانسته بود شیوه مناسبی برای این کار بیابد. شیوه ای که با احساسات ناب و قوی او هماهنگ باشد . شیوه خودکشی موضوعی فرعی و کم اهمیت بود اما اگر دری در دسترسش بود که او را مستقیم به مرگ می رساند بدون لحظه ای تفکر در را هل می داد و از آن می گذشت، گویی این کار بخشی از زندگی عادی بود.
_سفر تنهایی
_سفر تنهایی
او نمی دانست که در اعماق تاریک قلبش چه چیز نهفته است ، اما می دانست که در اعماق وجود او نیز تاریکی عمیق و درونی وجود داشت و شاید اعماق تاریکی که وجود او و خودش جایی را در سطحی ناشناخته به یکدیگر وصل بودند.
شاید خفه شدن درست همان چیزی بود که او میخواست.
_سفر تنهایی
شاید خفه شدن درست همان چیزی بود که او میخواست.
_سفر تنهایی
هیچ یک از آنها اجتماعی نبودند اما با تداوم دیدار هایشان رفاقتی طبیعی بین آنها رشد کرده و کم کم قلب و ذهن خود را به روی یکدیگر باز کردند گویی تبدیل به بخشی از یکدیگر میشدند
_سفر تنهایی
_سفر تنهایی
من معتقدم او واقعاً سپاسگذار بود، اما همزمان علاقهاش را به من از دست داده بود .همانطور که گفتم علاقه اش را کمابیش به همه چیز از دست داده بود و من هم بخشی از این کمابیش همه چیز بودم.
اعتراف و پذیرش این حقیقت برایم دردناک بود ما سالهای طولانی دوستانی صمیمی بودیم و من همه کاری برایش انجام داده بودم اما نمی توانستم واقعیت را تغییر دهم، آن زمان من دیگر برای او هیچ اهمیتی نداشتم.
_سفر تنهایی
اعتراف و پذیرش این حقیقت برایم دردناک بود ما سالهای طولانی دوستانی صمیمی بودیم و من همه کاری برایش انجام داده بودم اما نمی توانستم واقعیت را تغییر دهم، آن زمان من دیگر برای او هیچ اهمیتی نداشتم.
_سفر تنهایی
به گمانم من زیاد بیرون رو و برونگرا نیستم اما اشتباه نکن، من خودم را در خانه حبس نمیکردم. این نخستین بار بود که مستقل و تنها زندگی میکردم و آزاد بودم تا هر کاری که دلم می خواست انجام دهم من از روزهایم لذت می بردم. احساس می کردم تنها هستم اما احساس تنهایی نمی کردم به گمانم این را امری طبیعی می دانستم.
_سفر تنهایی
_سفر تنهایی
گاهی در آینه نگاه به خود می کرد ،نوعی بی حوصلگی و کسالت روحی درمان نشدنی را میدید.
علاقهای به هنر نداشت سرگرمی و مهارت خاصی هم نداشت و بیش از هر چیز کم حرف و آرام بود. صورتش به سادگی سرخ می شد زیاد بیرون می رفت و در کنار کسانی که به تازگی با آنها آشنا شده بود آرامش نداشت، در واقع هیچ وقت آرامش نداشت.
_سفر تنهایی
علاقهای به هنر نداشت سرگرمی و مهارت خاصی هم نداشت و بیش از هر چیز کم حرف و آرام بود. صورتش به سادگی سرخ می شد زیاد بیرون می رفت و در کنار کسانی که به تازگی با آنها آشنا شده بود آرامش نداشت، در واقع هیچ وقت آرامش نداشت.
_سفر تنهایی
من همیشه خودم را که قربانی می دانستم. جوانی که بدون هیچ دلیلی مجبور شده بود بی رحمانه رنج بکشد. زندگی من به خاطر جراحت اساسی و عمیقی از مسیر خارج شده بود.
گاهی از همه شما متنفر می شدم از خودم می پرسیدم چرا من باید چنان تجربه وحشتناکی را پشت سر بگذارم اما شاید این گونه نبوده است شاید من قربانی نبودم.
_سفر تنهایی
گاهی از همه شما متنفر می شدم از خودم می پرسیدم چرا من باید چنان تجربه وحشتناکی را پشت سر بگذارم اما شاید این گونه نبوده است شاید من قربانی نبودم.
_سفر تنهایی