انجمن برتر
1 subscriber
31.9K photos
2.9K videos
573 files
268 links
Download Telegram
چقدر اضافه وزن دارید؟

▫️روش‌های متعددی برای محاسبه وزن ایده‌آل وجود دارد، ولی اندازه‌گیری شاخص توده بدن یا همان BMI روشی کاربردی‌تر است که اتفاقا برای تشخیص اختلالات وزنی هم به کار گرفته می‌شود.

▫️در این روش وزن (به کیلوگرم) را به مجذور قد (به متر) تقسیم می‌کنیم و عدد به دست آمده به این ترتیب قابل تفسیر است:

▫️کمتر از 18.5: کم وزن
▫️18.5 تا 25: وزن طبیعی
▫️25 تا 30: اضافه وزن
▫️ 30 تا 35: چاقی متوسط
▫️35 تا 40: چاقی زیاد
▫️بیشتر از 40: فوق‌العاده چاق
Forwarded from Aydin
پوچی مرحله ای از رشد فکری است،
یعنی کار هر کسی نیست به پوچی برسد،
اما می توان از پوچی نیز عبور کرد.
صادق هدایت نتوانست عبور کند و خودکشی کرد.
اما آلبرکامو به آبسوردیسم رسید.
کتاب سیزیف را نوشت.
سیزیف یکی از اساطیر یونانیان باستان است.
از طرف خدایان محکوم شده است یک کار تکراری و بیهوده ای را انجام دهد.
خدایان برای مجازات سیزیف او را به تکرار کار بیهوده محکوم می کنند چون می دانند برای روح انسان هیچ مجازاتی کشنده تر از انجام کار بیهوده نیست.
کار بیهوده سیزیف این است که هر صبح با هزار سعی و تلاش سنگی را می غلتاند و تا نزدیک قله می برد، درست دقایقی قبل از رسیدن به قله سنگ لیز می خورد و تا ته دره می رود و سیزیف مجبور است روز از نو و روزی از نو.

سیزیف اما پوچی را می پذیرد.
او در همان پوچی یک معنایی می یابد،
یک معنایی از خود بر عمل خود بازمی تاباند. با خود می اندیشد زئوس می خواهد مرا با تکرار این کار بیهوده نابود کند.
اما می خواهم به او ثابت کنم که من از عهده این کار برمی آیم و از پا نمی افتم.
اینگونه سیزیف به زندگی خود معنا می بخشد و سرپا می ماند.
ابسوردیسم یعنی اینکه پوچی را همچون یک سرنوشت و وضعیت بشری بپذیری و با آن کنار بیایی.
کامو خود نوشتن را برگزید.
با نوشتن به زندگی خود معنا بخشید و پوچی را تاب آورد.
تو هم می توانی ازپوچی خود چیزی معنادار بیافرینی
Forwarded from Khalil Forghani
Khalil Forghani
We Are Still Here – We Are Still Here
We wake up with the weight of yesterday
ما با سنگینیِ دیروز از خواب بیدار میشیم
Dreams have broken but we find a way
رویاها شکسته‌اند، ولی ما یه راهی پیدا می‌کنیم
Running through noise trying to feel alive
در میانِ هیاهو می‌دویم، به امیدِ حسِ زنده بودن
Losing ourselves just to survive
خودمون رو گم می‌کنیم، فقط برای اینکه زنده بمونیم
But deep inside we all feel the same
اما در اعماق وجودمون، همه حسِ یکسانی داریم
The quiet fire, a hidden pain
آتشی آرام، دردی پنهان
No matter the road, no matter the fear
مهم نیست چه راهی، مهم نیست چه ترسی
We fall, we rise, we’re still here
ما سقوط می‌کنیم، بلند میشیم، و همچنان اینجاییم

Different faces but the same old fight
چهره‌هایی متفاوت، اما همون مبارزه همیشگی
Looking for peace in the middle of night
در جستجوی آرامش، تو دلِ شب
Wish my outside we hide the scars
ای کاش ظاهرمون ، زخم‌هامون رو پنهون می‌کرد
But we all look up at the same stars
اما همه ما، به همون ستاره‌های یکسان نگاه میکنیم
Deep inside we all feel the same
در اعماق وجودمون، همه حسِ یکسانی داریم
A silent hope inside the pain
امیدی خاموش، در میانِ درد
No matter how far, no matter how near
مهم نیست چقدر دور، مهم نیست چقدر نزدیک
We break, we heal, we’re still here
ما می‌شکنیم، ترمیم میشیم، و همچنان اینجاییم
If you feel lost, you’re not alone
اگر احساس گم‌شدن می‌کنی، تنها نیستی
We are more the same than we’ve ever known
ما بیشتر از چیزی که فکر می‌کردیم، شبیه همیم
Forwarded from Aydin
آبسوردیسم یعنی پوچ انگاری یا همان نهلیسم، اما کامو ان را به معنای دیگری بکار گرفت.
اینگونه که انسان عطش معنا دارد و هنگامی که ان را نمی یابد دچار پوچی می شود.
برای فرار از پوچی بعضی ها خودکشی می کنند،
بعضی هم سرسپرده یک ایدیولوژی یا مذهب می شوند تا به زندگی خود معنایی ببخشند.
اما کامو اینها را رد می کند.
می گوید راه درست ان است که مثل سیزیف پوچی را پذیرفت.
ابسوردیسم یعنی پذیرش اینکه زندگی پوچ است و باید با آن ساخت،
با پوچی باید روبرو شد و در برابرش مقاومت کرد ، به جای اینکه با خودکشی از مقابل بگریزی.
Forwarded from Aydin
افسانه پیگمالیون بسیار زیبا و معنادار است. او که از زن های واقعی متنفر بود، تصویر زن رویایی خویش را از سنگ مرمر می تراشد و عاشق مخلوق خود می شود. به الهه عشق و زیبایی، ونوس، متوسل می شود. ونوس به مجسمه روح می دمد و مجسمه جان می گیرد و به خالق خود لبخند می زند و خالق خویش را به آغوش می کشد.
تاویل های زیادی بر این اسطوره شده، آیا آنچه را که عاشق در وجود معشوق می بیند ساخته ذهن عاشق است؟
آیا تفکر خلاق ماست که به همه چیز روح و معنا می دهد؟
آیا بت پرست در بت خویش چیزی می بیند که دیگران نمی بینند؟
آیا ما به جهان بیرون معنا می دهیم یا معنا در پدیده های بیرونی واقعا وجود دارد؟
تاثیر انتظار بر واقعیت یکی از آخرین تفسیرهای این اسطوره است که امروزه در نظام اداری مورد توجه است.
اما این تفسیر فقط کاربرد اداری ندارد بلکه در خانواده و در تعلیم و تربیت نیز کاربرد دارد،
از بچه هامون هر انتظاری داشته باشیم آنها همان خواهند شد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زیباترین وصیت‌نامه‌یِ جهان از گابریل‌گارسیامارکز، خطاب به کُلِ انسان‌ها

همراه با تصاویری ناگهانی از فوتِ انسان‌هایی که هرگز فکر نمی‌کردند این‌گونه بمیرند!
گاهی با دست غذا بخورید👌🏻

🔹غذا خوردن با دست (تمیز) به طرز شگفت انگیزی موجب تحریک حواس پنجگانه میشود و نتیجه آن لذت حداکثری از غذاست و موجب هضم سریع غذا و کاهش احتمال دیابت نوع 2 میشود !
Forwarded from شاهرخ رضوانی
ای نگار سرکشم ! ای نوشخند
بر من و دیوانگی هایم ، مخند

تا تو می گوئی سخن از ماه و مهر
همسفر های تو عاشق می شوند

مهر رویت در دلم تابیده است
در غم‌عشق تو ، افتادم به بند

مهربان یارم توئی در زندگی
دلپسندی ، دلپسندی ، دلپسند

نوشداروی تو را نوشیده ام
رَسته ام از گردباد چون و چند

ش - رضوانی

غزلی قبل از سرودن شعر نو ( سال ۱۳۴۵ )
Hekayate Daryast Zendegi
Shams Langroudi | @Schahrouzk
▨ شعر: حکایت دریاست زندگی
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: #شمس_لنگرودی
♬ پالایش و تنظیم: شهروز

دیدن متن کامل شعر
─────♬ ─────
شعر با صدای شاعر |
@schahrouzk
درود آقای علوی

حکایت را گفتی ولی آن ابیات درخشان مولانا را در باره عزاداری نیاوردی که می گوید بر مرده خودتان گریه کنید که مرده اید و نمی دانید.
امام حسین خسرو دین بوده‌اند و از زندان دنیا رها شده و به وصال حق رسیده، این که گریه ندارد، جای شادمانی و جشن گرفتن است.
شما که برای او گریه می کنید ، جاهلید و نمی دانید که این دنیا زندان مومن است و برای کسی که از زندان رها شده بر سر و سینه نمی زنند.
شما اگر مدعی دینداری هستید چرا آن نشانه نشاط دینی در سیمایتان پیدا نیست.
اگر دریا را دیده اید کو آن دست سخاوتمند دریایی تان:



پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چون دریم ، چون خاییم دست

چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند
وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند

روز ملکست و کش و شاهنشهی
گر تو یک ذره ازیشان آگهی


بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن


در رخت کو از می دین فرخی
گر بدیدی بحر کو کف سخی
پادشاه عاشق کنیزک شده، کنیزک بیمار شده، حکیمان طبیعی از معالجه اش درمانده شده اند، پادشاه دست به دامن حکیم الهی شده.
حکیم الهی پی می برد که بیماری کنیزک از عشق است. نبض کنیزک را در دست می گیرد و بر طریق داستان از او در باره زادگاهش می پرسد، اینکه از کدام شهر است، کدام محله ، کدام کوچه، در آن کوچه اسم آدمها را می برد. همینکه به اسم زرگر می رسد نبض کنیزک می تپد و حکیم درمی یابد که او عاشق زرگر است.
به پادشاه پیشنهاد می دهد که زرگر را احضار کند دربار و خزانه را به او بسپارد و کنیزک را به او بدهد که بیماری اش درمان شود.
راه درمان درد عشق در وصال است.
ابیات بالا را در وصف حکیم الهی یا به قول امروزی ها روان درمانگر بکار می برد.
می گوید وقتی پای آدم خاری فرو می رود ، پا را روی زانو می گذارد و جای خار را با لب تر می کند و با سوزن درمی آورد.  در اوردن خار از پا اینقدر زحمت دارد. حالا تصور کن خار در دل فرو برود. در اوردن خار از دل کار هر کسی نیست. اگر هر حکیمی می توانست خار از دل دلخستگان بیرون بیاورد این همه دردمند نداشتیم. ‌

مثال دم دستی دیگری می زند. می گوید کسی زیر دم خر خاری می گذارد و خر نمی تواند آن را دربیاورد و جفتک می اندازد و خار بیشتر فرو می رود و صد جای دیگر زخم می شود. در آوردن خار ، کار هر خری نیست. آدمش را می خواهد.
به این جهت آن طبیبان طبیعی نتوانستند کنیزک را معالجه کنند و این حکیم الهی اما وارد بود و توانست درد کنیزک را تشخیص دهد و بفهمد که او منشا بیماری اش یک جای دیگر است، خاری بر دلش فرو رفته و دردش از هجر است و درمان نیز هم.
رنجوری روان است که بر جسمش زده. لذا درمان او در این است که معشوقش را پیش او حاضر کنند و او از وصالش برخوردار شود و اگر منشا بیماری از بین برود، رنگ و روی کنیزک به او برمی گردد و چنین نیز شد.
Forwarded from Aydin
اورفئوس و اوريديس

دردره های سرسبز تيسالی، مرد جوانی زندگی می كرد كه همه روزه با چنگ زرين خود آهنگ هایی می نواخت كه نظیرش را تا آن موقع کسی نشنیده بود. وقتي كه اورفئوس آواز می خواند همه موجودات گرداگرد او جمع می شدند ودر آواز سحرآميز او مدهوش می گشتند. عجيب تر از همه ديدن چهار پايانی بود كه گروه گروه می آمدند و دور او حلقه می زدند. گاوها می آمدند و همينطورگوسفندان، سگها و اسبها. و به همراه آنها خرسها و گرگها هم مي آمدند بی آنكه صدمه ای به گله ی گاوها و گوسفندان برسانند. زيرا همزمان با شنيدن آواز اورفئوس خوی ديرينه وحشی گری را فراموش می كردند.
كوههای سر به فلك كشيده مشتاق شنیدن آواز اورفئوس بودند. درختان بلند برای شنيدن صدای اوسرفرود مي آوردند و من فكر مي كنم وقتی كه اورفئوس آواز مي خواند، ابرها در پهنه ی آسمان درنگ مي كردند و خيلي آرام و موزون از بالای سر او می گذشتند و قلب شان از شادی می درخشید. آب جويباران وقتي به زير پاي او می رسيد از زمزمه می افتاد و به آواز اورفئوس گوش می سپرد و اذعان می کرد آواز او از نغمه ی جويباران دلنشین تر است.
اورفئوس زني داشت اوريديس نامش بود كه خیلی دوستش داشت. در تمام طول زمستان وقتي كه تپه ها سفيد پوش می شد و در تمام طول تابستان هنگامي كه آفتاب همه چيز را زيبا می ساخت، اورفئوس عادت داشت زيباترين آهنگهايش را برای او بنوازد و اريديس در كنار او روی چمنها مي نشست تا اينكه چهار پايان می آمدند در اطراف شان حلقه مي زدند و از شنیدن آواز اورفئوس سرمست می شدند. درختان نیز سر خود را پايين می آوردند تا آواز او را بهتر بشنوند .
روزی اوريديس در كنار رود خانه با بچه ها مشغول بازی بود ، بر روی چمن های بلند ناخودآگاه بر سر ماری پا گذاشت و مار او را گزيد . سخت بيمار گشت و دانست كه مرگش نزديك است. به بچه ها گفت بروند به اورفئوس خبر بدهند و بگويند كه اوريديس دوست ندارد كه او را ترك كند ولي مجبور است که بمیرد و بگویند كه تا زنده بود كشته و مرده اش بود و ديوانه وار دوستش داشت. آنگاه سرش را روی چمن های نرم گذاشت و خوابيد و ديگر برنخاست. نمی توانيد تصور كنيد اورفئوس چقدر ناراحت شد وقتي كه شنيد اريديس جهان روی زمين را ترك كرده است. احساس بيچارگی كرد و از فرط اندوه آواز خواندن فراموشش شد و ديگر سراغ چنگش را نگرفت. چهارپايان كه به نوای چنگ او عادت كرده بودند در شگفت بودند كه چرا اورفئوس ديگر برای آنها نمی نوازد و نمی خواند ، در عوض تمام روز را اندوهناك بر روی چمن های ساحل رودخانه می نشيند ، جايی كه اريديس عادت داشت در آنجا كنار او بنشيند و محو نغمه های او شود، و بر او چه رفته است كه ديگر چنگش را در آغوش نمی گيرد و نغمه طرب سر نمی دهد .
سراسر روز را تك و تنها در آن نقطه می نشست و اشك می ريخت . عاقبت با خود گفت ، " ديگر طاقتم نماند ، بايد راه بيفتم بروم و گم شده ام را هر جا كه هست بيابم . بدون او ديگر نمي توانم . شايد پادشاه سرزمين مردگان به او اجازه دهد برگردد و دوباره زندگی را با من از سر گيرد . "
آنگاه چنگش را به دست گرفت ، رفت به جستجوی اريديس در مكاني بس دور ، جايی كه شامگاهان خورشيد در آن نقطه درون جام طلايی اش به خواب می رود و شب آغاز می گردد. پيشتر و پيشتر رفت تا اينكه به دروازه ی بلند و تاريكي رسيد كه با ميله های آهنين مسدود بود. دروازه كاملا چفت و قفل بود و كسی قادر به باز كردن آن نبود . مكانی پست و تيره و تار كه آفتاب هرگز در آن نمی تابيد. و هميشه ی ابری و نمناك بود . سگ غول پيكری دم دروازه چنباتمه زده بود و نگهبانی می داد . سه سر، سه زبان و شش گوش داشت . دور و بر او همه چيز تاريك بود بجز چشمانش كه در تاريكی مثل آتش مي درخشيد و هر چيزی را كه جرأت نزدیک شدن داشت می ديد . وقتي اورفئوس به او نزديك شد هر سه سر خود را از زمين بلند كرد و هر سه دهان خود را باز كرد و دندانهايش را به او نشان داد . زوزه مهیبی كشيد. وقتی اورفئوس نزديك تر آمد ناگهان به سوی او پريد و آماده شد كه تكه تكه اش كند و فكر مي كنيد اورفئوس چه كرد؟ او چيزی نگفت ، فقط چنگش را بغل كرد و به سيم های زرین اش اش زخمه زد . و آن سگ كه سربروس نام داشت كمی غور و غار كرد و دندانهايش را به هم ماليد و ساكت شد و متعجب بود چرا ميل ندارد آن غريبه را تكه تكه اش كند. خيلي زود تحت تاثيرنوای چنگ احساس آرامش كرد وخوابش ربود. و شما فقط مي توانستيد از روی نفس های سنگين و خروپف های شديد او بفهميد كه سگي آنجا هست. بعد از آن بود كه اورفئوس توانست به دروازه نزديك شود. تعجبي ندارد اگر بدانيد كه دروازه خود به خود به روی اورفئوس باز شده بود. حتما كه آواز اورفئوس در او هم تاثير كرده بود. حالا وی چقدر خوشحال بود كه می تواند با اوریدس ملاقات کند.
Forwarded from Aydin
باز هم جلو و جلوتر رفت تا رسيد به قصر حاكم سرزمين ارواح . نگهبانان كاخ جلو او را گرفتند، اما اورفئوس در چنگ خود نواخت و آنها نتوانستند مانعش شوند . داخل حال بزرگی شد، در آنحا پادشاه و ملكه را ديد كه بر تخت شاهی تكيه زده اند. همينكه به آنها نزديك شد، پادشاه با صدايی رعب انگيز پرسید:
" تو كيستی، و چطور جرات كرده ايی وارد اينجا شوی؟ آيا نمي دانی كه هيچ احدی حق ندارد پيش از مردن وارد اينجا شود. دستور مي دهم با زنجير آهنين دست و پايت را ببندند و در سياه چال حبس ات كنند ، طوری كه هيچگاه نتواني از بند خلاص يابی . "
فكر مي كنيد اورفئوس چه كرد ؟ بدون آنكه لب به سخن باز كند ، چنگش را به دست گرفت و شروع كرد به سر دادن آوازی كه نظيرش را تا آن لحظه كسي از او نشنيده بود .چون مي دانست كه تنها از اين طريق مي تواند شاه را وادار كند به او اجازه دهد تا با سوگلی اش ملاقات كند . تحت تاثير آواز اورفئوس بتدريج چهره پادشاه و ملكه رنگ شادی گرفت و حالت خشم غضب از صورت آن دو محو شد . و آن دو برای اولين بار در عمرشان احساس كردند كه بانشاط بودن چقدر زيباتر و خوشتر تر از خشم و درنده خويی است. آنگاه پادشاه گفت :
" آه ، اورفئوس! تو با نوای خوش خویش وجود مرا از نشاط آكندی. هر گز در عمرم چنین لحظه سرخوشی را تجربه نکرده بودم، حالا كه اينطور شد بگو بدانم در پی چه كاری آمده ای؟ لابد طلبی داری وگرنه هيچكس دوست ندارد پيش از مردنش راهش به اين مكان بيفتد، مكان غم انگيز و ناخوشايندی كه من پادشاهش هستم."
اورفئوس گفت : " آه اي پادشاه مقتدر! اوريديس عزيز مرا به من باز پس ده ، به او اجازه ده از اين سرزمين ظلمانی بيرون آيد و دوباره بر روی زمين روشن و زيبا با من زندگی كند . "
پادشاه گفت :
" خواسته ی ترا برآورده می كنم، چرا كه آوازت خيلی زيبا بود، اما شرطش این است که وقتي به اتفاق زنت به سمت روی زمين عازم شديد، زنت كه از صميم جان دوستش داری، بايد پشت سر تو حركت كند و باید مواظب باشی تا وقتی كه بر روی زمين نرسيده است، به پشت سر خود نگاه نکنی كه در آن صورت اريديس برگردانيده مي شود و من ديگر قادر نخواهم بود او را ديگر بار به تو باز پس دهم ، حتی اگر آهنگي زيباتر و شيرين تر از هميشه ساز كنی ."
حالا اورفئوس منتظر ديدار بود و اميدوار بود كه پادشاه اين فرصت را به او خواهد داد. وقتي پادشاه با او شرط كرد كه تا قبل از رسيدن به جهان روشن او نبايد به اوريديس نگاه كند اورفئوس با رضايت اين شرط را پذيرفت. با خود گفت :
"آيا اين بهتر نيست كه كمي خويشتن داری از خود نشان دهم و در عوض يك عمر با اوريديس بر روی زمين با هم باشيم؟ "
پذیرفت به روی زمين برگردد بدون اين كه بين راه بايستد و پشت سرش نگاه كند و ببيند كه اوريديس پی او می آيد يا نه.
آنگاه اورفئوس از كاخ پادشاه خارج شد ، و از دروازه تاريك بيرون رفت و سگ نگهبان درگاه، سربروس، اما پارس نكرد، چونكه آهنگ اورفئوس به يادش آمد و همچنين می دانست كه اگر اجازه پادشاه نبود اورفئوس نمي توانست برگردد. اورفئوس راه طولاني را در پيش گرفت. سرانجام نتوانست دوام بياورد، و شوق ديدار اوريديس قرار از كفش ربود . به سطح زمين نزديك شده بود. سوسوی روشنایی چشمانش را نوازش داد در جايی كه خورشيد از پشت دريا ها بالا می آيد، كم كم مي رفت كه هوا روشن شود، بتدريج اشيای پيرامون خود را تشخيص می داد . ديگر نتوانست خود را نگه دارد و بر گشت و به اوريديس نگاه كرد . اما ، افسوس ! هنوز او كاملا به جهان روشن وارد نشده بود، بنابراين اورفئوس دوباره او را گم كرد. تنها توانست چهره سفيد كم رنگی را ببيند كه مقداری به زن عزيز خودش شباهت داشت. و تنها توانست صدای نرم و آهسته ای را بشنود كه شبيه صدای اوريديس بود و در يك لحظه همه چیز تمام شد. اما هنوز چهره رنگ باخته زنش در نظر مجسم می كرد و صدای نرم و آهسته او در گوشش طنين انداز بود كه می گفت
:" آه اورفئوس! اورفئوس ! چرا به پشت سر خود نگاه كردی؟ چقدر صميمانه دوستت داشتم ؟ چقدر مشتاق بودم دوباره روی زمين زندگی را در كنار تو از سرگيرم اما الان مجبورم برگردم، چونكه تو قولی را كه به پادشاه داده بودی شكستی و ديگر هرگز نخواهم توانست ترا ببوسم و بگويم كه تا چه اندازه دوستت دارم."
اورفئوس در نقطه ای از زمين كه اريديس را از دست داده بود نشست و ديگر رمقی نداشت كه جلوتر برود. احساس بدبختی كرد. روزهای پياپی در آنجا كز كرد . رنگ چهره اش به زردی گراييد و جسمش نحيف و نحيف تر شد. دانست كه لحظه مرگش فرا رسيده است . اما متأسف نبود . اگر چه زمين روشن را دوست داشت، با همه گلهايش، وچمنزارهاي نرم و لطيفش و جويبارهای آفتابی اش ، دانست كه نمي تواند به اوريديس برسد مگر اينكه زمين را با آن همه زيبايی اش ترک كند. آنگاه سرش را روی زمين گذاشت و به خواب رفت و جهان روشن را ترك گفت.
Forwarded from Aydin
بعضی از دوستان در پی وی به من پیام داده اند در کنار شرح ابیات برگزیده مثنوی، همه روزه به مطالعه کتاب مقدس ادامه بدیم.
می دانید که کتاب مقدس دو بخش است، عهد عتیق و عهد جدید.
عهد عتیق شامل پنج کتاب موسی که به تورات معروف است و کتاب های بعد از او که تعدادشان بسیار زیاد است.
عهد جدید شامل اناجیل چهارگانه و دیگر کتاب های مقدس مسیحیان است.
ما مطالعه مان را با خواندن تورات شروع کردیم.
تورات خود شامل پنج کتاب یا سرفصل است که عبارتند از فصل پیدایش ، خروج، لاویان، اعداد و تثنیه.
فصل پیدایش که از روز اول خلقت زمین و آسمان و جانداران و حضرت آدم شروع می شود، تا به توفان نوح ، بعد نسل نوح تا ابراهیم.
پسران ابراهیم که اسحاق و اسماعیل بودند.
پسر اسحاق یعقوب بود که با خدا کشتی می گیرد و او را زمین می زند و لقب اسراییل می گیرد.
اسراییل یا همان یعقوب صاحب ۱۲ پسر است که نسل هر کدام قبیله ای را تشکیل می دهند.
پسر کوچک اسرائیل یوسف است که توسط برادرانش به چاه انداخته می شود و سر از مصر درمی آورد.
هنگام وقوع هفت سال قحط سالی یوسف پدرش یعقوب یا همان اسرائیل و برادرانش را در مصر اسکان می دهد و حمایت می کند. چون در دربار فرعون مقام و منزلتی داشت.
بعد از مرگ یوسف فرعونی دیگر سر کار می آید که از زاد ولد قوم اسراییل نگران می شود و آنها را به کارهای سخت می گمارد.
در بین آن‌ها رهبری پیدا می شود به اسم موسی که از طرف یهوه( خدای ویژه یهود) ماموریت پیدا می کند قوم اسراییل را از مصر خارج کند و به سرزمین موعود ( سرزمین امروزی اسرائیل ) برگرداند.
داستان کشمکش موسی و فرعون در کتاب خروج آمده است.
موسی موفق می شود فرعون و لشکریانش را در دریا غرق کند و قوم خود را از مصر خارج کند.
در جلسات گذشته همه اینها را با جزئیات گفته ایم.
حال به آنجا رسیده ایم که موسی همراه دستیار خود یوشع به طور سینا فرا خوانده می شود تا لوح هایی را که خدا فرمان هایش را در آنها با دست خود نوشته به موسی تحویل دهد.
موسی چهل روز طول می کشد تا برگردد.
در این فاصله قوم از هارون ، برادر موسی، درخواست می کنند برای آنها خدایی به شکل گوساله بسازد.
موسی از کوه برمی گردد و می بیند که قومش گوساله پرستی پیشه کرده اند.
عصبانی می شود و دستور می دهد هر کدام شمشیری برداشته و همدیگر را بکشند تا خدا از گناه آنها درگذرد.
در آن روز هزاران نفر بدست همدیگر کشته می شوند.
این گوساله همان گوساله ای است که در قرآن ذکر آن رفته و به گوساله سامری معروف است.
Forwarded from Aydin
شطحیات به سخنانی رمزآلود می گویند که بعضی از عرفا هنگام بی‌خودی بر زبان رانده اند.
مثل اناالحق از حلاج،
یا "سبحان ما اعظم الشانی " از بایزید.
ظاهر این سخنان کفرآلود است و حلاج بخاطر گفتن آن شطح به دار آویخته شد.
Forwarded from زنگنه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تقدیم شما دوستداران فلسفه 👌
Forwarded from Aydin
🎯 *از تف‌سالاری تا تدبیرسالاری*
رحیم‌پور ازغدی: «تف بر روزگاری که رهبر ما را بزنند و باز از صلح با آمریکا حرف بزنیم».

🗣 *حمید آصفی *

تاریخ را با «تف» نمی‌سازند؛ با فهم می‌سازند. هرگاه سیاست به جای استدلال، از آب دهان تغذیه کند، عقل عمومی گرسنه می‌ماند. هرگاه به جای تحلیل، تحقیر بنشیند، جامعه از گفت‌وگو به گلوگاه می‌رسد. و هرگاه قدرت خود را مالک حقیقت بداند، حقیقت نخستین قربانی قدرت می‌شود. مشکل فقط یک جمله نیست؛ مشکل یک جهان‌بینی است. جهان‌بینی‌ای که دنیا را به دو اردوگاه فرو می‌کاهد: مطیعان و خائنان، موافقان و دشمنان، ستایشگران و مزدوران. این همان «دوگانه‌سازیِ سلطه» است؛ کارخانه‌ای که از پیچیدگی واقعیت، ساده‌لوحی سیاسی تولید می‌کند و از تنوع اندیشه، دشمنی می‌سازد.

گفته می‌شود مذاکره یعنی بردگی. اما اگر مذاکره بردگی است، چرا همه قدرت‌های بزرگ جهان مذاکره می‌کنند؟ چرا حتی دشمنان در اوج جنگ نیز راهی برای گفت‌وگو باز می‌گذارند؟ چرا تاریخ دیپلماسی، تاریخ تسلیم نیست بلکه تاریخ مدیریت تعارض است؟ مذاکره، زانو زدن نیست. مذاکره، ایستاده سخن گفتن است. مذاکره، هنر تبدیل تهدید به فرصت است. مذاکره، فناوری جلوگیری از فاجعه است. مذاکره، زبان عقل در برابر هیجان است. *آنکه از اصل گفت‌وگو می‌ترسد، غالباً از آزمون اندیشه خود می‌ترسد؛ زیرا گفت‌وگو، بازار رقابت ایده‌هاست و اندیشه ضعیف در بازار آزاد دوام نمی‌آورد.*

سال‌هاست نوعی «قلعه‌اندیشی» بر بخشی از گفتمان سیاسی سایه انداخته است؛ این تصور که بیرون دیوارها فقط توطئه است و داخل دیوارها فقط حقیقت. اما جهان نه قلعه است و نه زندان. جهان شبکه است. اقتصادها به هم متصل‌اند، دانش‌ها به هم متصل‌اند، امنیت‌ها به هم متصل‌اند. ملت‌هایی که ارتباط را خیانت می‌پندارند، کم‌کم انزوا را استقلال تصور می‌کنند. این همان بیماری «انزواپنداریِ استقلال» است؛ خطایی که هر فاصله‌ای را عزت می‌نامد و هر تعاملی را ذلت. نتیجه چنین نگاهی، عقب‌ماندگیِ مزین به شعار است؛ فقری که لباس افتخار پوشیده و انزوایی که نام استقلال بر خود گذاشته است. در این نگرش، مردم باید همواره در وضعیت اضطرار نگه داشته شوند؛ زیرا اضطرار، اکسیژن اقتدارگرایی است. قدرتی که از رضایت تغذیه نکند، از ترس تغذیه می‌کند. قدرتی که از کارنامه مشروعیت نگیرد، از بحران مشروعیت می‌گیرد. برای همین است که دشمن باید همیشه حاضر باشد. اگر ضعیف شد، بزرگ‌نمایی می‌شود. اگر دور شد، نزدیک تصویر می‌شود. اگر واقعی نبود، نمادین ساخته می‌شود. این همان «دشمن‌پروری سیاسی» است؛ صنعتی که ترس را بازتولید می‌کند تا پرسش را سرکوب کند و اضطراب را تکثیر می‌کند تا پاسخگویی را به تعویق بیندازد.

اما ملت‌های بزرگ با نفرت بزرگ نمی‌شوند. با ظرفیت بزرگ می‌شوند. با دانشگاه بزرگ می‌شوند. با اقتصاد بزرگ می‌شوند. با آزادی اندیشه بزرگ می‌شوند. با توان گفت‌وگو بزرگ می‌شوند. قدرت واقعی در بلندتر فریاد زدن نیست؛ در عاقلانه‌تر تصمیم گرفتن است. قدرت واقعی آن نیست که هیچ‌کس را نشنوی؛ آن است که همه را بشنوی و آگاهانه انتخاب کنی. قدرت واقعی از لوله خشم عبور نمی‌کند؛ از مسیر خرد عبور می‌کند. امروز برخی هنوز جهان را از پنجره قرن بیستم می‌بینند، در حالی که جهان وارد عصر تازه‌ای شده است؛ عصر شبکه‌ها، عصر دانش، عصر وابستگی متقابل، عصر گفت‌وگوهای چندلایه. با نقشه‌های کهنه نمی‌توان در جغرافیای تازه حرکت کرد. با واژگان جنگ سرد نمی‌توان مسائل قرن بیست‌ویکم را فهمید. با ذهنیت سنگر نمی‌توان جامعه ساخت؛ زیرا سنگر برای نبرد است، اما کشور برای زندگی.

بزرگ‌ترین خطر برای یک ملت، دشمن بیرونی نیست؛ «اندیشه‌قفل‌شدگی» است. لحظه‌ای که یک قدرت سیاسی گمان کند همه پاسخ‌ها را از پیش می‌داند، لحظه آغاز افول اوست. جامعه‌ای که سؤال را جرم بداند، پاسخ را نیز از دست خواهد داد. به جای «تف‌سالاری»، «تدبیرسالاری» لازم است. به جای نفرت‌افشانی، افق‌گشایی. به جای دشمن‌تراشی، مسئله‌گشایی. به جای هیجان‌فروشی، عقلانیت‌آفرینی. به جای «خشم‌زیستی»، «خردزیستی». به جای «تهدیدمحوری»، «آینده‌محوری». زیرا آینده را کسانی نمی‌سازند که بر درهای جهان قفل می‌زنند؛ آینده را کسانی می‌سازند که پنجره می‌گشایند. و هیچ ملتی با مشت گره‌کرده نمی‌تواند دستاوردی را بگیرد که تنها با دست باز به دست می اید.
از جنوب برای آیندگان بنویسین

بنویسین غیور مردمانی بودن مظلوم

که سال‌ها زیر پاشون نفت و ثروته

بالای سرشون بمب و موشک

روزا تو گرمای ۵۰ درجه برق ندارن

شبا از صدای انفجار خواب ندارن

بنویسین هر وقت جنگ شد

جنوب تنهایی همه‌ی میزها رو حساب کرد

اونم نه با پول و ثروتش

با غیرت مردمش.

#جنوب
🌺📚🌺
*معروف‌ترین کتاب هر کشور چیست؟*

-آلمان: مسخ، فرانتس کافکا.
-یونان: اودیسه، هومر.
-انگلیس: هملت، شکسپیر.
-ایران: شاهنامه، فردوسی.
-فرانسه: بینوایان، ویکتور هوگو.
-ایتالیا: کمدی الهی، دانته آلیگیری.
-ترکی: نام من سرخ، فریت اورهان پاموک.
-اسپانیا: دُن کیشوت، میگل د سروانتس.
-آمریکا: گتسبی بزرگ، اف اسکات فیتس جرالد.
-آرژانتین: سانتا اویتا، توماس الوئی مارتینث.
-چین: رویای اتاق سرخ، کالو ژوکین.
-کلمبیا: صد سال تنهایی، گابریل گارسیا مارکز.
-روسیه: جنایات و مکافات، فئودور داستایوفسکی.

در طبقه‌بندی پنجاه یا صد کتاب، از کتاب‌های دنیا که باید بخوانیم بسته به تعداد و نوع موسسه‌ی انتخاب‌گر، کتاب‌های ایرانی فرق می‌کنند ولی معمولن این کتاب‌ها همیشه مطرح می‌شوند:
-شاهنامه‌ی فردوسی.
-بوستان سعدی.
-گلستان سعدی.
-مثنوی مولوی.
-کلیات نظامی.
-دیوان حافظ.

-شاهنامه شناسنامه‌ی مردم ایران است از جهت تاریخی و واژه‌شناسی.
-مثنوی مولوی شناسنامه‌ی مردم ایران است از جهت هویت عرفانی.
-گلستان سعدی تحقیقی است درباره‌ی زندگی مردم آن چنان که هست.
-بوستان سعدی تحقیقی است درباره‌ی زندگی مردم آن چنان که بایسته و شایسته است.
-کلیات نظامی داستان‌پردازی و سریال‌سازی با ذوق و طبع ایرانی است.
-و اما دیوان حافظ
یک شاهکار هنری و جُنگی از تمامی کتاب‌های بالایی است و از همین رو «آیینه‌ی مردم ایران» است.