قطرات باران پشت سرهم به شیشه ماشین میخورد. ناهماهنگی، تپش و سنگینی فضا باعث میشد نارسیسای کوچک هرچه بیشتر در صندلی فرو برود. بیرون از ماشین، خاکخیس به لباس دخترک میچسبید، مثل عاشقی که بر دستانش بوسه بگذارد. شاید همبود، کسی چه میدانست، هرچه باشد او در قبر خوابیده بود. سرد و بی روح، زیر تلی از خاک. بلاتریکس جوان، در میان احساسات پیچیده ای که در آن لحظه بند بند وجودش را میبلعید، بالاخره ایستاد، دامنش را جمع کرد و برای آخرین بار، به تصویر روی قبر نگاهی انداخت. البته اینطور تصور میکرد.
🔥3🍓1
First year, train station
Pov: Bella
چند لحظه به قطار نگاه کردم. خیلی کهنه به نظر میاد، در شان من هست با این قراضه برم؟
حس کردم آستینم داره کشیده میشه و بله، کی میتونه باشه جز سیسی کوچولوی رو اعصاب. دستمو کشیدم و برگشتم سمتش:
-چی میخوای؟
یه جعبه با چندتا سوراخ رو درش داد دستم و با اون قیافه بچگونهش لبخند گشادی زد:
+با آنی اینو برات گرفتیم!
چند لحظه به جعبه خیره شدم. دستمو دراز کردم که بگیرمش اما یه مادرجنده ای از پشت محکم بهمتنه زد!
برگشتم سمتش، موهاش پریشون و کوتاه بود، کاملا مشخصه خودش کوتاه کرده. خواستمفحشش بدم که با لبخند برگشت سمتم:
+منو میبخشید، پام گیر کرد به یه لوله
عینک تقریبا کلفتی به چشماش بود که واقعا نگاه کردن بهش رو سخت میکرد. چینی به دماغم انداختم:
-جلوی پاتو نگاه کن. هاگوارتز پر شده از کثافت زاده ها
دوباره برگشت سمتم، اینبار با دقت بهمنگاه کرد، لبخندش محو شده بود و سرشو کج کرد. دست به سینه ایستادم و پوزخند زدم:
-چیه نکنه جدی ننه بابات ماگل بودن؟
همونطور که نگاهم میکرد لبخند زد، صندوقشو یکم جابه جا کرد و برگشت سمت قطار:
+برادرم میگه دخترای اصیلزاده ای مثل ما نباید از این کلمات استفاده کنن
اصیلزاده؟؟؟؟ به سرعت برگشتم سمت سیسی، محکم وسیله هامو ازش گرفتم و درحالی که پاهامو رو زمین میکوبیدم وارد قطار شدم. یه اصیلزاده نباید اینجوری لباس بپوشه. یه اصیلزاده نباید اینجوری رفتار کنه. مطمئنم خونش خراب شده، یه پدربزرگی چیزی. تازه اگه اصیل بود من میشناختمش. آره داره دروغ میگه، میخواست فقط یه جوابی داشته باشه.
به کوپه ها نگاه کردم. باید یا توی یه کوپه که سال اولی داره بشینم، یا بشینم پیش اسلیترین های دیگه. مشخصه که اسلیترین میفتم!!
در کوپه اول نه، دوم نه، سوم رو باز کردم. کوپه های اول مال بازنده هان. البته اینم بود. یه مشت بچه کک و مکی درحالی که گریه میکردن نشسته بودن. قراره کار سختی باشه...
Pov: Bella
چند لحظه به قطار نگاه کردم. خیلی کهنه به نظر میاد، در شان من هست با این قراضه برم؟
حس کردم آستینم داره کشیده میشه و بله، کی میتونه باشه جز سیسی کوچولوی رو اعصاب. دستمو کشیدم و برگشتم سمتش:
-چی میخوای؟
یه جعبه با چندتا سوراخ رو درش داد دستم و با اون قیافه بچگونهش لبخند گشادی زد:
+با آنی اینو برات گرفتیم!
چند لحظه به جعبه خیره شدم. دستمو دراز کردم که بگیرمش اما یه مادرجنده ای از پشت محکم بهمتنه زد!
برگشتم سمتش، موهاش پریشون و کوتاه بود، کاملا مشخصه خودش کوتاه کرده. خواستمفحشش بدم که با لبخند برگشت سمتم:
+منو میبخشید، پام گیر کرد به یه لوله
عینک تقریبا کلفتی به چشماش بود که واقعا نگاه کردن بهش رو سخت میکرد. چینی به دماغم انداختم:
-جلوی پاتو نگاه کن. هاگوارتز پر شده از کثافت زاده ها
دوباره برگشت سمتم، اینبار با دقت بهمنگاه کرد، لبخندش محو شده بود و سرشو کج کرد. دست به سینه ایستادم و پوزخند زدم:
-چیه نکنه جدی ننه بابات ماگل بودن؟
همونطور که نگاهم میکرد لبخند زد، صندوقشو یکم جابه جا کرد و برگشت سمت قطار:
+برادرم میگه دخترای اصیلزاده ای مثل ما نباید از این کلمات استفاده کنن
اصیلزاده؟؟؟؟ به سرعت برگشتم سمت سیسی، محکم وسیله هامو ازش گرفتم و درحالی که پاهامو رو زمین میکوبیدم وارد قطار شدم. یه اصیلزاده نباید اینجوری لباس بپوشه. یه اصیلزاده نباید اینجوری رفتار کنه. مطمئنم خونش خراب شده، یه پدربزرگی چیزی. تازه اگه اصیل بود من میشناختمش. آره داره دروغ میگه، میخواست فقط یه جوابی داشته باشه.
به کوپه ها نگاه کردم. باید یا توی یه کوپه که سال اولی داره بشینم، یا بشینم پیش اسلیترین های دیگه. مشخصه که اسلیترین میفتم!!
در کوپه اول نه، دوم نه، سوم رو باز کردم. کوپه های اول مال بازنده هان. البته اینم بود. یه مشت بچه کک و مکی درحالی که گریه میکردن نشسته بودن. قراره کار سختی باشه...
🔥3🍓1
Pov: Eddie
به پله های قطار نگاه کردم. سه تا، نه پنج تا. پنج تا پله.
هرکدوم به اندازه یک قدم من.
یکی، دوتا، سه تا، چهارتا و پنج تا.
نفس عمیقی کشیدم و با تمام توان پریدم رو پله پنجم. پام تقریبا بهش رسیده بود، تلاش کردم نوک پامو بهش تکیه بدم اما زهی خیال باطل، پام لیز خورد!
-بنی!
طبق معمول از پشت منو گرفت. مشخص بود تلاش میکرد نخنده:
+دارمت آبجی دارمت.
بالاخره میله رو گرفتم و تعادلمو حفظ کردم. بن صندوقمو ازم گرفت و هلم داد داخل:
+زودباش، راه بقیه رو سد کردیم
به محض اینکه پامو گذاشتم داخل نور زد تو چشمم. جلوی چشمامو گرفتم و به کوپه ها نگاهی انداختم:
-کجا باید برم؟
بن دستشو گذاشت رو شونهم و هلم داد جلو، چند قدم رفتیم و از واگن اول خارج شدیم، رسیدیم به واگن دوم. بیشتر بچه ها مثل بن کراوات و چمدون و کلا وسیله های قرمز داشتن، انکار گریفیندور ها سرقفلی گرفته بودن واگن رو.
+از اینطرف
در یه واگنو باز کرد، توش یه دختر بلوند خوشگل و یه پسر کک و مکی قرمزی نشسته بودن. انتظار داشتم بریم تو واگن تیم کوییدیچ ولی انگار سلیقه داداش ما فرق داره.
بن هلم داد داخل:
+بچه ها این شما و این کله شق ترین موجودی که تو عمرتون میتونین ببینین
دوستاشو ورانداز کردم. الان باید چی بگم؟ موقرمزه به نظر مهربون میاد، شاید شیرینی دوست داشته باشه. بلونده خیلی دختره، شاید باید باهاش دخترونه تر رفتار کنم. پسره یکم گیج میزنه، شاید باید قاطع تر باشم. دختره لباساش خیلی رنگی رنگیه، شاید باید...
+ادی؟
برگشتم سمت بن. حتما دوباره زیادی لفتش دادم. سریع برگشتم سمت بچه ها:
-آد- ادی.
عالی شد، دفعه اول زبونم گرفت.
-از آشناییتون خوشبختم.
به پله های قطار نگاه کردم. سه تا، نه پنج تا. پنج تا پله.
هرکدوم به اندازه یک قدم من.
یکی، دوتا، سه تا، چهارتا و پنج تا.
نفس عمیقی کشیدم و با تمام توان پریدم رو پله پنجم. پام تقریبا بهش رسیده بود، تلاش کردم نوک پامو بهش تکیه بدم اما زهی خیال باطل، پام لیز خورد!
-بنی!
طبق معمول از پشت منو گرفت. مشخص بود تلاش میکرد نخنده:
+دارمت آبجی دارمت.
بالاخره میله رو گرفتم و تعادلمو حفظ کردم. بن صندوقمو ازم گرفت و هلم داد داخل:
+زودباش، راه بقیه رو سد کردیم
به محض اینکه پامو گذاشتم داخل نور زد تو چشمم. جلوی چشمامو گرفتم و به کوپه ها نگاهی انداختم:
-کجا باید برم؟
بن دستشو گذاشت رو شونهم و هلم داد جلو، چند قدم رفتیم و از واگن اول خارج شدیم، رسیدیم به واگن دوم. بیشتر بچه ها مثل بن کراوات و چمدون و کلا وسیله های قرمز داشتن، انکار گریفیندور ها سرقفلی گرفته بودن واگن رو.
+از اینطرف
در یه واگنو باز کرد، توش یه دختر بلوند خوشگل و یه پسر کک و مکی قرمزی نشسته بودن. انتظار داشتم بریم تو واگن تیم کوییدیچ ولی انگار سلیقه داداش ما فرق داره.
بن هلم داد داخل:
+بچه ها این شما و این کله شق ترین موجودی که تو عمرتون میتونین ببینین
دوستاشو ورانداز کردم. الان باید چی بگم؟ موقرمزه به نظر مهربون میاد، شاید شیرینی دوست داشته باشه. بلونده خیلی دختره، شاید باید باهاش دخترونه تر رفتار کنم. پسره یکم گیج میزنه، شاید باید قاطع تر باشم. دختره لباساش خیلی رنگی رنگیه، شاید باید...
+ادی؟
برگشتم سمت بن. حتما دوباره زیادی لفتش دادم. سریع برگشتم سمت بچه ها:
-آد- ادی.
عالی شد، دفعه اول زبونم گرفت.
-از آشناییتون خوشبختم.
🔥3🍓1
Pov: Lavin
نفس عمیقی کشیدم و در کوپه رو باز کردم. بن، آرتور و پنی تو کوپه بودن. البته یه آدم جدیدم بود، انگار سال اولی بود.
وسایلمو انداختم رو صندلی و خودمو ولو کردم:
-یه سال دیگه پر از درسسسسس
بن گوشای دختر کوچیکه رو گرفت:
+به این گوش نکن چرت و پرت زیاد میگه. تابستونت چطور بود؟
آرتور خندید و به صندلی پشت داد:
+لابد با دوسپسر خیالیش تو دفترچه خاطرات چت میکرد
کولمو کوبیدم تو صورتش و دوباره جمع کردم تو دستم:
-کسی ازت نخواست دفترمو بخونی آقای ویزلی!
پنی طبق معمول آروم بود، حس میکنم زیادی آروم بود. چشماش از زیر اون کلاه دور لبه معروفش دیده نمیشد و موهای فوق لطیفش رو شونه هاش ریخته بود. نمیتونم بگم حسودی میکنم اما، واقعا زیباییشو تحسین میکنم.اینکه اینطور آروم نفس میکشه و همیشه باوقار... خوابیده؟؟؟
به آرتور با آرنجم سیخونک زدم:
-پنی خوابیده؟
آرتور پوزخند زد:
+فقط یه راه برای فهمیدنش هست
دستاشو جلوی دهنش بلندگو کرد و داد زد:
+این مار کیه اینجا اومده؟؟؟
پنی با یه جیغ بلند از خواب پرید و بازوی بنو چسبید. آرتور انگار نمیخواست دست از خندیدن برداره، منم خب تابع جمعم دیگه.
-ببخشید پنی ولی واقعا خنده دار بود
پنی بهم چش غره رفت و دوباره سرشو رو پنجره گذاشت. خواهر بن هنوز ساکت بود و نگاهش بین من و آرتور و پنی حرکت میکرد. سمتش خم شدم:
-هی، تو باید آدریک باشی نه؟ فک کنم اسمت همین بود
بهم نگاه کرد، انگار خیلی ازمخوشش نیومده ولی داره تلاش میکنه مودب باشه:
+ادی. ادی صدام کن
بن خندید موهاشو بهم ریخت:
+وینا امسال سال دومه و از جمله غیر گریفیندور هاییه که توی این واگن هستن
دختره یه نگاهی به کراوات زردم انداخت:
-آره.. دارم میبینم...
نفس عمیقی کشیدم و در کوپه رو باز کردم. بن، آرتور و پنی تو کوپه بودن. البته یه آدم جدیدم بود، انگار سال اولی بود.
وسایلمو انداختم رو صندلی و خودمو ولو کردم:
-یه سال دیگه پر از درسسسسس
بن گوشای دختر کوچیکه رو گرفت:
+به این گوش نکن چرت و پرت زیاد میگه. تابستونت چطور بود؟
آرتور خندید و به صندلی پشت داد:
+لابد با دوسپسر خیالیش تو دفترچه خاطرات چت میکرد
کولمو کوبیدم تو صورتش و دوباره جمع کردم تو دستم:
-کسی ازت نخواست دفترمو بخونی آقای ویزلی!
پنی طبق معمول آروم بود، حس میکنم زیادی آروم بود. چشماش از زیر اون کلاه دور لبه معروفش دیده نمیشد و موهای فوق لطیفش رو شونه هاش ریخته بود. نمیتونم بگم حسودی میکنم اما، واقعا زیباییشو تحسین میکنم.اینکه اینطور آروم نفس میکشه و همیشه باوقار... خوابیده؟؟؟
به آرتور با آرنجم سیخونک زدم:
-پنی خوابیده؟
آرتور پوزخند زد:
+فقط یه راه برای فهمیدنش هست
دستاشو جلوی دهنش بلندگو کرد و داد زد:
+این مار کیه اینجا اومده؟؟؟
پنی با یه جیغ بلند از خواب پرید و بازوی بنو چسبید. آرتور انگار نمیخواست دست از خندیدن برداره، منم خب تابع جمعم دیگه.
-ببخشید پنی ولی واقعا خنده دار بود
پنی بهم چش غره رفت و دوباره سرشو رو پنجره گذاشت. خواهر بن هنوز ساکت بود و نگاهش بین من و آرتور و پنی حرکت میکرد. سمتش خم شدم:
-هی، تو باید آدریک باشی نه؟ فک کنم اسمت همین بود
بهم نگاه کرد، انگار خیلی ازمخوشش نیومده ولی داره تلاش میکنه مودب باشه:
+ادی. ادی صدام کن
بن خندید موهاشو بهم ریخت:
+وینا امسال سال دومه و از جمله غیر گریفیندور هاییه که توی این واگن هستن
دختره یه نگاهی به کراوات زردم انداخت:
-آره.. دارم میبینم...
🔥4🥰2🍓1
Pov: Ariana
خودمو روی صندلی ولو کردم. بچه ها دیگه باید برسن. امیدوارم هیچگونه سال اولی ای نیاد اینجا بشینه، حوصله بچه بازی ندارم.
در کوپه تا نصفه باز شد، اون پسره از کلاس معجون سازی بود. خدایا اسمش چیبود...
سرمو کج کردم و نگاهش کردم:
-عه تو که اسمت یادم رفت
یه نگاهی به داخل کوپه انداخت:
+آنوبیس... فک کنم منتظر کسی هستی... من میرم یه جای دیگه...
نه نه الان سال اولیا میریزن، باید هرچه زودتر کوپه رو پر کنم! از جام پریدم:
-نه نه اینچه حرفیه بیا بشین منتظر کسی نیستم
چندبار پلک زد و با تردید بهم نگاه کرد:
+باشه...
اومد داخل و مظلوم گرفت نشست. خودمو دوباره رو صندلی ولو کردم:
-از سال اولیا بدم میاد.
پسره یکم راحت تر نشست:
+استرس دارن برای گروهبندی. میترسن پیش خانوادشون نیفتن. مخصوصا اونایی که همه اسلیترین یا ریونکلاو بودن.
آینهمو درآوردم و خط چشممو باز کردم:
-گریفیندور ها خیلی بدترن.
یهو خط چشم آوردم پایین و خم شدم سمتش، امیدوارم پایه غیبت باشه.
-مثلا همین پسره، مهاجم تیمشون. فوبیای اسلیترین داره انگار.
چشمای آنوبیس برق زد، انگار اونم عشق غیب داشته باشه خم شد جلو.
+شنیدی خواهرش امسال سال اوله؟ حتما تا الان بردتش بین کلی گریفیندور و هافلپاف که یه وقت بچه از راه به در نشه
خندیدم و خط چشمو تو هوا تکون دادم.
قیافشو تصور کن اگه خواهرش اسلیترین بیفته. یا مثلا سال دیگه برادرشم اسلیترین بیفته!
آنوبیس خندید و به صندلی لم داد، چمدونشو باز کرد و شال و کلاهشو گذاشت داخل.
+قطعا خودشو میکشه.
یه نگاهی بهش انداختم و سرمو به پنجره تکیه دادم، فک نمیکردم انقد پایه باشه. امیدوارم تا آخر کسی نیاد تو کوپه بشینه...
خودمو روی صندلی ولو کردم. بچه ها دیگه باید برسن. امیدوارم هیچگونه سال اولی ای نیاد اینجا بشینه، حوصله بچه بازی ندارم.
در کوپه تا نصفه باز شد، اون پسره از کلاس معجون سازی بود. خدایا اسمش چیبود...
سرمو کج کردم و نگاهش کردم:
-عه تو که اسمت یادم رفت
یه نگاهی به داخل کوپه انداخت:
+آنوبیس... فک کنم منتظر کسی هستی... من میرم یه جای دیگه...
نه نه الان سال اولیا میریزن، باید هرچه زودتر کوپه رو پر کنم! از جام پریدم:
-نه نه اینچه حرفیه بیا بشین منتظر کسی نیستم
چندبار پلک زد و با تردید بهم نگاه کرد:
+باشه...
اومد داخل و مظلوم گرفت نشست. خودمو دوباره رو صندلی ولو کردم:
-از سال اولیا بدم میاد.
پسره یکم راحت تر نشست:
+استرس دارن برای گروهبندی. میترسن پیش خانوادشون نیفتن. مخصوصا اونایی که همه اسلیترین یا ریونکلاو بودن.
آینهمو درآوردم و خط چشممو باز کردم:
-گریفیندور ها خیلی بدترن.
یهو خط چشم آوردم پایین و خم شدم سمتش، امیدوارم پایه غیبت باشه.
-مثلا همین پسره، مهاجم تیمشون. فوبیای اسلیترین داره انگار.
چشمای آنوبیس برق زد، انگار اونم عشق غیب داشته باشه خم شد جلو.
+شنیدی خواهرش امسال سال اوله؟ حتما تا الان بردتش بین کلی گریفیندور و هافلپاف که یه وقت بچه از راه به در نشه
خندیدم و خط چشمو تو هوا تکون دادم.
قیافشو تصور کن اگه خواهرش اسلیترین بیفته. یا مثلا سال دیگه برادرشم اسلیترین بیفته!
آنوبیس خندید و به صندلی لم داد، چمدونشو باز کرد و شال و کلاهشو گذاشت داخل.
+قطعا خودشو میکشه.
یه نگاهی بهش انداختم و سرمو به پنجره تکیه دادم، فک نمیکردم انقد پایه باشه. امیدوارم تا آخر کسی نیاد تو کوپه بشینه...
🔥6🍓1
موسیقی قبل از هر هنر دیگری به چشم می آید. به سادگی میتوان این فرضیه را ثابت کرد، شما وارد یک اتاق پر از اجساد هنرمندانه چیده شده میشوید، درحالی که گرامافون سمفونی زیبایی پخش میکند. شما اول متوجه صدا میشوید، سپس حضور هنر تصویری را. دقیقا همین دامی که بلاتریکس عزیز در آن افتاد، موسیقی. دختر جوان صدای آهنگ دلنشین والتز را دنبال کرد، به سالن رسید و آخرین هدیه معشوق خویش را دریافت کرد.
🍓4
Pov: Bella
-تنها توی یه کوپه بودن انقدرا هم بد نیست.
همونطور که پاهامو تاب میدادم با پایین دامنم ور رفتم.
-میشه راحت لباس عوض کرد، کسی هم مزاحم نیست.
چشمامو بستم و سرمو به پنجره کوبیدم. کی میرسیم واقعا طاقت ندارم...
در کوپه زده شد. حتما خوراکی آوردن.
-بله؟
در باز شد. یه دختر موقرمز با ردای بهم ریخته درحالی که نفس نفس میزد به چهارچوب در تکیه داد.
+یه خفاش ندیدی؟ یکی از بچه ها خفاششو گم کرده، اسمش تدیه.
دوباره رو صندلی لم دادم و سرتاپاشو ورانداز کردم. بهش میخورد اصیلزاده نباشه، انگار بلد نبود خوب لباس های غیرماگلی بپوشه.
-نه، گورتو گم کن
رومو برگردوندم سمت شیشه و چونمو به دستم تکیه دادم. دختره به نظر خیلی بهش برنخورد، حالتش تغییر نکرد.
+باشه. به هرحال من ارمیام.
درو پشت سرش بست و رفت. چقد آدمای مسخره اینجان. اول اون دختره، حالا هم این.
در کوپه دوباره باز شد. سرمو برگردوندم سمت در.
-بهت که گفتم من خفاش ندی...
همون دختره اول صبحی بود! بدون اینکه چیزی بگه یه نگاهی به داخل کوپه انداخت و بعد خودشو روی یکی از صندلی ها ولو کرد.
+تو خواهر برادر بزرگتر داری؟
این چی میگه؟ یکم روی صندلی صاف شدم.
-نه، من از همه بزرگترم
دستشو تو موهای عجق وجقش برد و آه عمیقی کشید.
+خوش به حالت.
دوباره به اطراف نگاهی کرد، بلند شد، ردا و ژاکتشو درآورد، ژاکتو گوله کرد و روی صندلی گذاشت.
-مشکلی نداری اگه اینجا بخوابم؟
دهنم خشک شده بود، تا حالا ندیدم کسی انقدر پررو بازی دربیاره! (توجه کنید سیریوس ۳ سالشه اینجا)
روی صندلی دراز کشید و رداشو مثل پتو روی خودش انداخت.
-سکوتت رو به معنای رضایت میگیرم.
این دختره ی- نفس عمیقی کشیدم و از پنجره بیرونو نگاه کردم. هرچی باشه از تنها بودن بهتره. موندم از کجا اینجوری فرار کرد که تو اولین کوپه خالی چپیده.
دوباره بهش نگاه کردم. موهاش کوتاه و قهوه ای بود، خیلی عادی، زیادی عادی. هیچ چیز خاصی تو صورتش نبود.
حدود نیم ساعت گذشت و همچنان به نظر خواب میومد. پاهامو روی صندلی جمع کردم و به پنجره تکیه دادم. به نظر میاد اینجا خیلی بی استفادهست، شاید باید یه کاریش کنم...
-فک میکنی کدوم گروه میفتی؟
امیدوارم جواب بده، اگه جواب نده یه چیزی پرت میکنم سمتش برای واقعی.
سرشو یکم بلند کرد و ساعدشو رو چشماش گذاشت.
+برادرم میگه باید بیفتم ریونکلاو، یا هافلپاف، یا گریفیندور
کدوم کصمغزی همچین چیزی میگه؟ ینی کلا همه چی به جز اسلیترین؟
دست به سینه شدم.
-خب ینی همه چی جز اسلیترین؟
توی همون حالت با صدای تقریبا خسته ای ازم پرسید:
+تو چی؟ تو میخوای کجا بیفتی؟
موهامو پشت گوشم دادم و لباسمو مرتب کردم. میخوام کجا بیفتم؟ اینم سواله؟ معلومه اسلیترین میفتم.
-خاندان ما قرن هاست همه اسلیترین هستن.
ساعدشو یکم بالا داد و از زیرش بهم نگاهی انداخت.
+خب که چی؟
خب که چی؟ دوباره رداشو کشید سرش و خودشو یکم جمع کرد. انگار علاقه ای به صحبت نداره.
-تنها توی یه کوپه بودن انقدرا هم بد نیست.
همونطور که پاهامو تاب میدادم با پایین دامنم ور رفتم.
-میشه راحت لباس عوض کرد، کسی هم مزاحم نیست.
چشمامو بستم و سرمو به پنجره کوبیدم. کی میرسیم واقعا طاقت ندارم...
در کوپه زده شد. حتما خوراکی آوردن.
-بله؟
در باز شد. یه دختر موقرمز با ردای بهم ریخته درحالی که نفس نفس میزد به چهارچوب در تکیه داد.
+یه خفاش ندیدی؟ یکی از بچه ها خفاششو گم کرده، اسمش تدیه.
دوباره رو صندلی لم دادم و سرتاپاشو ورانداز کردم. بهش میخورد اصیلزاده نباشه، انگار بلد نبود خوب لباس های غیرماگلی بپوشه.
-نه، گورتو گم کن
رومو برگردوندم سمت شیشه و چونمو به دستم تکیه دادم. دختره به نظر خیلی بهش برنخورد، حالتش تغییر نکرد.
+باشه. به هرحال من ارمیام.
درو پشت سرش بست و رفت. چقد آدمای مسخره اینجان. اول اون دختره، حالا هم این.
در کوپه دوباره باز شد. سرمو برگردوندم سمت در.
-بهت که گفتم من خفاش ندی...
همون دختره اول صبحی بود! بدون اینکه چیزی بگه یه نگاهی به داخل کوپه انداخت و بعد خودشو روی یکی از صندلی ها ولو کرد.
+تو خواهر برادر بزرگتر داری؟
این چی میگه؟ یکم روی صندلی صاف شدم.
-نه، من از همه بزرگترم
دستشو تو موهای عجق وجقش برد و آه عمیقی کشید.
+خوش به حالت.
دوباره به اطراف نگاهی کرد، بلند شد، ردا و ژاکتشو درآورد، ژاکتو گوله کرد و روی صندلی گذاشت.
-مشکلی نداری اگه اینجا بخوابم؟
دهنم خشک شده بود، تا حالا ندیدم کسی انقدر پررو بازی دربیاره! (توجه کنید سیریوس ۳ سالشه اینجا)
روی صندلی دراز کشید و رداشو مثل پتو روی خودش انداخت.
-سکوتت رو به معنای رضایت میگیرم.
این دختره ی- نفس عمیقی کشیدم و از پنجره بیرونو نگاه کردم. هرچی باشه از تنها بودن بهتره. موندم از کجا اینجوری فرار کرد که تو اولین کوپه خالی چپیده.
دوباره بهش نگاه کردم. موهاش کوتاه و قهوه ای بود، خیلی عادی، زیادی عادی. هیچ چیز خاصی تو صورتش نبود.
حدود نیم ساعت گذشت و همچنان به نظر خواب میومد. پاهامو روی صندلی جمع کردم و به پنجره تکیه دادم. به نظر میاد اینجا خیلی بی استفادهست، شاید باید یه کاریش کنم...
-فک میکنی کدوم گروه میفتی؟
امیدوارم جواب بده، اگه جواب نده یه چیزی پرت میکنم سمتش برای واقعی.
سرشو یکم بلند کرد و ساعدشو رو چشماش گذاشت.
+برادرم میگه باید بیفتم ریونکلاو، یا هافلپاف، یا گریفیندور
کدوم کصمغزی همچین چیزی میگه؟ ینی کلا همه چی به جز اسلیترین؟
دست به سینه شدم.
-خب ینی همه چی جز اسلیترین؟
توی همون حالت با صدای تقریبا خسته ای ازم پرسید:
+تو چی؟ تو میخوای کجا بیفتی؟
موهامو پشت گوشم دادم و لباسمو مرتب کردم. میخوام کجا بیفتم؟ اینم سواله؟ معلومه اسلیترین میفتم.
-خاندان ما قرن هاست همه اسلیترین هستن.
ساعدشو یکم بالا داد و از زیرش بهم نگاهی انداخت.
+خب که چی؟
خب که چی؟ دوباره رداشو کشید سرش و خودشو یکم جمع کرد. انگار علاقه ای به صحبت نداره.
🍓4
Pov: Jeremiah
در کوپه خودمونو باز کردم. وسایل سرجاشون نبود و یه دختره دیگه جای من نشسته بود.
اون پسر بلونده یه نگاهی بهم انداخت و دوباره سرشو تو کتابش کرد.
+وسایلو بردن خوابگاه هامون.
یه نگاهی بهشون انداختم، انگار قصد جابه جایی نداشتن. اشکالی هم نداره، حتما دوستشونه.
از در رفتم بیرون و درو بستم، باید یه کوپه دیگه پیدا کنم.
فکر کن ارمیا فکر کن، کدوم کوپه ها خالی بودن؟ اونی که اون دختر پرروعه بود؟ نه خوشم نیومد. اونی که توش پسره مار داشت؟ نه مارش یکم بزرگ بود...
رسیدم دم یه کوپه. تا جایی که یادمه فقط دونفر توش بودن...
آروم در زدم، شاید خواب باشن. یه صدای نسبتا سرحالی جواب داد:
+خوردنی؟
آروم درو باز کردم.
-نه... ولی یکم شکلات دارم. اینجا جا هست...؟
موهای دختره خیلی قشنگ بود، یه پسر نسبتا بامزه ای هم نشسته بود. هردوتا تایید کردن و دختره یکم جابه جا شد تا من بشینم.
کنارش نشستم و به زمین نگاه کردم.
-ممنون...
پسره بهم لبخند زد و دوباره روی صندلی لم داد.
+سال اولته؟
سرتکون دادم و تایید کردم. امیدوارم این نپرسه به نظرم چه گروهی میفتم، چون واقعا سر در نمیارم. دستاشو رو پاش جمع کرد و دوباره لبخند زد.
+حق داری استرس داشته باشی، بچه ها تو هاگوارتز یکم عوضی ان.
دختره بلند خندید و به پنجره لم داد.
+خیلی بیشتر از یکم. راستی من آریانام اینم آنوبیسه که خودش زبون نداره
حس کردم گونه های پسره یکم قرمز شد، ولی سریع به حالت اول برگشت. برگشتم سمت دختره و لبخند نصفه ای زدم.
-منم ارمیام، از آشناییتون خوشبختم.
در کوپه خودمونو باز کردم. وسایل سرجاشون نبود و یه دختره دیگه جای من نشسته بود.
اون پسر بلونده یه نگاهی بهم انداخت و دوباره سرشو تو کتابش کرد.
+وسایلو بردن خوابگاه هامون.
یه نگاهی بهشون انداختم، انگار قصد جابه جایی نداشتن. اشکالی هم نداره، حتما دوستشونه.
از در رفتم بیرون و درو بستم، باید یه کوپه دیگه پیدا کنم.
فکر کن ارمیا فکر کن، کدوم کوپه ها خالی بودن؟ اونی که اون دختر پرروعه بود؟ نه خوشم نیومد. اونی که توش پسره مار داشت؟ نه مارش یکم بزرگ بود...
رسیدم دم یه کوپه. تا جایی که یادمه فقط دونفر توش بودن...
آروم در زدم، شاید خواب باشن. یه صدای نسبتا سرحالی جواب داد:
+خوردنی؟
آروم درو باز کردم.
-نه... ولی یکم شکلات دارم. اینجا جا هست...؟
موهای دختره خیلی قشنگ بود، یه پسر نسبتا بامزه ای هم نشسته بود. هردوتا تایید کردن و دختره یکم جابه جا شد تا من بشینم.
کنارش نشستم و به زمین نگاه کردم.
-ممنون...
پسره بهم لبخند زد و دوباره روی صندلی لم داد.
+سال اولته؟
سرتکون دادم و تایید کردم. امیدوارم این نپرسه به نظرم چه گروهی میفتم، چون واقعا سر در نمیارم. دستاشو رو پاش جمع کرد و دوباره لبخند زد.
+حق داری استرس داشته باشی، بچه ها تو هاگوارتز یکم عوضی ان.
دختره بلند خندید و به پنجره لم داد.
+خیلی بیشتر از یکم. راستی من آریانام اینم آنوبیسه که خودش زبون نداره
حس کردم گونه های پسره یکم قرمز شد، ولی سریع به حالت اول برگشت. برگشتم سمت دختره و لبخند نصفه ای زدم.
-منم ارمیام، از آشناییتون خوشبختم.
🍓4
Pov: Eddie
با انگشتای سردش به آرومی گونهمو نوازش کرد. حس خوبی داشت، اینطور عاشقانه، انقدر نزدیک...
سرمو روی بدن عریانش گذاشتم. زیبا، مثل یک اثر هنری. به راستی که یک اثر هنری بود...
پوست صورتی رنگش زیر آفتاب نیم روزی چکه میکرد و من، در آغوش او بودم.... در آغوش بستنی غولپیکر توت فرنگی...
لحظه ای احساس سرما کردم، انگار سایه ای روی ما افتاده باشه. سرمو بلند کردم تا بستنی رو ببینم ولی بستنی رفته بود. گونه های استخوانی و چشمای از حدقه بیرون زده ولگا زیر نور مستقیم آفتاب ترسناک تر از حالت عادی بود. از پشت عینک نزدیک بینش با نفرت بهم خیره شده، مثل همیشه.
+crucio
چشمامو آروم باز کردم. خواب به ما نیومده. زیر ردا جا به جا شدم و بالاخره درحالی که چشمامو میمیمالیدم بلند شدم.
-کی میرسیم...
دختره یه نگاهی بهم انداخت، انگار حشره دیده باشه روشو اونور کرد.
+چند دقیقه دیگه.
نشستم و خیلی رندوم ردامو پوشیدم.
-از موهات خوشم میاد.
همونطور که بیرون پنجره رو نگاه میکرد پاهاشو تاب داد.
+میدونم. همه میگن قشنگه.
در کوپه ها باز شد، فکر کنم باید بریم بیرون. کیفمو برداشتم و رفتم سمت در. یه قدم رفتم عقب که اون بره، وبا کمال پررویی اون رفت. عالی نیست؟
از قطار که پیاده شدم بنی رو ندیدم. حتما با بچه های تیمه. یه یارویی داد میزد"سال اولی ها اینطرف"، انگار طاعون داشته باشیم.
رفتیم سمتش و توی صف وایسادیم. انگار باید سوار قایقی چیزی بشیم. برگشتم پشت.
-اینا چقد دنگ و فنگ دا...
دختر پرروعه نبود، عوضش اون دختر خوشگله که دنبال خفاش میکرد نشسته بود. انگار حواسش اصلا اینجا نبود. دستمو جلوی صورتش بالا و پایین کردم.
-دالی خفاشه
یه لحظه به خودش اومد و بهم نگاه کرد، بعد لبخند نصفه نیمه ای زد.
+ارمیا
با پام یه سنگو شوت کردم.
-حالا هرچی. من ادی ام
لبخند زد و آروم با دستش هلم داد.
+نوبت توعه، برو تو قایق
پریدم تو قایق و به لبهش لم دادم.
-گشنمه... عای ننه...
دختره با خنده کنارم نشست و یه بسته شکلات درآورد.
+میخوای؟
شکلاتا رو از دستش قاپیدم و یه تیکه رو انداختم تو دهنم.
-حس میکنم دارم میمیرم، کاش برسیم غذا بدن... راستی، تو فک میکنی چه گروهی میفتی؟
با انگشتای سردش به آرومی گونهمو نوازش کرد. حس خوبی داشت، اینطور عاشقانه، انقدر نزدیک...
سرمو روی بدن عریانش گذاشتم. زیبا، مثل یک اثر هنری. به راستی که یک اثر هنری بود...
پوست صورتی رنگش زیر آفتاب نیم روزی چکه میکرد و من، در آغوش او بودم.... در آغوش بستنی غولپیکر توت فرنگی...
لحظه ای احساس سرما کردم، انگار سایه ای روی ما افتاده باشه. سرمو بلند کردم تا بستنی رو ببینم ولی بستنی رفته بود. گونه های استخوانی و چشمای از حدقه بیرون زده ولگا زیر نور مستقیم آفتاب ترسناک تر از حالت عادی بود. از پشت عینک نزدیک بینش با نفرت بهم خیره شده، مثل همیشه.
+crucio
چشمامو آروم باز کردم. خواب به ما نیومده. زیر ردا جا به جا شدم و بالاخره درحالی که چشمامو میمیمالیدم بلند شدم.
-کی میرسیم...
دختره یه نگاهی بهم انداخت، انگار حشره دیده باشه روشو اونور کرد.
+چند دقیقه دیگه.
نشستم و خیلی رندوم ردامو پوشیدم.
-از موهات خوشم میاد.
همونطور که بیرون پنجره رو نگاه میکرد پاهاشو تاب داد.
+میدونم. همه میگن قشنگه.
در کوپه ها باز شد، فکر کنم باید بریم بیرون. کیفمو برداشتم و رفتم سمت در. یه قدم رفتم عقب که اون بره، وبا کمال پررویی اون رفت. عالی نیست؟
از قطار که پیاده شدم بنی رو ندیدم. حتما با بچه های تیمه. یه یارویی داد میزد"سال اولی ها اینطرف"، انگار طاعون داشته باشیم.
رفتیم سمتش و توی صف وایسادیم. انگار باید سوار قایقی چیزی بشیم. برگشتم پشت.
-اینا چقد دنگ و فنگ دا...
دختر پرروعه نبود، عوضش اون دختر خوشگله که دنبال خفاش میکرد نشسته بود. انگار حواسش اصلا اینجا نبود. دستمو جلوی صورتش بالا و پایین کردم.
-دالی خفاشه
یه لحظه به خودش اومد و بهم نگاه کرد، بعد لبخند نصفه نیمه ای زد.
+ارمیا
با پام یه سنگو شوت کردم.
-حالا هرچی. من ادی ام
لبخند زد و آروم با دستش هلم داد.
+نوبت توعه، برو تو قایق
پریدم تو قایق و به لبهش لم دادم.
-گشنمه... عای ننه...
دختره با خنده کنارم نشست و یه بسته شکلات درآورد.
+میخوای؟
شکلاتا رو از دستش قاپیدم و یه تیکه رو انداختم تو دهنم.
-حس میکنم دارم میمیرم، کاش برسیم غذا بدن... راستی، تو فک میکنی چه گروهی میفتی؟
🍓4
دلهره همانطور که از اسمش پیداست به احساس پیچش عجیب و بی دلیل در شکم گفته میشود، زمانی که قلب به درد می آید و ریه انگار کوچک و چروکیده میشود. بلاتریکس جوان همچین حسی داشت، که البته عادی بود. هر دختری در روز عروس شدنش اینطور میشود. البته دلهره بلاتریکس کمی متفاوت بود، بیشتر شبیه احساس ترس از نابود شدت همه چیز توسط شخصی که دیگر وجود نداشت، شخصی که غبار هوا شده بود.
🍓4
Pov: Eddie
وارد سرسرا شدیم. از سقف آسمان نما شنیده بودم اما، فکر نمیکردم انقدر قشنگ باشه. انگار توی خود کایرپاراوال باشی، همه چیز استثناییه. ارمیا چند لحظه سرجاش خشک شده بود، انگار باورش نمیشد. خب حق هم داشت، بهش حسودیم میشه. بلده از زندگی لذت ببره...
راهنما ایستاد. بقیه هم به تبعیت ایستادن. سال بالاتر ها پشت میز های خودشون نشسته بودن، بعضیا مشتاقانه نگاه میکردن و بعضی دیگه سرشون تو کار خودشون بود. یه سری داشتن سر مل شرط میبستن، یه سری دیگه دست تکون میدادن و مثلا دلگرمی.
سر میز گریفیندور بن، آرتور و پنلوپه نشسته بودن. پنی داشت برای یه پسر بزرگتر ناز میکرد و آرتور آروم یه چیزی شبیه مارمولک تو کیفش مینداخت. ولی بن به من نگاه میکرد، لبخند گرمی میزد. براش خیلی مهمه که توی گروه خوبی بیفتم، فکر کنم...
یه پیرمرد ریشو با کلاه ارغوانی و ستاره دار رفت بالا منبر، صداشو صاف کرد و شروع به صحبت.
+دانشجویان قدیمی و جدید خوش آمدید!
یکی از پشت آستینمو کشید. برگشتم سمتش، همون دختر تو کوپه ای بود.
+هی خوابالو!
دستمو کشیدم و نگاهمون برگردوندم سمت پیرمرده که هنوز داشت کصشر میگفت.
-چی میخوای
یه قدم اومد جلو و کنارم وایساد.
+دارن کلاهو میارن، ببین!
نگاهی به گوشه سالن انداختم. یه زن قد بلند با کلاه نوک تیز یه کلاه نوک تیز دیگه دستش بود که به طور واضحی از دهن گاو دراومده بود.
پیرمرده بالاخره کنار رفت و اون خانومه یه لیست بلند و بالا رو باز کرد.
+رینیس ابوت!
یه دختر نسبتا لاغر با موهای طلایی رفت جلو. روی صندلی نشست و اون خانومه کلاهو گذاشت سرش. بعد از چند لحظه، یه شکاف از بین چین و چروک های کلاه باز شد و با صدای نکره ای داد زد "هافلپاف"
بچه های سر میز هافلپاف شروع کردن به دست زدن. لاوین یه گوشه نشسته بود، توی یه دفترچه یه چیزایی مینوشت.
چند نفر بعد، اون خانومه که بچه ها میگفتن سرگروه گریفیندوره خوند: بلاتریکس بلک!
اون دختر تو کوپه ایه سریع لباسشو مرتب کرد و از پله ها رفت بالا. یه بلک، هاه؟ مشخصه از کصشر گفتناش. انگار همهشون شبیه همن، همینقدر رنگ پریده، احمق و عوضی.
روی صندلی نشست و کلاه هنوز کامل رو سرش نرفته بود که داد زد "اسلیترین"
انگار دیگه اتومات بلک میدید میزد اسلیترین.
+آدریک اسمیت!
بالاخره؟ نمیدونم چند ساعته اینجا ایستادم...
خواستم برم جلوتر ولی پاهام انگار خواب رفته باشن، حرکت نمیکردن. به بنی نگاه کردم، لبخند زد و دست تکون داد.
نفس عمیقی کشیدم و سمت صندلی رفتم، ناامیدش نمیکنم!
به محض اینکه نشستم روی صندلی، پروفسور کلاه رو روی سرم گذاشت. بنی میگفت کلاه حرف میزنه، شاید بشه باهاش مذاکره کرد. زیرلب گفتم:
-اسلیترین نه، لطفا اسلیترین نه...
کلاه یه صدایی شبیه خنده از خودش درآورد و یکم وول وول خورد.
+که اسلیترین نه؟ خب من داشتم به ریونکلاو فکر میکردم، اما به نظرم تو به آدمایی مثل خودت نیاز داری. میفرستمت جایی که اونارو پیدا کنی، یعنی...
با سوزش شدید توی انگشتم متوجه شدم آنقدری پوستشو کندم که دوباره خون اومده. خیلی داره لفتش میده، لطفا هرچی باشه جز اسلیترین...
+اسلیترین!
خو دهن سرویسسسس
میز اسلیترین شروع کردن به دست زدن، اما بینشون انگار همزمان میخندیدن و به گریفیندور ها تیکه مینداختن. نمیدونم چه خبره اما حس میکنم سرم سنگین شده...
گلاهو گه برداشت آروم از جام بلند شدم و سمت میز اسلیترین رفتم، لحظه آخر به بنی نگاهی انداختم؛ به نظر عصبی میومد، ولی به من نگاه نمیکرد. انگار طرق صحبتش یه دختره از میز اسلیترین بود.
گند زدم.
وارد سرسرا شدیم. از سقف آسمان نما شنیده بودم اما، فکر نمیکردم انقدر قشنگ باشه. انگار توی خود کایرپاراوال باشی، همه چیز استثناییه. ارمیا چند لحظه سرجاش خشک شده بود، انگار باورش نمیشد. خب حق هم داشت، بهش حسودیم میشه. بلده از زندگی لذت ببره...
راهنما ایستاد. بقیه هم به تبعیت ایستادن. سال بالاتر ها پشت میز های خودشون نشسته بودن، بعضیا مشتاقانه نگاه میکردن و بعضی دیگه سرشون تو کار خودشون بود. یه سری داشتن سر مل شرط میبستن، یه سری دیگه دست تکون میدادن و مثلا دلگرمی.
سر میز گریفیندور بن، آرتور و پنلوپه نشسته بودن. پنی داشت برای یه پسر بزرگتر ناز میکرد و آرتور آروم یه چیزی شبیه مارمولک تو کیفش مینداخت. ولی بن به من نگاه میکرد، لبخند گرمی میزد. براش خیلی مهمه که توی گروه خوبی بیفتم، فکر کنم...
یه پیرمرد ریشو با کلاه ارغوانی و ستاره دار رفت بالا منبر، صداشو صاف کرد و شروع به صحبت.
+دانشجویان قدیمی و جدید خوش آمدید!
یکی از پشت آستینمو کشید. برگشتم سمتش، همون دختر تو کوپه ای بود.
+هی خوابالو!
دستمو کشیدم و نگاهمون برگردوندم سمت پیرمرده که هنوز داشت کصشر میگفت.
-چی میخوای
یه قدم اومد جلو و کنارم وایساد.
+دارن کلاهو میارن، ببین!
نگاهی به گوشه سالن انداختم. یه زن قد بلند با کلاه نوک تیز یه کلاه نوک تیز دیگه دستش بود که به طور واضحی از دهن گاو دراومده بود.
پیرمرده بالاخره کنار رفت و اون خانومه یه لیست بلند و بالا رو باز کرد.
+رینیس ابوت!
یه دختر نسبتا لاغر با موهای طلایی رفت جلو. روی صندلی نشست و اون خانومه کلاهو گذاشت سرش. بعد از چند لحظه، یه شکاف از بین چین و چروک های کلاه باز شد و با صدای نکره ای داد زد "هافلپاف"
بچه های سر میز هافلپاف شروع کردن به دست زدن. لاوین یه گوشه نشسته بود، توی یه دفترچه یه چیزایی مینوشت.
چند نفر بعد، اون خانومه که بچه ها میگفتن سرگروه گریفیندوره خوند: بلاتریکس بلک!
اون دختر تو کوپه ایه سریع لباسشو مرتب کرد و از پله ها رفت بالا. یه بلک، هاه؟ مشخصه از کصشر گفتناش. انگار همهشون شبیه همن، همینقدر رنگ پریده، احمق و عوضی.
روی صندلی نشست و کلاه هنوز کامل رو سرش نرفته بود که داد زد "اسلیترین"
انگار دیگه اتومات بلک میدید میزد اسلیترین.
+آدریک اسمیت!
بالاخره؟ نمیدونم چند ساعته اینجا ایستادم...
خواستم برم جلوتر ولی پاهام انگار خواب رفته باشن، حرکت نمیکردن. به بنی نگاه کردم، لبخند زد و دست تکون داد.
نفس عمیقی کشیدم و سمت صندلی رفتم، ناامیدش نمیکنم!
به محض اینکه نشستم روی صندلی، پروفسور کلاه رو روی سرم گذاشت. بنی میگفت کلاه حرف میزنه، شاید بشه باهاش مذاکره کرد. زیرلب گفتم:
-اسلیترین نه، لطفا اسلیترین نه...
کلاه یه صدایی شبیه خنده از خودش درآورد و یکم وول وول خورد.
+که اسلیترین نه؟ خب من داشتم به ریونکلاو فکر میکردم، اما به نظرم تو به آدمایی مثل خودت نیاز داری. میفرستمت جایی که اونارو پیدا کنی، یعنی...
با سوزش شدید توی انگشتم متوجه شدم آنقدری پوستشو کندم که دوباره خون اومده. خیلی داره لفتش میده، لطفا هرچی باشه جز اسلیترین...
+اسلیترین!
خو دهن سرویسسسس
میز اسلیترین شروع کردن به دست زدن، اما بینشون انگار همزمان میخندیدن و به گریفیندور ها تیکه مینداختن. نمیدونم چه خبره اما حس میکنم سرم سنگین شده...
گلاهو گه برداشت آروم از جام بلند شدم و سمت میز اسلیترین رفتم، لحظه آخر به بنی نگاهی انداختم؛ به نظر عصبی میومد، ولی به من نگاه نمیکرد. انگار طرق صحبتش یه دختره از میز اسلیترین بود.
گند زدم.
Pov: Bella
اسمیت؟ مثل کَل اسمیت؟ عالیه، یه فامیل دیگه.
ولی قیافهش خدا بود وقتی کلاه اعلام کرد، قشنگ انگار داره میمیره.
یه دختر سال بالایی با موهای دورنگ تقریبا بهم تنه زد و روی میز خم شد، درحالی که به میز گریفیندور فاک نشون میداد، داد میزد.
+بیا بخورش اسمیت! آبجی خوشگلت افتاده پیش ما!
یه پسره هم کنارش نشسته بود که با خنده خیلی ریز فاک نشون میداد. انگار اسمیت کوچولو با دراما اومده مدرسه!
بعد از چند لحظه صندلی کناریم پر شد، خود نحسش بود. رنگش مثل گچ سفید شده و موهاش انگار برق گرفته سیخ شده بود. دختر کناریم خم شد سمتش و تقریبا از روی من رد شد.
+به به ببین کی اینجاست!
یه نگاهی بهش انداخت و سر تکون داد، بعد سرشو پایین انداخت و با گوشه انگشتش ور رفت. دختره رو هل دادم اونور و صاف نشستم، انگار خیلی خوشش نیومده باشه، رنگ سبز موهاش قرمز شد.
+سال اولیا چه پررو شدنا!
سرشو تکون داد و موهاش دوباره سبز شد.
+به هرحال، من آریانا تانکس ام. و قراره تو یکی بچه ی خودم باشی
رو کرد به اسمیت و لبخند گرمی زد. فکر کنم با برادرش به مشکل خوردن، چشم و هم چشمیه.
مدیر رفت پای منبر و بلند داد زد:
غذا ها رو بیارین!
بنده خدا خودش فک کنم گشنشه
لباسمو مرتب کردم و تو آینه جیبیم یه نگاهی به موهام انداختم. از موهام متنفرم، کاش صاف بودن، مثل مال آنی و سیسی. این دختره تانکس به نظر دگرگوننماست، خب خوش به حالش. کاش منم بودم، حداقل از شر موهام خلاص میشدم.
روی میز یه سری غذا ظاهر شد که برای خیلیا به نظر زیاد میومد. خیلی از سال اولیا تقریبا داشتن سکته میکردن. به صندلیم پشت دادم و اطرافمو نگاه کردم، پسره داشت واسه تانکس غذا میکشید و اسمیت همچنان بهت زده نشسته بود. متوجه غذا که شد، برگشت سمتم.
+حتما باید بخوریم؟
اسمیت؟ مثل کَل اسمیت؟ عالیه، یه فامیل دیگه.
ولی قیافهش خدا بود وقتی کلاه اعلام کرد، قشنگ انگار داره میمیره.
یه دختر سال بالایی با موهای دورنگ تقریبا بهم تنه زد و روی میز خم شد، درحالی که به میز گریفیندور فاک نشون میداد، داد میزد.
+بیا بخورش اسمیت! آبجی خوشگلت افتاده پیش ما!
یه پسره هم کنارش نشسته بود که با خنده خیلی ریز فاک نشون میداد. انگار اسمیت کوچولو با دراما اومده مدرسه!
بعد از چند لحظه صندلی کناریم پر شد، خود نحسش بود. رنگش مثل گچ سفید شده و موهاش انگار برق گرفته سیخ شده بود. دختر کناریم خم شد سمتش و تقریبا از روی من رد شد.
+به به ببین کی اینجاست!
یه نگاهی بهش انداخت و سر تکون داد، بعد سرشو پایین انداخت و با گوشه انگشتش ور رفت. دختره رو هل دادم اونور و صاف نشستم، انگار خیلی خوشش نیومده باشه، رنگ سبز موهاش قرمز شد.
+سال اولیا چه پررو شدنا!
سرشو تکون داد و موهاش دوباره سبز شد.
+به هرحال، من آریانا تانکس ام. و قراره تو یکی بچه ی خودم باشی
رو کرد به اسمیت و لبخند گرمی زد. فکر کنم با برادرش به مشکل خوردن، چشم و هم چشمیه.
مدیر رفت پای منبر و بلند داد زد:
غذا ها رو بیارین!
بنده خدا خودش فک کنم گشنشه
لباسمو مرتب کردم و تو آینه جیبیم یه نگاهی به موهام انداختم. از موهام متنفرم، کاش صاف بودن، مثل مال آنی و سیسی. این دختره تانکس به نظر دگرگوننماست، خب خوش به حالش. کاش منم بودم، حداقل از شر موهام خلاص میشدم.
روی میز یه سری غذا ظاهر شد که برای خیلیا به نظر زیاد میومد. خیلی از سال اولیا تقریبا داشتن سکته میکردن. به صندلیم پشت دادم و اطرافمو نگاه کردم، پسره داشت واسه تانکس غذا میکشید و اسمیت همچنان بهت زده نشسته بود. متوجه غذا که شد، برگشت سمتم.
+حتما باید بخوریم؟
🍓3
Pov: Andromeda
یه لیوان شربت دیگه خوردم و لبخندمو حفظ کردم. حالم از مهمونی های خانوادگی بهم میخوره.
کاش بلا اینجا بود، اون میدونست باید چیکار کنه.
فقط دوسال مونده، اونوقت منم میرم هاگوارتز، منم از شر این مهمونیا واسه بیشتر سال خلاص میشم.
ایان درحالی که دوتا شیرینی دستش بود کنارم نشست.
+دلت واس آبجیت تنگ نشده؟
یه شیرینی از دستش گرفتم و سرتکون دادم. زانوهاشو بغل گرفت و با سر به مادرش اشاره کرد.
+از دیروز که نتیجه گروهبندی اومد خیلی خوشحاله، همه جا داره دخترم دخترم میکنه.
یه گاز به شیرینی زدم و لبمو پاک کردم.
-خب دخترشه دیگه
با اخم به مادرش نگاه کرد و محکم شیرینی رو گاز زد.
+قبلاً انگار خیلی نبود
به دیوار تکیه داد و دوباره اومد جلو.
+خونه خیلی حوصله سربر شده، نه ادی هست نه بنی. تو نمیای خونه ما بمونی؟
بقیه شیرینی رو انداختم تو دهنم.
-خب اونوقت سیسی تنها میشه
+سیسی هم میاد خب.
-شاید داداشت دوست نداشته باشه ما بیایم
+اون از کجا میخواد بدونه
سرشو تو زانو هاش فرو برد.
+تو چجوری بدون آبجی میمونی؟
لیوان شربتمو گذاشتم پایین و به دیوار تکیه دادم.
-نمیدونم، فک نکنم بیشتر از این بتونم
یه لیوان شربت دیگه خوردم و لبخندمو حفظ کردم. حالم از مهمونی های خانوادگی بهم میخوره.
کاش بلا اینجا بود، اون میدونست باید چیکار کنه.
فقط دوسال مونده، اونوقت منم میرم هاگوارتز، منم از شر این مهمونیا واسه بیشتر سال خلاص میشم.
ایان درحالی که دوتا شیرینی دستش بود کنارم نشست.
+دلت واس آبجیت تنگ نشده؟
یه شیرینی از دستش گرفتم و سرتکون دادم. زانوهاشو بغل گرفت و با سر به مادرش اشاره کرد.
+از دیروز که نتیجه گروهبندی اومد خیلی خوشحاله، همه جا داره دخترم دخترم میکنه.
یه گاز به شیرینی زدم و لبمو پاک کردم.
-خب دخترشه دیگه
با اخم به مادرش نگاه کرد و محکم شیرینی رو گاز زد.
+قبلاً انگار خیلی نبود
به دیوار تکیه داد و دوباره اومد جلو.
+خونه خیلی حوصله سربر شده، نه ادی هست نه بنی. تو نمیای خونه ما بمونی؟
بقیه شیرینی رو انداختم تو دهنم.
-خب اونوقت سیسی تنها میشه
+سیسی هم میاد خب.
-شاید داداشت دوست نداشته باشه ما بیایم
+اون از کجا میخواد بدونه
سرشو تو زانو هاش فرو برد.
+تو چجوری بدون آبجی میمونی؟
لیوان شربتمو گذاشتم پایین و به دیوار تکیه دادم.
-نمیدونم، فک نکنم بیشتر از این بتونم
👍2🍓1
زیر آسمان آبی اتفاقات زیادی می افتد. کودکان میرقصند و زنان رخت میشویند، مردان تبر میزنند و گرگ ها به دنبال شکار با شکمی گرسنه خود را روی زمین میکشند. زیر آسمان سرخ زنان کودکان را به خانه برده و مردان به آرامی از جنگل بازمیگردند، اما گرگ ها هنوز با گرسنگی تلو تلو میخورند. زیر سقف کبود اما، زمانی که زنان و مردان و کودکان به خواب عمیقی فرو رفته اند، گرگ طعمه ای باریک و دراز می یابد. از فرط گرسنگی، متوجه ماهیت آن نمیشود و با دندان های تیز حمله میبرد. مار زیرک اما، به سرعت وی را زهرآگین کرده و دور میشود، دوباره باز میگردد و اینبار گرگ بی جان را در آرواره های بزرگ خود می بلعد. ناگفته نماند کودکان هنوز در خواب اند.
🍾2
Pov: Anubis
لبمو با نوک ردا پاک کردم و از جام بلند شدم. آریانا هنوز داشت از پشت میز میخندید و به اسمیت تیکه مینداخت. منم از اسمیت بدم میاد ولی نمیدونم چیکار کرد که این انقدر آتیشیه...
آروم آستینشو کشیدم.
-نمیریم خوابگاه؟
بدون اینکه نگاهم کنه بلند شد و فاک آخرو به اسمیت نشون داد. به محض اینکه ما بلند شدیم چند تا سال اولی هم بلند شدن، انگار منتظر بودن یکی پاشه...
درحالی که سعی میکردم به جوجه رنگی هایی که پشت سرمون راه افتادن توجه نکنم، به سمت خوابگاه حرکت کردم. آریانا هم انگار شارژ شده، رو هر قدم میرقصید.
-اسمیت چیکارت کرده اینجور میکنی؟
سرشو کج کرد و با تعجب خندید.
+مگه نمیدونی؟ قضیه کوییدیچ پارسالو؟
-چ...
تا خواستمجمله رو کامل کنم دم خوابگاه رسیدیم. آریانا با بی حوصلگی پسورد رو داد زد: "pure blood"
تا رفتیم داخل، بقیه همسال ها هم هجوم آوردن و یه عده دور آریانا رو گرفتن، به نظر دوستاش بودن. شونه بالا انداختم و رفتم سمت اتاق خودمون، به امید اینکه بچه ها هنوز نیومده باشن.
یه نفر از پشت آستینمو کشید، برگشتم تا نگاهش کنم، همون موهای بد کوتاه شده ی قهوه ای، چشمای درشت و غمگین که خیلی واضح میخواد بزنه زیر گریه.
+ببخشید خوابگاه شماره ۶ کجاست؟
یه دختره دیگه با موهای وز مشکی کنارش بود، خیلی واضح عصبی بود و اینور اونور رو نگاه میکرد. خم شدم و با دست به یه پله اشاره کردم.
-برو بالا دست چپ، سومین در
سرتکون داد و زیر لب تشکر کرد. وقتی رفت سمت پله، اونیکی دختره هم پشت سرش راه افتاد و شروع کرد غرغر کردن. اگه این خواهر همون اسمیت باشه، دختره خیلی خوش به حالش شده.
دوباره برگشتم برم سمت خوابگاه که توسط کلاه ردام کشیده شده و انگار به قصد تجاوز دزدیده شدم. برگشتم دیدم آریاناست، درحالی که با بقیه حرف میزنه.
+اینم همون بچه خوشگلیه که گفتم پیدا کردم...
لبمو با نوک ردا پاک کردم و از جام بلند شدم. آریانا هنوز داشت از پشت میز میخندید و به اسمیت تیکه مینداخت. منم از اسمیت بدم میاد ولی نمیدونم چیکار کرد که این انقدر آتیشیه...
آروم آستینشو کشیدم.
-نمیریم خوابگاه؟
بدون اینکه نگاهم کنه بلند شد و فاک آخرو به اسمیت نشون داد. به محض اینکه ما بلند شدیم چند تا سال اولی هم بلند شدن، انگار منتظر بودن یکی پاشه...
درحالی که سعی میکردم به جوجه رنگی هایی که پشت سرمون راه افتادن توجه نکنم، به سمت خوابگاه حرکت کردم. آریانا هم انگار شارژ شده، رو هر قدم میرقصید.
-اسمیت چیکارت کرده اینجور میکنی؟
سرشو کج کرد و با تعجب خندید.
+مگه نمیدونی؟ قضیه کوییدیچ پارسالو؟
-چ...
تا خواستمجمله رو کامل کنم دم خوابگاه رسیدیم. آریانا با بی حوصلگی پسورد رو داد زد: "pure blood"
تا رفتیم داخل، بقیه همسال ها هم هجوم آوردن و یه عده دور آریانا رو گرفتن، به نظر دوستاش بودن. شونه بالا انداختم و رفتم سمت اتاق خودمون، به امید اینکه بچه ها هنوز نیومده باشن.
یه نفر از پشت آستینمو کشید، برگشتم تا نگاهش کنم، همون موهای بد کوتاه شده ی قهوه ای، چشمای درشت و غمگین که خیلی واضح میخواد بزنه زیر گریه.
+ببخشید خوابگاه شماره ۶ کجاست؟
یه دختره دیگه با موهای وز مشکی کنارش بود، خیلی واضح عصبی بود و اینور اونور رو نگاه میکرد. خم شدم و با دست به یه پله اشاره کردم.
-برو بالا دست چپ، سومین در
سرتکون داد و زیر لب تشکر کرد. وقتی رفت سمت پله، اونیکی دختره هم پشت سرش راه افتاد و شروع کرد غرغر کردن. اگه این خواهر همون اسمیت باشه، دختره خیلی خوش به حالش شده.
دوباره برگشتم برم سمت خوابگاه که توسط کلاه ردام کشیده شده و انگار به قصد تجاوز دزدیده شدم. برگشتم دیدم آریاناست، درحالی که با بقیه حرف میزنه.
+اینم همون بچه خوشگلیه که گفتم پیدا کردم...
🍾2
Pov: Jeremiah
دنبال یه مشت گریفیندور دیگه راه افتادم. افتادم گریفیندور، به نظر چیز خوبیه...؟
دم یه تابلوی بزرگ ایستادن و یکی دم در یه چیزی گفت، بعد در باز شد. عالیه، هر لحظه چیزای بیشتر...
یه پسره بهم تنه زد و رد شد، موهای قهوه ای تیره تقریبا بلندی داشت. بعد از چند قدم یهو برگشت سمتم و لبخند زد.
+ببخشید، چیزیت که نشد؟
به نظر عصبی میومد. یه پسره موقرمز دستشو کشید و برد...
وارد سالن شدم، یه شومینه و کلی مبل داشت. همه چیز تم قرمز داشت، بیشتر بچه ها هملباساشون قرمز بود، انگار میخواستن تو چشم کسی کنن که گریفیندورن. به کاغذ تو دستم نگاه کردم، خوابگاه شماره ۱۸. کلی پله اطراف بود که حرکت میکرد، یکی از پسرا خواست بره بالا که پله ها صاف شدن و سر خورد پایین!
همه شروع کردن به خندیدن. همون پسر دم دریه رفت و بلندش کرد، با خنده ولی لحن حمایت گری شروع کرد به توضیح دادن که اونجا خوابگاه دختراست و پسرا اجازه ندارن برن. مسیرم همونه پس
رفتم بالا و بالاخره خوابگاهو پیدا کردم. وارد که شدم یه دختر بلوند خیلی خوشگل نشسته بود، موهای طلاییش رو شونه هاش ریخته بود و داشت تو آینه جیبی مرتبشون میکرد.
من نباید اینجا باشم، من به اینجا تعلق ندارم...
دنبال یه مشت گریفیندور دیگه راه افتادم. افتادم گریفیندور، به نظر چیز خوبیه...؟
دم یه تابلوی بزرگ ایستادن و یکی دم در یه چیزی گفت، بعد در باز شد. عالیه، هر لحظه چیزای بیشتر...
یه پسره بهم تنه زد و رد شد، موهای قهوه ای تیره تقریبا بلندی داشت. بعد از چند قدم یهو برگشت سمتم و لبخند زد.
+ببخشید، چیزیت که نشد؟
به نظر عصبی میومد. یه پسره موقرمز دستشو کشید و برد...
وارد سالن شدم، یه شومینه و کلی مبل داشت. همه چیز تم قرمز داشت، بیشتر بچه ها هملباساشون قرمز بود، انگار میخواستن تو چشم کسی کنن که گریفیندورن. به کاغذ تو دستم نگاه کردم، خوابگاه شماره ۱۸. کلی پله اطراف بود که حرکت میکرد، یکی از پسرا خواست بره بالا که پله ها صاف شدن و سر خورد پایین!
همه شروع کردن به خندیدن. همون پسر دم دریه رفت و بلندش کرد، با خنده ولی لحن حمایت گری شروع کرد به توضیح دادن که اونجا خوابگاه دختراست و پسرا اجازه ندارن برن. مسیرم همونه پس
رفتم بالا و بالاخره خوابگاهو پیدا کردم. وارد که شدم یه دختر بلوند خیلی خوشگل نشسته بود، موهای طلاییش رو شونه هاش ریخته بود و داشت تو آینه جیبی مرتبشون میکرد.
من نباید اینجا باشم، من به اینجا تعلق ندارم...
🍾2
Pov: Eddie
خوابگاه نسبتا گرمی بود، یه بخاری وسط داشت و تختا دورش بودن. اولین تخت خالی طبقه پایین که پیدا کردم رو تصاحب کردم، درجا پرده رو از چمدونم درآوردم و به میله ها وصل کردم، روی تخت نشستم و سرمو تو دستم گرفتم.
یه نفر تق تق زد به میله کنار تختم.
+حالت خوبه اسمیت کوچولو؟
پرده رو یکم کنار زدم، همون دختره موقع غذا بود. سرتکون دادم.
-خوبم، ممنون.
به اطراف خوابگاه نگاه کردم، الان دیگه همه اومده بودن. یه دختره مو قرمز داشت آرایش میکرد، انگار سال آخری بود. بلک یه تخت طبقه بالا رو تصاحب کرده بود، یه دختره دیگه موهاشو گوجه ای بسته بود و داشت میله های تختشو رنگمیکرد. یه دختر دیگه که سال اولی به نظر میومد داشت نامه مینوشت.
نامه، باید نامه بنویسم.
حتما مادر تا الان شنیده افتادم اسلیترین، نیازی نیست به اون بنویسم. ایان حتما تو خونه تنها شده...
بن منو میکشه
پتو رو سرم کشیدم و خودمو جمع کردم، قرار بود بیفتم یه گروه دیگه که کاملا از بلک ها فاصله بگیرم، عوضش صاف افتادم اینجا. وسط یه مشت مار زبون بسته.
بلک از الان دوست پیدا کرد، داشت با اون دختره که آرایش میکرد حرف میزد. خیلی به خودش افتخار میکنه، فرانسوی چندش. از لحجهشون متنفرم. صداش بلنده، خیلی بلنده. دیگه نمیتونم...
پرده رو زدم کنار و با لحن آرومی گفتم:
-بلک میشه یکم آرومتر حرف بزنی؟
همه یه لحظه نگاهم کردن، انگار یکی دونفری باهام موافق بودن. بلک قیافشو توهم کشید و چینی به دماغش انداخت، ولی حداقل صداشو پایین آورد.
+تق تق تق، میشه بیام تو؟
دوباره همون دختره. پرده رو دوباره زدم کنار، اومد کنارم نشست و پرده رو کشید. دستشو زیر چونهش گذاشت و لبخند زد.
+من داداشتو میشناسم، میدونم چرا ناراحتی. اون یه عوضی تمام عیاره
به میله تخت تکیه دادم، احتمالا از نظر اسلیترین ها همینه. سرمو تکون دادم.
-احتمالا.
+ولی ناراحت نباش، الان مارو داری.
دستمو گرفت و لبخند گشادی زد، به نظر خیلی معذب میومد ولی وظیفه خودش میدونست که یه چیزی بگه.
+آریانا صدام کن، یا تانکس. فرقی نداره...
سرتکون دادم و باهاش دست دادم، با اینکه منظورش از گرفتن دستم این نبود.
-اسمیت، ادی اسمیت.
خوابگاه نسبتا گرمی بود، یه بخاری وسط داشت و تختا دورش بودن. اولین تخت خالی طبقه پایین که پیدا کردم رو تصاحب کردم، درجا پرده رو از چمدونم درآوردم و به میله ها وصل کردم، روی تخت نشستم و سرمو تو دستم گرفتم.
یه نفر تق تق زد به میله کنار تختم.
+حالت خوبه اسمیت کوچولو؟
پرده رو یکم کنار زدم، همون دختره موقع غذا بود. سرتکون دادم.
-خوبم، ممنون.
به اطراف خوابگاه نگاه کردم، الان دیگه همه اومده بودن. یه دختره مو قرمز داشت آرایش میکرد، انگار سال آخری بود. بلک یه تخت طبقه بالا رو تصاحب کرده بود، یه دختره دیگه موهاشو گوجه ای بسته بود و داشت میله های تختشو رنگمیکرد. یه دختر دیگه که سال اولی به نظر میومد داشت نامه مینوشت.
نامه، باید نامه بنویسم.
حتما مادر تا الان شنیده افتادم اسلیترین، نیازی نیست به اون بنویسم. ایان حتما تو خونه تنها شده...
بن منو میکشه
پتو رو سرم کشیدم و خودمو جمع کردم، قرار بود بیفتم یه گروه دیگه که کاملا از بلک ها فاصله بگیرم، عوضش صاف افتادم اینجا. وسط یه مشت مار زبون بسته.
بلک از الان دوست پیدا کرد، داشت با اون دختره که آرایش میکرد حرف میزد. خیلی به خودش افتخار میکنه، فرانسوی چندش. از لحجهشون متنفرم. صداش بلنده، خیلی بلنده. دیگه نمیتونم...
پرده رو زدم کنار و با لحن آرومی گفتم:
-بلک میشه یکم آرومتر حرف بزنی؟
همه یه لحظه نگاهم کردن، انگار یکی دونفری باهام موافق بودن. بلک قیافشو توهم کشید و چینی به دماغش انداخت، ولی حداقل صداشو پایین آورد.
+تق تق تق، میشه بیام تو؟
دوباره همون دختره. پرده رو دوباره زدم کنار، اومد کنارم نشست و پرده رو کشید. دستشو زیر چونهش گذاشت و لبخند زد.
+من داداشتو میشناسم، میدونم چرا ناراحتی. اون یه عوضی تمام عیاره
به میله تخت تکیه دادم، احتمالا از نظر اسلیترین ها همینه. سرمو تکون دادم.
-احتمالا.
+ولی ناراحت نباش، الان مارو داری.
دستمو گرفت و لبخند گشادی زد، به نظر خیلی معذب میومد ولی وظیفه خودش میدونست که یه چیزی بگه.
+آریانا صدام کن، یا تانکس. فرقی نداره...
سرتکون دادم و باهاش دست دادم، با اینکه منظورش از گرفتن دستم این نبود.
-اسمیت، ادی اسمیت.
🍾2🔥1